باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 65 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
اینجا واشنگتن است؛ عدالت و آزادی
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: روزنامه - کارگزاران

   ● نويسنده: مايكل - والزر

مترجم: جواد - گنجى

 
 

آیا چپ در جهان ما رو به زوال است؟ نظری راجع به «ازبین‌رفتن» [چپ] ندارم- شاید در دهه شصت آن‌طور كه می‌پنداشتیم قوی نبودیم، احتمالاً امروزه هم چنان كه می‌پنداریم ضعیف نیستیم. در آن دوران، هنوز هم توهماتی درباره انسجام (coherence) ایدئولوژیك داشتیم و چه‌بسا حس می‌كردیم كه واقعاً سرگرم ساختن سازمان و تشكیلات‌ایم. اما، دهه شصت هیچ‌نوع باقیمانده تشكیلاتی بر جا نگذاشت، و ما دیگر نمی‌توانیم هیچ توهمی درباره انسجام ایدئولوژیك داشته باشیم. معهذا، اگر همه «تكه‌پاره‌ها» را هم جمع بزنید؛ طرفداران محیط‌زیست، فمینیست‌ها، فعالان ضدجنگ، همه كسانی كه هنوز هم برای حقوق مدنی مبارزه می‌كنند، طرفداران تكثرگرایی فرهنگی از هرنوع كه باشند (البته، نه از هر نوع)، آمریكایی‌های فعال در جامعه مدنی جهانی در سازمان‌هایی همچون سازمان بین‌المللی عفو عمومی، سازمان نگهبان حقوق بشر و سازمان پزشكان بدون مرز، خوانندگان مجلات چپ‌گرا و قس‌علی‌هذا، گمان نمی‌كنم تعداد ما این‌همه كم شده باشد. اگر ما به لحاظ سیاسی ضعیف‌تریم كه آشكارا چنین است، علت آن نه تعداد كمتر ما، بلكه دو روند درازمدت است: نخست، ازكار‌انداختن (demobilization) جنبش كارگری و زوال اتحادیه‌ها (لیبرال‌ها و چپ‌گراها توجه بسیار كمی به این موضوع نشان داده‌اند) و در ثانی، بسیج‌كردن مسیحیان اوانجلیك، كه در دهه شصت وسیعاً كناره‌جو و به لحاظ سیاسی منفعل (و نیز، گرچه ما هیچ‌گاه شاهدش نبودیم، تلخ‌اندیش و كینه‌توز) بودند.

اما من یك جامعه‌شناس سیاسی نیستم، خبری از جدیدترین تحقیقات پیمایشی ندارم، درباره جایگاه و تأثیرمان در جامعه آمریكایی دست به داوری‌های قطعی و قریب‌به‌یقین نمی‌زنم. دغدغه من و مساله‌ای كه صحبت‌كردن درباره آن احساس اطمینان به من می‌دهد، بیشتر آن نوع چپی است كه بدان محتاجیم و هم‌اینك غیاب‌اش را حس می‌كنیم. آیا تا به حال هیچ‌گاه چنین چپی داشته‌ایم- در دوران بلوغ من یا شما؟ البته، قبول دارم، به‌‌رغم جنون مسلك‌های نولنینیستی در دهه هفتاد و بزدلی بسیاری از لیبرال‌ها در دهه‌های 80 و 90، نوعی سیاست مخالف‌خوان را یادم می‌آید یا گمان‌ می‌كنم یادم می‌آید كه كمی وزن و اعتبار و یكپارچگی داشت. درباره وجود سیاستی این‌چنینی در حال حاضر چندان مطمئن نیستم. چیزی كه طی سال‌های گذشته در این كشور نابود شده چپی است كه سزاوار نابودشدن نیست.

نمی‌خواهم بحث چپ حزب دموكرات را به میان بكشم. به گمانم، چپ حزب دموكرات هر كاری از دستش برمی‌آید انجام می‌دهد، آن‌هم با در نظر گرفتن داده‌های نظرسنجی كه قویاً حاكی از آن است كه اگر چپ این حزب مسلط شود، حزب دموكرات در انتخابات بعدی ریاست‌جمهوری بازنده خواهد بود. دیدگاه‌های من درباره حزب دموكرات بسیار ساده و سرراست‌اند: مایلم این حزب برنده شود، زیرا هر نوع پیروزی در جبهه دموكرات شكستی برای راست افراطی خواهد بود. طول خواهد كشید تا جناح راست را تا حدی كه دلخواه‌مان است عقب بیاندازیم، لیكن شروع این روند اهمیتی حیاتی دارد. اگر دموكرات‌ها بتوانند با یك پیام لیبرالی نیرومند برنده شوند، عالی خواهد شد؛ این همان چیزی است كه انتظارش را می‌كشم. اما اگر پیروزی نیازمند پیامی مبهم و دوپهلو باشد، هرچه بادا باد.

اما چپ واقعی، منظورم، چپی است كه اعضایش به حزب دموكرات رأی می‌دهند (یا باید رأی دهند، هرچند بسیاری از آنها چنین نمی‌كنند) لیكن خود را یك نیروی سیاسی مستقل می‌دانند؛ چنین چپی هیچ‌گاه نباید موضعی مبهم و دوپهلو داشته باشد. ما باید موضعی شفاف داشته باشیم یا، به خاطر این‌كه گروهی منطقی هستیم، باید طیفی از مواضع داشته باشیم كه شباهت خانوادگی زیادی با هم دارند. ما باید مشتركاً به مجموعه‌ای از اصول پایبند باشیم، حتی اگر به‌وضوح بر سر این مساله كه بهترین شیوه بازنمایی آن اصول در «جهان واقعی» چگونه است توافقی نداشته باشیم. این اصول، همچون اصل آزادی، دموكراسی و- اصل تعریف‌كننده هرنوع چپی- برابری، اصولی بزرگ‌اند. معنای این واژگان نامعلوم است، اما نه آنقدرها نامعلوم، و ما باید آنها را جدی بگیریم.

چپ چگونه می‌بود اگر چنین تعهداتی می‌داشت؟ پس از 11 سپتامبر سال 2001، مسائلِ سیاسی واقعاً دشوار به نحوی از انحاء با سیاست جهانی مرتبط بوده‌اند. اما دولت بوش از این واقعیت و از پوشش جنگ و ترور بهره برده است تا كشور را دقیقاً متوجه مسائل داخلی سازد. پس بیاییم بحث را از همین‌جا آغاز كنیم.

چپی كه ما بدان نیاز داریم باید حامی كارگران و متعهد به بازسازی جنبش اتحادیه‌ای باشد. این نكته را در همین ابتدای بحث بیان كردم، چراكه ایده سیاست برابری‌طلبانه بدون وجود مبنایی در میان كارگران صنعتی و خدماتی، توهمی بیش نیست؛ توهمی شایع در میان مدافعان چپ‌گرای «تفاوت»، كه [چپ‌گرابودن مدافعان آن] چیزی از توهم‌بودنش كم نمی‌كند.

ما باید برنامه‌ای بازتوزیعی (redistributive) داشته باشیم كه با جان و دل درگیرش شویم و این به معنای آن است كه ما متعهد می‌شویم به یك‌نوع تجدیدنظر رادیكال در شیوه عملكرد نظام مالیاتی، چنان‌كه هم بار سنگین رفاه داخلی و هم سیاست بین‌المللی، عادلانه بین همه شهروندان سرشكن می‌شود.

آموزش عمومی باید نقشی محوری در هرنوع برنامه چپ‌گرایانه ایفاكند و باید به شیوه‌ای برای آن سرمایه‌گذاری كرد كه مركزیت آن را منعكس كند. ما باید مدافعان یك برنامه آموزشی سكولار باشیم، برنامه‌ای با محتوای فكری قوی كه به شیوه‌ای خلاقانه توسط معلمانی تعلیم داده می‌شود كه مورد احترام‌اند و حق‌الزحمه‌شان به شایستگی پرداخت می‌شود. ضمناً باید مدافع آن مدارسی باشیم كه در آنها تبعیض طبقاتی و نژادی حاكم نیست.  «تفاوت»  (خاصه تفاوت مذهبی) باید بیشتر در ساعات پس از مدرسه و كلاس‌های آخرهفته در برنامه‌ها لحاظ شود، ولی باید تحمل فی‌المثل حجاب اسلامی و سمبل‌های یهودیان را داشته باشیم، لازم نیست همچون سكولاریست‌های ژاكوبنی باشیم.

روشن است كه باید حامی بیمه بهداشتی ملی فراگیر باشیم. این شالوده هر نظام رفاهی خوب و مناسب است. اما پس از آن باید در زمینه طراحی نظام اداری و اجرایی برنامه‌های رفاهی، بسیار مبتكرانه‌تر از آنی عمل كنیم كه چپ در گذشته كرده است. هدف ما باید دستیابی به سطوح بالاتر مشاركت در فعالیت‌ها و اقدامات «كمك‌رسان» و حمایت‌های متقابل و نقشی بزرگ‌تر در جامعه مدنی باشد. شور و شوق بسیاری از روحانیون آفریقایی‌آمریكایی برای ابتكارعمل‌های رفاهی «ایمان‌محور» بوش باید ما را در مورد نیاز به نسخه خود ما از یك نظام مركززدوده هوشیار و گوش‌به‌زنگ سازد. اگر كلیساها می‌توانند به كمك پول حكومت مركزی برنامه‌های مراكز آموزشی را اداره كنند، پس چرا اتحادیه‌ها، انجمن‌های محلی و تعاونی‌ها نتوانند؟ باید بر این نكته پافشاری كنیم كه خطرات تروریسم داخلی می‌تواند با قوت و قدرت در درون محدوده‌های دموكراسی قانونی (constitutional) مطرح باشد. كافی نیست كه به گوانتانومو و قوانین مهاجرت اشاره كنیم و فریاد برآوریم «فاشیسم» ! باید دلایل محكمی در اثبات این مساله بیاوریم كه می‌توان از امنیت جانی شهروندان همنوع‌مان دفاع كرد بدون شكنجه، بدون افزایش بیش‌ازحد قدرت اجرایی، بدون استراق‌سمع‌های غیرقانونی، بدون محروم‌كردن بازداشت‌شده‌ها از حقوق مدنی و حقوق بشر، بدون آزار خارجی‌ها و مهاجرها. اما نباید هم «همه‌چیز را مجاز بشمریم»، چنان‌كه گویی هیچ اهمیتی به امنیت جانی شهروندان همنوع‌مان نمی‌دهیم. آن به‌اصطلاح «جنگ» علیه تروریسم عمدتاً كاری پلیسی است و ما باید جداً به قواعد درگیری‌ها و تعهدات پلیس بیاندیشیم.

احتمالاً اینها همه نباید جنجال‌برانگیز باشد، یا اگر هست فقط باید در حاشیه‌ها باشد. مشكل این است كه بسیاری از این مسوولیت‌ها طرف حمایت گروه‌هایی تك‌مساله‌ای و دارای مساله‌ای مشترك قرار می‌گیرد كه علاقه چندانی به اقلام دیگر این فهرست مسوولیت‌ها نشان نمی‌دهند. اما گمان می‌كنم كه اقلام این فهرست به‌هم‌پیوسته‌اند. دست‌كم، بد نیست تلاش كنیم تا نوعی به‌هم‌پیوستگی در این فهرست ایجاد كنیم و در پی مسوولیتی عمومی و فراگیر باشیم.

گو اینكه، وقتی بحث مسائل جهانی به میان آید، رسیدن به توافق بسیار دشوارتر خواهد بود. اینجا خطرات بیشتری در كمین است زیرا پای مسائل به جنگ و صلح، و مرگ و زندگی در گرداگرد جهان كشیده می‌شود.

اولاً، در مقام شهروندان آمریكایی، نباید آن نگرش ضدآمریكایی آسان‌یابی را اختیار كنیم كه اوضاع بخش اعظم چپ را در جهان وخیم‌تر می‌سازد و مایه بدنمایی‌اش می‌شود. ما منتقدان بسیاری از جنبه‌های جامعه‌مان و سیاست خارجی آمریكاییم، ولی در عین حال می‌دانیم كه كشور ما نیرویی در جهت خیر بوده است و می‌تواند باشد، مثال روشن آن، جنگ جهانی دوم، و نیز از دیدگاه من، تاسیس سازمان ملل متحد، بازسازی اروپا، كره، بوسنی و كوزوو، شكست‌دادن كمونیسم و جنگ اول عراق. در ضمن، با وجود همه شكست‌هامان، می‌توانستیم در رواندا نیز نقش نیرویی خیر را بازی كنیم و هنوز هم می‌توانیم در جایی چون دارفور چنین نقشی داشته باشیم. اگر قدرت‌های دیگری در كار بودند كه می‌توانستیم بدان‌ها اتكا كنیم، اتكانكردن به قدرت آمریكا موجه‌تر و معقول‌تر بود. اما چیزی به نام قدرت‌های دیگر وجود ندارد و بنابراین باید دراین‌باره دست به داوری زنیم كه چه هنگام باید و چه هنگام نباید از قدرت آمریكا استفاده شود. در میان چپ‌ها عكس‌العملی وجود دارد كه می‌گوید ایالات متحده به طرز مایوس‌كننده‌ای فاسد است و هیچ‌گاه نباید از قدرت آن استفاده شود. این از جمله واكنش‌هایی است كه نباید به آن میدان دهیم.

چپ باید جهانی و انترناسیونالیست باشد. چنین چپی نخست در سطح دولتی و سپس در سطح غیردولتی به یك موضع اخلاقی‌ـ سیاسی معین و قاطع نیازمند است. به منظور دفاع از حقوق بشر و سیاست دموكراتیك، باید مدافع تقسیم كار در میان دولت‌ها باشیم. تاریخ مداخله‌های بشردوستانه مثال خوبی از این مورد به دست می‌دهد: این ویتنامی‌ها بودند كه به جنایات و كشتار خمرهای سرخ در كامبوج پایان دادند، این هندی‌ها بودند كه حكمفرمایی وحشت و ترور را در شرق پاكستان (اینك بنگلادش) متوقف كردند، این تانزانیایی‌ها بودند كه حكومت جنایتكار امین را برانداختند، ایالات متحده هدایت اوضاع را در كوزوو در دست گرفت، اما روشن است كه آمریكا یگانه عامل مداخله‌گر نیست، و نباید باشد: این كار باید تقسیم شود. هركسی باید سهمی در آن داشته باشد. این به معنای آن است كه كشورهای دیگر باید مسوولیت‌های مختص خویش را به رسمیت بشناسند. هم‌اینك، چپ اروپایی در اكثر موارد عهده‌دار هیچ مسوولیتی نمی‌شود. بنابراین در اینجا چپ‌گراها باید بر سر مسائلی همچون نیاز آمریكا به شركا صراحت به خرج دهند، شركایی واقعی كه همچون آمریكا نگران این مساله باشند كه جهان چه اوضاعی دارد، و چه نیرویی- گاه همگام با آمریكا، گاه مستقل از آن یا حتی در تقابل با آن- قادر است با نیرومندی و انسجام دست به عمل زند.

اما مسوولیت‌های جهانی همچنین باید در كار حزب‌ها، اتحادیه‌ها، انجمن‌ها و در جامعه مدنی جهانی تجلی یابد. بسیار اتفاق خواهد افتاد كه حمایت دولتی از مخالفان دموكراتیك در آن‌سوی مرزها، یا از برخی حقوق نوپای بشر، یا فمینیست‌ها، یا جنبش‌های طرفداری از محیط‌زیست در جهان سوم ممكن یا مطلوب نباشد. اما چپ می‌تواند در خصوص معرفی داوطلبان، ارائه منابع، دفاع سیاسی و تقویت ایدئولوژیك فعال باشد. هر بریگاد بین‌المللی لزوماً نباید یك نیروی نظامی باشد، برای حمایت از دوستان در سرتاسر جهان راه‌های فراوان دیگری پیش روی ما است. اینكه ما باید حقیقتاً برای انجام این‌كار تلاش كنیم، اینكه فقط باید به طرفداری از مردان و زنانِ متعهد به آزادی، برابری و دموكراسی دست به چنین كاری زنیم (و از حمایت جنبش‌های ضدلیبرال سر باز زنیم، فقط به خاطر اینكه ضد‌آمریكایی‌اند) - این است آزمون حقیقی چپ جهانی یا انترناسیونالیسم چپ‌گرا.

ما باید با نظم اقتصادی نولیبرال به مخالفت برخیزیم، ولی بی‌آنكه خود را در تقابل با رشد اقتصادی و جهانی‌شدن قرار دهیم. شاید مهم‌ترین سهمی كه چپ می‌تواند ادا كند عبارت باشد از افشاكردن الگوهای پیچیده سیاست و سرمایه‌گذاری كه موجب فقر فرساینده و شكست حكومت‌ها در كشورهای در حال توسعه (یا توسعه‌نیافته) می‌شود. گاهی اوقات حقیقت دارد كه «هر نوع سیاستی محلی است»، لیكن در اغلب موارد دولت غربی و همدستی شركت‌های بزرگ اقتصادی نقش بارزی در این الگوها دارند و هنگامی كه اوضاع بدین قرار است باید حرف خود را با وضوح و صراحت بزنیم و در راه تغییری ریشه‌ای تلاش كنیم.

در نهایت، و شاید این دشوارترین كار باشد، باید تصدیق كنیم كه گرچه ما دشمنانی در داخل و در خانه داریم كه با آنها درگیر مناقشه و رقابتی دموكراتیك‌ایم، مع‌الوصف دشمنانی در آن‌سوی مرزها داریم، كه با آنها درگیر منازعه‌ای بسیار خشن‌ترایم. اگر چپ در مقام نیرویی اخلاقی‌ـ سیاسی ناپدید شود، بدان علت خواهد بود كه معلوم می‌شود ما عاجز از آنیم كه هوشمندانه دشمنی ورزیم. منظورم دشمنی ایدئولوژیك است؛ لازم نیست حتماً به جنگ بروید تا دشمنانی پیدا كنید. دشمنان معمولی چپ در میان همه مردم‌اند، از شرق و غرب گرفته تا شمال و جنوب، همان‌ها كه از نابرابری اقتصادی، از سلسله‌مراتب جنسی و از حاكمیت اقتدارطلبانه الیگارش‌ها و پولدارها نفع می‌برند.

در حال حاضر اما خطرناك‌ترین دشمنان ما كسانی‌اند كه مطابق با آرمان‌شان و با شور و اشتیاقی ایدئولوژیك و انضباطی سازمانی، به دفاع از نابرابری، سلسله‌مراتب، و اقتدارطلبی برمی‌خیزند. احتمالاً نتوانیم آرمان‌گرایی نازی‌ها را به یاد آوریم؛ ما آنها را جانیانی بیش نمی‌دانیم (كه بسیاری از آنها واقعاً چنین بودند)، ولی باید بدانیم كه بدون آرمان‌گراهای جوان، آنها هیچ‌گاه به خواب هم نمی‌دیدند كه قدرت را در آلمان به چنگ آورند. اما آرمان‌گرایی كمونیستی را خیلی خوب به خاطر می‌آوریم، چراكه بسیاری از چپ‌ها را اغواء كرد و ایشان را به مدافعان رژیمی جنایتكار و مستبد بدل ساخت. امروزه باید درباره خصومت‌مان با بنیادگرایی مذهبی صراحت داشته باشیم؛ بنیادگرایی مذهبی در همه روایت‌هایش، زیرا تاكنون تهدیدكننده‌ترین شكل آن همین است. در اینجا ما سر و كار داریم با نفرت آرمان‌گرایانه از هرچیزی كه چپ غربی نماینده آن است (یا باید باشد)؛ در اینجا ما شاهد شوق و حمیتی متعصبانه، نابردباری بی‌رحمانه، و نوعی كیش مرگ‌ایم، تعهدی پرشور به انقیاد زنان، یهودی‌ستیزی شرورانه و خصومتی فراگیر نسبت به لیبرالیسم و دموكراسی. و با این‌همه هنوز هستند كسانی كه بر این نكته پا می‌فشارند كه خطرات ناشی از این نفرت بزرگنمایی می‌شوند (یا حتی از سوی سیاستمداران راست‌گرا ابداع می‌شوند) یا توجیهی برایشان تراشیده می‌شود و تفاوت فرهنگی و ستم امپریالیستی را برمی‌انگیزند؛ تو گویی دشمنان ما مدافعان تكثرگرایی فرهنگی و رهایی ملی بوده‌اند. در اینجا حفظ وضوح اخلاقی و دست‌زدن به هر كار دیگری كه چپ بدان نیاز دارد ساده نخواهد بود، اما این همان چیزی است كه دوران ما بدان نیاز دارد اگر بخواهیم جایگاه بر حق خویش را در جهان سیاسی حفظ كنیم و به جای ازبین‌رفتن همچنان پابرجا و لایق بمانیم.

 

    75 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   نظم نوين جهاني (77)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   آمریکا (744)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:19/04/1387

تاريخ شمسی نشر:11/04/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب