| * جنابعالي فكر ميكنيد چه چالشهايي پيش روي فلسفه اسلامي وجود دارد؟ چون در كتاب اسلام و تنگناهاي انسان متجدد به نحوي به اين چالشها اشاره كردهايد و به نظر شما چگونه ميتوان به اين چالشها پاسخ داد؟
- اولاً چالشها 2 نوع است: يكي از درون تمدن اسلامي و يكي از برون آن.
در طول تاريخ اسلام، عدهاي از علما و فضلاء اسلامي بودهاند كه با فلسفه مخالف بودهاند، البته چند قرن خود صوفيه هم مخالف بودهاند. از دوره سنايي اين امر شروع شد و بعد از دوره مولانا ديگر اين گونه نبود. عبدالرحمن جامي هم صوفي بزرگ طريقه نقشبنديه بود كه راجع به مسئله «وجود» نوشتههايي دارد، ولي اصولاً طعنه زدن به فلسفه چند قرن حكم ادامه داشت و يكي از چالشهاي فلسفه در داخل تمدن اسلامي همواره پاسخ گفتن به حملاتي بود كه از ناحيه متكلمين و يا فقهايي مثل ابن تيميه و حتي برخي از صوفيه انجام ميشد و اين روند همواره وجود داشت.
البته عالم تشيع بيش از عالم تسنن فلسفه را در درون خودش پذيرفت و اين امر ناشي از مسائل خيلي عميق فلسفي و كلامي در تشيع است كه باعث اين امر شد. مثلاً اهميت عقل از ديدگاه تشيع، البته نه اينكه عقل در تسنن بياهميت باشد، اما فرق كلام شيعي و كلام اشعري از لحاظ توجه آنها به عقل خيلي مهم است در اين كار. لذا نتيجهاش اين بود كه هركجا كه تشيع باقي ماند مثلاً در ايران و بخش شيعه نشين عراق يا افغانستان و پاكستان و هند قديم، فلسفه رونق بيشتري داشت تا مصر و آفريقاي شمالي كه بعد از ابن رشد فعاليت فلسفي در آنها متوقف شد. ولي بنده از اين نظر با كربن مخالفت جدي داشتم كه فقط فلسفه در دامن تشيع پرورش داشت و اين درست نيست. مثلاً در تركيه عثماني، عثمانيها حنفي بودند اما مكتب اشراق خيلي در آنها گسترش داشت يا مثلاً در هندوستان خيليها سني بودند. اما بيشتر فلسفه اسلامي در دامن تشيع و به خصوص در ايران گسترش پيدا كرد.
* آقاي دكتر فكر ميكنيد ميتوان براي فلسفه اسلامي، ما به ازايي در نظر گرفت؟
- بله، امروز در هر جامعهاي اعمالي كه انجام ميشود مبتني بر يك جهانبيني است كه افراد آن جامعه بدون آن جهانبيني نميتوانند آن اعمال را انجام دهند، لذا چنانچه الگوي فلسفهاي مثل فلسفه اسلامي در جامعهاي نباشد، يك فلسفه لاادري جاي آن را ميگيرد. آن كساني كه فطرت فلسفي دارند و كساني كه تشنگي براي فلسفه دارند، اينها بدون فلسفه نخواهند بود. اگر فلسفهاي كه مبين دين جامعه نباشد وجود نداشته باشد، يك فلسفهاي مخالف آن به وجود ميآيد و آن وقت همه شالودههاي اخلاقي و نهادهاي اجتماعي متزلزل خواهد شد. مثلاً با از بين رفتن فلسفه مسيحي قرون وسطي، فلسفه در غرب از بين نرفت، بلكه فلسفه لاادري يا ضد مسيحي به وجود آمد، و نتيجهاش از يك سو به ماركسيسم رسيد و از سوي ديگر به فلسفههاي لاادري يعني اگزيستانسياليسم و يا فلسفههاي تحصلي فعلي آمريكا و انگليس، كه اينها نقش وجودشان يك انقطاعي ايجاد ميكنند بين انسان و خداوند و دين، و البته در اين شكي نيست.
به نظر من مثلاً بحران محيط زيست كه همه را از بين ميبرد، مهمترين مسئلهاي است كه بشر با آن روبروست و اين مستقيماً مربوط به يك جهانبيني لاادري است كه فلسفه از لحاظ طبيعت و عالمكون در غرب به وجود آورده است و هرچه هست به دنبال آن آمده است.
* با توجه به اينكه فلسفه اسلامي به نحوي متأثر از فلسفه ايراني است و يا هر كجا بحثي از فلسفه اسلامي است، پيوند با محيط و فضاي ايراني هم در آن مشاهده ميشود، آيا در ممالك ديگر جايي هست كه به فلسفه اسلامي پرداخته شود، اما نگاهي به فلسفه ايراني درآن نباشد؟
- بله هست، اما نه به آن اصالت. من چند مثال براي شما ميزنم: در مصر از وقتي كه سيد جمالالدين اسدآبادي پس از اخراج از ايران به قاهره رفت و در دانشگاه الازهرا مشغول به تدريس شد. براي اولين بار او سعي كرد كه فلسفه اسلامي را كه قرنها در الازهر- دانشگاه بزرگ ديني اهل تسنن-تدريس نشده بود، دوباره احياء كند و همچنين عدهاي از دانشمندان بزرگ مصري پيدا شدند كه راجع به فلسفه اسلامي صحبت ميكردند مثل ابراهيم مدكور، عبدالرحمن بدوي و ديگران مخصوصاً در دوره فاروق اين امر به اوج رسيده بود و بعدها از عبدالناصر به بعد افول كرد. اينها به فسلفه اسلامي بدون كوچكترين ارجاع به ايران مينگريستند و مدل فلسفه اسلامي را از فرنگيها گرفتند، يعني همين كه اروپاييها گفتند كه فلسفه به ابن رشد ختم شد، اينها هم همين حرف را زدند، البته به نفع ناسيوناليسم عرب.
اينها بيان ميكنند هنگامي كه استيلاي اعراب بعد از حمله مغول از بين رفت ديگر فلسفه هم از بين رفت و اين همان است كه «جابري» فيلسوف مراكشي ارائه ميدهد كه ابن رشد آخرين فيلسوف واقعي اسلامي است و عرب هم بوده و اين فلاسفه بعدي ايراني، فيلسوف واقعي نيستند، بلكه عرفاني هستند كه صوفيانه سخن ميگويند و فيلسوف صرفاً منطقي نيستند. اين بيان الآن خيلي در ممالك عربي اشاعه دارد و البته يك جنبه سياسي و ضد ايراني هم دارد و در آن شكي نيست. اما در تركيه، علاقه به فلسفه اسلامي بسيار زياد است- اگرچه بيان ميكنند كه فارابي ترك بوده اما اين نوع عناد مانند اعراب وجود ندارد. من بيش از 22 كتابم به تركي ترجمه شده است و سخنرانيهاي مفصلي هم در تركيه انجام دادهام و كتاب ملاصدراي من هم به تركي ترجمه شده است و بسيار مورد استقبال قرار گرفته است، همچنين به حكمت اشراق در تركيه اقبال فراواني وجود دارد لذا در اينجا هنگامي كه صحبت از فلسفه ديرين اسلامي ميشود، با توجه به ايران است.
البته اگر حقيقت هم بخواهد گفته شود، عبدالرحمن بدوي كه مصري است و از ناسيوناليستهاي مصري- اما دانشمند بسيار بزرگي بود- در يك كنفرانسي گفت: تا وقتي ايران هست هرگز غصه مردن فلسفه اسلامي را نخوريد. اما جو تركيه خيلي فرق دارد از اين لحاظ با مصر و سوريه و …
مورد ديگر پاكستان است. پاكستان و هند اسلامي كه فرهنگشان يكي است و بعد از ايران بزرگترين مركز فلسفه بودهاند و البته بيشتر تحت نفوذ ايران قرار داشتهاند، مخصوصاً تحت تأثير سهروردي و ملاصدرا و ميرداماد و ابن سينا، اينها فلاسفه زيادي داشتند كه كارهاي مهمي انجام دادهاند و شروح بسيار مهمي نوشتهاند و بعد هم جنوب شرقي آسيا كه يكي از مهمترين حوزههاي تمدن اسلامي است، يعني مالزي و اندونزي. در اينجا اصلاً تا 50 سال پيش از فلسفه اسلامي و عرفان خبري نبود و در عرض چند دهه اخير فلسفه اسلامي رونق پيدا كرده كه تماماً مربوط به ايران است.
اين شايد به نحوي نقشه دنياي اسلامي باشد و به سادگي نميتوان در اين زمينه قضاوت كرد.
* حال فكر ميكنيد آيا در آينده مطالب جديدي در فلسفه اسلامي شكل خواهد گرفت يعني چيزي غير از حكمت مشاء و اشراق و متعاليه و عرفان؟
- بله همين مسئله الان در حال انجام شدن است. بنده به عنوان شخصي كه به تمامه طرفدار سنت اسلامي هستم، از ابن سينا تا سهروردي و تا ملاصدرا و ديگر بزرگان و مطالب زيادي هم در اين باره نوشتهام، اما آن متافيزيكي را كه مطرح ميكنم عين آن چيزي نيست كه آنان ميگويند، مثلاً ملا صدرا درباره محيط زيست صحبتي نكرده است و يا درباره فلسفه تطبيقي سخني ندارد، لذا اگر فلسفه اسلامي زنده باقي بماند، چون انسان در هر برههاي از زمان با چالشهاي مختلفي روبروست، بدون شك، خود پويايي پاسخ دادن به اين چالشها، يك باب جديدي به فلسفه اسلامي اضافه ميكند و در اين شكي نيست. آنچه ميگويم تحت عنوان حكمت جاويدان و يا حكمت خالدهاي – كه بنده پيرو آن هستم- كه هميشه باقي است.
چنان كه اين مانند نخي است كه داخل دانههاي تسبيح است و آن را در تمام فلسفه اسلامي هم ميتوانيم ببينيم و در فلسفه ايران باستان هم ميتوانيم ببينيم. اما بعضي مانند سهروردي بيشتر و به صورت مستقيم به آن توجه كردهاند.
* آقاي دكتر البته سوالات بيشتري در اين زمينه مطرح است اما به دليل كمبود وقت با سؤال مصاحبه را به پايان خواهيم بود و آن اينكه در حال حاضر جنابعالي به لحاظ تأليف و پژوهش چه كارهاي جديدي در دست داريد؟
- من امسال كتابي چاپ كردم به نام «گلستان طبيعت» كه كتابي است درباره عرفان و حدود 10 هزار نسخه از آن به چاپ رسيده و خيلي مورد توجه قرار گرفته است، همچنين كتابي با عنوان «فلسفه اسلامي از آغاز تا امروز» را منتشر كردهام. اما در حال حاضر كاري را كه انجام ميدهم و خيلي هم قابل توجه است و ارتباطي با فلسفه مستقيماً ندارد اين است كه زيرنظر من ترجمه و تفسير جديدي از قرآن كريم به زبان انگليسي در حال انجام است و در اين كار تفاسيري كه به رشته تحرير درخواهد آمد كاملاً منطبق خواهد بود با تفاسير سنتي، يعني چه شيعي و چه سني و چه عرفاني و فلسفي و كلامي و در عين حال ما به كلي انتقاداتي كه غربيها از قرآن كريم كردهاند را رد كردهايم.
نكته آخر اينكه، موازي با اين كار و با همكاري آقاي دكتر مهدي امين رضوي، ما بنا داريم پنج جلد منتخبات فلسفي در ايران را به چاپ برسانيم كه جلد اول و دوم آن چاپ شده است و جلدهاي بعدي هم در آينده به چاپ خواهد رسيد.
|