باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 22 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
رنه گنون(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: ماه نامه - اطلاعات حکمت و معرفت - 1387 - سال 3 - شماره 2، ارديبهشت

   ● نويسنده: مارتين - لينگز

مترجم: مصطفي - عقيلي

 
 

پيام و نكته‌ي ديگر گفتمان اين است كه آيين هندو از نرمش و انعطاف شگفت‌انگيزي برخوردار است. نخست آن كه اين آيين بر شالوده‌ي سروش آسماني يا الهام ملكوتي نشسته است. وداها و اپانيشادها وحي شده‌اند. روي هم رفته، مي‌گويند «باگاواد گيتا» (Bhagavad Gita) از آسمان فرو فرستاده شده و بر اين باورند كه همه‌ي مهاباراتا – كه يك رزم نامه يا حماسه‌ي سروش آميز است و باگاوادگيتا بخشي از آن مي‌باشد- آسماني نيست و از بالا نيامده است.

اين بازشناسي ميان وحي آسماني (sruti) و سروش يا الهام (smriti) در آيين هندو بسيار روشن انجام گرفته همان گونه كه در يهوديت و اسلام آشكار است. كتاب‌هاي پنج‌گانه يا تورات (Pentateuch) كه همان پنج نوشته‌ي نخستين روزگار كهن يا عهد عتيق هستند به موسي، كتاب زبور (Psalms) به داوود و قرآن به محمد فرستاده شد. اين چيزي است كه مسيحيان آن را در نمي‌يابند. براي نمونه آنان در عهد عتيق يا تورات هنگام بازشناسي ناهم‌گوني ميان نبشتگان پنج گانه و كتاب پادشاهان و تواريخ ايام (chronicles) كه دو بخش از تورات هستند و تنها سرگذشت آسماني يا مقدس مي‌باشند و بي‌گمان سروش آسماني بوده‌اند و به هيچ رو وحي نبوده‌اند و از آسمان فرستاده نشده‌اند، سردرگمي دارند. در نزد آنان وحي همان عيسي مسيح- واژه به سان تن دگرگون مي‌شود، كه جان مايه و معناي واژه به سان نبشتار و كتاب دگرگوني مي‌يابد مي‌باشد كه اين همانند وحي است و در بينش آنان جايي ندارد.

آيين هندو هم‌چنين داراي آواتارا- همان نمودها و تبارهاي جهان بالا- است كه ترسايان به خوبي آن را درمي‌يابند. روشن است كه ترسا نمي تواند تبارهاي آواتاراهاي آيين هندو را از هم بشناسد چون ميانگين ترسايان تنها از يك تبار برخوردارند و آن هم خود عيسي مي‌باشد اما هندوگرايي نژاد  و تبار را هم چون توانايي و قابليتي پايان‌ناپذير مي‌داند و از ده آواتارا نام مي‌برد كه به پاس‌داري و حفظ زندگي و ماندگاري دين تا زمان كنوني ياري كرده‌اند. آواتاراي نهم كه آواتاراي بيگانه خوانده مي‌شود خود بوداست چون گرچه او در سرزمين هندوستان پيدا شد و ظهور كرد اما تنها براي هندوها نبود و روشن است كه براي مردم خاور زمين هم بود. گستردگي آيين هندو در اين هم ديده مي‌شود كه او پيام آور معنويت – كه بازشناخت سه راه و طريقت است- بود.

اين راه‌ها راه بازگشت به يزدان – ماگراهاي (margas) سه گانه – هم به شمار مي‌آيند و آن‌ها را آگاهي، راه دل باختگي و عشق و راه كنش يا عمل- سه راهي كه با خواسته‌ها و پيوندهاي تنابندگان گوناگون هم آهنگي دارند- هستند. چيز ديگري كه زبان و بيان آيين هندو را اين چنين درست و نيكو مي‌سازد تا پيام را به اروپايي‌ها برساند اين است كه آن‌ها مانند آريايي‌ها پيوندي با هندوگرايي دارند چون ريشه‌ي آنان در كيش‌هاي روزگار باستان است و اين كيش‌ها هم – ريشه يا هم زاد آيين هندو هستند. ساخت و بافت آن‌ها هم به راستي همان ساخت و بافت هندوگرايي است. اينك اين كيش‌ها از ارزش افتاده‌اند و سراسر نابود شده‌اند. با اين همه، دستامد و ميراث ما در سينه‌ي آنهاست و مي‌توان گفت گنون شدن و امكان يك نوزاد رازآلود- با پيامش از راستي و حقيقت زبان هندو- در چهارچوب جان مايه‌اي سراسر خوب نگر و مثبت را پيش چشمان ما مي‌نهد. به هر سان از اين خويشاوندي و ارتباط نبايد پرگويي كرد و گنون تا آنجا كه مي‌دانم به كسي كه هندو نبود اندرز هندو شدن را نمي‌داد.

پيام او هميشه يك درست – كيشي (orthodoxy) تند و شديد در ساختاره و قالب يك درون‌گرايي بود اما همان گاه شناخت برابر، همانند درست ديني‌هاي ديگر را هم با خود داشت و با اين همه به هيچ روي آرمان پژوهش نداشت. فرياد و شعارش اين بود: راستي بر همه چيز پيروز مي‌شود، اما فرياد پنهان و سربسته‌ي او: جست و جو كن، خواهي يافت، آهنگ نواختن و كوبيدن كن كه درها به رويت باز خواهند شد. اين سخن بي‌گمان نيز در نوشتگان او سربسته ديده مي‌شود كه آنان به خواست خدا بر كساني فرود مي‌آيند كه ارزش و شايستگي دريافت پيامش را دارند و آن‌ها را وادار به جست و جو و در پي آن به يافتن راه مي‌كنند. گنون مي‌دانست كه او كار و وظيفه‌اي دارد و آگاه بود كه بايد‌ها و نبايدهاي آن چيست. او دانا به اين سخن بود كه كارش پيرو پروري و مريدتراشي نيست و هيچ‌گاه پيرواني هم نداشت. كار او آموزش دادن با انديشه‌ي آماده‌سازي مردم براي رسيدن به راه و چاه بود و اين آمادگي همان پر كردن شكاف‌هايي است كه آموزش و پرورش نوين از خود به جا گذاشته است.

نخستين شكاف‌ها، كاستي در دريافت جان‌مايه‌ي والاگرايي و پس از آن واژه‌ي خود – واژه‌اي كه هميشه به كار مي‌رود- است اما خرد در برداشت سنتي واژه كه با سانسريت بودي (sansrit buddhi) هم‌خواني دارد- درست و حسابي در باختر زمين فراموش گشته است. گنون در نوشتگان خود پافشاري بر آن دارد كه جان‌مايه و مفهوم راستين اين واژه را كه دريافت واقعيت‌هاي برين است- به آن برگرداند؛ و اين توانايي و استعدادي است كه مي‌تواند چيزها و كارهاي جهان پسين را دريابد، افزون اين كه گستردگي‌ها و دنباله‌هاي آن در روان چيزي است كه مي‌توان آن را دل‌آگاهي‌هاي خردمندانه‌اي ناميد كه پيش از رخ نمودن خردورزي يا تعقل فراگير و كامل سوسوهاي كوچك مي‌زنند.

برداشت ما اين است كه گنون بايد درست در آغاز جواني به روشنايي خردمندانه رسيده باشد. او بايد با خرد خويش يك راست و مستقيم حقائق مينوي را به معناي درست فهميده باشد. وي با بازنمود وشرح آيين‌ها و تشريفات ديني و نمادها و پايگان يا مراتب جهان‌ها همه‌ي روزنه‌ها را پر مي‌كند. جهان پسين در آموزش و پرورش نوين روي هم رفته كنار گذاشته مي‌شود اما دانش‌آموزان در سده‌هاي ميانه پيرامون پايگان توانايي‌ها و به همان سان پايگان گيتي و عالم وجود آموزش مي‌ديدند.

اينك  بايد به پايه و سطح خودي‌تر يا شخصي‌تري پرداخت اما شايد اين كار بي‌خواست و علاقه‌ي ما نباشد. هنگامي كه من نوشته‌هاي گنون را در آغاز 30 سالگي مي‌خواندم گويا روشنايي و درخششي در من تابيدن گرفت و دريافتم كه آن همان راستي حقيقت است. من در گذشته هرگز راستي را آن گونه كه در پيام گنون آمده نديده بودم و اين كه كيش‌هاي فراواني بودند و بايد با همه‌ي آن‌ها برخورد ارجمندانه‌اي مي‌شد. دين‌ها نيز گوناگون هستند چون براي مردمان گوناگوني بودند. همه چيز درست و منطقي مي‌نمود و نيز در راستاي پاك‌شمردن و تقديس پروردگار بود چون كسي دست كم با يك هوش خردپسند و معقول هنگامي كه در فرآيند آموزش‌هاي همگاني است ناگزير مي‌پرسد: خوب، دنباله‌ي اين زندگي و جهان ما چه مي‌شود؟ چرا همه‌ي كارها اين گونه انجام مي‌گيرد؟ چرا راستي در آغاز تنها به يهوديان داده شد و آن هم به يك تن؟ و سپس دين مسيح فرمان يافت تا در جهان بگسترد و چرا آن اندازه دير؟ روزگاران پيشين چه مي‌شود؟ اين پرسشها هرگز پاسخ نگرفتند اما هنگامي كه من انديشه‌هاي گنون را مي‌خواندم دانستم و متوجه شدم كه آن چه او مي‌گويد راست و درست است و به آن رسيدم كه بايد در اين باره كاري كرد.

من به گنون نامه نوشتم و يكي از كارهاي او به نام خاور و باختر را به زبان انگليسي برگرداندم و در اين باره با او نامه‌نگاري مي‌كردم. گنون در سال 1930 پس از مرگ نخستين همسرش از پاريس به قاهره رفت و تا زمان مرگش در سال 1951 براي 20 سال در آن جا زندگي كرد. يكي از انديشه‌هاي آغازين من پيرامون خواندن نوشتگان رنه گنون فرستادن رونوشت يا نسخه‌هايي از آن به بزرگ‌ترين دوستم – هم‌شاگردي من در آكسفورد- بود چون مي‌دانستم كه واكنش او هم در برابر اين نوشته‌ها مانند من خواهد بود. او به باختر زمين بازگشت و همان راهي را پيش گرفت كه من يافته بودم – راهي كه گنون هم در نوشته‌هايش از آن سخن مي‌گويد. سپس او به دنبال كار بود كه در دانشگاه قاهره به او پايه مربي آموزشي دادند و من شماره‌اي از ماه‌نامه‌هاي گنون در پست را براي او فرستادم.

گنون بي‌اندازه رازدار بود و نشاني خود را به كسي نمي‌داد. او در فرانسه دشمناني داشت و گمان مي‌كرد آنان مي‌خواهند با افسون و جادو به او بتازند. من در اين باره آسوده دل و مطمئن نيستم اما مي‌دانم گنون بسيار مي‌ترسيد كه برخي از مردم به او بتازند و دلش مي‌خواست ناشناس بماند تا خود را در مصر، جايي كه مي‌زيست و گاهواره اسلام بود، فرو برد. دوست من هم بايد زمان‌درازي درنگ مي‌كرد تا گنون او را براي ديدار بپذيرد. اما هنگامي كه سرانجام اين ديدار انجام گرفت گنون بي درنگ به او دل‌بستگي پيدا كرد و به او گفت هرگاه دلش مي‌خواست مي‌تواند به خانه‌ي او برود.

من در تابستان سال 1939 براي ديدن دوستم به قاهره رفتم و زماني كه آن جا بودم جنگ در گرفت. من آن هنگام در ليتواني، مربي آموزشي بودم و بازگشتم به آن‌جا، شدني نبود و ناچار بودم در مصر بمانم. دوستم كه مانند ما هم گروه و عضوي از خانواده‌ي گنون شده بود و نامه‌ها و بسته‌هاي پيكي او را از اداره پست گردآوري مي‌كرد و كارهاي فراوان ديگري براي او انجام مي‌داد مرا به ديدن گنون برد. سال پس از آن با دوستم در بيابان اسب‌سواري مي‌كرديم كه ناگهان اسب او رم كرد و پا به گريز گذاشت و دوست من در پي آن رويداد كشته شد. من هرگز فراموش نمي‌كنم آن هنگامي كه ناچار شدم پيش گنون بروم و پيام مرگ او را به وي بدهم. او پس از شنيدن گزارش من ساعتي گريست، من هم ديگر راهي نداشتم جز آن كه جاي دوستم را پر كنم. چيزي نگذشت كه من آزادي يافتم تا به اندروني او راه پيدا كنم و بي‌درنگ با خانواده‌ي ايشان همراه شدم . اين براي من برجستگي و امتياز بزرگي در آن زمان به شمار مي‌آمد.

همسر گنون توانايي خواندن نداشت و تنها به زبان عربي سخن مي‌گفت. من شتابان زبان عربي را آموختم و ديگر مي‌توانستم با او گفتگو كنم. پيوند زناشويي آنان با خوش‌بختي همراه بود. آنان هفت سال بود كه با هم زندگي مي‌كردند و فرزندي هم نداشتند. گنون به مرز كهن‌سالي نزديك مي‌شد و بسيار از زنش بزرگ‌تر بود و از زن نخست هم بچه‌اي نداشت. از اين رو هنگامي كه بر آن شدند تا داراي فرزندي شوند، پيش‌بيني ناپذير و غيرمنتظره بود كه آنان روي هم داراي چهار فرزند شوند. من كم وبيش هر روز به ديدن گنون مي‌رفتم و نخستين كسي بودم كه كتاب «سيطره‌ي كميت» را خواندم و اين تنها كاري بود كه در زمان آشنايي ما نگاشته بود چون نوشتگان ديگرش همگي پيش از آن نوشته شده بودند. او سيطره‌ي كميت را بخش به بخش به من مي‌داد. من نيز توانستم نخستين كتاب خود را پس از نگارش به ايشان بسپارم. نام آن هم كتاب «دل باوري» يا يقين بود كه من هم بخش به بخش به ايشان واگذار مي‌كردم. اين برتري و امتياز بزرگي براي من بود كه چنان كسي را شناختم.

در گذر همين  زمان پرسش بسيار چشم‌گيرتري گشوده شد. هندوهايي كه گنون در پاريس با آنها آشنايي و تماس پيدا كرده بود باور نادرستي را- كه سازگاري روشن و دقيقي هم با آيين هندو نداشت- درباره‌ي مكتب بودا به او داده بودند. آيين هندو بودا را همچون نهمين آواتاواي ويشنو مي‌شناسد اما گروهي از هندوها مي‌گويند او آواتارا نبود و تنها يك كاشاترياي شورشي – كه هم گروه رده و يا طبقه‌ي پادشاهي است- در ستيز با برهمن‌ها بود و همين ديدگاه و بينش پذيرفته‌شده‌ي گنون بود. از اين رو، او درباره آيين بودا چيزهايي نوشت هرچند كه آن از دين‌هاي بزرگ جهاني نبوده است. اكنون آناندا كوماراسوامي، فريتيوف شوان و ماركوپاليس همگي بر آن باور شدند كه پيرامون اين داستان به گنون خرده‌گيري و اعتراض كنند. گنون براي خرسند و قانع شدن آغوش گشاده‌اي داشت و من در سال 1946 ماركوپاليس را به ديدن او بردم با اين پي آمد كه او نادرستي و اشتباه خود را پذيرفت و گفت اين نادرستي بايد در نوشتگان او درست و اصلاح شوند. ماركو پاليس آغاز به فرستادن نمايه برگه‌هاي فراواني كه به درست سازي و تصحيح نياز داشت نمود.

گنون كما بيش جز هنگامي كه به ديدار ما مي‌آمد از خانه بيرون نمي‌رفت. من براي آمدن ايشان خودرو مي‌فرستادم و او سالي نزديك به دوبار با خانواده‌اش پيش ما مي‌آمد. ما هم در آن زمان درست نزديك هرم‌هاي سه گانه بيرون از قاهره زندگي مي‌كرديم. من تنها يك بار با او بيرون رفتم و آن هم براي ديدن مسجد «سيدنا حسين» نزديك دانشگاه الازهرا بود. او حضوري پرشكوه داشت. برخورد ارجمندانه‌اي كه مردم با او مي‌كردند ديدني و شگفت‌انگيز بود . هنگامي كه به درون مسجد مي‌رفت بانگ درود و صلوات مردم بر پيامبر از هر گوشه‌اي بلند مي‌شد كه اين روش نمايش پاس داشت و احترام فراوان در برابر ديگران است. روشنايي و درخششي از سر و روي گنون مي‌باريد و چشمان زيباي او كه از ويژگي‌هاي برجسته‌اي بود اين درخشش را تا مرز آغاز كهن‌سالي نگاه داشته بودند.

اثر او درباره‌ي نمادها به نام «نمادهاي بنيادين» كه به جاي گاه‌هاي ودانتا مي‌پرداخت: (language of sacred science Universal) كه پس از مرگش و همه‌ي نوشتگانش پيرامون نمادها در ماه‌نامه‌ي «پژوهش‌هاي سنتي» درآمدند. خواندن اين نوشتگان در اين ماه نامه بسيار پرشور بود، اما اين كار مانند كار ديگرش به نام «انسان و شدن او بر پايه‌ي ودانتا» ما را كم و بيش اما گسترده‌تر به روزگاران پيش از گذشته و تاريخ مي‌برد. به راستي همه چيز نماد است و اگر نماد نبود همه چيز از ميان مي‌رفت اما نشانگان يا نمادگان بنيادين آنهايي هستند كه رسا و شيوا گوشه‌هاي راستي والاگرا و راه برين را روشن مي‌سازند.

براي نمونه يكي از گوشه‌ها و سويه‌هاي اين راه راستين و حقيقت، «آسه‌ي جهان» نام دارد – آسه و محوري كه از هسته‌ي اين جايگاه به جاي گاه‌هاي بالاتر در جاهاي ديگر راه مي‌يابد. اين جان مايه چيزي است كه درخت زندگي ناميده شده است. نماد درخت زندگي درختان ناميده شده است. نماد درخت زندگي درختان ويژه‌ي بسياري مانند بلوت، زبان گنجشك، انجير و درختان و ديگر در جهان هستند. آسه خود همان راه – راه بازگشت به مطلق- است. نماد آن نيز چيزهاي دست‌ساز مردمان مانند نردبان، دكل، جنگ افزار و سلاح‌هايي مانند نيزه و زوبين و ستون ميانگاني يا كانوني ساختمان‌هاي بزرگ كهن مي‌باشد. همان‌گونه كه ساختمان سازان و معماران مي‌دانند بسياري از ساختمان‌ها گرداگرد يك آسه‌ي كانوني ساخته مي‌شوند كه به راستي چيزي نيست كه ديده شود و ريخت و سازه‌ي بيروني داشته باشد آتش‌دان در خانه‌هاي ديرين بيشتر در ميانه‌ي خانه است و دودكش كه دود از آن بالا مي‌رود ريخت و شكل‌ديگري از آسه است و چيزهايي كه بيشتر افقي هستند نمادگان اين آسه‌اند، پل هم نشانه آسه‌ي جهان است.

يك نماد بنيادي ديگر رود است . رود داراي سه سويه است: گذر رود هميشه نشانه‌ي گذرگاه اين جهان به جهان برتر است امادر اين هنگام باز هم خود رود است كه ديده مي‌شود. سپس دردسر روند آب بالاي رود است كه نشانگر دشواري‌هايي راه برين- كه همان گرفتاري بازگشت به سرچشمه‌ي خود در برابر روند روبه‌روست- مي‌باشد. نماد راه پويي در راهي ديگر به سوي اقيانوس همان بازگشت فرجامين به اقيانوس است، كه نماد ديگري از راه است. گنون نيز در اين كتاب ميان بسياري از نمادها پيرامون نمادگان كوه، غار و چرخه‌ي ناپايدار يا موقت سخن ورزي و بحث مي‌كند. اوج يا انقلاب تابستان و زمستان در چرخه‌ي ناپايدار بر پايه‌ي آيين هندو دروازه‌ي خدايان است. دروازه‌ي خدايان، اوج زمستاني در برج صورت فلكي جدي و دروازه‌ي نياكان هم اوج تابستاني صورت فلكي سرطان است.

همان گونه كه ‌گفتيم رنه گنون دوست نداشت درباره‌ي خويش چيزي بگويد و من هم با اين خودداري او برخورد ارجمندانه‌اي داشت. در اين باره چيزي از ايشان نمي‌پرسيدم و چنين مي‌انديشم كه او هم از اين برخورد خرسند بود. درسرهم‌بندي يا جمع‌بندي كار او مي‌توان گفت اين كاركرد او بود در جهاني كه بي ديني و دين‌نمايي در آن شتابان گسترش مي‌يابد و مردمان سده‌ي 20 را به انديشه‌ي نياز به ديني درست- كه نخست يك ميانجي‌گري يزداني و سپس آيين و سنتي كه وحي خداوندي را با پيمان داري و پشت به پشت به مردم برساند- فرو مي برد. ما در اين باره وام‌دار و مرهون او هستيم چون واژه‌ي درست – ديني (Orthodoxy) را با تيزبيني‌ي فراگير جان مايه‌ي نخستين آن- كه همان درستي باور است- بازآفريني كرده؛ درستي‌اي كه نه تنها انسان خردمند را وامي‌دارد تا بي‌ديني را به كناري نهد كه ارزش و اعتبار همه‌ي آن دين‌ها را – كه هم آهنگي دارند با آن سنجه‌ها و معيارهايي كه دين و باور خود او از ديدگاه راست – كيشي بر پايه‌ي آن‌هاست و به آن‌ها بستگي دارد- نيز بازشناسي كند.

بر شالوده‌ي اين كليت كه بيشتر آوازه‌ي دين جاودان را يافته است كار و وظيفه‌ي گنون يادآوري اين بود كه كيش‌هاي بزرگ جهان نه تنها راه رستگاري هستند كه فراسوي آن در هر دو جهان دو توانايي دروني هم – كه هم آهنگي دارند با آن چه در روزگار باستان رم و يونان به نام «رازهاي بزرگ» و «رازهاي كوچك» شناخته مي‌شد- به ما مي‌دهند. رازهاي بزرگ راه بازگشت به بالندگي و كمال نخستين بوده كه هنگام فرود آمدن يا هبوط روي زمين ناپديد گشته و رازهاي كوچك كه رازهاي بزرگ را پيش گمان مي‌گيرد و مي‌پذيرد و بربافت آن مي‌نشيند- راه رسيدن به شناخت‌گري و عرفان- كه همان پاسخ دادن به فرمان« خويشتن را بشناس» است- مي‌باشد. اين پايان فرجامين و غايي در دين مسيح خداگونگي (deifcatio) ، در آيين هندو همبستگي و رستگاري (يوگا و مكشا) و در آيين بودا نيروانا يا همان نابودي هر آن‌چه پندارين و خيالي است ناميده مي‌شود كه از سويي ديگر آن را در شناخت‌گري اسلامي كه همان تصوف امت «تحقق»- هستي‌پذيري كه «صوفي شيخ» آن را به خويشتن‌يابي يا خود- تحققي در خداوند بازپردازي و تفسير مي‌كند – مي‌نامند. رازها و به ويژه رازهاي بزرگ آشكار يا سربسته بن‌مايه و موضوع نوشتگان گنون حتي در كتاب «تنگنا يا بحران جهان نوين» و سيطره‌ي كميت مي‌باشند.

او نشان مي‌دهد كه گرفتاري‌هاي كنوني سرانجام زاييده‌ي نبود سويه‌ي شناخت‌گري كه همان سويه‌ي رازهاي درون‌گرايي است مي‌باشد. او همه‌ي گرفتاريهاي جهان نو را در فراموش نمودن سويه‌هاي برتر دين پيگيري مي‌كند. او از پيشتاز بودن خويش آگاهي داشت و من نوشتارم را تنها با بازگويي سخن از گنون درباره‌ي خود به پايان مي‌برم كه گفت: ما هر چه كنيم يا هر چه بگوييم به اين جا مي‌رسد كه توانايي ها و آمادگي‌هايي را به آيندگان بسپاريم كه خودمان از آن‌ها بي‌بهره بوده‌ايم. اكنون همچون هميشه در آغاز راه هستيم كه از هميشه دشوارتراست.

 

پي‌نوشتها:

1- نوشته‌ي زير رونوشت يك سخن‌راني است كه در پاييز سال 1994 در بنياد شاه‌زاده‌ي ولز (Prince of wales) در لندن انجام گرفته  واز سوي پژوهش‌گاه تمنس (Temenos) پشتيباني شده است.

2- cast not pearls before swine.

3- Give not holy things to dogs.

 

    183 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   سنت گرايي (121)

افراد مرتبط
●  گنون   رنه(8)

عناوين مرتبط
●  رنه گنون(1) 

دسته
●  

رسته :2

تاريخ ارسال:06/04/1387

تاريخ شمسی نشر:00/02/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب