باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 70 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مسئلة «نياز به انسان‌شناسي هنر» (2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


مقاله حاضر برگرفته از فصلنامه خیال، شماه 17، بهار 1385 می باشد که بخش دوم و پایانی آن را با هم می خوانیم.
 

منبع: فصل نامه - خیال - 1385 - شماره 17، بهار

   ● نويسنده: آلفرد - جل

مترجم: فرهاد - ساساني

 
 
جامعه‌شناسي هنر
عجالتاً «انسان‌شناسي هنر» را مطالعة نظري «روابط اجتماعي در پيرامون اشيائي كه واسطة عامليت اجتماعي‌اند» تعريف كردم؛ و گفتم براي اين‌كه انسان‌شناسي هنر دقيقاً انسان‌شناختي باشد، بايد از جنبه‌هاي نظري مربوط بر اين مبنا پيش رود كه اشياي هنري معادل اشخاص يا، به طور دقيق‌تر، كنشگران اجتماعي‌اند. آيا هيچ جانشيني براي اين گزارة ظاهراً بنيادين وجود ندارد؟ خوب، شايد كسي از اين ورطه پا پس بكشد و بپذيرد كه حتي اگر قرار نباشد نظرية انسان‌شناختي هنر «زيبايي‌شناسي ميان فرهنگي»(63) يا شاخه‌اي از نشانه‌شناسي باشد، آن‌گاه هم‌چنان ممكن است جامعه‌شناسي «نهادها»ي هنر باشد كه لزوماً متضمن تأييد تمام و كمال شخص بودن اشياي هنري نيست. در واقع، «جامعه‌شناسي هنر» شكوفايي وجود دارد كه دقيقاً به عوامل نهادي توليد و پذيرش و رواج هنر مي‌پردازد. اما تصادفي نيست كه «جامعه‌شناسي (نهادهاي) هنر» عمدتاً به هنر غربي يا، اگر نتواند، به هنر كشورهايي پيشرفته و واجد دستگاه‌هاي اداري، مانند چين و ژاپن، مربوط مي‌شود. جامعه‌شناسي «نهادي» هنر ممكن نيست باشد؛ مگر آن‌كه نهادهاي مربوط- يعني مخاطبان هنر، حاميان عمومي يا خصوصي هنرمندان، منتقدان هنري، موزه‌هاي هنر، فرهنگستان‌ها، مدرسه‌هاي هنر و غيره- وجود داشته باشند.
نويسندگاني مانند برگر(64) و بورديو(65)، كه با جامعه‌شناسي هنر سروكار دارند، به ويژگي‌هاي نهادي جوامع توده‌اي مي‌پردازند، به جاي پرداختن به شبكة روابط پيراموني آثار هنري خاص در شرايط تعاملي خاص. اين تقسيم كار شاخص است: انسان‌شناسي بيشتر به زمينة بلافصل تعاملات اجتماعي و ابعاد «شخصي» آن‌ها مي‌پردازد، اما جامعه‌شناسي بيشتر مشغول نهادهاست. البته پيوندي ميان بعد جامعه‌شناختي/ نهادي و بعد انسان‌شناختي/ ارتباطي وجود دارد. انسان‌شناسان نمي‌توانند نهادها را ناديده بگيرند؛ انسان‌شناسي هنر بايد به چارچوب نهادي توليد و رواج آثار هنري، تا جايي كه چنين نهادهايي وجود داشته باشند، توجه كند. ولي درست است كه بگوييم جوامع بسياري هستند كه در آن‌ها، «نهاد‌ها»يي كه زمينة توليد و رواج هنر را فراهم مي‌كنند نهاد‌هاي «هنري» خاص نيستند؛ بلكه نهادهايي با دامنه كاري عام‌ترند، مانند فرقه‌ها و نظام‌هاي مبادله. انسان‌شناسي هنر همواره حوزه‌اي رشد نكرده باقي خواهد ماند، اگر خود را به توليد و رواج هنر نهادينه، مشابه آن‌چه به راحتي مي‌توان در كشورهاي پيشرفتة ديوان‌سالار/ صنعتي بررسي كرد، محدود كند.
ظاهراً «جامعه‌شناسي هنر» در «انسان‌ شناسي هنر» نماينده دارد و عمدتاً هم در پوشش بررسي «بازار» در هنر «مردم نگاشتي»، مانند كار جديد و برجستة اشتاينر(66). مورفي(67) و پرايس(68) و تامس(69) و ديگران مطالب بسيار روشنگري دربارة پذيرش هنر غيرغربي در نزد مخاطب هنر غربي نوشته‌اند؛ ولي اين پژوهش‌ها به دنياي هنر (نهادينه) غرب و واكنش‌هاي مردم بومي به پذيرش توليدات هنري‌شان در اين دنياي هنري بيگانه مربوط است. فكر مي‌كنم كه مي‌توان ميان اين پژوهش‌ها دربارة پذيرش و تصاحب هنر غيرغربي و گسترة نظرية حقيقتاً انسان‌شناختي هنر تمايز قايل شد، كه اصلاً به معناي كم‌اعتبار كردن چنين مطالعاتي نيست. بايد پرسيد آيا واقعاً اثر هنري معيني با فكر اين پذيرش يا تصاحب توليد شده است. در دنياي معاصر، بسياري از آثار هنري «مردم نگاشتي»، واقعاً براي بازار كلان‌شهرها توليد مي‌شوند: در اين صورت، هيچ راه ممكني براي پرداختن به آن‌ها وجود ندارد، مگر در اين چارچوب خاص. اما اين هم درست است كه در گذشته و هم‌چنان امروزه، هنر براي توزيعي بسيار محدودتر، مستقل از هر گونه پذيرش آن در وراي مرزهاي فرهنگي و نهادي، توليد مي‌شده و مي‌شود. در اين بافت‌هاي محلي، توليد هنر نه حاصل وجود نهادهاي «هنري» خاص، كه محصول فرعي و ساطت زندگي اجتماعي و وجود نهادهايي با هدف عام‌تر است. وجود اين بافت‌ها اين ادعا را توجيه مي‌كند كه انسان‌شناسي هنري مقيد نشده به وجود نهادهاي خاص مرتبط با هنر، دست كم استقلال نسبي است.
پس به نظر مي‌رسد كه انسان‌شناسي هنر را مي‌توان دست كم موقتاً از مطالعة نهادهاي هنر يا «دنياي هنر» تفكيك كرد، كه اين يعني لزوم بازگشت به گزارة پيش‌تر مطرح شده و بازنگري در آن. ظاهراً اين سخن عجيبي است كه اشياي هنري، براي طرح در نظرية «انسان‌شناسي» هنر، بايد «انسان» در نظر گرفته شوند؛ البته فقط اگر يادمان برود كه گرايش تاريخي انسان‌شناسي كلاً به آشنايي‌زدايي بنيادين و نسبي‌سازي تعبير «انسان» بوده است. انسان‌شناسي از آغاز آشكارا با مجموعه‌اي از مسائل سروكار داشته است كه ظاهراً به روابط خاص بين انسان و «چيزها»يي مربوط مي‌شود كه به علتي انسان «به نظر مي‌رسند» يا به جاي آن به كار مي‌روند. اين مضمون بنيادين را ابتدا تايلور(70) در فرهنگ بدوي(71) معرفي كرد كه در آن، «جان‌گرايي»(72) (يعني نسبت دادن زندگي و شعور به چيزهاي بي‌جان، گياهان، جانوران و غيره) را چون صفت مشخصة فرهنگ «بدوي»، شايد هم فرهنگ در كل، طرح كرد. فريز(73) در پژوهش‌هاي مفصل خود دربارة جادوي همدلانه و مسري(74) دقيقاً به همان مضمون اشاره كرده است. در آثار مالينوفسكي(75) و موس(76) نيز، به روشي ديگر، مسائل مشابهي مطرح شده است؛ اما اين بار دربارة «مبادله»(77) و هم دربارة مضمون سنتي انسان‌شناختي جادو، كه هر يك به تفصيل دربارة آن‌ها نوشته‌اند.
مطلبي كه در اين‌جا مطرح شد، يعني اين‌كه نظرية انسان‌شناختي هنر نظرية هنري است كه «آثار هنري را انسان در نظر مي‌گيرد»، مستقيماً و به روشني موسي(78) است. در نظرية مبادلة موس، پيشكشها(79) يا «هديه(80)ها» (مصداق) انسان تلقي مي‌شوند، پس معلوم است كه مي‌توان اشياي هنري را نيز «انسان» در نظر گرفت. در واقع، شايد خيلي دور از واقع نباشد كه بگوييم اگر نظرية مبادلة موس «نظرية انسان‌شناختي» در خود پيروي و نمونه‌‌اي باشد، آن‌وقت راه ايجاد «نظريه انسان‌شناختي هنر» تدوين نظريه‌اي مشابه نظرية موس است، به شرطي كه دربارة اشياي هنري باشد نه پيشكشها. نظرية خويشاوندي(81) لوي- استروس(82) همان نظرية موس است كه در آن «زنان» جاي پيشكشها را گرفته‌اند؛ نظرية پيشنهادي «انسان‌شناسي هنر» همان نظرية موس است كه در آن، «اشياي هنري» جانشين «پيشكشها» شده است. در واقع، اين صورت ناقصي است از نظريه‌اي كه من مي‌خواهم مطرح كنم؛ ولي من قياسي انجام مي‌دهم تا خواننده را به سوي مقصد اصلي‌ام هدايت كنم. نكته‌اي كه مي‌خواهم بگويم اين است كه نظريه‌اي انسان‌شناختي دربارة هنر موضوع معيني تنها تا جايي «انسان‌شناختي» است كه از جهات اصلي شبيه ديگر نظريه‌هاي انسان‌شناختي باشد. در غير اين صورت، عنوان «انسان‌شناختي» بي‌معناست. هدف من تدوين نظريه‌اي انسان‌شناختي دربارة هنر است كه قرابت‌هايي با ديگر نظريه‌هاي انسان‌شناختي داشته باشد؛ نه فقط با نظرية موس، بلكه با ديگر انواع نظريه‌ها. يكي از ايرادهاي اصلي‌اي كه من به «زيبايي‌شناسي ميان فرهنگي» و نظريه‌هاي «نشانه شناختي» هنر مردم نگاشتي وارد مي‌دانم اين است كه اين رويكردها با زيبايي‌شناسي و نظرية هنر (غربي) قرابت دارند، نه به شكلي مستقل با خود انسان‌شناسي. شايد هيچ نظرية مفيدي براي هنر وجود نداشته باشد كه بتوان آن را بر مبناي نظرية انسان‌شناختي موجود بنيان نهاد يا از آن استنتاج كرد؛ ولي تا زماني كه كسي براي طرح نظريه‌اي به راستي انسان‌شناختي براي هنر دست به تجربه نزند، نمي‌توان دربارة اين مسئله تصميم گرفت.
 
طرحواره‌اي از نظريه‌اي انسان‌شناختي
موضعي كه من به آن رسيده‌ام اين است كه نظرية انسان‌شناختي هنر «شبيه» نظريه‌اي انسان‌شناختي است كه در آن، برخي از عناصر، كه روابطشان در اين نظريه وصف شده است، آثاري هنري‌اند. ولي نظريه‌هاي «انسان‌شناختي» چگونه‌اند؟ آيا مي‌توان واقعاً طرحواره‌اي شناساننده از نظريه‌اي انسان‌شناختي در برابر هر نوع نظرية ديگري ارائه كرد؟ خوب احتمالاً نه، چون انسان‌شناسي حوزة گسترده‌اي است و تفاوت آن با رشته‌هاي ديگري چون جامعه‌شناسي، تاريخ، جغرافياي اجتماعي، روان‌شناسي اجتماعي و شناختي و غيره بسيار مبهم است. تا اين‌جا را خيلي آسان مي‌پذيرم. حال ببينيم كه از ديدگاه رشته‌هاي هم‌مرز، انسان‌شناسان چه كاري را بهتر از همه انجام مي‌دهند. اگر با صراحت بگوييم، انسان‌شناسي از رفتارها و كنش‌ها و پاره‌گفتارهاي «ظاهراً نامعقول» تحليل‌هايي غني به دست مي‌دهد. (مسئلة «برادر من طوطي‌اي سبز است»(83)).. چون تقريباً همة رفتارها، از نگاه كسي، ممكن است «ظاهراً نامعقول» باشد، انسان‌شناسي احتمالاً آينده‌اي مطمئن دارد. انسان‌شناسان مسائل مربوط به نامعقول‌بودن ظاهري رفتار انسان را چگونه حل مي‌كنند؟ آنان اين كار را با زمينه‌سازي براي رفتار يا قراردادن آن نه در «فرهنگ»، كه امري انتزاعي است، بلكه در پويايي تعامل اجتماعي انجام مي‌دهند- تعاملي كه در واقع ممكن است مشروط به «فرهنگ» باشد، ولي بهتر است آن را فرايندي واقعي يا ديالكتيك ببينيم كه سرانجام بروز مي‌يابد. لازم نيست بگوييم كه ديدگاه انسان‌شناختي تفسيري دربارة رفتار اجتماعي، صرف نظر از ديگر رشته‌ها، با جامعه‌شناسي و روان شناسي اجتماعي مشتركاتي دارد. انسان‌شناسي با اين رشته‌ها متفاوت است، چون «نگاهي ژرف» دارد كه شايد بهترين صفت براي آن «زندگي‌نامه‌اي»(84) باشد؛ يعني در ديدگاه اختيار شدة انسان‌شناسي به كنشگران اجتماعي، سعي بر آن است كه نگاه وقت اين كنشگران به خودشان عيناً بازسازي شود؛ در صورتي كه جامعه‌شناسي (تاريخي) اغلب، به تعبيري، «فروزندگي‌نامه‌اي»(86) است. بنابراين انسان‌شناسي به «كنش» در بستر «زندگي»-يا دقيق‌تر بگوييم، به «صحنة زندگي»- كنشگر مي‌پردازد. دوري بودن بنيادين انسان‌شناسي همان چرخة زندگي است. اين نگاه وقت (تطابق با زندگي‌نامه‌ها) است كه حكم مي‌كند موضع انسان‌شناس چه قدر نزديك يا دور از موضوع باشد: اگر انسان‌شناس، مثلاً شناخت در سطح خرد را بررسي كند، كه خاص روان‌شناختي آزمايشگاهي است، نگاه زندگي‌نامه‌اي از دست مي‌ رود و انسان‌شناس عملاً، كارش فقط روان‌شناسي ساختي مي‌شود؛ بر عكس، اگر ديدگاه انسان‌شناس تا جايي گسترش يابد كه نظم «چرخة حيات» زندگي‌نامه‌اي گسترة گفتمان را محدود كند، حوزة كار او تاريخ يا جامعه‌شناسي است.
شايد اين تعريف از انسان‌شناسي را همه نپسندند ولي استدلال من اين است كه در واقع بيشتر كارهايي را كه نوعاً «انسان‌شناختي» محسوب مي‌شو دربرمي‌گيرد. البته اين نگاه ژرف زندگي‌نامه‌اي مؤلفه‌اي مكاني هم دارد؛ مكان‌هاي انسان‌شناسي آن‌هايي است كه كنشگران در جريان زندگي‌نامه‌هايشان از آن‌ها مي‌گذرند، چه مكان‌هايي كوچك باشد و چه، آن‌گونه كه بيشتر و بيشتر باب مي‌شود، گسترده يا جهاني. از اين گذشته، نگاهي خاص به روابط اجتماعي را حاكم مي‌كند. انسان‌شناسان معمولاً روابط را در زمينه‌اي «زندگي‌نامه‌اي» بررسي مي‌كنند، به اين معنا كه روابط بخشي از مجموعه‌اي زندگي‌نامه‌اي در نظر گرفته مي‌شود كه در مراحل مختلف چرخة زندگي وارد مي‌شود. به تعبيري، روابط «جامعه‌شناختي» پايدار يا فرازندگي نامه‌اي است، مانند رابطة ميان طبقات در نظام سرمايه‌داري يا رابطة ميان گروه‌هاي منزلتي(87) (كاست‌(88)ها) در جوامع سلسله مراتبي. از طرف ديگر، روابط «روان‌شناختي» فروزندگي‌نامه‌اي است و اغلب چيزي بيش از «مواجه‌ها»ي لحظه‌اي، مثلاً در شرايط تجربي، نيست كه در آن‌ها، موضوعات بايد با يكديگر و با آزمايش‌گر به طريقي تعامل داشته باشند كه هيچ پيشينه يا پيامد زندگي نامه‌اي نداشته باشد. روابط انسان‌شناختي واقعي و، به لحاظ زندگي‌نامه‌اي، پيامدي‌اند و به «برنامة حيات» زندگي‌نامه‌اي عامل گره مي‌خورند.
اگر اين قيد و شرط‌ها درست باشد، آن‌وقت طرحوارة خاص «نظريه‌اي انسان‌شناختي» كم‌كم ظاهر مي‌شود. نظريه‌هاي انسان‌شناختي متمايزند، چون نوعاً دربارة روابط اجتماعي‌اند- روابطي كه هر يك مكان زندگي‌نامه‌اي خاصي را پرمي‌كند و فرهنگ در جريان آن‌ها ارتقا مي‌يابد و دگرگون مي‌شود و از طريق مجموعه‌اي از مراحل زندگي انتقال مي‌يابد. مطالعة روابط در جريان زندگي (روابطي كه از طريق آن‌ها فرهنگ كسب و بازآفريده مي‌شود) و برنامه‌هاي زندگي، كه كنشگران مي‌كوشند از طريق روابطشان با ديگران آن‌ها را محقق سازند، به انسان‌شناسان اجازه مي‌دهد وظيفة فكري‌شان را به جا آورند؛ و آن توضيح دادن اين‌كه چرا مردم بدين‌گونه رفتار مي‌كنند، حتي اگر اين رفتار نامعقول يا ظالمانه يا فوق‌العاده قديسانه و بي‌غرضانه به نظر رسد. هدف نظرية انسان‌شناختي درك رفتار در زمينة روابط اجتماعي است. در نتيجه، هدف نظرية انسان‌شناختي هنر تبيين توليد و رواج آثار هنري به منزلة يكي از كاركردهاي اين زمينة ارتباطي است.
 
پاورقي‌ها
1- اين مقاله ترجمه‌اي است از:
Alfred Gell, Art and Agency: An Anthropological Theory, (Oxford, Clarendon Press, 1998), ch. 1, “The Problem Defined: The Need for an Anthropology of Art”, pp. 1-11.
2- anthropological
3- primitive
4- ethnographic
5- Pablo Picasso (1881-1973)
6- Konstantin Brancusi (1876-1957)
7- mask
8- Sally Price
9- essentialization
10- Ghettoization
11- instinctive
12- Sally Price, Primitive Art in Civilized Places
13- J. Coote, “Marvels of Everyday Vision”, idem, “Aesthetics is a Cross- Cultural Category: For the Motion”, H. Morphy, “The Anthropology of Art”, idem, “Aesthetics is a Cross- Cultural Category”.
14- Tribal lore
15- Sally Price, Primitive Art in …, pp. 92-93
16- culture-specific aesthetics
17- period-specific aesthetics
18- L. Baxendall, Radical Perspectives in the Arts
19- connoisseurs
20- reactionary
21- circulation
22- the Yoruba
از اولين مردمان شناخته شده در اراضي ساوانائي نيجريه در جنوب غربي اين كشور
23- R. F. Thompson, “Yoruba Artistic Criticism”
24- Poro
25- Sande
26- ideational system
27- A. Gell, “On Coote’s “Marvels of Everday Vsion”
28- indigenous aesthetics
29- J. Coote
30- H. Morphy
31- evaluative Schemes 
32- The anthrology pf Law
33- exotic art
34- popular art
35- aesthetic-evaluative schemes
36- Franz Boas (1858-1942)
37- A. L. Kroeber
38- reify
39- social agents
40- appreciative
41- person
42- Howard Morphy, “The Anthropology of Art”
43- A. C. Danto, “The Art world”
44- Institutional theory of art
45-ibid, p. 655
46- sign- vehichles
47- aestheticization
48- respone-thore
49- graphemic
واژة grapheme (و صفت آن، graphemic) به قياس واژه‌هايي چون morpheme (تكواژ)، phoneme (واج)، cineme (تك سينما)، mytheme (تك اسطوره/ اسطوراج) و مانند آ‌ن‌ها ساخته شده و در اين‌جا، به شكل صفت اسم grapheme (به معناي «واحد نگاشتن») به كار رفته است. در واقع، اين واژه به كوچك‌ترين واحد يا واحد‌هاي سازندة نگاشتن به معناي تصوير كردن و حتي نوشتن اشاره دارد و با واژة گرافيك از يك ريشه است. م.
50-graphic signs
51- symbolic meaning
52- agency
53- causation
54- result
55- transformation
56- action- centred approach
57- slot
58- the social – relational matrix
59- ‘intrinsic’ nature
60- Mona Lisa
61- pre-theoretical category
62- prototypical
63- cross- cultural aesthetics
64- J. Berger, Ways of Seeing
65- P. Bourdiu, “Outline of a Social Theory of Art Perception”, idem, Distinction: A Social Critique of Judgments of Taste
66- C. B. Steiner, African Art in Transit
67- H. Morohy, Ancestral Connections: Art and an Aboriginal System of Knowledge
68- S. Price, Primitive Art in Civilzed Places
69- N. Thomas, Entangled Objects
70- J. Thlor
71- J. Tylor, Primitive Culture
72- animism
73- James Frazer (1854-1941)
74- sympathetic and contagious magic
75- Bronislaw Malinowski (1884-1942)
76- Marcel Mauss (1872-1950)
77- exchange
78- Maussian
79- prestation
80- gift
81- kinship theory
82- Claude Levi-Strauss (1908-            )
83- D. Sperber, “Anthropology and Psychology: Towards an Epidemiology of Representations: M. Hollis, “Reason and Ritual”
84- biographical
85- supra-biographical
86- infra-biographical
87- status-groups
88- caste
كتاب‌نامه
Harmondsworth, Pelican, 1972.
Bourdieu, P. “Outline of a Sociological Theory of Art Perception”, International Social Science Journal, 20:4.
___ . Disntinction: A Social Critique of Judgements of Taste, transl. Richard Nice, London, Routlege & Kegan Paul, 1984.
Coote, J. “Aesthetics in a Cross-Cultural Category: For the Motion”, in: T. Ingold (ed). Key Debates in Anthropology, London, New York, Routledge, 1996.
____. “Marvels of Everyday Vision: The Anthropology of Aesthetics and the Cattle Keeping Nilotes”, in: J. Coote & A. Shelton (eds.), Anthropology, Art and Aesthetics, Oxford, Clarendon, 1992.
Gell, A. “On Coote’s ‘Marvels of Everyday Vision”, in: J. F. Weiner (ed.), Too Many Meanings: A Critique of the Anthropology of Aesthetics, special issue, Social Analysis, no. 38.
Hollis, M. “Reason and Ritual”, in: B. B. Wilson (ed.), Rationality, London, Basil Blackwell, 197.
Morphy, H. “Aesthetics is a Cross-Cultural Category”, in: T. Ingold (ed.), Key Debates in Anthropology, London, NewYork, Routledge, 1996.
____. “The Anthropology of Art”, in: T. Ingold (ed.), Companion Encyclopedia of Anthropology, London, New York, Routledge, 1994.
____. Ancestral Connections: Art and an Aboriginal System of knowledge Chicago, Chicago University Press, 1991.
Price, S. Primitive Art in Civilized Places, Chicago, Chicago University Press, 1989.
Sperber, D. “Anthropology and Psychology: Towards an Epidemilogy of Representations”, Man, 20, 1958.
Steiner, C. B. African Art in Transition, Cambridge, New York, Cambridge University Press, 1994.
Thompson, R. F. “Yoruba Artistic Criticism”, in: W. L. d’Azevedo (ed.), The Traditional Artist in African Societies, Blommington, Indiana University Press, 1973.
Tylor, J. Primitive Culture, London, Murray, 1875.
 

    237 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انسان شناسی (65)
●   هنر (118)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:25/02/1386

تاريخ شمسی نشر:00/02/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب