باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 3 آذر 1387 كاربران برخط 64 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
درآمدى بر معرفت‏پژوهى در نهج البلاغه‏
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


يكى از شاخه‏هاى اصلى فلسفه، مبحث معرفت‏شناسى است. اين شناخت از اين جهت اهميت دارد كه زيربناى جهان‏بينى است، چنان كه جهان‏بينى مبناى ايدئولوژى و نظام ارزشى است. معرفت‏شناسى در نهج البلاغه، مبحث گسترده‏اى است كه دين‏پژوهان در تعميق و توسعه آن بايد گا م‏هاى مؤثرترى بردارند. اين بررسى در صدد ارائه طرحى اجمالى در قلمرو بايسته‏هاى پژوهش و تحقيق در اين زمينه و اشاره به گوشه‏اى از دنياى معرفت‏پژوهى اين اثر جاويدان اميرالمؤمنين على(ع) است كه در نُه محور تقديم مى‏گردد.

 
   ● نويسنده: عباس - عزيزى‏

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

1. تعريف شناخت در نهج البلاغه‏

در نزد حكما، مفهوم «شناخت» مفهومى بديهى و بى‏نياز از تعريف است، با اين حال تعريف‏هاى شرح الإسمى متعددى در اين باره ارائه شده كه برخى «جامع افراد و مانع اغيار» نمى‏باشد.

از مراجعه به واژه‏هاى معرفت‏شناختى در نهج البلاغه، به دست مى‏آيد كه حقيقت شناخت، شبيه حقيقت نور است. امام على(ع) در موارد زيادى واژه نور را براى علم استعاره آورده‏اند. همان طور كه مى‏دانيد حقيقت نور «ظاهرٌ بنفسه و مظهرٌ لغيره» است، پس حقيقت علم هم «ظاهر ٌ بنفسه و مظهرٌ لغيره» است.

چنان كه روشن مى‏شود، تعريف شناخت به ظهور، به روشنى در نزد عالِم دلالت دارد. يعنى علم، مظهِر معلوم براى عالِم است كه گاهى اين اظهار معلوم براى عالِم با واسطه است - كه به آن «علم حصولى» اطلاق مى‏شود - و گاهى بدون واسطه است كه به آن «علم حضورى» مى‏گويند. امام على(ع) در مذمّت گروهى فرومايه و پست به نام «هَمَج رعاع» - يعنى مگسان كوچك و ناتوان - مى‏فرمايند: «اين گروه بادصفت از نور علم و دانش بهره‏اى نبرده‏اند» لَمْ يَسْتَضيئُوا بِنور الْعِلم(1). هم‏چنين در فرازى ديگر از نهج البلاغه در بيان علل انحراف بنى‏ا ميه مى‏فرمايند:

لَمْ يَسْتَضيئُوا بِأَضواء الحكمة وَلَمْ يَقْدَحوا بِزِنادِ الْعُلومِ الثّاقبة(2) «آن‏ها (بنى‏اميه) از روشنى‏هاى حكمت و عرفان بهره‏مند نشدند و با آتش‏زنه‏هاى علوم و معارف درخشان، آتش نيفروخته‏اند».

 

2. امكان‏شناخت‏

معرفت امرى ممكن و ترديدناپذير است و تحقق فى الجمله آن، بديهى و بى‏نياز از اثبات مى‏باشد. هر كسى به وجود خود، وجود قواى ادراكى خود و وجود حالات روانى خود (مثل غم، شادى، عشق و...) معرفت يقينى دارد. با اين حال، در اروپا بارها موج شك‏گرائى پديد آمده و انديشمندان بسيارى را در كام خود فرو برده است.

نهج البلاغه اساساً كتاب شناخت است. وقتى انسان اين كتاب را با عقل و انديشه مى‏كاود، به معارفى چون: خداشناسى، دين‏شناسى، امام‏شناسى، معادشناسى، جهان‏شناسى، دنياشناسى و... دست مى‏يابد. سراسر نهج البلاغه از واژه‏هاى پربارى كه هر كدام بار معرفتى ويژه‏اى دارن د، پوشانده است؛ واژه‏هايى چون: علم، عقل، فهم، لُبّ، حكمت، حِجى‏، شعور، فطانت، بصيرت، برهان، يقين، اشراق، تفكّر، تعقل، تفقّه، تفهّم، تدبّر، تعمّق، ادراك، معرفت، استدلال و... كه همگى بر امكان شناخت و ضرورت آن دلالت مى‏كنند.

 

3. مبانى شناخت‏

منظور از مبانى شناخت، بسترها و زمينه‏هاى مناسبى است كه بذر شناخت در آن‏ها بهتر رشد كرده و به تكامل مى‏رسد. اين مطلب همان است كه قرآن كريم درباره آن مى‏فرمايد: وَ الْبَلَد الطَّيِّبُ يَخْرُجُ نَباتُهُ بِإذنِ رَبِّهِ والَّذى خَبُثَ لا يَخْرُجُ إلّا نَكِداً(3)

مهم‏ترين زمينه‏ها و مبانى شناخت كه در نهج البلاغه ذكر شده است، عبارتند از:

الف. تقوا و خويشتن‏دارى: امام على(ع) در موارد متعدّدى به اين حقيقت تصريح مى‏كنند: فَإنَّ تقوى اللَّه دواءُ داءِ قلوبِكم وبَصَرُ عَمى‏ أَفئِدتكم... وجلاءُ غشاءِ أَبصاركم(4) «تقوا و ترس از خدا داروى درد قلب‏ها و بينايى كورى دل‏ها و بهبودى بيمارى تن‏ها و ر وشنى پوشش ديده‏ها است».

ب. آموزه‏هاى وحيانى: امام على(ع) مى‏فرمايند: تُجْلى‏ بالتَّنزيل أَبصارُهم وَيُرمى‏ بالتّفسير في مسامعهم ويغبقون كأسَ الحكمةِ بعد الصَّبوح(5) «ديده‏هاى آن‏ها به نور قرآن جلا داده شده و تفسير در گوش‏هايشان جا گرفته است. هنگام شب، جامى از حكمت به آنان مى‏ن وشانند، بعد از اين كه در بامداد هم به آنان نوشانده شد».

ج. ايمان: امام على(ع) در اين زمينه مى‏فرمايند: بالْإيمان يَعْمُرُ الْعلمُ(6) «به سبب ايمان، علم و دانايى آباد مى‏شود».

 

4. اقسام شناخت‏

علم در اصطلاح فلسفه بر دو قسم است: الف. علم حصولى (با واسطه مفهوم)؛ ب. علم حضورى (بى‏واسطه مفهوم).

با مراجعه دقيق به نهج البلاغه درمى‏يابيم كه على(ع) به هر دو قسم از شناخت صريحاً و تلويحاً اشاره نموده است. وجود واژه‏هايى هم‏چون «تعقّل، تفكّر، يستدلّ، يحتجّ، النظر و...» دلالت بر شناختى به نام شناخت حصولى مى‏كند كه معلوم عين علم نيست، بلكه علم و معلوم دو حقيقت هستند. حضرت(ع) مى‏فرمايند: وَ أَقامَ مِنْ شواهد البيّنات على لطيف صنعته و عظيم قدرته مَا انقادَتْ لَهُ العقولُ معترفةً به(7) «و نمونه‏هايى از لطافت صنعت‏گرى و قدرت عظيم خويش به پا داشت، چندان كه تمام انديشه‏ها را به اعتراف واداشته است».

هم چنين در مورد علم حضورى، اعم از علم حضورى مجرّد به خود و علم علّت به معلول و علم معلول به علّت موارد متعدّدى وجود دارد. به عنوان نمونه امام على(ع) در مورد علم حضورى مجرّد به خود مى‏فرمايند: اللَّهُمَّ إنّك أَعْلمُ بى مِنْ نفسى وأَنا أَعلمُ بنفسى منهم( 8) «خدايا، تو به من از من داناترى و من به خود از آن‏ها داناتر هستم».

هم‏چنين در مورد علم حضورى علّت به معلول مى‏فرمايند: الْعالِمَ بِلا اكتسابٍ وَلا ازديادٍ وَلا علمٍ مستفادٍ(9) «خداوند به همه چيز دانا است، بدون آموختن از ديگرى و بدون احتياج به افزودن و بدون استناد»: يعنى علم خداوند به ماسواى خود يك علم اكتسابى مفهومى ني ست، بلكه علمِ او عين ذات او و بدون ازدياد مفهومى مى‏باشد.

هم‏چنين در مورد علم معلول به علّت در نهج البلاغه آمده است كه «ذعلب يمانى» از امام على(ع) سؤال كرد: هَلْ رأيتَ ربَّك يا أميرالمؤمنين؟ فقال(ع): أَفَأَعبُدُ ما لا أرى‏؟ فقال: وكيف تراهُ؟ قال(ع): لا تدركُهُ الْعُيُون بمشاهدة الْعِيان ولكن تدركُهُ الْقُلُوبُ بحقائق الإيمان(10) «آيا پروردگارت را ديده‏اى؟ امام(ع) فرمودند: آيا چيزى را كه نمى‏بينم پرستش مى‏كنم؟ ذعلب گفت: چگونه او را مى‏بينى؟ امام(ع) فرمودند: چشم‏ها او را درك نمى‏كند، لكن دل‏ها به وسيله حقايق ايمان او را درك مى‏نمايند».

 

5. تشكيك در شناخت‏

از ديدگاه نهج البلاغه، حقيقت شناخت اعم از حضورى و حصولى، مشكك و ذو مراتب است. ملاك و معيار در تشكيك اين است كه «ما به الامتياز» عين «ما به الاشتراك» است و تفاوت مراتب، به شدت و ضعف و نقص و كمال است.

هم‏چنين تمام مراتب شناخت در يك حقيقت كه همان [ظاهرٌ بنفسه ومُظهِرٌ لغيره‏] بودن است، شريكند؛ ولى اختلاف مراتب آن به شدّت و ضعف ظهور است.

امام على(ع) در باب مراتب شناخت چنين مى‏فرمايند: إنَّ هذه الْقُلُوب أوعيةٌ فَخَيرها أَوْعاها(11) «دل‏ها ظرف‏هاى علوم و حقايق و اسرار است وبهترين دل‏ها نگاهدارنده‏ترين آن‏هايند».

واژه «أَوْعاها» أَفعل تفضيل است و دلالت بر ذومراتب بودن ظرف شناخت مى‏كند كه همان قلب است بنابراين، به تبع ذومراتب بودن ظرف، مظروف نيز ذومراتب است.

 

6. قلمرو شناخت‏

شناخت‏هاى انسان از طريق حسّ، خيال، عقل، شهود و وحى حاصل مى‏شود. مسأله اين است كه: آيا توسط اين ابزارها مى‏توان همه چيز را شناخت؟ يا اين كه هر يك از ابزارهاى مذكور قلمرو خاصى دارد؟

امام على(ع) در موارد متعدّدى از نهج البلاغه به محدوديت شناخت حسّى تصريح مى‏كنند. در جايى مى‏فرمايند: لا تُدركُهُ الْحواسّ فتحسُّهُ وَلا تَلْمِسُهُ الْاَيدى فَتَمَسُّهُ(12) «حواس ظاهرى خداوند را درك نمى‏كنند تا به وجود حسّى موجودش گردانند و دست‏ها او را لمس ننمايند تا دسترسى به او پيدا كنند».

به عبارت منطقى، هر چه قابل ادراك با حسّ باشد جسمانى است. عكس نقيض اين قضيه مى‏شود: هر غير جسمانى قابل ادراك با حواس (پنج‏گانه) نيست.

در موضعى ديگر، حضرت(ع) در مورد قلمرو شناخت عقلانى مى‏فرمايند: لَمْ يُطلِعِ الْعُقولَ على‏ تحديد صِفتِهِ وَلَمْ يَحْجُبْها عَن واجب معرفته(13) «عقل‏ها را بر حدّ و نهايت خود آگاه نساخته، ولى آن‏ها را از شناختن خويش (خداوند) به قدر واجب بازنداشته است».

از فراز فوق استفاده مى‏شود كه معرفت و شناخت خداوند بر سه قسم است:

معرفت واجب (شناخت اصل وجود خداوند)؛

معرفت ممتنع (شناخت كُنه ذات و صفات خداوند)؛

معرفت ممكن (شناخت خداوند در حدّ ظرفيّت انسان).

هم‏چنين امام(ع) در مورد قلمرو شناخت شهودى مى‏فرمايند: لا تعقد الْقُلوبُ منه على‏ كيفيّةٍ وَلا تُحيطُ بِهِ الأَبصارُ والْقُلُوبُ(14) «دل‏ها كيفيت و چگونگى او را تصديق نمى‏نمايند و چشم‏ها و دل‏ها بر او احاطه ندارند.»

 

7. ابزارهاى شناخت‏

پس از بطلان سفسطه و پذيرفتن واقعيّتى در خارج و پس از اين كه ثابت كرديم مى‏توانيم فى الجمله شناختى صحيح و مطابق با واقع به دست آوريم، اين سؤال مطرح مى‏شود كه ابزارهاى شناخت چيست؟ در نهج البلاغه بر چهار ابزار تأكيد شده است:

 

8. حسّ: امام على(ع) در يكى از خطبه‏هاى خود، اعتماد به حسّ را اعتماد به سندى قوى مى‏داند. ايشان در مقام توصيف طاووس و زيبائى‏ها و شگفتى‏هاى آفرينش آن مى‏فرمايد: أحيلك مِن ذلك على‏ معاينةٍ لا كَمَن يُحيل على‏ ضَعيف إسناده(15) «در مورد آن‏چه راجع به طاووس بيان كردم، تو را به مشاهده و ديدن حواله مى‏دهم، نه مانند كسى كه گفتارش را بر سند ضعيف و نادرست حواله مى‏دهد».

 

9. عقل: امام على(ع) در معرفّى بدبخت و شقىّ مى‏گويد: فَإنَّ الشَقىّ مَنْ حَرُمَ نَفعَ ما أُتِىَ مِنَ الْعَقلِ والتّجربة(16) «زيان‏كار و بدبخت كسى است كه از سود عقل و تجربه‏اى كه به او داده شده بى‏بهره ماند.» در جاى ديگر حضرت(ع) مى‏فرمايند: كفاكَ مِنْ عَق لِك ما أَوْضَحَ لكَ سُبُلَ غَيّكَ مِنْ رُشدكَ(17) «بس است تو را عقل و خردى كه راه‏هاى گمراهيت را از راه‏هاى رستگاريت آشكار مى‏سازد».

 

10. قلب: قلب از مهم‏ترين مجارى ادراكى است. البته منظور از قلب، آن قلب جسمانى صنوبرى نيست، اگرچه بى‏ارتباط با آن هم نمى‏باشد، بلكه منظور از قلب ابزارى است كه كشف و شهود به وسيله آن محقق مى‏شود.

امام على(ع) در اين باره مى‏فرمايند: إنَّ اللَّه سبحانه جَعَلَ الذّكر جَلاءً لِلْقُلوب تَسمَعُ به بعدَ الْوَقْرة وتبصرُ به بعدَ الْعشوة(18) «خداوند ذكر و ياد خود را صيقل و روشنايى دل‏ها قرار داد كه به سبب آن بعد از كرى مى‏شنوند و بعد از تاريكى مى‏بينند».

 

11. وحى: مهم‏ترين و خطاناپذيرترين ابزار شناخت، وحى است: واعْلَموا أَنّ هذا القرانَ هُو النّاصح الَّذى لايَغُشّ والْهادى الَّذى لا يُضِلّ والمحدّث الَّذى لا يكذب وما جالَسَ هذا القرانَ أَحَدٌ إلّا قامَ عنه بزيادةٍ أَوْ نُقصانٍ، زيادةٌ فى هدىً ونقصانٌ مِن ْ عَمىً واعْلَموا أَنّه ليس على‏ أَحدٍ بعد القران مِنْ فاقةٍ وَلا لِإَحدٍ قبل القرانِ مِنْ غِنى‏ واتّهموا عليه آرائكم واُستغشّوا فيه أَهوائكم(19) «و بدانيد اين قرآن پنددهنده‏اى است كه خيانت نمى‏كند و راهنمايى است كه گمراه نمى‏كند و سخن‏گويى است كه دروغ ن مى‏گويد و كسى با اين قرآن ننشست، مگر اين كه چون از پيش آن برخاست، هدايت و رستگارى او افزايش يافت و كورى و گمراهى او كم گرديد. بدانيد كسى را پس از (آموختن) قرآن نيازمندى نيست و نه براى كسى پيش از قرآن بى‏نيازى محقق مى‏گردد. انديشه‏هايتان را كه بر خلاف قرآ ن است متّهم سازيد و خواهش‏هايتان را در برابر آن خيانت‏كار بدانيد».

 

12. موضوع شناسايى يا محورهاى معرفتى‏

متعلق يا موضوع‏هاى شناسايى كه در نهج البلاغه بيشتر مورد توجه قرار گرفته‏اند، جهت‏گيرى‏هاى اصلى و دغدغه‏هاى بنيادين معرفتى آن حضرت را نشان مى‏دهند. به عبارت ديگر، متعلق علم و معرفت، بيان‏گر اهميت و جايگاه آن موضوع در نظام معرفتى است. متعلق‏ها يا محو رهاى معرفتى مورد تأكيد حضرت به طور عمده عبارتند از: خداشناسى، خودشناسى، دين‏شناسى، امام‏شناسى، معادشناسى، جهان‏شناسى، دنياشناسى، فتنه‏شناسى، تاريخ‏شناسى و محورهاى ديگر كه مجال ذكر آن‏ها نيست.

 

13. آسيب‏هاى معرفت‏

از ديدگاه نهج البلاغه، درخت شناخت، درخت پرثمرى است كه آفت‏هاى گوناگونى آن را تهديد مى‏كند. امام على(ع) در نهج البلاغه آفت‏هاى متعدّدى را برمى‏شمارند كه ما به اختصار به آن‏ها اشاره مى‏كنيم:

1. دنياپرستى و هواپرستى: كَم مِنْ عقلٍ أَسيرٍ عند هوىً أَمير(20) «بسا عقل و خرد كه اسير و گرفتار هوا و خواهشى است كه بر آن فرمانروا است».

2. عشق مجازى (شهوت): مَنْ عَشقَ شيئاً أَعشى‏ بَصَرَه وَأَمْرَضَ قَلْبَه فهو يَنْظُرُ بعينٍ غيرصحيحة ويَسمعُ بِأُذُنٍ غير سميعةٍ، قَدْ خَرَقَتِ الشهواتُ عَقْلَه وأماتَتِ الدُّنيا قَلْبَه(21) «و هر كه به چيزى عاشق شد، چشم دل او را كور ساخته و دلش را بيمار گرداند. پس او به چشمى كه (مفاسد آن را) نمى‏بيند مى‏نگرد و به گوشى كه (حقايق) را نمى‏شنود، مى‏شنود، خواهش‏هاى بيهوده عقل او را دريده و دنيا دلش را ميرانده و شيفته خود نموده است».

3. آرزوهاى بلند: وَاعْلَموا أَنَّ الأَمَلَ يُسهِى الْعَقْلَ و يُنسِى الذِّكرَ(22) «بدانيد كه آرزو موجب به غلط و اشتباه افتادن عقل و فراموشى از ذكر خدا است».

4. تقليد كوركورانه: وَلا تُطيعُوا الأدْعياءَ... إتَّخَذَهُم إِبليسُ مَطايا ضَلالٍ وجُنداً بِهِم يَصُولُ عَلَى النّاسِ تَراجِمَةً يَنْطِقُ عَلى‏ أَلْسِنَتِهِم إسْتِراقاً لِعُقُولكم وَدُخُولاً فى عُيُونِكُمْ وَنَثّاً فى أَسْماعِكُم(23) «و از بدان و ناكسا ن كه آن‏ها را نيكان و مهتران مى‏پنداريد پيروى نكنيد، شيطان آن‏ها را شتران باركش گمراهى گرفته و سپاهى كه به وسيله ايشان بر مردم مسلط شود. و ترجمه كننده‏هايى كه به زبان آن‏ها سخن مى‏گويد، براى اين كه عقل‏هاى شما را بدزدد و در چشم‏هايتان داخل گردد و در گوش هايتان بِدَمَد».

5. مزاح و شوخى افراطى: ما مَزَحَ أمرءٌ مَزْحَةً الّا مَجَّ مِنْ عَقْلِهِ مَجَّةً(24) «هيچ مردى شوخى نكرد از هرگونه شوخى، مگر آن كه پاره‏اى از عقل خود را رها كرد، رهاكردنى (شوخى باعث سبكى عقل مى‏شود)».

6. گناه: الذُّنوبُ الدَّاءُ وَالدَّواءُ الإستغفار(25) «گناهان درد و بيمارى است و دواى آن استغفار است».

7. عُجب و خودپسندى: وَاعْلَمْ أَنَّ الأَعجابَ ضِدُّ الصَّوابِ وَآفَةُ الأَلْبابِ، فَاسْعَ في كَدْحِك(26) «خودبينى، ناروا، بر خلاف حق و آفت خردها است، پس در كسب معاش خويش تلاش كُن».

8. فتنه: يُقتَلُ فى هذِهِ الأُمَّةِ إمامٌ يَفتَحُ عَليها الْقَتلَ والْقِتالَ إلى يَومِ القيامَةِ ويَلْبِسُ أُمورَها عَلَيْها ويَبُثُّ الْفِتَنَ فيها فَلا يُبْصِرُونَ الْحَقَّ مِنَ الْباطِلِ(27) «در اين امّت پيشوايى كشته مى‏شود كه خونريزى و جنگ تا روز قي امت گشوده مى‏گردد و كارها را برايشان مشتبه مى‏نمايد و فتنه‏ها و تبهكارى‏ها را در آنان نشر مى‏دهد، پس آن‏ها حق را از باطل تميز نمى‏دهند».

9. آز و طمع: أَكْثَرُ مَصارِعِ الْعُقُولِ تَحتَ بُروقِ الْمَطامِعِ(28) «بيشتر جاهاى به خاك‏افتادن و لغزش خردها، زير درخشندگى طمع‏ها و آزها است».

10. فقر و تنگدستى: يا بُنَىَّ إِنّى أَخافُ عَلَيكَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنهُ، فَإنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدّين، مَدْهشةٌ لِلْعَقلِ، داعيةٌ لِلْمَقْتِ(29) «اى پسرم، من بر تو از تنگدستى مى‏ترسم، پس از شرّ آن به خدا پناه ببر كه تنگدستى جاى ش كست و كمبودى در دين است و جاى سرگردانى خِرد است و موجب دشمنى است».

11. وسوسه‏ها: هُوَ الْقادِرُ الَّذى إذا... حاوَلَ الْفِكْرُ الْمُبَرَّأُ مِنْ خَطَراتِ الْوَساوِسِ أَنْ يَقَعَ عَلَيْهِ... رَدَعَها وَهِىَ تَجُوبُ مَهاوى سُدَفِ الْغُيوب(30) «اوست توانايى كه اگر فكر و انديشه پيراسته از وسوسه‏هاى شيطانى بخواهد منتهاى قدر ت او را دريابد، خداوند آن اوهام و عقول را بازمى‏گرداند در حالتى كه راه‏هاى هلاكت و تاريكى‏هاى عوالِمِ غيب را طى كرده».

12. كار تحميلى: اِنَّ لِلْقُلوبِ شَهْوَةً وَ إِقْبالاً وإدْباراً فَأْتُوها مِنْ قِبَلِ شَهْوَتِها وَإقْبالِها، فإِنَّ الْقَلْبَ إذا أُكْرِهَ عَمى‏(31) «محققاً دل‏ها را خواهش و روآوردن و روگردانيدنى است، پس به سوى آن‏ها بياييد از راه خواهش و روآوردن آن‏ه ا (نه از راه بى‏ميلى و نه خواستن آن‏ها)، زيرا هرگاه دل به انجام كارى مجبور شد كور مى‏گردد».

13. نزاع و كشمكش: مَنْ كَثُرَ نِزاعُهُ بِالْجَهلِ دامَ عَماهُ عنِ الْحَقّ(32) «كسى كه بر اثر نادانى بسيار مكابره و زَد و خورد نمايد، كورى و نابينايى او از حق، هميشگى است».

14. خشنودى و خشم: وَيَكادُ أَفْضَلُهُم رَأْياً يَرُدُّهُ عَنْ فَضْلِ رَأْيِهِ الرَّضى والسٌّخْطُ(33) «از ايشان آن كه انديشه‏اش درست‏تر است، زود خشنودى و خشم او را از انديشه نيكويش برمى‏گرداند، (از عيب آن‏چه از آن خشنود شده چشم مى‏پوشد و در آن‏چه از آن ب ه خشم آمده عيب گيرد)»

15. لجاجت: اللَّجاجَةُ تَسُلُّ الرَّأْىَ(34) «لجاجت و ستيز، تدبير و انديشه درست را دور مى‏كند».

16. عمل نكردن به علم (به كار نبستن علم): الْعِلْمُ مَقْرونٌ بِالْعَمَلِ، فَمَنْ عَلِمَ عَمِلَ والْعِلْمُ يَهْتِفُ بِالْعَمَلِ فَإنْ أَجابَهُ وَ إلّا إرْتَحَلَ عَنْهُ(35) «علم بسته به عمل است، پس هر كه دانست عمل كرد و علم عمل را ندا مى‏كند، اگر دعوت آن ر ا پذيرفت از آن علم سود برده مى‏شود وگرنه علم از عمل دور مى‏گردد».

17. كبر و استكبار: فاللَّه اللَّه... وسُوءِ عاقِبَةِ الْكِبرِ، فَإنَّها مَصيدَة إبليس الْعُظمى‏ وَمَكيدَتُهُ الْكُبْرى‏، الّتى تُساوِرُ قلوبَ الرِّجالِ مُساوَرَةَ السُّمُومِ الْقاتِلَة(36) «و از بدىِ پايان خودخواهى و گردنكشى بترسيد، زيرا تباهكارى و گردن كشى بزرگ‏ترين دام و فريب شيطان است؛ چنان فريبى كه مانند زهرهاى كُشنده در دل‏هاى مردان داخل مى‏شود و آن‏ها را از بين مى‏برد».

18. تعصّب و عصبيّت: إعْتَرَضَتْهُ الْحَميَّة فَافْتَخَرَ عَلى آدمَ بخَلْقِهِ وتَعَصَّبَ عَلَيه لِأَصْلِهِ فَعَدُوُ اللَّهِ إمامُ الْمُتَعَصبينَ وَسَلَفِ الْمُستكبرينَ الَّذى وضَعَ أساسَ الْعَصَبيّة(37) «كبر و خودخواهى به او روى آورد، پس به آفرينش خود بر آدم فخر و نازش نمود و براى اصل خويش (كه از آتش آفريده شده بود) عصبيّت نموده آشكارا زير بار فرمان حق نرفت، پس دشمن خدا (شيطان) پيشواى متعصّبين و گردنكشان است كه بنيان عصبيّت را به جا گذارد».

19. غفلت: بينكُم وبَيْنَ الْمُوعِظَةِ حِجابٌ مِنَ الْغِرَّة(38) «بين شما و بين شنيدن و پيروى از موعظه و پند، پرده‏اى از غفلت و بى‏خبرى مى‏باشد».

20. يك جانبه‏نگرى: يا حارِثُ، إنّك نَظَرْتَ تحتَكَ وَلَمْ تَنْظُرْ فَوْقَكَ فَحِرْتَ(39) «اى حارث، تو به زير خود نظر كردى (گفتار باطل و نادرست آن‏ها را پسنديدى) و به بالايت نگاه نكردى (در سخنان حق و درست من انديشه ننمودى)، پس حيران و سرگردان ماندى».

21. سُستى و تنبلى: فَتَداوَ مِنْ داءِ الْفَتْرَةِ فى قلبكَ بِعَزيمَةٍ(40) «پس مداوا كُن رنج سستى دل خود را به تصميم و كوشش در طاعت».

22. شبهه: وَإنَّما سُمّيَتِ الشُّبْهةُ شُبْهَةً لأَنَّها تُشْبِهُ الْحَقَّ(41) «شبهه از اين جهت شبهه ناميده شده كه شبيه و مانند حق است (هر كس نمى‏تواند ميان حق و باطل تميز دهد)».

 

پی نوشتها

1) ترجمه نهج البلاغه، فيض الاسلام، حكمت 139، ص 1157.

2) همان، خ 107، ص 322.

3) سوره اعراف، آيه 58.

4) ترجمه نهج البلاغه، فيض الاسلام، خ 189، ص 628.

5) همان، خ 150، ص 450.

6) همان، خ 155، ص 480.

7) همان، خ 164، ص 530.

8) همان، حكمت 96، ص 1131.

9) همان، خ 204، ص 647.

10) همان، خ 178، ص 583.

11) همان، حكمت 139، ص 1156.

12) همان، خ 228، ص 738.

13) همان، خ 49.

14) همان، خ 84، ص 203.

15) همان، خ 164، ص 535.

16) همان، نامه 78، ص 1083.

17) همان، حكمت 413، ص 1284.

18) همان، خ 213، ص 705.

19) همان، خ 175، ص 568.

20) همان، حكمت 202 - ص 1182 و ر.ك: همان، نامه 31، ص 938؛ نامه 32، ص 928.

21) همان، خ 108، ص 332.

22) همان، خ 85، ص 209 و ر.ك: همان، حكمت 267، ص 1221.

23) همان، خ 234، ص 788 و ر.ك: همان، حكمت 139، ص 1156.

24) همان، حكمت 442، ص 1294.

25) ميزان الحكمة، ج 3، ص 986 و ر.ك: نهج البلاغه، خ 189، ص 637 و حكمت 244، ص 1198؛ ميزان الحكمة، ج 3، ص 995.

26) ترجمه نهج البلاغه فيض الاسلام، نامه 31، ص 922 و ر.ك: همان، حكمت 203، ص 1182.

27) همان، خ 163 و ر.ك: خ 151، ص 466.

28) همان، حكمت 210، ص 1184.

29) همان، حكمت 319.

30) همان، خ 90، ص 238.

31) همان، حكمت 184، ص 1175.

32) همان، حكمت 30، ص 1101.

33) همان، حكمت 335، ص 1247 و ر.ك: همان، نامه 76، ص 1081

34) همان، حكمت 170، ص 1170.

35) همان، حكمت 358، ص 1256 و ر.ك: همان، خ 109، ص 340.

36) همان، خ 234، ص 798.

37) همان، خ 234، ص 778.

38) همان، حكمت 274، ص 1223 و ر.ك: همان، خ 152، ص 476.

39) همان، حكمت 254، ص 1242.

40) همان، خ 214، ص 711.

41) همان، خ 38، ص 123.

 

    37 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   نهج البلاغه (49)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:25/06/1385

تاريخ شمسی نشر:25/06/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب