باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 24 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
سنت و نوآوري در ادبيات(1)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: مسعود - رضوى

منبع: ماه نامه - اطلاعات حکمت و معرفت - 1387 - سال 3 - شماره 2، ارديبهشت

 
 

- مانده از شب‌هاي دورادور

بر مسير خامش جنگل

سنگچيني از اجاقي خرد

اندرو خاكستر سردي

 - همچنان كاندر غبار اندوده انديشه‌هاي من ملال انگيز

طرح تصويري در آن هر چيز

داستاني حاصلش دردي

(نيما يوشيج، بخشي از شعر اجاق سرد)

 

***

در تعريف عمومي سنت كه معادل فرنگي آن Tradition است گفته‌اند: «سنت، قرارداد است و مجموعه قواعد و اصول از پيش انگاشته‌اي كه مورد تاييد عرف عام است.»(1) اما در اصطلاح ادب و هنر، اين مفهوم چه تمايزات و ويژگي‌هايي دارد؟ بحث ما در اين مقاله، ارائه دركي از اين مسأله و نسبت آن با امرنو، يا بدعت و نوآوري در ادبيات است و اين نوآوري را البته نبايد با تجدد يا مدرنيسم يكي گرفت، هر چند كه مدرنيته بستر و زمينه رشد انواع نوين و بدايع ادبي و تغييرات شگرف در شعر و ادب معاصر جهان بوده و طرح اين موضوع پيچيده نيز يكي از دستاوردهاي آن محسوب مي‌شود.

جستجو در تاريخ دوره كلاسيك ادبيات فارسي نشان مي‌دهد كه اصطلاح سنت در موضوعي كه مدّ نظر ماست؛ يعني استتيك، تئوري ادبيات و نقد ادبي، هيچگاه كاربرد نداشته است. در دوران جديد و در پرتو ترجمه واژه Tradition ، اين اصطلاح وارد متون بررسي ادبي، نقد ادبي و نظريه ادبيات شده و به تدريج دامنه تحقيق و تفكر و كاربرد آن گسترش يافته است. آنچه در گذشته ادبي ايران ديده مي‌شود و در برخي حوزه‌هاي معنايي با سنت قرابت مفهومي و همپوشاني داشته است، واژگان و اصطلاحاتي نظير «اصل» و «قالب» و «طرز بزرگان» و «شيوه» و «نهج» و … بوده ولي مسلماً گستردگي و وسعت معنايي «سنت» را نداشته است. براي مثال در طريقت رايج و شناخته شعر فارسي، مجموعه وسيعي از روابط دوسويه ميان انسان و ساير انسان‌ها يا اشياء يا جانداران شكل گرفته كه به عرف و سنّت بدل شده است. رابطه شمع و گل و پروانه و بلبل و اينكه بلبل ناله‌ها در عشق گل و به اميد وصال او سر مي‌دهد يا پروانه چه شيفتگي‌ها نسبت به شمع دارد و هميشه در آتش آن مي‌سوزد، نمونه‌هايي بسيار معروف از اين نوع سنت‌هاي تثبيت شده ادبي است. ادبيات كلاسيك فارسي، اساساً سرشار از چنين قواعدي است كه بنيادهاي آن طي سده‌هاي متمادي شكل گرفته و چند رشته از سنت‌هاي مستحكم ادبي را پي نهاده است. اما اين رشته‌ها با عنوان صناعات بديعي نظير تناسب و مراعات نظير و … مطرح بوده است و هيچگاه نه به جزء و نه به مجموعه آنها، عنوان سنت ادبي يا شعري يا حتي بديعي و بياني اطلاق نشده است.

بحث در اينكه سنت‌هاي ادبي چگونه پديد مي‌آيند، بدون توجه به عوامل و مسائل ديگر زندگي بشر ناممكن است. زيرا «عوامل سازنده سنت‌هاي ادبي، ناخود‌آگاه جمعي، اسطوره، دين، تاريخ و جغرافيا هستند و به همين دليل با كمترين تغيير در اين عوامل، سنت‌هاي ادبي نيز دگرگون مي‌شوند، چنان كه ممكن است در اين دگرگوني، چند نماد از ميان برود و چند نماد تازه پديد آيد و حتي گاه ممكن است اساس نگرش سنتي در ادبيات تغيير يابد. براي نمونه، با آمدن اتومبيل و قطار و هواپيما، واژگاني چون محمل و كجاوه و كاروان در شعر معاصر جايگاهي ندارند. همچنين در دوره معاصر با ورود نسبي مدرنيسم به ايران، نگرش ادبي به كلي دگرگون شد كه داستان‌نويسي و شعر نو پديده‌هاي اين دگرگوني بوده‌اند.»(2)

گذشته از تعريف فوق، كه خصلتي دائره‌المعارفي دارد، با تعميق در كيفيت تطور مفاهيم و ابزارها و موضوعات و مضامين و مصطلحات و قالب‌هاي ادبي در تاريخ ادبيات فارسي، نكات ديگري نيز در باب سنت ادبي و مفهوم عام سنت براي ما روشن مي‌شود. اين بررسي و تأمل، ما را وامي‌دارد تا پيش از ورود به بحث نسبت ميان سنت و نوآوري در ادبيات، تلاش بيشتري براي فهم معنايي سنت داشته باشيم. سنت در مفهوم «پديدار»ي كه نيازمند توضيح است و اين توضيح از دو وجه فلسفي و تاريخي - اجتماعي برخوردار است، نوعي بازتاب فرهنگي تجارب نسل‌هاست كه برخي دستاوردها، دانش‌ها، بصيرت‌ها و عقايد خود را استحكام مي‌بخشند و پايدار مي‌كنند به نحوي كه پويايي و استمرار آن براي نسل‌هاي بعدي و متأخر نيز به امري اجتناب‌ناپذير يا حداقل مهم بدل مي‌گردد. اين مجموعه، به تدريج رشته‌اي فرهنگي را در طول زمان پي مي‌افكند كه يك فرهنگ و آگاهي مشترك را سامان مي‌دهد و مباني علقه و پيوستگي يا وحدت فرهنگي ميان يك قوم يا تبار يا ملت را به وجود مي‌آورد.

پس سنت يك پديده سيال و پوياست كه ماهيتي فرهنگي دارد و عامل اتصال و هماهنگي و گاه همگانگي ميان ذائقه فرهنگي و معنوي گذشتگان، معاصران و آيندگان در ميان يك قوم مي‌شود. سنت مبناي پيوندهاست. چنين پديده‌اي، مباني ژرف اجتماعي، اخلاقي، اقتصادي و علمي دارد و نه فقط مويد تلاش و دستاوردهاي نياكان، بلكه استحكام بخشنده و الهام‌بخش معاصران نيز هست. رابطه هر ملت و هر فرهنگ معاصر با ميراث بزرگ نياكان يا سنن ايشان، از يك سو رابطه بالفعل و بالقوه است و از ديگر سو رابطه عموم و خصوص مطلق. فرهنگ معاصر فعال است و از امكانات بالقوه‌اي كه در دل سنت‌هاي فرهنگي بومي وجود دارد بهره مي‌برد تا ماهيت خاص و ويژه خود را بنا سازد و از سوي ديگر، سنت دستاوردي است كه معاصران با افزودن بر آن، ضمن گسترش آن، دستاوردهاي جديدي خلق مي‌كنند. به عبارت ديگر، فعاليت‌هاي فكري و اجتماعي هر ملت، تنها با تكيه بر سنن مادي و فرهنگي آن امكان‌پذير است و در عين حال بدان استمرار و عناصر تازه‌اي مي‌بخشد.

اين تعريف را اگر بپذيريم، لاجرم سنت به مفهومي مستمر و نوشونده (پويا) بدل مي‌شود. امري زنده و ديناميك كه ضمن داشتن بنيان تاريخي، مجدداً و در پرتو دستاوردها و پيشرفت‌هاي تازه، خلق مي‌شود و مباني فرهنگ و معنويت و حياتي تازه را تجديد مي‌كند. اين پويايي، البته هنگامي رخ مي‌دهد كه نوآوري در پرتو سنت رخ دهد و از آن مايه بگيرد و بر آن تأثير گذارد. اما تأثيرات و نوشدگي‌ها يا حيات و خلق مجدد سنّت چگونه صورت مي‌گيرد؟

نخستين مسأله‌اي كه مي‌توان بدان انديشيد، ستد و داد فرهنگي و مادي ميان ملت‌ها و فرهنگ‌هاي مختلف است. جنگ‌ها، مهاجرت‌ها، تجارت و بازرگاني، سفرها و ماجراجويي‌ها و بالاخره ترجمه و تأليف كتب درباره ديگر ملت‌ها و فرهنگ‌ها از يك زبان به زبان ديگر. اينها عوامل مشخصي هستند كه يك سطح از تحول و تغيير در سنت را مي‌توانند به ما نشان دهند. به اين اعتبار، دو شاخه از تحول جهاني و بومي يا بروني و دروني را مي‌توان در اين عرصه از يكديگر تميز داد و مشخص كرد.

تحول مشخص و معهودي كه نياز هر ملتي به اقتضاي شرايط خاص آن است، هنگامي كه با تكيه بر سنن موجود صورت گيرد «تحول دروني» و هنگامي كه تحت تأثير تحولات جهاني و فراملي باشد، «تحول متأثر از برون» محسوب مي‌شود. اين هر دو، به نوبه خود موجب تحول و تغيير و گاه تعطيل برخي سنن مي‌شود، اما تفاوت‌هايي دارند.

آنچه كه تحول دروني است معمولاً به صورت بطئي و تدريجي رخ مي‌دهد. جوانه‌هاي نيازهايي تازه، بر بستر و خاك سنت ديده مي‌شود و به تدريج رشد مي‌كند و مي‌بالد تا خود در عرصه همان سنت معنا يابد و بدان افزوده شود. اين نوع تحول در درون و در حوزه معنايي و پذيرفته همان سنت ديده مي‌شود و معمولاً نيز با كمترين معارضه و دشواري جاي خود را مي‌يابد. در واقع حريم‌ها و ضوابط يا به اصطلاح عرف و احترام سنت در آن مضبوط است. اما گاه تحولات اجتماعي يا انقلابات يا برخي عوامل اقليمي و اقتصادي، مي‌تواند تغييراتي اساسي به وجود آورد كه موجب دگرگوني سريع يا حتي معارضه با بخش‌هايي از سنت شود. در اين صورت حركت تدريجي و طبيعي سنت، منقطع گرديده و زمينه براي پايه‌گذاري يك سنت تازه و متفاوت فراهم مي‌شود. اين سنت نيز به رغم تمايزها و حتي تعارض‌هاي احتمالي، نمي‌تواند از آميزش و تركيب با سنت كهن يا بخش‌هايي از بنيادهاي آن بگريزد، اگر چنين شود، استمرار تاريخي و فرهنگي از ميان رفته و مرگ يك تمدن يا ملت رقم زده خواهد شد.

در فرهنگ و ادبيات ايران طي سه هزاره گذشته، هيچگاه اين اتفاق رخ نداده است. قبل از اسلام، سنت ايراني شكل گرفت و بعد از اسلام، تحولي در كيفيت آن به وجود آمد. نتيجه اين امر پيدايش اسلام ايراني، ظهور فرهنگ عرفاني و حكمي خاص و مناسبات تازه‌اي بود كه به گستردگي در ادبيات و هنر شاعري ايرانيان متجلي گرديد.

تجربه ايران و ملل بزرگ جهان نشان مي‌دهد كه «سنت و نوآوري دو جنبه استمرار فرهنگ يك قوم يا ملت است؛ براي آنكه سنت استمرار يابد، بايد به مدد نوآوري، متحول شود و نوآوري تنها با عطف به يك سنت مفهوم مي‌يابد. نوآوري بي‌سنت و سنت نامتحول، فاقد عينيت تاريخي و اجتماعي است.»(3)

يك بحث ديگر، توجه به استعداد و نبوغ انسانهاست كه هر نسل را نسبت به نياكان متمايز مي‌كند. در حقيقت انسان، خود منشأ بسياري از آفرينش‌ها و تحولات است. صرفنظر از انگيزه و شرايط اين تحولات، در برخي زمنيه‌ها، نقش انسان بيش از عوامل مادي و اجتماعي موثر بوده است. ادبيات يكي از اين عرصه‌هاست، زيرا خيال و نبوغ فردي، همواره نقش اصلي را در آن ايفا كرده و مهر خاص شاعران و نويسندگان بزرگ و كلاسيك، چنان بر آثارشان حك شده كه تفكيك اثر و موثر يا تأليف و مولف دشوار مي‌نمايد. در اين زمينه، تي.اس. اليوت مقاله بسيار مهمي با عنوان «سنت و استعداد فردي» نگاشته است كه در تاريخ نظريه و نقد ادبي جايگاه بسيار متمايزي دارد.(4)

«نسبت ميان استعداد فردي و سنت ، همواره در طول تاريخ معاصر ادبيات، مركز كشمكش و جدال كلامي بوده است. ولي سال‌هاي پاياني قرن نوزده و آغازين قرن بيستم، دوره‌اي است كه اين موضوع به يكي از مهم‌ترين موضوعات ادبي روز تبديل شد. پيش زمينه‌ي اين امر، پيدايش علوم و فنون جديد، تفكرات فلسفي نوين و گسترش روزافزون صنعت در دهه‌هاي مياني قرن نوزدهم است. همه اين امور، با نزديك شدن به پايان قرن، نويد پيدايش تمدن جديدي را در جهان غرب مي‌داد كه دين را در جهت نيل انسان به سعادت كارا نمي‌دانست و درصدد بود تا ادبيات را جايگزين آن كند، زيرا ادبيات منفعل و ايستا نمي‌نمود. بدين سان مكاتب هنر براي هنر و انحطاط به نام رمانتيسم نو ايجاد شدند. واكنش طبيعي در قبال چنين وضعي، پيدايش عده‌اي از نويسندگان مخالف بود كه درصدد احياي سنت و ديگر نمايدهاي اجتماعي و ادبي آن برآمدند.»

سرآمد كساني كه چنين موضعي را در دفاع از سنت برگزيدند، اليوت بود كه در شعر و نمايشنامه و نقد ادبي و تئوري ادبيات، به مضامين سنتي اهميت داد و اساس كار خود را بر بازنگري هويت تاريخي قرار داد. مقاله بسيار مهم اليوت - Tradition and Individual - به دفاع از سنت پرداخته و اتهام ايستايي واپس ماندگي را از چهره آن مي‌پيراست. او سنت را زنده و پويا و هماهنگ با حركت عصري دانسته و بي‌توجهي نويسندگان بدان را ناممكن مي‌داند. به نظر اليوت، هيچ نوشته ادبي يا شعر درجه اولي نمي‌تواند بدون ارتزاق از سرچشمه‌هاي سنتي كه بدان تعلق دارد ادامه حيات دهد. به گفته اليوت:

«هيچ شاعر و هيچ هنرمندي به تنهايي معناي خود را ندارد.»(6)

برآيند جريان ادبي گذشتگان آن چيزي است كه وي از آن به عنوان «جريان اصلي» تعبير مي‌كند.

جرياني كه شنا در خلاف آن مي‌تواند نيستي به بار آورد. از سوي ديگر، تكرار و تقليد سنت نيز بس خطرناك مي‌نمايد: سنت مورد نظر اليوت به ارث نمي‌رسد، بلكه با كار و تلاش حاصل مي‌شود. بنابراين، رابطه منطقي ميان سنت و خلاقيت فردي از ديد اليوت چنين است:

«آثار جاودان، نظمي آرماني پي مي‌افكنند كه به تناوب با ورود عناصر و آثار جديد هنري اصلاح مي‌گردند».(7) بدين منظور او دو رهنمود ارائه مي‌كند: نخست آنكه شاعر بايد درك تاريخي داشته باشد و ديگر آنكه، بايد به نظريه غيرشخصي شعر ايمان داشته باشد و اين يعني شخصت‌زدايي.

منظوراليوت از درك تاريخي، بينشي است كه با بهره‌گيري از آن، نويسنده نه فقط از گذشت گذشته آگاه مي‌شود، بلكه حضور آن را در حالي نيز به عينه مي‌بيند. اين همان نيرويي است كه انسان را وادار به نوشتن مي‌كند در حالي كه حضور گذشتگان را درخود به تماشا مي‌نشيند. اين درك تاريخي، نويسنده را در حال و گذشته سرگردان مي‌كند، گاهي او را به سنت گذشتگان مي‌خواند و گاه او را به زمان و مكان خويش وامي‌گذارد و از چيستي آن او را آگاه مي‌سازد. تنها با چنين بينش و حضور ذهني است كه نويسنده مي‌تواند چنان بيافريند كه خود جزئي از سنت، اين وجود همواره در حال تكامل، گردد.

از سوي ديگر، اليوت شخصت‌زدايي را جدي‌ترين گام در جهت پرهيز از جدال با سنت مي‌پندارد. او فرديت شاعر را نمي‌پذيرد و چنين شعري را محكوم به فنا مي‌داند.

شاعر يا نويسنده، تنها عاملي واسطه‌اي در فرايند توليد است! ذهن شاعر صرفاً رابطه ميان سنت پيشينيان و نياز حاضران را برقرار مي‌كند:

«در واقع، ذهن شاعر ظرفي است براي دريافت و انباشت احساس‌ها، عبارت‌ها و تصاوير بي‌شمار، تا اينكه تمام اجزاء لازم براي شكل‌گيري تركيبي جديد فراهم آيند.»(8)

در آنچه گفته شد، نوعي تضاد و ستيزه نيز به چشم مي‌خورد، «هر سنت، معمولاً در بدو پيدايش، بدعت به شمار مي‌رود و رفته رفته به دليل تكرار، به سنت مبدل مي‌شود. به اين ترتيب هر بدعتي را نيز مي‌توان نوعي سنت‌شكني دانست.»(9)

 

ادامه دارد ...

 

    177 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ادبيات فارسي (49)
●   تجدد گرايي (72)
●   سنت گرايي (121)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:05/04/1387

تاريخ شمسی نشر:00/02/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب