1. تعريف شناخت در نهج البلاغه
در نزد حكما، مفهوم «شناخت» مفهومى بديهى و بىنياز از تعريف است، با اين حال تعريفهاى شرح الإسمى متعددى در اين باره ارائه شده كه برخى «جامع افراد و مانع اغيار» نمىباشد.
از مراجعه به واژههاى معرفتشناختى در نهج البلاغه، به دست مىآيد كه حقيقت شناخت، شبيه حقيقت نور است. امام على(ع) در موارد زيادى واژه نور را براى علم استعاره آوردهاند. همان طور كه مىدانيد حقيقت نور «ظاهرٌ بنفسه و مظهرٌ لغيره» است، پس حقيقت علم هم «ظاهر ٌ بنفسه و مظهرٌ لغيره» است.
چنان كه روشن مىشود، تعريف شناخت به ظهور، به روشنى در نزد عالِم دلالت دارد. يعنى علم، مظهِر معلوم براى عالِم است كه گاهى اين اظهار معلوم براى عالِم با واسطه است - كه به آن «علم حصولى» اطلاق مىشود - و گاهى بدون واسطه است كه به آن «علم حضورى» مىگويند. امام على(ع) در مذمّت گروهى فرومايه و پست به نام «هَمَج رعاع» - يعنى مگسان كوچك و ناتوان - مىفرمايند: «اين گروه بادصفت از نور علم و دانش بهرهاى نبردهاند» لَمْ يَسْتَضيئُوا بِنور الْعِلم(1). همچنين در فرازى ديگر از نهج البلاغه در بيان علل انحراف بنىا ميه مىفرمايند:
لَمْ يَسْتَضيئُوا بِأَضواء الحكمة وَلَمْ يَقْدَحوا بِزِنادِ الْعُلومِ الثّاقبة(2) «آنها (بنىاميه) از روشنىهاى حكمت و عرفان بهرهمند نشدند و با آتشزنههاى علوم و معارف درخشان، آتش نيفروختهاند».
2. امكانشناخت
معرفت امرى ممكن و ترديدناپذير است و تحقق فى الجمله آن، بديهى و بىنياز از اثبات مىباشد. هر كسى به وجود خود، وجود قواى ادراكى خود و وجود حالات روانى خود (مثل غم، شادى، عشق و...) معرفت يقينى دارد. با اين حال، در اروپا بارها موج شكگرائى پديد آمده و انديشمندان بسيارى را در كام خود فرو برده است.
نهج البلاغه اساساً كتاب شناخت است. وقتى انسان اين كتاب را با عقل و انديشه مىكاود، به معارفى چون: خداشناسى، دينشناسى، امامشناسى، معادشناسى، جهانشناسى، دنياشناسى و... دست مىيابد. سراسر نهج البلاغه از واژههاى پربارى كه هر كدام بار معرفتى ويژهاى دارن د، پوشانده است؛ واژههايى چون: علم، عقل، فهم، لُبّ، حكمت، حِجى، شعور، فطانت، بصيرت، برهان، يقين، اشراق، تفكّر، تعقل، تفقّه، تفهّم، تدبّر، تعمّق، ادراك، معرفت، استدلال و... كه همگى بر امكان شناخت و ضرورت آن دلالت مىكنند.
3. مبانى شناخت
منظور از مبانى شناخت، بسترها و زمينههاى مناسبى است كه بذر شناخت در آنها بهتر رشد كرده و به تكامل مىرسد. اين مطلب همان است كه قرآن كريم درباره آن مىفرمايد: وَ الْبَلَد الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإذنِ رَبِّهِ والَّذى خَبُثَ لا يَخْرُجُ إلّا نَكِداً(3)
مهمترين زمينهها و مبانى شناخت كه در نهج البلاغه ذكر شده است، عبارتند از:
الف. تقوا و خويشتندارى: امام على(ع) در موارد متعدّدى به اين حقيقت تصريح مىكنند: فَإنَّ تقوى اللَّه دواءُ داءِ قلوبِكم وبَصَرُ عَمى أَفئِدتكم... وجلاءُ غشاءِ أَبصاركم(4) «تقوا و ترس از خدا داروى درد قلبها و بينايى كورى دلها و بهبودى بيمارى تنها و ر وشنى پوشش ديدهها است».
ب. آموزههاى وحيانى: امام على(ع) مىفرمايند: تُجْلى بالتَّنزيل أَبصارُهم وَيُرمى بالتّفسير في مسامعهم ويغبقون كأسَ الحكمةِ بعد الصَّبوح(5) «ديدههاى آنها به نور قرآن جلا داده شده و تفسير در گوشهايشان جا گرفته است. هنگام شب، جامى از حكمت به آنان مىن وشانند، بعد از اين كه در بامداد هم به آنان نوشانده شد».
ج. ايمان: امام على(ع) در اين زمينه مىفرمايند: بالْإيمان يَعْمُرُ الْعلمُ(6) «به سبب ايمان، علم و دانايى آباد مىشود».
4. اقسام شناخت
علم در اصطلاح فلسفه بر دو قسم است: الف. علم حصولى (با واسطه مفهوم)؛ ب. علم حضورى (بىواسطه مفهوم).
با مراجعه دقيق به نهج البلاغه درمىيابيم كه على(ع) به هر دو قسم از شناخت صريحاً و تلويحاً اشاره نموده است. وجود واژههايى همچون «تعقّل، تفكّر، يستدلّ، يحتجّ، النظر و...» دلالت بر شناختى به نام شناخت حصولى مىكند كه معلوم عين علم نيست، بلكه علم و معلوم دو حقيقت هستند. حضرت(ع) مىفرمايند: وَ أَقامَ مِنْ شواهد البيّنات على لطيف صنعته و عظيم قدرته مَا انقادَتْ لَهُ العقولُ معترفةً به(7) «و نمونههايى از لطافت صنعتگرى و قدرت عظيم خويش به پا داشت، چندان كه تمام انديشهها را به اعتراف واداشته است».
هم چنين در مورد علم حضورى، اعم از علم حضورى مجرّد به خود و علم علّت به معلول و علم معلول به علّت موارد متعدّدى وجود دارد. به عنوان نمونه امام على(ع) در مورد علم حضورى مجرّد به خود مىفرمايند: اللَّهُمَّ إنّك أَعْلمُ بى مِنْ نفسى وأَنا أَعلمُ بنفسى منهم( 8) «خدايا، تو به من از من داناترى و من به خود از آنها داناتر هستم».
همچنين در مورد علم حضورى علّت به معلول مىفرمايند: الْعالِمَ بِلا اكتسابٍ وَلا ازديادٍ وَلا علمٍ مستفادٍ(9) «خداوند به همه چيز دانا است، بدون آموختن از ديگرى و بدون احتياج به افزودن و بدون استناد»: يعنى علم خداوند به ماسواى خود يك علم اكتسابى مفهومى ني ست، بلكه علمِ او عين ذات او و بدون ازدياد مفهومى مىباشد.
همچنين در مورد علم معلول به علّت در نهج البلاغه آمده است كه «ذعلب يمانى» از امام على(ع) سؤال كرد: هَلْ رأيتَ ربَّك يا أميرالمؤمنين؟ فقال(ع): أَفَأَعبُدُ ما لا أرى؟ فقال: وكيف تراهُ؟ قال(ع): لا تدركُهُ الْعُيُون بمشاهدة الْعِيان ولكن تدركُهُ الْقُلُوبُ بحقائق الإيمان(10) «آيا پروردگارت را ديدهاى؟ امام(ع) فرمودند: آيا چيزى را كه نمىبينم پرستش مىكنم؟ ذعلب گفت: چگونه او را مىبينى؟ امام(ع) فرمودند: چشمها او را درك نمىكند، لكن دلها به وسيله حقايق ايمان او را درك مىنمايند».
5. تشكيك در شناخت
از ديدگاه نهج البلاغه، حقيقت شناخت اعم از حضورى و حصولى، مشكك و ذو مراتب است. ملاك و معيار در تشكيك اين است كه «ما به الامتياز» عين «ما به الاشتراك» است و تفاوت مراتب، به شدت و ضعف و نقص و كمال است.
همچنين تمام مراتب شناخت در يك حقيقت كه همان [ظاهرٌ بنفسه ومُظهِرٌ لغيره] بودن است، شريكند؛ ولى اختلاف مراتب آن به شدّت و ضعف ظهور است.
امام على(ع) در باب مراتب شناخت چنين مىفرمايند: إنَّ هذه الْقُلُوب أوعيةٌ فَخَيرها أَوْعاها(11) «دلها ظرفهاى علوم و حقايق و اسرار است وبهترين دلها نگاهدارندهترين آنهايند».
واژه «أَوْعاها» أَفعل تفضيل است و دلالت بر ذومراتب بودن ظرف شناخت مىكند كه همان قلب است بنابراين، به تبع ذومراتب بودن ظرف، مظروف نيز ذومراتب است.
6. قلمرو شناخت
شناختهاى انسان از طريق حسّ، خيال، عقل، شهود و وحى حاصل مىشود. مسأله اين است كه: آيا توسط اين ابزارها مىتوان همه چيز را شناخت؟ يا اين كه هر يك از ابزارهاى مذكور قلمرو خاصى دارد؟
امام على(ع) در موارد متعدّدى از نهج البلاغه به محدوديت شناخت حسّى تصريح مىكنند. در جايى مىفرمايند: لا تُدركُهُ الْحواسّ فتحسُّهُ وَلا تَلْمِسُهُ الْاَيدى فَتَمَسُّهُ(12) «حواس ظاهرى خداوند را درك نمىكنند تا به وجود حسّى موجودش گردانند و دستها او را لمس ننمايند تا دسترسى به او پيدا كنند».
به عبارت منطقى، هر چه قابل ادراك با حسّ باشد جسمانى است. عكس نقيض اين قضيه مىشود: هر غير جسمانى قابل ادراك با حواس (پنجگانه) نيست.
در موضعى ديگر، حضرت(ع) در مورد قلمرو شناخت عقلانى مىفرمايند: لَمْ يُطلِعِ الْعُقولَ على تحديد صِفتِهِ وَلَمْ يَحْجُبْها عَن واجب معرفته(13) «عقلها را بر حدّ و نهايت خود آگاه نساخته، ولى آنها را از شناختن خويش (خداوند) به قدر واجب بازنداشته است».
از فراز فوق استفاده مىشود كه معرفت و شناخت خداوند بر سه قسم است:
معرفت واجب (شناخت اصل وجود خداوند)؛
معرفت ممتنع (شناخت كُنه ذات و صفات خداوند)؛
معرفت ممكن (شناخت خداوند در حدّ ظرفيّت انسان).
همچنين امام(ع) در مورد قلمرو شناخت شهودى مىفرمايند: لا تعقد الْقُلوبُ منه على كيفيّةٍ وَلا تُحيطُ بِهِ الأَبصارُ والْقُلُوبُ(14) «دلها كيفيت و چگونگى او را تصديق نمىنمايند و چشمها و دلها بر او احاطه ندارند.»
7. ابزارهاى شناخت
پس از بطلان سفسطه و پذيرفتن واقعيّتى در خارج و پس از اين كه ثابت كرديم مىتوانيم فى الجمله شناختى صحيح و مطابق با واقع به دست آوريم، اين سؤال مطرح مىشود كه ابزارهاى شناخت چيست؟ در نهج البلاغه بر چهار ابزار تأكيد شده است:
8. حسّ: امام على(ع) در يكى از خطبههاى خود، اعتماد به حسّ را اعتماد به سندى قوى مىداند. ايشان در مقام توصيف طاووس و زيبائىها و شگفتىهاى آفرينش آن مىفرمايد: أحيلك مِن ذلك على معاينةٍ لا كَمَن يُحيل على ضَعيف إسناده(15) «در مورد آنچه راجع به طاووس بيان كردم، تو را به مشاهده و ديدن حواله مىدهم، نه مانند كسى كه گفتارش را بر سند ضعيف و نادرست حواله مىدهد».
9. عقل: امام على(ع) در معرفّى بدبخت و شقىّ مىگويد: فَإنَّ الشَقىّ مَنْ حَرُمَ نَفعَ ما أُتِىَ مِنَ الْعَقلِ والتّجربة(16) «زيانكار و بدبخت كسى است كه از سود عقل و تجربهاى كه به او داده شده بىبهره ماند.» در جاى ديگر حضرت(ع) مىفرمايند: كفاكَ مِنْ عَق لِك ما أَوْضَحَ لكَ سُبُلَ غَيّكَ مِنْ رُشدكَ(17) «بس است تو را عقل و خردى كه راههاى گمراهيت را از راههاى رستگاريت آشكار مىسازد».
10. قلب: قلب از مهمترين مجارى ادراكى است. البته منظور از قلب، آن قلب جسمانى صنوبرى نيست، اگرچه بىارتباط با آن هم نمىباشد، بلكه منظور از قلب ابزارى است كه كشف و شهود به وسيله آن محقق مىشود.
امام على(ع) در اين باره مىفرمايند: إنَّ اللَّه سبحانه جَعَلَ الذّكر جَلاءً لِلْقُلوب تَسمَعُ به بعدَ الْوَقْرة وتبصرُ به بعدَ الْعشوة(18) «خداوند ذكر و ياد خود را صيقل و روشنايى دلها قرار داد كه به سبب آن بعد از كرى مىشنوند و بعد از تاريكى مىبينند».
11. وحى: مهمترين و خطاناپذيرترين ابزار شناخت، وحى است: واعْلَموا أَنّ هذا القرانَ هُو النّاصح الَّذى لايَغُشّ والْهادى الَّذى لا يُضِلّ والمحدّث الَّذى لا يكذب وما جالَسَ هذا القرانَ أَحَدٌ إلّا قامَ عنه بزيادةٍ أَوْ نُقصانٍ، زيادةٌ فى هدىً ونقصانٌ مِن ْ عَمىً واعْلَموا أَنّه ليس على أَحدٍ بعد القران مِنْ فاقةٍ وَلا لِإَحدٍ قبل القرانِ مِنْ غِنى واتّهموا عليه آرائكم واُستغشّوا فيه أَهوائكم(19) «و بدانيد اين قرآن پنددهندهاى است كه خيانت نمىكند و راهنمايى است كه گمراه نمىكند و سخنگويى است كه دروغ ن مىگويد و كسى با اين قرآن ننشست، مگر اين كه چون از پيش آن برخاست، هدايت و رستگارى او افزايش يافت و كورى و گمراهى او كم گرديد. بدانيد كسى را پس از (آموختن) قرآن نيازمندى نيست و نه براى كسى پيش از قرآن بىنيازى محقق مىگردد. انديشههايتان را كه بر خلاف قرآ ن است متّهم سازيد و خواهشهايتان را در برابر آن خيانتكار بدانيد».
12. موضوع شناسايى يا محورهاى معرفتى
متعلق يا موضوعهاى شناسايى كه در نهج البلاغه بيشتر مورد توجه قرار گرفتهاند، جهتگيرىهاى اصلى و دغدغههاى بنيادين معرفتى آن حضرت را نشان مىدهند. به عبارت ديگر، متعلق علم و معرفت، بيانگر اهميت و جايگاه آن موضوع در نظام معرفتى است. متعلقها يا محو رهاى معرفتى مورد تأكيد حضرت به طور عمده عبارتند از: خداشناسى، خودشناسى، دينشناسى، امامشناسى، معادشناسى، جهانشناسى، دنياشناسى، فتنهشناسى، تاريخشناسى و محورهاى ديگر كه مجال ذكر آنها نيست.
13. آسيبهاى معرفت
از ديدگاه نهج البلاغه، درخت شناخت، درخت پرثمرى است كه آفتهاى گوناگونى آن را تهديد مىكند. امام على(ع) در نهج البلاغه آفتهاى متعدّدى را برمىشمارند كه ما به اختصار به آنها اشاره مىكنيم:
1. دنياپرستى و هواپرستى: كَم مِنْ عقلٍ أَسيرٍ عند هوىً أَمير(20) «بسا عقل و خرد كه اسير و گرفتار هوا و خواهشى است كه بر آن فرمانروا است».
2. عشق مجازى (شهوت): مَنْ عَشقَ شيئاً أَعشى بَصَرَه وَأَمْرَضَ قَلْبَه فهو يَنْظُرُ بعينٍ غيرصحيحة ويَسمعُ بِأُذُنٍ غير سميعةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشهواتُ عَقْلَه وأماتَتِ الدُّنيا قَلْبَه(21) «و هر كه به چيزى عاشق شد، چشم دل او را كور ساخته و دلش را بيمار گرداند. پس او به چشمى كه (مفاسد آن را) نمىبيند مىنگرد و به گوشى كه (حقايق) را نمىشنود، مىشنود، خواهشهاى بيهوده عقل او را دريده و دنيا دلش را ميرانده و شيفته خود نموده است».
3. آرزوهاى بلند: وَاعْلَموا أَنَّ الأَمَلَ يُسهِى الْعَقْلَ و يُنسِى الذِّكرَ(22) «بدانيد كه آرزو موجب به غلط و اشتباه افتادن عقل و فراموشى از ذكر خدا است».
4. تقليد كوركورانه: وَلا تُطيعُوا الأدْعياءَ... إتَّخَذَهُم إِبليسُ مَطايا ضَلالٍ وجُنداً بِهِم يَصُولُ عَلَى النّاسِ تَراجِمَةً يَنْطِقُ عَلى أَلْسِنَتِهِم إسْتِراقاً لِعُقُولكم وَدُخُولاً فى عُيُونِكُمْ وَنَثّاً فى أَسْماعِكُم(23) «و از بدان و ناكسا ن كه آنها را نيكان و مهتران مىپنداريد پيروى نكنيد، شيطان آنها را شتران باركش گمراهى گرفته و سپاهى كه به وسيله ايشان بر مردم مسلط شود. و ترجمه كنندههايى كه به زبان آنها سخن مىگويد، براى اين كه عقلهاى شما را بدزدد و در چشمهايتان داخل گردد و در گوش هايتان بِدَمَد».
5. مزاح و شوخى افراطى: ما مَزَحَ أمرءٌ مَزْحَةً الّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّةً(24) «هيچ مردى شوخى نكرد از هرگونه شوخى، مگر آن كه پارهاى از عقل خود را رها كرد، رهاكردنى (شوخى باعث سبكى عقل مىشود)».
6. گناه: الذُّنوبُ الدَّاءُ وَالدَّواءُ الإستغفار(25) «گناهان درد و بيمارى است و دواى آن استغفار است».
7. عُجب و خودپسندى: وَاعْلَمْ أَنَّ الأَعجابَ ضِدُّ الصَّوابِ وَآفَةُ الأَلْبابِ، فَاسْعَ في كَدْحِك(26) «خودبينى، ناروا، بر خلاف حق و آفت خردها است، پس در كسب معاش خويش تلاش كُن».
8. فتنه: يُقتَلُ فى هذِهِ الأُمَّةِ إمامٌ يَفتَحُ عَليها الْقَتلَ والْقِتالَ إلى يَومِ القيامَةِ ويَلْبِسُ أُمورَها عَلَيْها ويَبُثُّ الْفِتَنَ فيها فَلا يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلِ(27) «در اين امّت پيشوايى كشته مىشود كه خونريزى و جنگ تا روز قي امت گشوده مىگردد و كارها را برايشان مشتبه مىنمايد و فتنهها و تبهكارىها را در آنان نشر مىدهد، پس آنها حق را از باطل تميز نمىدهند».
9. آز و طمع: أَكْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولِ تَحتَ بُروقِ الْمَطامِعِ(28) «بيشتر جاهاى به خاكافتادن و لغزش خردها، زير درخشندگى طمعها و آزها است».
10. فقر و تنگدستى: يا بُنَىَّ إِنّى أَخافُ عَلَيكَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنهُ، فَإنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدّين، مَدْهشةٌ لِلْعَقلِ، داعيةٌ لِلْمَقْتِ(29) «اى پسرم، من بر تو از تنگدستى مىترسم، پس از شرّ آن به خدا پناه ببر كه تنگدستى جاى ش كست و كمبودى در دين است و جاى سرگردانى خِرد است و موجب دشمنى است».
11. وسوسهها: هُوَ الْقادِرُ الَّذى إذا... حاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَراتِ الْوَساوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ... رَدَعَها وَهِىَ تَجُوبُ مَهاوى سُدَفِ الْغُيوب(30) «اوست توانايى كه اگر فكر و انديشه پيراسته از وسوسههاى شيطانى بخواهد منتهاى قدر ت او را دريابد، خداوند آن اوهام و عقول را بازمىگرداند در حالتى كه راههاى هلاكت و تاريكىهاى عوالِمِ غيب را طى كرده».
12. كار تحميلى: اِنَّ لِلْقُلوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبالاً وإدْباراً فَأْتُوها مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِها وَإقْبالِها، فإِنَّ الْقَلْبَ إذا أُكْرِهَ عَمى(31) «محققاً دلها را خواهش و روآوردن و روگردانيدنى است، پس به سوى آنها بياييد از راه خواهش و روآوردن آنه ا (نه از راه بىميلى و نه خواستن آنها)، زيرا هرگاه دل به انجام كارى مجبور شد كور مىگردد».
13. نزاع و كشمكش: مَنْ كَثُرَ نِزاعُهُ بِالْجَهلِ دامَ عَماهُ عنِ الْحَقّ(32) «كسى كه بر اثر نادانى بسيار مكابره و زَد و خورد نمايد، كورى و نابينايى او از حق، هميشگى است».
14. خشنودى و خشم: وَيَكادُ أَفْضَلُهُم رَأْياً يَرُدُّهُ عَنْ فَضْلِ رَأْيِهِ الرَّضى والسٌّخْطُ(33) «از ايشان آن كه انديشهاش درستتر است، زود خشنودى و خشم او را از انديشه نيكويش برمىگرداند، (از عيب آنچه از آن خشنود شده چشم مىپوشد و در آنچه از آن ب ه خشم آمده عيب گيرد)»
15. لجاجت: اللَّجاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْىَ(34) «لجاجت و ستيز، تدبير و انديشه درست را دور مىكند».
16. عمل نكردن به علم (به كار نبستن علم): الْعِلْمُ مَقْرونٌ بِالْعَمَلِ، فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ والْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإنْ أَجابَهُ وَ إلّا إرْتَحَلَ عَنْهُ(35) «علم بسته به عمل است، پس هر كه دانست عمل كرد و علم عمل را ندا مىكند، اگر دعوت آن ر ا پذيرفت از آن علم سود برده مىشود وگرنه علم از عمل دور مىگردد».
17. كبر و استكبار: فاللَّه اللَّه... وسُوءِ عاقِبَةِ الْكِبرِ، فَإنَّها مَصيدَة إبليس الْعُظمى وَمَكيدَتُهُ الْكُبْرى، الّتى تُساوِرُ قلوبَ الرِّجالِ مُساوَرَةَ السُّمُومِ الْقاتِلَة(36) «و از بدىِ پايان خودخواهى و گردنكشى بترسيد، زيرا تباهكارى و گردن كشى بزرگترين دام و فريب شيطان است؛ چنان فريبى كه مانند زهرهاى كُشنده در دلهاى مردان داخل مىشود و آنها را از بين مىبرد».
18. تعصّب و عصبيّت: إعْتَرَضَتْهُ الْحَميَّة فَافْتَخَرَ عَلى آدمَ بخَلْقِهِ وتَعَصَّبَ عَلَيه لِأَصْلِهِ فَعَدُوُ اللَّهِ إمامُ الْمُتَعَصبينَ وَسَلَفِ الْمُستكبرينَ الَّذى وضَعَ أساسَ الْعَصَبيّة(37) «كبر و خودخواهى به او روى آورد، پس به آفرينش خود بر آدم فخر و نازش نمود و براى اصل خويش (كه از آتش آفريده شده بود) عصبيّت نموده آشكارا زير بار فرمان حق نرفت، پس دشمن خدا (شيطان) پيشواى متعصّبين و گردنكشان است كه بنيان عصبيّت را به جا گذارد».
19. غفلت: بينكُم وبَيْنَ الْمُوعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغِرَّة(38) «بين شما و بين شنيدن و پيروى از موعظه و پند، پردهاى از غفلت و بىخبرى مىباشد».
20. يك جانبهنگرى: يا حارِثُ، إنّك نَظَرْتَ تحتَكَ وَلَمْ تَنْظُرْ فَوْقَكَ فَحِرْتَ(39) «اى حارث، تو به زير خود نظر كردى (گفتار باطل و نادرست آنها را پسنديدى) و به بالايت نگاه نكردى (در سخنان حق و درست من انديشه ننمودى)، پس حيران و سرگردان ماندى».
21. سُستى و تنبلى: فَتَداوَ مِنْ داءِ الْفَتْرَةِ فى قلبكَ بِعَزيمَةٍ(40) «پس مداوا كُن رنج سستى دل خود را به تصميم و كوشش در طاعت».
22. شبهه: وَإنَّما سُمّيَتِ الشُّبْهةُ شُبْهَةً لأَنَّها تُشْبِهُ الْحَقَّ(41) «شبهه از اين جهت شبهه ناميده شده كه شبيه و مانند حق است (هر كس نمىتواند ميان حق و باطل تميز دهد)».
پی نوشتها
1) ترجمه نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 139، ص 1157.
2) همان، خ 107، ص 322.
3) سوره اعراف، آيه 58.
4) ترجمه نهج البلاغه، فيض الاسلام، خ 189، ص 628.
5) همان، خ 150، ص 450.
6) همان، خ 155، ص 480.
7) همان، خ 164، ص 530.
8) همان، حكمت 96، ص 1131.
9) همان، خ 204، ص 647.
10) همان، خ 178، ص 583.
11) همان، حكمت 139، ص 1156.
12) همان، خ 228، ص 738.
13) همان، خ 49.
14) همان، خ 84، ص 203.
15) همان، خ 164، ص 535.
16) همان، نامه 78، ص 1083.
17) همان، حكمت 413، ص 1284.
18) همان، خ 213، ص 705.
19) همان، خ 175، ص 568.
20) همان، حكمت 202 - ص 1182 و ر.ك: همان، نامه 31، ص 938؛ نامه 32، ص 928.
21) همان، خ 108، ص 332.
22) همان، خ 85، ص 209 و ر.ك: همان، حكمت 267، ص 1221.
23) همان، خ 234، ص 788 و ر.ك: همان، حكمت 139، ص 1156.
24) همان، حكمت 442، ص 1294.
25) ميزان الحكمة، ج 3، ص 986 و ر.ك: نهج البلاغه، خ 189، ص 637 و حكمت 244، ص 1198؛ ميزان الحكمة، ج 3، ص 995.
26) ترجمه نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه 31، ص 922 و ر.ك: همان، حكمت 203، ص 1182.
27) همان، خ 163 و ر.ك: خ 151، ص 466.
28) همان، حكمت 210، ص 1184.
29) همان، حكمت 319.
30) همان، خ 90، ص 238.
31) همان، حكمت 184، ص 1175.
32) همان، حكمت 30، ص 1101.
33) همان، حكمت 335، ص 1247 و ر.ك: همان، نامه 76، ص 1081
34) همان، حكمت 170، ص 1170.
35) همان، حكمت 358، ص 1256 و ر.ك: همان، خ 109، ص 340.
36) همان، خ 234، ص 798.
37) همان، خ 234، ص 778.
38) همان، حكمت 274، ص 1223 و ر.ك: همان، خ 152، ص 476.
39) همان، حكمت 254، ص 1242.
40) همان، خ 214، ص 711.
41) همان، خ 38، ص 123.