كتاب «فمينيسم، جنبش اجتماعي زنان»، اثر آندره ميشل، ترجمه دكتر هما زنجاني زاده از جمله كتاب هايي است كه به طور گذرا وضعيت زنان را از دوران پارينه سنگي تا قرن بيستم طي شش فصل بررسي كرده است. مولف در فصل هاي پاياني و مهم كتاب به جنبش فمينيست از قرن نوزدهم تا اواخر قرن بيستم پرداخته و چگونگي اين جنبش را در كشورهاي مختلف بازگو كرده است. اهداف و خواسته هاي جنبش فمينيستي كه بن مايه و انگيزه تاليف كتاب را تشكيل مي دهد در لابه لاي فصول كتاب بيان شده است. گوئي مولف خواسته است مبارزات زنان در تمامي اعصار و كشورها را كه ناشناخته مانده، به تصوير كشد و براي جنبش فمينيستي تاريخچه اي به درازاي عمر بشر و پشتوانه اي تاريخي فراهم آورد.
اين كتاب به دور از هر گونه نظريه پردازي و تبيين فلسفي فمينيست، گزارش گونه اي تاريخي از وضعيت زنان در ادوار مختلف تاريخ و نزد اقوام و ملت هاي گوناگون، ارائه مي دهد و به نحوي ريشه هاي تاريخي حركت فمينيستي قرن ١٩ و ٢٠ را تبيين و روند پيشرفت زنان طي اين جنبش را بيان مي كند. قلم گزارش گونه اما هدفمند مولف، كتاب حاضر را در زمره يكي از كتاب هاي خواندني در زمينه فمينيست قرار داده است. آندره ميشل كه خود نيز فمينيست است، از طريق توضيح حركت هاي فمينيستي در كشورهاي مختلف به طور موثري آرمان ها و اهداف اين جنبش را ترويج كرده است.
او در مقدمه ابتدا به تاريخچه فمينيسم مي پردازد و مي نويسد: واژه فمينيسم (Feminisme) در سال ١٨٣٧ وارد زبان فرانسه شد. فرهنگ لغت ربر اين كلمه را چنين تعريف مي كند: « آييني كه طرفدار گسترش حقوق و نقش زن در جامعه است»
او در ادامه، به نقد منابع تاريخي مي پردازد و به مذكر بودن تاريخ به طور تلويحي اشاره مي كند و مي گويد: « اگر انتخاب مرجع در جوامع معاصر نسبتا ساده است بر عكس ارزيابي وضعيت زنان در گذشته كاري بس دشوار است. در واقع در جامعه اي كه از نظر جنسي و اجتماعي شديدا قشربندي شده است، علم بي طرف نمي ماند و به بي راهه مي رود. باتوجه به اين حقيقت، در دنيايي كه قدرت مذكر است، تاريخ بيشتر به وضعيت گذشته دهقانان و كارگران مرد علاقه مند بوده است (البته پس از توجه و علاقه مندي به صاحبان قدرت) تابه تاريخ زنان» (ص١٢)
او «مردمداري»، «قوم مداري»، «طبقه مداري» و «زمان مداري» را مانع اساسي ارزيابي وضعيت زنان در جوامع مي داند و اظهار مي دارد كه: « باتوجه به قدرت و امتيازاتي كه مردان در عصر و جامعه خويش دارا هستند بايد وضعيت زنان مورد ارزيابي قرار گيرد. اتخاذ چنين نگرشي متضمن طرد رفتار «زمان مداري» است كه به معناي ارزيابي وضعيت گذشته در ارتباط با هنجارهاي فمينيستي جامعه معاصر است و همچنين به معناي نفي نگرش «مردسالارانه» برپايه فرافكني پيش داوري هاي «پدر تباري» در مشاهده جوامع و طرد رفتار «قوم مدارانه» و «اروپامدارانه» است كه در زمان و مكان هنجارهاي جامعه اروپايي يا غربي را به كار مي گيرد و بالاخره نفي «طبقه مداري» است كه طبقه اجتماعي را كه بدان تعلق دارد به عنوان مرجع مطلق قرار مي دهد.» (ص١٥)
مولف هنگامي كه به عصر ظهور اسلام مي رسد اشاره وار جايگاه زن در خلافت اسلامي را يادآور مي شود و مي گويد: « در قرون هفتم و هشتم ميلادي اسلام امپراتوري مقتدر و ثروتمندي را بنا نهاد كه بسياري از زنان از شكوه آن بهره جستند. از زنان مومنه اي مانند ربيعه مقدس ياد مي شود كه به شيوه خواهران مقدس غربي در خانقاه ها از فقرا و بيماران مراقبت مي كردند و يا از زنان تحصيل كرده و خبره در امور فقهي، شاعران و يا قضات مانند سكينه نواده حضرت فاطمه (س) دختر حضرت محمد (ص) ملكه هايي كه با موفقيت اعمال قدرت مي كردند و يا دانشگاه ها و مراكز خدماتي ايجاد مي كردند، زنان مسلمان به عنوان استاد دانشگاه بزرگ اسپانيا، عراق (بغداد) و ايران (كه در رشته پزشكي و نجوم بسيار درخشيدند) اشتهار داشتند.» (ص ٤٤)
محروميت پيش درآمد جنبش فمينيست
شكي نيست كه جنبش فمينيستي بر محروميت زنان در تاريخ تكيه داشت و بر مبناي اين وضعيت بود كه در قرن ١٩ به صورت يك حركت انقلابي و اجتماعي درآمد. آندره ميشل پايگاه اين حركت را زنان متوسط و كارگر مي داند و در مورد خواسته هاي آنان مي نويسد: «فمينيسم مردمي كه در نيمه اول قرن ١٩ در فرانسه پديد آمد اساسا توسط زنان طبقه متوسط و كارگر حمايت مي شد. اين جنبش خواهان حقوق سياسي و اقتصادي براي زنان بود و بر اين اصل تكيه داشت كه اين حقوق نخست به وسيله مبارزه كارگران براي يك جامعه سوسياليستي به دست مي آيد. » (ص ٩٠)
او پس از شرح و گزارش حركت فمينيستي در غرب، بيان مي كند كه در آغاز قرن بيستم اين حركت بسط يافته بود و ايده هاي مختلفي را دنبال مي كرد و توانست در فاصله دو جنگ اول و دوم جهاني، حق راي زنان را در ٢١ كشور كسب كند.
ميشل مي نويسد: « در قلمرو ازدواج نيز نخستين موفقيت در ١٩٣٢ به دست آمد و عبارت از به رسميت شناختن حق حفظ مليت براي زني بود كه با فردي خارجي ازدواج مي كرد.» اين در حالي بود كه در كشوري مانند فرانسه هنوز از اعطاي حق راي به زنان امتناع مي شد و زنان فرانسوي تنها در سال ١٩٣٨ اجازه يافتند كه بدون كسب رضايت شوهران خود بتوانند شناسنامه داشته باشند (١٠٦)
مولف به بخش ديگري از رويكردهاي جنبش فمينيستي زنان در قرن بيستم مي پردازد و مي نويسد: « شخصيت گرايي (پرسناليسم)، فلسفه اي بود كه مبارزه فمينيست هاي ICW(سازمان بزرگ زنان) را براي احقاق حقوق و ارتقاي زنان تحت تاثير قرار داد. اين فلسفه دلايل ابزاري (توجيه اقتصادي و نقش كاركردي مادر و همسر) را رد مي كرد و خواهان حيثيت و كرامت فردي بود. لازمه اين كرامت كاهش نقش زنان در حد توليد مثل كننده نبود، بلكه خواستار بهره مندي زنان از حقوق سياسي و اقتصادي شان بود. » (ص ١٠٦)
سيمون دوبووار قهرمان فمينيست و نويسنده كتاب جنس دوم با انتشار كتاب خود نقطه عطفي را در اين حركت پديد آورد. او بر اين اعتقاد بود كه «اين طبيعت نيست كه محدوديت هاي نقش زنان را موجب شده بلكه اين نقش ها زاييده مجموعه اي از پيش داوري ها، سنت ها و قوانين كهني بوده است كه زنان نيز كم و بيش در پيدايش آن ها شريك و سهيم بوده اند.» (ص ١١٦- ١١٥)
دوره بازسازي فمينيسم
از سال ١٩٦٠ تا ١٩٨٠ ميلادي مجدد جنبش فمينيست اوج گرفت و اهدافي چون جدايي روابط جنسي از توليد مثل و آزادي سقط جنين را دنبال كرد. چنان كه دوبووار معتقد بود: « آزادي زنان از شكم آغاز مي شود.» در اين زمان نسل جديدي از فمينيست ها ظاهر شدند كه جنبش آزادي زنان را به راه انداختند و خواهان آزادي سقط جنين شدند. آنان در قلمرو خصوصي با طرد اين انديشه كه در زندگي روزمره خود بين زندگي خصوصي و زندگي عمومي، بين تعهدات ايدئولوژيك و اعمال روزانه سدي بنا نهند، امتناع ورزيدند. نويسنده نفوذ فرهنگ فمينيست در غرب را در اين زمان يادآور مي شود و با ارائه آمار مي نويسد: « آمار تمام كشورهاي غربي مبين كاهش ازدواج و زاد و ولد و هم چنين افزايش طلاق به خصوص از سوي زنان است و اين نشانه آن است كه زنان همانند مادرانشان عجولانه به ازدواج روي نمي آورند. آمار نشان مي دهد هر چه تحصيلات زنان بالا مي رود كمتر ازدواج مي كنند و بيشتر طلاق مي گيرند.» (ص ١٢٦)
او در ادامه به نكته فرهنگي مهمي اشاره مي كند و مي گويد: «انقلاب در رسوم اخلاقي با انقلاب فمينيستي همراه است» (ص ١٢٦) از اين رو مي نويسد: «توسعه ازدواج آزاد، خانواده تك والديني، جست وجوي زندگي عاشقانه بدون ازدواج راه هاي ديگري به جاي ازدواج سنتي هستند كه فمينيست ها در نوشته ها و اعمال روزانه خود پيشنهاد كرده اند.» (ص ١٢٦)
آندره ميشل در فرازي ديگر تقريبا مدعيات اصلي فمينيسم را بازگو مي كند و مي گويد: «زنان بايد خود را به عنوان موجوداتي بشناسند كه بدون پذيرش محدوديت هايي كه به طور سنتي از سوي مردان تحميل مي شود، حق شكوفايي تمامي وجود شخصيت خود (جنسي، عاطفي، اخلاقي، سياسي، فكري) را دارند، اين مفهومي انقلابي براي آنان است كه در طي قرون تحت فشار رسوم، قوانين، كليسا و فلسفه هاي مردانه در كل به عنوان نقش هاي سنتي تلقي مي شده اند (نقش همسري، توليدمثل كننده، توليدكننده كالا وغيره) ولي هرگز به عنوان انسان هاي آزاد و خلاق قلمداد نشده اند.» (ص ١٣١)
نقد و بررسي
چنان كه اشاره شد حركت فمينيست ها كه براي احقاق حق و محروميت زدايي از زن شروع شده بود و سرانجام برخي از آن ها به بيراهه هايي چون آزادي ارتباط جنسي و آزادي سقط جنين كشيده شدند و ارزش هايي چون، همسري، مادري، خانواده و خانه داري، قرباني شد و به جايي رسيد كه هم اكنون بنيان خانواده در غرب در حال ويراني است و «سنت» بودن ازدواج، از ذهن و جان بسياري از زنان غربي رخت بربسته است. اين نكته اي است كه خود بدان اعتراف كرده اند چنان كه چندي پيش بي بي سي از بر افتادن سنت ازدواج در ميان دختران آمريكايي سخن گفت و نويسنده محترم كتاب نيز در مواردي به آ ن اشاره كرده است.
البته نبايد فمينيست را با بي بند و باري برابر انگاشت و تصور كرد اين حركت اجتماعي تنها به دنبال پاره كردن قيد و بندهاي انساني در روابط زن و مرد بوده است، قطعا چنين نيست و نبايد از تاثير شگرف و مثبت اين حركت در احقاق حقوق زنان مغرب زمين غافل شد.
اما آيا پي گرفتن يك حركت با خاستگاهي خاص در جامعه اي با شرايط متفاوت عاقلانه و منطقي است؟ بي شك فمينيست زدگي رويكردي نامعقول است و بايد جايگاه زن در هر جامعه اي باتوجه به جهان بيني، فرهنگ و بينش آن جامعه ارتقا يابد در بينش اسلامي كه بر جامعه و روابط اجتماعي ما حاكم است، مادري در بالاترين درجه قرار دارد و تربيت فرزندان يكي از رسالت هاي مهم زن محسوب مي شود همسرداري نيز شأني والا دارد و خانواده زيباترين و محبوب ترين بنيان در اسلام شمرده شده است. با اين همه نبايد نقش اجتماعي زن را ناديده گرفت و نقش زن را تنها به خانه محدود كرد.
خوش بختانه پس از پيروزي انقلاب اسلامي تحولي شگرف در جايگاه اجتماعي زنان پديد آمد و اين تحول تاكنون نيز ادامه دارد.