نگاه انتقادي به نگرش مدرن
شايد بتوان در خواستگاههاي سنتگرايي و پست مدرنيسم اشتراكي يافت. وقوع جنگهاي جهاني در ابتداي قرن بيستم عامل تعيينكنندهاي در ايجاد انديشههاي پست مدرن بود. از حيث رواني و اجتماعي هيچ واقعهاي بيش از دو جنگ جهاني بر پيدايش انديشههاي پست مدرن تأثير نگذاشت. چرا كه آرمان مدرنيته محوريت دادن به انسان و به سعادت رساندن (او حداقل در اين جهان) بود. در قرون وسطي محور دين و خدا بود و بشر، موجودي ذاتا گناهكار و آلوده تصور ميشد.
طبق نگرشي قرون وسطايي اشتباه و گناه انسان نابخشنودي است و كسي كه مرتكب اشتباه و گناه مي شود بايد مجازات شود. اين مجازات دو پيامد دارد. يكي اينكه خود آن فرد پاك ميشود و ديگر اينكه جامعه از تأثير گناه او در امان ميماند.
در تلقي مسيحيت قرون وسطايي وقتي انسان اول؛ آدم ابوالبشر ميوه ممنوعه را خورد، مرتكب گناه اوليه شد و از درگاه خداوند مطرد گشت. در اين نگرش آدم ابوالبشر نه تنها بخشيده نشد بلكه گناه او از طريق خونش به ساير ابناء بشر منتقل شد و بنابراين همه انسانها در گناه او شريك هستند. مسيح كه طبق نگرش مسيحي داراي جوهر الوهي و خدايي است، در برههاي از تاريخ به شكل انسان ظهور ميكند و خود را قرباني ميكند تا آن گناه اوليه جبران شود. اين نگاه سختگيرانه نسبت به گناه، متاثر از همين نگرش نسبت به مساله گناه اوليهاست. اين نگرش در قرون وسطا موجب پديد آمدن دادگاههاي تفتيش عقايد و زندانها و شكنجهگاههاي مخوف براي مجازات گناهكاران شد. در قرون وسطي انسانها بخاطر ايده و عقيدهشان و عدم اعتقاد به ايده و عقيده مسيحي شكنجه و كشته ميشدند. بنابراين در قرون وسطي ايده بر انسان مقدم بود.
مدرنيته مولود نگرشي است كه ميخواست ايده را كنار زده و انسان را به جاي آن بنشاند. بنابراين ما ميبينيم كه در انديشه فيلسوفان بزرگ دوران مدرن، انسان محور هستي شناسي و معرفت شناسي و اخلاق و سياست است. دكارت در هستي شناسي خود از اثبات وجود انديشيده (انسان) آغاز ميكند و كانت در معرفتشناسي به ذهنيت انسان جايگاه تعيينكننده ميبخشد و در اخلاق انسان را غايت و هدف اصلي داشته و تنها انسان را شايسته اين ميداند كه هيچ گاه وسيله و ابزار براي هيچ هدفي قرار نگيرد.
اما با وجود اين انسان محوري و با وجود انزجار انديشه مدرن از شكنجهها و قتلهاي قرون وسطايي، از دل همين تفكر مدرن فجايع انساني جنگيهاي جهاني زاييده شد. اين وقايع و مخاطرات و هراسهاي جنگهاي سرد پس از آن، كه به نوعي جهان را براي اكثريت ابناء بشر، به محلي ناامن مبدل كرد، زمينه پيدايش نگاه انتقادي به انديشه مدرن غربي را ايجاد كرد. اين فجايع مولود نگرش قرون وسطايي نبود بلكه پيامد نگرش مدرن و روشنگري بود و فيلسوفان پست مدرن، از جمله ليوتار روشنگري و مدرنيته را با توجه به همين پيامدها مورد انتقاد قرار دادند: «ليوتار… طرح روشنگري را عامل پديدآورنده يك سلسله نابسامانيهاي اجتماعي و سياسي قلمداد ميكند: از جنگ افزار مدرن، آشويتس و … تا تهديد جنگ هستهاي و بحران شديد زيست محيطي… روايت روشنگري از آزادي ضد خودش را پرورش داده است.» (سلدن 231)
همچنين پديده جنگ سرد بين دو ابرقدرت قرن بيستم و ايجاد مخاطرات و دغدغههايي كه ناظر بر ناامن شدن جهان به مثابه محل زندگي بشر بود در نگاه انتقادي فيلسوفان پست مدرن به مدرنيته بيتاثير نبود. قدرت طلبي و برتري جويي ابرقدرتهاي جهان و همچنين تحولات صنعتي و نگريستن به طبيعت همچون منبع ومنشاء انرژي و منفعتطلبي از آن در حد توان، موجب پيدايش بحرانهاي زيست محيطي شديد شد. از اين منظر هم متفكران پست مدرن و هم سنت گرايان، منتقدان اصلي مدرنيته هستند. به عبارت بهتر، توجه به طبيعت و محيط زيست و نقد نگرش به طبيعت به مثابه منبع انرژي و توليد، از ويژگي هاي مشترك متفكران پست مدرن و انديشمندان سنتگراست.
ما در اينجا از بين فيلسوفان قرن بيستم، به مارتين هيدگر، فيلسوفي كه از بزرگترين منتقدان انديشه مدرن است و فيلسوفان پست مدرن پس از او بسيار از انديشههاي او متاثر هستند، اشاره كرده و از بين سنتگرايان ذكري از آراء دكتر سيد حسين نصر خواهيم داشت.
مارتين هيدگر در نقد تفكر غرب و تكنولوژي مدرن اظهار ميكند كه تكنولوژي مدرن هم طبيعت و هم انسان را به شكل منبع انرژي براي بهرهكشي در خدمت تكنولوژي در آورده است. هايدگر اين تبديل شدن انسان و طبيعت به منبع انرژي را از يك سو مرتبط با انديشههاي دكارت و از سوي ديگر انقلاب در معناي اصلي و ريشهي لفظ تكنولوژي ميداند.
بر اساس نقدهاي هايدگر، در فلسفه دكارت انسان به سوژه (فاعل شناسا) و اشياء و جهان پيرامون انسان به ابژه (متعلق شناسايي) تقليل داده شد. در واقع دكارت جهان را به دو قسم كرد كه در يك طرف آن انسان يا جوهر روحاني قرار داشت و در طرف ديگر اشياء يا جواهر مادي. اين تقسيم بندي باعث انفصالي ميان انسان و اشياء شد كه نه خود دكارت و نه فيلسوفان بعدي نتوانستند تبييني قابل پذيرش از چگونگي ارتباط آنها عرضه كنند، زيرا اين دو جوهر از دو قسم متفاوت و متباين بودند.
در واقع به نظر هايدگر، دكارت از انسان و جهان تبييني ارائه داد كه به بيجهاني و بيخانماني انسان منجر شد، زيرا جهان جوهري متفاوت و مغاير با انسان بود.
از سوي ديگر در دوران مدرن انقلابي در معناي لفظ تكنولوژي ايجاد شد. چرا كه تكنولوژي ماخوذ از ريشه تخنه يوناني است. تخنه در زبان يوناني باستان در مقابل فوزيس قرار ميگيرد. فوزيس نامي براي كل موجودات است. حال هرگونه طريق راهيابي به ميان موجودات (فوزيس)، تخنه ناميده ميشود.
به عبارت ديگر: «تخنه به نوعي از شناسايي (و دانستن) اطلاق ميشد كه آدمي را هنگام توليد چيزي، چه ابزار «صنعت» و چه اثر هنري راهنمايي ميكند.» (كوكلمانس، 8)
پس تخنه توعي دانستن است. و دانستن در تفكر يوناني نوعي كشف حجاب و نامستوري (alethia) موجود است. بدين معنا كه موجود را از پوشيدگي درآورده و ظاهر و آشكار ميسازد. (هايدگر، منشاء اثر هنري، 160)
در زبان يوناني هم تخنه و هم فوزيس به كشف «وجود» اشارت دارند و كارايي و سودانگاري در اين اصطلاحات در تفكر يونانيان لحاظ نميشد. (خاتمي، جهان در انديشه هيدگر، 293).
اما در دوران حاكميت تكنولوژي بر زندگي انسان، تكنولوژي نه به معناي ريشه لغوي آن نزد يونانيان دوره باستان، بلكه به معناي توليد هر چيزي است كه داراي سود و منفعت براي بشر باشد. بر اين اساس طبيعت و جهان براي انسان منبعي نامتناهي و دائمي از انرژي تلقي شده كه انسان خود را حاكم و مسلط بر آن ميداند و طريق بهرهكشي انسان از اين منبع دائمي، همان تكنولوژي است.
در اين ميان اين طرز تلقي از طبيعت و جهان به عنوان منبع دائمي بر منفعت جويي انسان با آن حيثيت بيخانمان انسان كه متأثر از ثنويت دكارتي است مرتبط است. بين انسان و جهان دو گانگي و انفصالي برقرار شده كه به نظر ميرسد انسان تنها از طريق استيلا و سلطه بر طبيعت قادر به برطرف كردن اين فاصله است. در اينجا بحراني كه بشر را تهديد ميكند اين است كه خود انسان نيز به مثابه منبع دائمي انرژي براي بهرهكشي تلقي شود.
اما سيد حسين نصر؛ از جمله متفكران سنت گرا، نيز مدرنيته را از منظر زيانهايي كه براي محيط زيست انسان به بار آورده، نقد ميكند. از منظر سنتگرايي نصر، جهان طبيعت واجد معنويتي است كه نگرش مدرن به آن بيتوجه است. طبيعت داراي نظم و هماهنگي و هارموني است. بين اجزاء طبيعت همبستگي منظمي وجود دارد و هر جزء كاركردي معين و مرتبط با كاركردهاي اجزاي ديگر دارد. نظم طبيعت فقط محدود به كره خاكي يا منظومه شمسي نيست، بلكه همه عالم وجود را دربرميگيرد و از بزرگترين ستارهها و سيارات گرفته تا كوچكتري ذرات را شامل ميشود: «… نسبتهاي اعضاي حيوانات و نباتات، ساختار بلورها يا حركات سيارات، آنگاه كه از ديدگاه رياضيات سنتي يا فيثاغوري مطالعه شوند، از وجود يك هماهنگي حاكم بر كل نظامهاي گيتي پرده برميگيرند، چنانكه گويي كل جهان موسيقياي بود هكه در خود جوهر اشياء تقرر يافته، اشيايي كه نه تنها وجودي بر اساس قوانين هماهنگي دارند، بلكه بر اساس آهنگ آن رقص جهاني، حركت و زندگي ميكنند كه رقص شيوا نمادي از آن است، نمادي از تجسم آن نيروي پويايي كه نمايش جهاني را ميسر ميسازد.» (نصر، نياز به علم مقدس، 201)
البته نگرش مدرن هم به كلي نافي وجود نظم در جهان نيست، بلكه وجود قوانين مكانيكي و عليت در عالم را ميپذيرد ولي نصر اين تعبير از نظم جهان را تقليلي از آنچه در طبيعت است ميداند. او براي نظم و قوانين جهان، اهميتي معنوي قائل ميشود كه نگرش مدرن از آن غافل است. اهميت معنوي جهان نظر بر منشاء ماوراء طبيعي آن و نسبت داشتن آن با مراتب بالاتر هستي است: «قوانين طبيعت چيزي نيستند مگر قوانين خداوند براي عالم مخلوقاتش، و به تعبير اسلامي، شريعت هر نظام وجودي، يا به تعبير غيرتوحيدي كيش بودا، قوانين طبيعت دارماهاي (dharma) اشيا هستند.» (نصر، معرفت و معنويت، 201) نگرش سنتي به جهان يا به تعبير ديگر معرفت به جهان با رويكرد سنتي و معرفت ديني و تعليمات اديان پيرامون جهان و طبيعت متوجه اين حيث قدسي جهان است: «تعليمات اساسي اديان كه هم بستر دين هستند و هم مقصود آن، به گونهاي مشتمل بر ديدگاه شهودي اند؛ اين ديدگاه معرفت را نهايتا چيزي ميداند كه متصل به عقل الهي است و منشاء تمامي قدسيها. نگاهي گذرا به سنتهاي زنده و گوناگون بشر صحت اين عبارات را اثبات ميكند.» (نصر، معرفت و امر قدسي، 10)
اما به عقيده نصر، نگرش مدرن، در توجه به جهان، از اين حيث قدسي عزل نظر كرده و آن را ناديده گرفته است. از دوره رنسانس معرفت رفته رفته به شكل تقدس زدايي شده و سكولار درآمد. از آنجا كه در نگرش جديد، عوالم بالاتر هستي حذف ميشوند و جهان به طبيعت مادي فروكاسته ميشود، نگاه به جهان از منظري بالاتر از منظر طبيعي، غيرممكن است و بنابراين علم كلي به جهان نيز ناممكن ميگردد و علم و معرفت به علم و معرفت جزئي تقليل مييابد (رك: نصر، معرفت و امر قدسي، 31)
در اين رابطه توجه به تاملات دكارت بسيار حائز اهميت است. دكارت «من» را در مركز تامل فلسفي خود قرار داد. در واقع او ذهن را بر عين يا به عبارت ديگر فاعل شناسا را بر متعلق شناسايي مقدم كرد. اما ذهن يا «من» دكارتي، من خدايي نبود، بلكه من فارق از هر چيز بود. دكارت با اثبات انديشه، به اثبات انديشنده پرداخت، و نه به اثبات هستي. او با اين كار باعث شد كه پس از او مسائل فلسفه به معرفت شناسي تقليل يابد و هستي شناسي از فلسفه حذف شود: «دكارت انديشيدن من فردي را مركز حقيقت و معيار هر معرفتي ساحت و فلسفه را به سوي راسيوناليسم محض سوق داد و اصليترين موضوع فلسفه اروپاي را كه تا آن زمان هستي شناسي بود به معرفت شناسي بدل ساخت. از آن زمان… موضوع شناخت به حوزه عقل جزئي محصور شد و از عقل كلي و وحي جدا شد…» (نصر، معرفت و امر قدسي، 47)
بنابراين تقدس زدايي از معرفت به موازات تقدسزدايي از جهان و طبيعت پديدار ميشود و پيامد چنين چيزي جز اين نيست كه انسان از ابتداي دوران مدرن تا به امروز، هر روز بيش از پيش براي افزودن به قدرت خود در پي چيرگي و تجاوز بر طبيعت برميآيد. تكنولوژي مولود چنين نگرشي است. تكنولوژي مدرن زاييده خواست انسان بر تفوق و چيرگي بر طبيعت است. دكتر نصر تكنولوژي مدرن را از همين منظر، يعني ريشههاي آن نقد ميكند. به نظر او مهار تكنولوژي و محدوديت قائل شدن براي آن،به خاطر مخاطرات احتمالي، كفايت نميكند، بلكه تكنولوژي را از درون و ريشهها بايد مورد سنجش و نقد قرار داد: «فناوري جديد، پيامد ديدگاه خاصي نسبت به طبيعت و نسبت به انسان است. همين كه ما ديدگاهمان را نسبت به چيستي طبيعت تغيير داديم و به مفهوم سنتي انسان و طبيعت همچون امور مقدس پشت كرديم همه چيز شروع به دگرگوني كرد.» (نصر، در جست و جوي امر قدسي، 279) تكنولوژي مولود نگرش جديد به انسان و طبيعت است. در نقد تكنولوژي بايد اين نگرش جديد مورد نقد قرار گيرد.
بنابراين براي نجات طبيعت ميبايد به نگرش سنتي به انسان و طبيعت بازگشت. با چنين نگرشي مسائل و مشكلاتي كه تكنولوژي براي محيط زيست ما به بار آورده مرتفع خواهد شد. وقتي بدانيم طبيعت با وجود و هويت ما در ارتباط است، آن را محترم خواهيم شمرد و مرتب به فكر تجاوز بيشتر و لطمه زدن به آن در جهت افزايش قدرت خود نخواهيم بود.
جمع بندي
ارجاع به سنت نزد متفكران پست مدرن منبعث از كثرت گرايي و نقد مطلق انگاري و يك جانبه نگري نگرش مدرن است در حالي كه سنت نزد سنتگرايان تنها راه نجات و بازگشت از انحرافي است كه توسط نگرش مدرن در تاريخ بشريت اتفاق افتاده است.
از سوي ديگر نقد سنتگرايان به تكنولوژي دوران مدرن با نقد متفكران پست مدرن به تكنولوژي و نگرش مدرن قابل مقايسه است. هر دو بر بيخانماني انسان در دوران مدرن كه مولد تاملات دكارت است تاكيد دارند. نگرش دكارتي انسان را با طبيعت بيگانه كرد و بر همين اساس انسان در پي تجاوز و لطمه زدن به طبيعت در جهت افزايش قدرت خود برآمد. اما آنچه سنتگرايان را در اينجا از متفكران پست مدرن جدا ميكند تاكيد بر قداست طبيعت با توجه به هستي شناسي آنهاست كه ناظر بر ذومراتب بودن جهان است.
منابع
- خاتمي، محمود، جهان در انديشه هيدگر، موسسه فرهنگي دانش و انديشه معاصر، اول، 1379.
- سلدن، امان و ويدسون، پيتر «راهنماي نظريه ادبي معاصر»، عباس مخبر، طرح نو، دوم، 1377
- عدنان، اصلان، پلوراليسم ديني، انشاءالله رحمتي، نقش جهان، اول، 1385.
- كوكلمانس، يوزف، هيدگر و هنر، محمد جواد صافيان، نشر پرسش، اول، 1382.
- كهون، لارنس، «متنهايي برگزيده از مدرنيسم تا پست مدرنيسم»، عبدالكريم رشيديان، نشر ني، چهارم 1384.
- ليوتار، ژان فرانسوا، وضعيت پست مدرن، حسينعلي نوروزي، گام نو، چاپ سوم، 1384.
- نصر، سيدحسين، «معرفت و معنويت»، انشاءالله رحمتي، سهروردي، اول، 1380.
- نصر، سيد حسين، «نياز به علم مقدس»، حسن ميانداري، طه، دوم، بهار 1382.
- نصر، سيد حسين، «معرفت و امر قدسي»، فرزاد حاجي ميرزايي، فرزان، اول، 1380.
- نصر، سيد حسين، «در جست و جوي امر قدسي»، جهانبگلو، ترجمه مصطفي شهر آييني، نشر ني، اول 1385.
- هايدگر، مارتين، «منشاء اثر هنري» در «شعر، زبان و انديشه رهايي»، عباس منوچهري، مولي، اول، 1381.