باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 25 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
فلسفه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: محمد امین - صادقي

منبع: سایت - اندیشه قم

 
 

گرچه تعبير علوم اسلامي در موارد مختلف مفهوم خاصي را از نظر گسترش يا محدوديت تداعي ميكند، ولي هدف ما از علوم اسلامي دانشهاي است كه به نوعي با اسلام و معارف اسلامي در ارتباط است و يا در فرهنگ و تمدن اسلامي سابقة طولاني دارد و مسلمانان در ابداع يا شكوفاي آن نقش مؤثري داشتهاند.[1] از آن ميان فلسفه از دو نظر جزء علوم اسلامي شمرده ميشود:

اولاً: برابر گفته برخي از بزرگان در كلمات پيشوايان دين بخصوص اميرمؤمنان و حضرت ثامن الائمه، ذخائر بيكران درباره الهيات بيان شده كه عميقترين تفكرات فلسفي در آنها وجود دارد و مايههاي انديشه عقل و فلسفي را در جامعه اسلامي تأمين ميكند.[2]

ثانياً: فلسفه به عنوان يك رشته خاصي توسط مسلمانان به اوج و شكوفايي خود رسيده و دهها مسئله جديد فلسفي توسط حكماي بزرگ مسلمان طرح و تثبيت شده است.[3]

بنابراين فلسفه جزء عزيزترين علوم اسلامي محسوب ميشود كه در اين جا به طور اجمال درباره برخي مباحث مربوط به آن بحث ميشود.

 

تعريف

گرچه درباره تعريف فلسفه مباحث فراوان مطرح است، اما به طور كلي براي فلسفه دو اصطلاح رايج است يك اصطلاح قدما كه اصطلاح شايع است برابر اين اصطلاح چون فلسفه يك لفظ عام است تعريف خاصي براي آن وجود ندارد و مطلق دانش عقلي را ميتوان فلسفه ناميد.

اما اصطلاح ديگري نيز براي فلسفه وجود دارد كه برابر اين اصطلاح فلسفه تعريف خاصي ميتواند داشته باشد لذا براساس اين اصطلاح در تعريف فلسفه گفتهاند: فلسفه عبارت از علم و شناخت موجود از آن جهت كه موجود است نه از آن جهت كه تعيّن خاصي دارد مثلاً جسم است، انسان يا گياه است و مانند آن، بنابراين به طور خلاصه فلسفه به آن دانشي گفته ميشود كه درباره هستي با قطع نظر از مصادق آن بحث ميكند.

به عبارت ديگر فلسفه آن علمي است كه درباره كليترين مسايل هستي كه مربوط به هيچ موضوع خاصي نيست و به همه موضوعات هم مربوط است بحث ميكند و همه هستي را به عنوان يك موضوع در نظر گرفته و درباره آن بحث ميكند.[4]

 

موضوع

موجود به عنوان خودش و فارغ از هر گونه قيد و شرط موضوع فلسفه است، اما بايد توجه داشت كه موجود كه به عنوان موضوع فلسفه مطرح ميشود مراد مفهوم آن نيست بلكه مصداق خارجي آن مراد است، پس موضوع فلسفه در حقيقت همان واقعيت است كه از آن به موجود ياد ميشود، فيلسوف بعد از آن كه به واقع پرداخت، از دو حال بيرون نيست يا مصداق و آنچه مفهوم وجود بر آن صادق است به عنوان مصداق واقعيت ميشناسد و مييابد. و يا افراد ماهيت را مصداق واقعيت ميپندارد. در صورت اول موضوع فلسفه او وجود است و در صورت دوم موضوع فلسفه او ماهية محققه و موجوده است نه ماهية من حيث هي.[5]

 

فائده

كاربرد فلسفه شناخت موجودات است يعني انسان به وسيله دانش فلسفه ميتواند موجود حقيقي را از موجودات خيالي و توهمي تميز دهد مثلاً ميتواند بفهمد چيزي به نام بخت، غول، اتفاق و مانند آن وجود واقعي ندارد و وجود آنان توهمي و خيالي است. از سوي ديگر انسان به روشني ميبيند كه خودش وجود دارد، حقايق و پديدههاي در خارج از ذات او نيز وجود دارند و او ميتواند به آنها دست پيدا كند و آنها را بشناسد، سلسله نظام هستي، مبدأ هستي، اسماء و صفات او را كاملاً بشناسد.[6]

و براين اساس است كه گفتهاند: «غايت فلسفة نظري آن است كه مشابه نظام علّي جهان خارج، به صورت نظام علمي در نفس آدمي منتقش گردد. حصول تشابه موجود بين دو نظام هستي ـ عيني و علمي ـ در خصوص مادي بودن آنها نيست بلكه در صورت و هئت اشياء است و منظور از شباهت نيز شبح و امثال آن نيست بلكه صورت و حقيقت خود هستي در روح انسان نقش علمي پيدا ميكند.[7] بدين جهت است كه برخي از حكما چنين خوش سرودهاند:

كسي كو ز حكمت برد توشه اي

جهانيست بنشسته در گوشه اي

 

تاريخچه

از نظر سير تاريخي پيشينه فلسفه به طور كلي به دو بخش تقسيم ميشود:

 

الف: بيترديد از آغاز تفكر بشر همزمان با آفرينش او بوده است، و هرگاه انسان ميزيسته، فكر و انديشه را به عنوان يك ويژگي جدايي ناپذير با خود داشته، و هر جا انساني گام نهاده تعقل و تفكر را با خود برده است. طبيعي است كه انديشههاي آغازين، از نظم و تربيت لازم برخوردار نبوده و مسايل مورد پژوهش و تحقيق دسته بندي دقيقي نداشته است چه رسد به اين كه هر دسته از مسايل، نام و عنوان خاصي و روش ويژهاي داشته باشد، گر چه سهم برخي از انسانها در خلق انديشهها بخصوص انديشههاي فلسفي مربوط به شناخت هستي و آغاز و انجام آن بيشتر از ساير هم نوعانشان بوده و موفقيتهاي فراواني را درباره انديشههاي فلسفي داشته و از خود به يادگار گذاشتهاند كه از آن ميان از فلاسفه يونان افرادي مثل افلاطون و ارسطو جزء استوانههاي فلسفه محسوب ميشود و انديشههاي فلسفي متعدد و متيني از آنها به يادگار مانده است.[8]

 

ب: گرچه همان طور كه اشاره شد انديشه فلسفي قبل از اسلام در ميان جوامع بشري بسيار مطرح بوده، اما در جهان اسلام اين انديشه رونق و شكوفاي خاصي پيدا كرد، بدين لحاظ سير فلسفه در اسلامي جزئي از سير علوم در اسلام شمرده ميشود، زيرا محققان و نويسندگان تاريخ علوم، به اين نكته اذعان دارند كه بسياري از علوم از جمله فلسفه در جهان اسلام سير تكامل خاصي را پيموده است، نسبت به بعضي مسايل تقرير روشنتر از گذشتگان اراء شده، و نسبت به برخي ديگر تغييرات بنيادين اراء شده و اصلاح گرديد، و بسياري از مسايل عمده فلسفي جديداً توسط فلاسفه مسلمان ابداع شده و محصول رهآورد انديشه و فكر تعقل آنان است.[9]

 

بنيان گذاران

اين مسأله نيز همانند مسأله قبل در دو بخش قابل طرح است:

 

الف: مورخين فلسفه معتقدند كه كهنترين مجموعههاي كه صرفاً جنبه فلسفي داشته يا جنبه فلسفي آنها غالب بوده مربوط به حكماي يونان است كه در حدود شش قرن قبل ميلاد ميزيستهاند. گرچه در عين حال به اين نكته نيز بايد توجه داشت همان حكماي يوناني از عقايد مذهبي و فرهنگ شرقي بسيار متأثر بودهاند.[10]

 

ب: در حوزه جهان اسلام، برخي از بزرگان با اشاره به اين نكته كه حيات تعقل مسلمين مقارن با ظهور اسلام و تشكيل جامعه اسلامي است ميگويد: آنچه دو قرن بعد از ظهور اسلام و بعثت پيامبر اكرم در جامعه اسلامي پديد آمد، نوعي خاصي از حيات تعقلي است كه از آن به حيات فلسفي بايد نام برد كه ترجمه آثار يوناني آغاز شد گرچه در آن محدود و محصور نگرديد بلكه گذشته از شكوفا كردن مسايل قبل، دهها مسأله جديد را كه هرگز سابقه نداشت طرح و تبيين گرديد، اولين فيلسوف مسلمان كه آثار و تأليفات فراواني دارد و در فهرست ابن نديم از آن نام برده شده، يعقوب بن اسحاق كِندي متوفاي 260 هجري است.[11]

و همچنين در جهان اسلام فلاسفه بزرگي ظهور كرده كه از آن جمله، ابن رشد، فارابي، بوعلي سينا، ابوريحان بيروني، شيخ اشراق، خواجه نصير طوسي، صدرالمتأهلين است كه هر كدام مؤسس يك روش فلسفي خاص بودهاند و در رأس يك مكتب فلسفي قرار دارند، وگرنه تعدادي كساني كه به عنوان پيروان آن مكاتب فلسفي هستند بسيار بيشتر از اينهاست.

گرچه مسايل فلسفي كه در جهان اسلام و توسط فلاسفه اسلامي ابداع و ابتكار شد و در واقع رهآورد فكر فلاسفه اسلامي است فراوان است و در آثار مربوطه به تفصيل بيان شده كه برخي از آنها قرار ذيل است:

1. اصالت وجود

2. اثبات اتحاد عاقل و معقول

3. اثبات تجرد قوه خيال

4. مسأله وجود ذهني

5. حدوث دهري

6. جسمانيت الحدوث و روحانيت البقاء بودن نفس

7. حركت جوهري

8. امكان فقري

9. وجود رابطي و رابطه

10. بسيط الحقيقه

 

جايگاه فلسفه در متون ديني

برخي از بزرگان حكمت درباره جايگاه فلسفه در متون ديني گفتهاند: عامل اصلي و مؤثر در پديد آمدن تفكر فلسفي و عقلي و بقاء آن ذخاير علمي است كه در كلمات پيشوايان دين وجود دارد، براي روشن شدن اين مسأله كافي است كه ذخاير علمي اهل بيت ـ عليهم السلام ـ را با كتب فلسفي كه مرور زمان نوشته شده مقايسه گردد، آنگاه معلوم خواهد شد كه روز به روز فلسفه به ذخاير علمي نام برده نزديك شده تا در قرن يازده هجري تقريباً به همديگر منطبق گشته و فاصلهاي جز اختلاف تعبير در ميان باقي نمانده است.[12]

با دقت در اين كلام كه توسط يكي از كارشناسان بزرگ فلسفه و متون ديني (قرآن و روايات) اظهار شده جايگاه فلسفه و انديشه عقل در متون ديني به روشني معلوم خواهد شد.

بيترديد ظرافت، دقت و موشكافيهاي كه در فلسفه اسلامي وجود دارد بخصوص در الهيات بالمعني الاخص، هرگز در فلسفههاي غير اسلامي نميتوان يافت، و هر كسي كه رهآورد فكري و فلسفه حكماي بزرگ مسلمان بخصوص حكمت متعاليه را با انديشههاي فلسفي و فلسفه غير اسلامي مقايسه نمايد بدين حقيقت اذعان خواهند نمود.

 

اولين مساله‏اى كه لازم است درباره فلسفه بدانيم اين است كه فلسفه چيست؟

قبل از اينكه به اين پرسش پاسخ دهيم، نظر به يك عده خلط مبحثهايى كه در پاسخ اين پرسش واقع شده است ناچاريم مقدمه‏اى كوتاه در باره مطلبى كه معمولا در كتب منطق ذكر مى‏شود بياوريم:

منطقيين مى‏گويند: آنگاه كه از چيستى يك شى‏ء پرسش مى‏شود مورد پرسش مختلف است.

گاهى مورد پرسش معنى و مفهوم لفظ است. يعنى هنگامى كه مى‏پرسيم فلان چيز چيست؟ آن «چيز» مورد سؤال خود همان لفظ است. و منظور از «چيستى‏» آن، اين است كه معنى لغوى يا اصطلاحى آن لفظ چيست؟ فرض كنيد در ضمن قرائت كتابى به لفظ «پوپك‏» بر مى‏خوريم و معنى آن را نمى‏دانيم از ديگرى مى‏پرسيم كه پوپك چيست؟ او در جواب مى‏گويد، پوپك نام مرغى است. يا مثلا در عبارت منطقيين به لفظ «كلمه‏» بر مى‏خوريم از ديگرى مى‏پرسيم كه «كلمه‏» در اصطلاح منطقيين چيست؟ او مى‏گويد، كلمه در اصطلاح منطقيين عبارت است از «فعل‏» در اصطلاح نحويين.

بديهى است كه رابطه لفظ و معنى رابطه‏اى است قرادادى و اصطلاحى، خواه اصطلاح عام يا اصطلاح خاص.

در پاسخ اين چنين سئوالى بايد موارد استعمال را جستجو كرد و يا به كتب لغت مراجعه كرد. اين چنين سئوالى ممكن است پاسخهاى متعدد داشته باشد و همه آنها هم صحيح باشد. زيرا ممكن است‏يك لفظ در عرفهاى مختلف، معانى مختلف داشته باشد، مثلا يك لفظ در عرف اهل منطق و فلسفه ممكن است معنى خاص داشته باشد و در عرف اهل ادب معنى ديگرى. همچنانكه لغت «كلمه‏» در عرف عام و هم در عرف علماى ادب يك معنى دارد و در عرف منطقيين معنى ديگرى. يا لغت «قياس‏» در عرف منطقيين يك معنى دارد و در عرف فقها و اصوليين معنى ديگرى.

وقتى يك لفظ در عرف واحد دو معنى يا چند معنى مختلف داشته باشد، در اين گونه موارد بايد گفت اين لغت در فلان اصطلاح باين معنى است و در فلان اصطلاح ديگر به فلان معنى ديگر است. پاسخهائى كه به اينگونه سئوالا داده مى‏شود «تعريف لفظى‏» ناميده مى‏شود.

ولى گاهى كه از چيستى يك شى‏ء سئوال مى‏شود مورد پرسش معنى لفظ نيست، بلكه حقيقت معنى است. نمى‏خواهيم بپرسيم «معنى اين لفظ چيست؟ معنى لفظ را مى‏دانيم ولى حقيقت و كنه معنى بر ما مجهول است‏سئوال از حقيقت و كنه معنى است. مثلا اگر بپرسيم: «انسان چيست؟» مقصود اين نيست كه لغت انسان براى چه معنى وضع شده است. همه مى‏دانيم كه لغت انسان براى همين موجود خاص دو پاى راست اندام سخنگو وضع شده است بلكه سئوال از اين است كه ماهيت و حقيقت انسان چيست؟ بديهى است كه پاسخ صحيح چنين سئوالى جز يك چيز نمى‏تواند باشد. يعنى ممكن نيست كه چند پاسخ متعدد همه صحيح باشد. پاسخى كه به اينگونه سئوالات داده مى شود «تعريف حقيقى‏» خوانده مى‏شود.

تعريف لفظى بر تعريف حقيقى مقدم است. يعنى اول بايد مفهوم لفظ را مشخص كرد و سپس آن معنى مشخص شده را تعريف حقيقى كرد. و الا موجب مغالطه و مشاجره‏هاى بيجا خواهد شد.

زيرا اگر لفظى معانى لغوى يا اصطلاحى متعددى داشته باشد و اين تعدد معانى مغفول عنه باشد هر دسته‏اى ممكن است معنى و اصطلاح خاصى را منظور نظر قرار دهند و آن را تعريف كنند، غافل از اينكه هر كدام از اينها چيزى را در نظر دارد غير از آن چيزى كه ديگرى در نظر گرفته است و بى جهت با يكديگر مشاجره مى‏كنند.

عدم تفكيك معنى لفظ از حقيقت معنى موجب مى‏گردد كه احيانا تحولات و تطوراتى كه در معنى لفظ پديد آمده است به حساب حقيقت معنى گذاشته شود. مثلا ممكن است لفظ خاصى ابتداء در يك معنى «كل‏» استعمال شود و بعد، اصطلاحات تغيير كند و عينا همان لفظ بجاى «كل‏» در مورد «جزء» آن «كل‏» استعمال شود. اگر كسى معنى لفظ را از حقيقت معنى تفكيك نكند خواهد پنداشت كه آن «كل‏» واقعا «تجزيه‏» شده است. و حال آنكه در آن كل تغيير رخ نداده است بلكه لفظ مستعمل در كل جاى خود را عوض كرده و در جزء آن استعمال شده است.

اتفاقا در مورد «فلسفه‏» چنين اشتباهى دامنگير عموم فلاسفه غرب و مقلدان شرقى آنها شده است و شايد توفيق بيابيم و در درسهاى بعد آن را توضيح دهيم.

كلمه فلسفه يك كلمه اصطلاحى است و معانى اصطلاحى متعدد و گوناگونى يافته است. گروههاى مختلف فلاسفه هر كدام تعريف خاصى از فلسفه كرده‏اند ولى اين اختلاف تعريف و تعبير مربوط به يك حقيقت نيست. هر گروهى اين لفظ را در معنى خاص بكار برده‏اند، و همان معنى خاص منظور خويشتن را تعريف كرده‏اند.

آنچه يك گروه آن را فلسفه مى‏نامند گروه ديگر آن را فلسفه نمى‏نامد يا اساسا ارزش آن را منكر است و يا آن را بنام ديگر مى‏خواند و يا جزء علم ديگر مى‏داند، و قهرا از نظر هر گروه گروه ديگر فيلسوف خوانده نمى‏شوند. از اين رو ما در پاسخ «فلسفه چيست؟» سعى مى‏كنيم كه با توجه به اصطلاحات مختلف به پاسخ بپردازيم. اول به پاسخ اين پرسش از نظر فلاسفه اسلامى مى‏پردازيم. و قبل از هر چيز ريشه لغوى اين كلمه را مورد بحث قرار مى‏دهيم.

 

لغت فلسفه

اين لغت ريشه يونانى دارد. همه علماء قديم و جديد كه با زبان يونانى و تاريخ علمى يونان قديم آشنا بوده‏اند مى‏گويند:

اين لغت مصدر جعلى عربى كلمه «فيلوسوفيا» است. كلمه فيلوسوفيا مركب است از دو كلمه: «فيلو» و «سوفيا» كلمه فيلو بمعنى دوستدارى و كلمه سوفيا به معنى دانائى است، پس كلمه فيلوسوفيا به معنى دوستدارى - دانائى است و افلاطون سقراط را «فيلوسوفس‏» يعنى دوستدار دانائى معرفى مى‏كند. [13] عليهذا كلمه «فلسفه‏» كه مصدر جعلى عربيز است به معنى فيلسوفگرى است.

قبل از سقراط گروهى پديد آمدند كه خود را «سوفيست‏» يعنى دانشمند مى‏ناميدند. اين گروه ادراك انسان را مقياس حقيقت و واقعيت مى‏گرفتند و در استدلالهاى خود مغالطه بكار مى‏بردند.

تدريجا لغت‏سوفيست مفهوم اصلى خود را از دست داد و مفهوم مغالطه كار به خود گرفت و سوفيست‏گرى مرادف شد با مغالطه كارى كلمه «سفسطه‏» در زبان عربى مصدر ساختگى «سوفيست‏» است كه اكنون در ميان ما به معنى مغالطه كارى است.

سقراط بعلت تواضع و فروتنى كه داشت و هم شايد به علت احتراز از هم رديف شدن با سوفيستها، امتناع داشت كه او را «سوفيست‏» يا دانشمند خوانند. [14] و از اين رو خود را فيلسوف يعنى دوستدار دانش خواند، تدريجا كلمه فيلوسوفيا، بر عكس كلمه سوفيست كه از مفهوم دانشمند به مفهوم مغالطه كار سقوط گرفت، از مفهوم دوستدار دانش به مفهوم دانشمند ارتقا يافت و كلمه فلسفه نيز مرادف شد با دانش، عليهذا لغت فيلسوف به عنوان يك لغت اصطلاحى قبل از سقراط به كسى اطلاق نشده است و بعد از سقراط نيز بلافاصله به كسى اطلاق نشده لغت فلسفه نيز در آن ايام هنوز مفهوم مشخص نداشته است و مى‏گويند ارسطو نيز اين لغت را بكار نبرده است و بعدها اصطلاح فلسفه و فيلسوف رايج‏شده است.

 

در اصطلاح مسلمين

مسلمين اين لغت را از يونان گرفتند، صيغه عربى از آن ساختند و صيغه شرقى به آن دادند، و آن را به معنى مطلق دانش عقلى به كار بردند.

فلسفه در اصطلاح شايع مسلمين نام يك فن خاص و دانش خاص نيست، همه دانشهاى عقلى را در مقابل دانشهاى نقلى از قبيل لغت، نحو، صرف، معانى، بيان، بديع، عروض، تفسير، حديث، فقه، اصول، تحت عنوان كلى فلسفه نام مى‏بردند. و چون اين لغت مفهوم عامى داشت، قهرا فيلسوف به كسى اطلاق مى‏شد كه جامع همه علوم عقلى آن زمان، اعم از الهيات و رياضيات و طبيعيات و سياسيات و اخلاقيات و منزليات بوده باشد. و به اين اعتبار بود كه مى‏گفتند: «هر كس فيلسوف باشد جهانى مى‏شود علمى، مشابه جهان عينى‏».

مسلمين آنگاه كه مى‏خواستند تقسيم ارسطوئى را درباره علوم بيان كنند كلمه فلسفه يا كلمه حكمت را بكار مى‏بردند. مى‏گفتند فلسفه (يعنى علم عقلى) بر دو قسم است: نظرى و عملى.

فلسفه نظرى آن است كه درباره اشياء آن چنان كه هستند بحث مى‏كند و فلسفه عملى آن است كه درباره افعال انسان آن چنان كه بايد و شايسته است باشد بحث مى‏كند. فلسفه نظرى بر سه قسم است:

الهيات يا فلسه عليا. رياضيات يا فلسفه وسطا. طبيعيات يا فلسفه سفلا. فلسفه عليا يا الهيات بنوبه خود مشتمل بر دو فن است: امور عامه، و ديگر الهيات بالمعنى الاخص.

رياضيات چهار بخش است و هر كدام علم عليحده است: حساب هندسه، هيئت، موسيقى.

طبيعيات نيز بنوبه خود بخشها و اقسام زيادى دارد. فلسفه عملى نيز بنوبه خود تقسيم مى‏شود به علم اخلاق، علم تدبير منزل، علم سياست مدن. عليهذا پس فيلسوف كامل يعنى جامع همه علوم نامبرده.

 

فلسفه حقيقى يا علم اعلا

از نظر اين فلاسفه، در ميان بخشهاى متعدد فلسفه، يك بخش نسبت به ساير بخشها امتياز خاص دارد و گوئى يك سر و گردن از همه آنها بلندتر است و آن همان است كه بنامهاى: فلسفه اولى، فلسفه عليا، علم اعلى، علم كلى، الهيات، ما بعد الطبيعه( متافيزيك) خوانده مى‏شود. امتياز اين علم نسبت به ساير علوم يكى در اين است كه به عقيده قدما از هر علم ديگر برهانى‏تر و يقينى‏تر است، ديگر اينكه بر همه لوم ديگر رياست و حكومت دارد و در واقع ملكه علوم است، زيرا علوم ديگر به او نياز كلى دارند و او نياز كلى به آنها ندارد. سوم اينكه از همه ديگر كلى تر و عامتر است. [15] از نظر اين فلاسفه، فلسفه حقيقى همين علم است از اين رو گاهى كلمه فلسفه به خصوص اين علم اطلاق مى‏شد، ولى اين اطلاق به ندر اتفاق مى‏افتاد.

پس از نظر قدماى فلاسفه، لغت فلسفه دو معنى داشت: يكى معنى شايع كه عبارت بود از مطلق دانش معقول كه شامل همه علوم غير نقلى بود. ديگر معنى غير شايع كه عبارت بود از علم الهى يا فلسفه اولى كه از شعب سه گانه فلسفه نظرى است.

بنا بر اين اگر فلسفه را به حسب اصطلاح قدما بخواهيم تعريف كنيم و اصطلاح شايع را در نظر بگيريم فلسفه چون يك لغت عام است و به فن خاص و علم خاص اطلاق نمى‏شود، تعريف خاص هم ندارد. فلسفه به حسب اين اصطلاح شايع يعنى علم غير نقلى و فيلسوف شدن يعنى جامع همه علوم شدن، و به اعتبار همين عموميت مفهوم فلسفه بود كه مى‏گفتند فلسفه كمال نفس انسان است هم از جنبه نظرى و هم از جنبه عملى.

اما اگر اصطلاح غير شايع را بگيريم و منظورمان از فلسفه همان عملى باشد كه قدما آن را فلسفه حقيقى و يا فلسفه اولى و يا علم اعلى مى‏خواندند فلسفه تعريف خاص دارد و پاسخ سؤال «فلسفه چيست؟» اين است كه فلسفه عبارت است از: «علم به احوال موجود از آن جهت كه موجود است نه از آن جهت كه تعين خاص دارد، مثلا جسم است، يا كم است‏يا كيف است، يا انسان است، يا گياه است و غيره‏».

توضيح مطلب اين است كه اطلاعات ما درباره اشياء دو گونه است: يا مخصوص است به نوع و يا جنس معينى و به عبارت ديگر درباره احوال و احكام و عوارض خاص يك نوع و يا يك جنس معين است مثل علم ما به احكام اعداد، و يا احكام مقادير، و يا احوال و آثار گياهان و يا احوال و آثار و احكام بدن انسان، و امثال اينها كه اول را علم حساب يا عدد شناسى مى‏ناميم، و دوم را علم هندسه يا مقدار شناسى، و سوم را علم گياه شناسى، و چهارم را علم پزشكى يا بدن شناسى، و همچنين ساير علوم از قبيل آسمان شناسى، زمين شناسى، معدن شناسى، حيوان شناسى، روانشناسى، جامعه شناسى، اتم شناسى و غيره.

و يا مخصوص به نوع خاص نيست، يعنى موجود از آن جهت كه نوع خاص است آن احوال و احكام و آثار را ندارد، بلكه از آن جهت داراى آن احكام و احوال و آثار است كه «موجود» است.

بعبارت ديگر جهان گاهى از نظر كثرت و موضوعات جدا جدا مورد مطالعه قرار مى‏گيرد و گاهى از جهت وحدت، يعنى «موجود» را از آن جهت كه موجود است بعنوان يك «واحد» در نظر مى‏گيريم و مطالعات خود را درباره آن «واحد» كه شامل همه چيز است ادامه مى‏دهيم.

ما اگر جهان را به يك اندام تشبيه كنيم مى‏بينيم كه مطالعه ما درباره اين اندام دو گونه است: برخى مطالعات ما مربوط است به اعضاء اين اندام مثلا سر يا دست‏يا پا يا چشم اين اندام، ولى برخى مطالعات ما مربوط مى‏شود به كل اندام مثل اينكه آيا اين اندام از كى بوجود آمده است و تا كى ادامه مى‏يابد؟ و آيا اساسا «كى‏» درباره مجموع اندام معنى و مفهوم دارد يا نه؟ آيا اين اندام يك وحدت واقعى دارد و كثرت اعضاء كثرت ظاهرى و غير حقيقى است‏يا وحدتش اعتبارى است و از حد وابستگى ماشينى، يعنى وحدت صناعى تجاوز نمى‏كند؟ آيا اين اندام يك مبدء دارد كه ساير اعضاء از آن بوجود آمده‏اند؟ مثلا آيا اين اندام سر دارد و سر اندام منشا پيدايش ساير اعضاء است‏يا اندامى است بى سر؟ آيا اگر سر دارد، سر اين اندام از يك مغز شاعر و مدرك برخوردار است و يا پوك و خالى است؟ آيا تمام اندام حتى ناخن و استخوان از نوعى حيات و زندگى برخوردار است و يا شعور و ادراك در اين اندام محدود است به برخى موجودات كه تصادفا مانند كرمى كه در يك لش مرده پيدا مى‏شوند پيدا شده است و آن كرمها همانها است كه به نام حيوان و از آن جمله انسان خوانده مى‏شوند؟ آيا اين اندام در مجموع خود هدفى را تعقيب مى‏كند و بسوى كمال و حقيقتى روان است‏يا موجودى است بى هدف و بى مقصد؟ آيا پيدايش و زوال اعضاء تصادفى است‏يا قانون عليت بر آن حكمفرما است و هيچ پديده‏اى بدون علت نيست و هر معلول خاص از علت‏خاص پديد مى‏آيد؟ آيا نظام حاكم بر اين اندام نظامى قطعى و لا يتخلف است‏يا هيچ ضرورت و قطعيتى بر آن حاكم نيست؟ آيا ترتيب و تقدم و تاخر اعضاء اين اندام واقعى و حقيقى است‏يا نه؟ مجموع جهازات كلى اين اندام چند تا است؟ و امثال اينها.

آن قسمت از مطالعات ما كه مربوط مى‏شود به عضو شناسى جهان هستى، «علم‏» است و آن قسمت از مطالعات كه مربوط مى‏شود به اندام شناسى، «فلسفه‏» است.

پس مى‏بينيم كه يك «تيپ‏» خاص از مسائل است كه با مسائل هيچ علمى از علوم جهان كه درباره يك موجود خاص تحقيق مى‏كند شباهت ندارد ولى خودشان تيپ خاصى را تشكيل مى‏دهند. وقتى كه درباره اين تيپ مسائل از نظر شناسائى «اجزاء العلوم‏» مطالعه مى‏كنيم و مى‏خواهيم بفهميم از نظر فنى، مسائل اين تيپى از عوارض چه موضوعى به شمار مى‏روند مى‏بينيم از عوارض «موجود بما هو موجود» است و البته توضيح و تشريح اين مطلب در كتب مبسوط فلسفى بايد صورت گيرد و از عهده اين درس خارج است.

علاوه بر مسائل بالا، هرگاه ما درباره ماهيت اشياء بحث كنيم كه مثلا ماهيت و چيستى و تعريف واقعى جسم يا انسان چيست؟ يا هرگاه بخواهيم درباره وجود و هستى و اشياء بحث كنيم مثلا آيا دائره حقيقى يا خط حقيقى موجود است‏يا نه؟ باز به همين فن مربوط مى‏شود زيرا بحث درباره امور نيز بحث درباره عوارض موجود بما هو موجود است. يعنى به اصطلاح ماهيات از عوارض و احكام موجود بما هو موجود مى‏باشند. اين بحث نيز دامنه دراز دارد و از حدود اين درس خارج است. در كتب مبسوط فلسفى درباره آن بحث‏شده است.

نتيجه بحث اين شد كه اگر كسى از ما بپرسد كه فلسفه چيست؟ ما قبل از آنكه به پرسش او پاسخ دهيم مى‏گوئيم اين لغت در عرف هر گروهى اصطلاح خاص دارد.

اگر منظور تعريف فلسفه مصطلح مسلمين است در اصطلاح رايج مسلمين اين كلمه اسم جنس است براى همه علوم عقلى و نام علم خاصى نيست كه بتوان تعريف كرد، و در اصطلاح غير رايج نام فلسفه اولى است و آن علمى است كه درباره كلى‏ترين مسائل هستى كه مربوط به هيچ موضوع خاص نيست و به همه موضوعات هم مربوط است بحث مى‏كند. آن علمى است كه همه هستى را به عنوان موضوع واحد مورد مطالعه قرار مى‏دهد.

 

پی نوشت

[1]. مطهري، مرتضي، آشنائي با علوم اسلامي، بخش فلسفه، ص 134، نشر صدرا.

[2]. علامه طباطبائي، سيد محمد حسين، شيعه در اسلام، ص 59، نشر شركت انتشار، تهران، 1348 ش.

[3]. مصباح، محمد تقي، آموزش فلسفه، ج 1، ص 132، نشر سازمان تبليغات اسلامي، چ 3، 1379 ش.

[4]. مطهري، مرتضي، آشنائي با علوم اسلامي، بخش فلسفه، ص 13، نشر صدرا؛ صدر المتأهلين، اسفار، ج 1، ص 28، با تصحيح و تعليقه حسن زاده آملي، نشر وزارت ارشاد اسلامي، 1414 ق؛ علامه طباطبائي، سيد محمد حسين، بداية الحكمة، ص 6، نشر مؤسسه الاسلامي، قم، سال 1364 ش؛ جوادي آملي، عبدالله، رحيق مختوم (بخش يكم از اول اسفار)، ص 120، نشر مركز اسراء، قم، چاپ اول، سال 1375 ش.

[5]. جوادي آملي، عبدالله، رحيق مختوم (بخش يكم از اول اسفار)، ص 172، نشر مركز اسراء، قم، چاپ اول، سال 1375 ش؛ صدر المتأهلين، المسايل القدسيه، مقاله اول، فصل 1، ص 128، (سه رساله فلسفي) نشر دفتر تبليغات اسلامي، قم، 1378 ش؛ بو علي سينا، الهيات شفا، مقاله اول، فصل 2، ص 10، نشر مكتبه مرعشي نجفي، 1404 ق.

[6]. علامه طباطبائي، سيد محمد حسين، بداية الحكمة، ص 7، نشر مؤسسه الاسلامي، قم؛ بو علي سينا، الهيات شفا، مقاله اول، فصل 3، ص 17، نشر مكتبه مرعشي نجفي، 1404 ق؛ مصباح، محمد تقي، تعلقة علي نهاية الحكمة، ص 5، نشر موسسه في طريق الحق، چ اول، سال 1405 ق.

[7]. جوادي آملي، عبدالله، رحيق مختوم (بخش يكم از جلد اول اسفار)، ص 124، نشر پيشين.

[8]. مصباح، محمد تقي، آموزش فلسفه، ج 1، ص 24و 28، نشر سازمان تبليغات اسلامي، سال 1379 ش؛ شريف، محمد، تاريخ فلسفه در اسلام، ج 1، ص 122، انتشارات مركز نشر دانشگاهي، تهران، 1362 ش.

[9]. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، 5، ص 22و 31، نشر صدرا، چاپ 3، 1374 ش.

[10]. مصباح، محمد تقي، آموزش فلسفه، ج 1، ص 24، نشر سازمان تبليغات اسلامي، سال 1379 ش.

[11]. مطهري، مرتضي، مجموعه آثار، 5، ص 21، نشر صدرا، چاپ 3، 1374 ش؛ شريف محمد، تاريخ فلسفه در اسلام، ج 1، ص 596، انتشارات نشر دانشگاهي، تهران، 1362.

[12]. علامه طباطبائي، سيد محمد حسين، شيعه در اسلام، ص 60، نشر شركت انتشار، تهران، 1348 ش.

[13] ملل و نحل شهرستانى، جلد 2 صفحه 231 و تاريخ فلسفه دكتر هومن جلد اول، صفحه 20.

[14] تاريخ فلسفه دكتر هومن جلد اول، صفحه 169.

[15] بيان و اثبات اين سه امتياز از عهده اين بحثهاى مختصر خارج است رجوع شود به سه فصل اول الهيات شفا و اوائل جلد اول اسفار

 

    50 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   فلسفه (440)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:25/05/1385

تاريخ شمسی نشر:25/05/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب