| * آقاي دكتر اساساً تصور شما از فلسفه اسلامي چيست؟ يا به عبارتي جنابعالي فلسفه اسلامي را چگونه تعريف ميكنيد؟
- در آغاز كتاب تاريخ فلسفه اسلامي و در چند اثر ديگر، بنده مفصلا در اين باره سخن گفتهام، اما بهتر است كه به صورت خلاصه آن مطالب را بيان كنم. سوال شما سوال پيچيدهاي است و پاسخ آن نيز بسيار ظريف است. اگر مقصود ما از فلسفه هر نوع انديشه منظم باشد، ما ميتوانيم بگوييم كلام هم صبغه فلسفي داشته است، همچنين علوم قديم و شعر و عرفان هم به همين نحو، به طوري كه مثلاً گفته ميشود فلسفه تصوف يا فلسفه علم و … ، در اين صورت فلسفه اسلامي، هر گونه تفكر منجسمي است در داخل تمدن اسلامي كه با رنگ دين اسلام انجام پذيرفته است.
البته من اين ديد و اين تعريف را محدودتر ميكنم و به نظر من فلسفه اسلامي هر نوع انديشه فلسفي است در درون تمدن اسلامي كه ريشهاش در تعاليم اسلامي از لحاظ توحيد و رابطه عقل با توحيد باشد. لذا هر فلسفهاي كه در تمدن اسلامي به وجود آمده، فلسفه اسلامي نيست، مثلاً آثار زكرياي رازي، ابن كمونه و … را ما در تاريخ فلسفه ميبينيم، اما اينها به معني فلسفه اسلامي نيست. از طرف ديگر برعكس آنچه برخي ميگويند كه فلسفه اسلامي وجود ندارد، ما فلسفه در تمدن اسلامي داريم. هر فلسفهاي يك رنگي دارد و در يك عالم خاصي فعاليت مي كند. تصورش از عقل، از عالم ذهن و عين و رابطه ذهن و عين و تمام اينها، مبتني بر يك جهانبيني كلي است كه آن فلسفه دارنده آن است و فلسفهاي مستقل از اين جهان بينيها وجود ندارد، چه فلسفه افلاطون، چه هگل، چه كانت و چه فلسفه هندي و چيني و ايراني.
لذا به نظر من در تعريف فلسفه اسلامي بايد گفت كه فلسفه اسلامي آن نوع فلسفه يا جهانبيني كلي است كه در قلب آن توحيد قرار دارد. هم چنين تبلور و تحقيق و بيانش در داخل تمدن اسلامي است، يعني وقتي از توحيد شروع كنيد و در داخل تمدن هندو راجع به آن سخن بگوئيد، اين امر مبتني بر الفاظ و كلمات و تصاوير و نهادها و امثال تمدن هندو است. و هنگامي كه از ديدگاه اسلامي از آن سخن بگوييم، زبان فرق ميكند، كه يا فارسي و يا عربي است، و ديگر اينكه تصورات و مفاهيمي كه با آن سروكار داريم، اينها مبتني بر عالمي است كه ارتباط دارد با عالم تمدن اسلامي. لذا با توجه به همه اين تعاريفي كه بنده ارائه كردم . اين باز هم كافي نيست و از لحاظ منطقي موشكافيهاي ديگري هم لازم است.
* به نظر جنابعالي فيلسوفان مسلمان تا چه ميزان در جمع ميان عقل و دين كامياب بودهاند؟ به خصوص در مباحثي چون مبدأ و معاد و يا به طور كلي در اصول اعتقادات؟
- از نظر بنده البته آن كساني كه بيشتر از همه موفق بودهاند، عرفا هستند. يعني عرفان مكتب ابن عربي و عرفان نظرياي كه هم جنبه قوي فلسفي دارد و هم جنبه عرفاني. اما اگر عرفان را كنار بگذاريم، از لحاظ فلسفه اسلامي ما، اولاً اين مسئله از آغاز بوده است، مثلاً ابويعقوب كندي اولين فيلسوفي بود كه با اين موضوع مواجه بود، تا برسيم به آقا علي مدرس و ديگر فلاسفه بزرگ دوره قاجاريه و هم چنين در دوره خودمان مرحوم علامه طباطبايي سروكارشان با اين موضوع بوده است، چون نه تنها در اسلام بلكه در يهوديت و مسيحيت و ساير اديان ابراهيمي، وقتي كسي به تفكر فلسفي پرداخته، متوجه شده است كه يك منبع ديگري براي علم و دانش و شناخت وجود دارد كه آن هم ادعا ميكند كه ميتواند انسان را نه فقط به اخلاق، بلكه به معرفت برساند و آن معرفت واقعي چيزي نيست جز دين.
به همين جهت من به عنوان متفكري كه تفكر فلسفي دارد و براي جستجوي عليت و مسائل فلسفي از نيروي عقلاني استفاده ميكند، ميپرسم كه اين چه رابطهاي دارد با آن منشأاي كه آن هم ادعاي رسيدن به معرفت را ميكند . اين امر در همه تمدنها و اديان بزرگ جهان به انحاء مختلف وجود داشته است. اما در داخل فلسفه سنتي خودمان، هر كسي سعي دارد از يك راهي اين موضوع را حل كند. مثلاً راه حل كندي و فارابي به كلي با هم متبايناند. كندي ميخواهد يك تقسيمبندي از علوم عقلي بكند به نحوي كه تداخلي با علوم نقلي و دين نداشته باشد، در حالي كه فارابي بيان ميكند كه عقل ميتواند خود به حقايق علوم نقلي و وحي برسد و … اين كاروان طويلي كه سير ميكند اين راه را، به نظر من در آن عميقترين راهحلي كه ارائه شده است راهحل ملاصدرا است و مكتب فلسفي كه از او منشعب شده. يعني در اين موضوع مباحي حاج ملاهادي سبزواري و آقاعلي مدرس و بزرگان ديگر، فرق زيادي با ملاصدرا ندارند، به همين جهت بنده آن را يك نوع تاجسري بر سر اين روند تفكر در تفكر اسلامي ميدانم - من يك وقتي خودم هم مطلبي را در اين باره از كندي تا ملاصدرا نوشته بودم – ملاصدرا در قرن 10 هجري قرار داشته، يتني 600 تا 700 سال پس از كندي و توانسته از تمام بحثها، از غزالي و ابنسينا گرفته و قبل از او فارابي و كندي و بعدها نظريات خيلي مهم شيخ اشراق در رابطه بين دانش اشراقي و اشراق ديني و بعدها مكتب ابن عربي ، توانسته از همه اينها استفاده كند و به نظر من مهمترين و بهترين راه حل پيشنهاد شده، راه حل او- ملاصدرا- است. مثلا در رابطه بين قديم و حادث كه همه فلاسفه مسلمان با آن سروكار داشتند، با اين موضوع فلسفه و دين ارتباط دارد، كه ملاصدرا هم با يك مسائلي مانند حركت جوهري، و او آنها را مطرح كرده ولي عدهاي هم به او خرده گرفتهاند و البته بر حدوف دهری ميرداماد هم خرده گرفته اند، لذا تمام جوانب مختلف را نميتوان گفت كه ملاصدرا در نظر گرفته است ولي بيش از ديگران راهحلهاي او اهميت دارد. يا مسألهاي كه تمام فلاسفه مسلماني كه در زمينه رابطه فلسفه و دين تفحص ميكنند برايشان محل نظر بود. مبحث معاد بود كه در حقيقت با فلسفهاي كه مسلمانان از يونانيان گرفته بودند، اصلاً بحث معاد در آن گنجايش پيدا نميكرد، چون معاد به معني ابراهيمياش در عالم رومي و يوناني به آن صورت نبود- البته يك صورتي از معاد بود اما با معادي كه مدنظر ماست فرق داشت- به همين جهت معاد را به صورت ايماني قبول ميكردند مانند ابن سينا يا به صورت شكاكانه به آن مينگريستند يا اصلاً بحثي راجع به آن نميكردند. ملاصدرا يك بخش زيادي از كتاب اسفارش مربوط به تكامل نفس و معاد و… است (در سفر چهارم).، در اين موضوع اساسي كه انسان چه فيلسوف باشد و چه نباشد، به هرحال در فكر عاقبت خودش است و اينكه زندگي او چگونه خواهد بودو … ، اين سوالات هميشه با انسان باقي است. ملاصدرا از تمام فلاسفه قبلي خود بيشتر موفق بوده در ايجاد كردن يك پلي ميان تعاليم ديني و تعاليم فلسفي، يعني اينكه حقيقت معاد را بتوان با فلسفه فهميد و با استفاده از مسئله عالم خيال و … . حتي در دوران خود ما خرده گرفتهاند كه ملاصدرا از اين راه يك بيرنگياي بخشيده است به تعاليم معاد، چنانكه در تعاليم قرآن كريم و احاديث نبوي و ولوي هست.
* اينكه فرموديد به ملاصدرا خرده گرفته شده، شايد امروز از جانب اهالي مكتب تفكيك مطرح شده باشد، درست است؟
- تا حدي همينطور است.
* جنابعالي فكر ميكنيد در دوران ما چه تلاشهايي براي احياء فلسفه اسلامي صورت گرفته است؟ آيا شما دستهبندي خاصي براي اين امر در ذهن خودتان داريد؟
- من قريب به نيم قرن است كه با اين مسئله سروكار دارم، چون 50 سال پيش هنگامي كه پس از پايان تحصيل در دانشگاه هاروارد و ام آي تي به ايران بازگشتم، با اين مسئله سروكار داشتم و دارم. وقتي من سال 1337 به ايران آمدم، دانشمندان بسيار برجستهاي در فلسفه اسلامي وجود داشتند، ولي به جز يك درس كه درباره فلسفه اسلامي در دانشكده ادبيات تدريس ميشد. درس ديگري نبود. و در قلمرو دانشگاهي و حوزه افرادي كه تحصيلات جديد داشتند، فلسفه اسلامي اصلاً مطرح نبود و كسي به آن توجه نداشت. آن كساني هم كه كمي توجه داشتند، از ديد غربيها بيان ميكردند كه يك ابن سينا و ابن رشدي بوده است و ديگر هيچ، لذا اين وضع فلسفه اسلامي بود در ايران و من در شرح حال خودم هم نوشتهام، زماني كه استاد دانشگاه تهران و بعدها رئيس دانشكده بودم، خيلي ناظر به اين امر بودم و يكي از اولين كوششهاي من اين بود كه به جاي اينكه ما فلسفه غرب را از منظر غربيها بخوانيم- اما به زبان فارسي- فلسفه غربي را از ديدگاه فلسفه خودمان بياموزيم و شايد اگر من يك خدمت ناچيزي در احياء فلسفه اسلامي كرده باشم در ايران، همين امر باشد.
به هرحال استادان بزرگي در آن زمان بودند كه من سعادت داشتم خدمت چند تن از آنها درس بخوانم. مثل مرحوم علامه طباطبائي، استاد محمد كاظم عصار، آيتا… رفيعي قزويني، مرحوم الهي قمشهاي، مرحوم شعراني و … اين بزرگان ميراث كتبي و سنت تدريس شفاهي فلسفه اسلامي را حفظ كرده بودند و روش آنها خيلي تفاوت داشت با آنچه انسان در كتابها ميديد. من خاطرم هست – چون بيش از 20 سال با مرحوم علامه طباطبايي درس ميخواندم- ايشان ميگفتند: «دكتر نصر، كسي كه فلسفه ميخواند بايد ياد بگيرد كه نه تنها چيزهاي سياهي كه در كتاب آمده را بخواند، بلكه بايد آن چيزهاي سفيدي كه نوشته نشده است را هم فرا بگيرد و در حقيقت اشاره ميكردند به اين سنت شفاهي».
در مرحله بعد اين شد كه از دهه 40، در اثر چيزهاي زيادي كه بنده شروع كردم به نوشتن، چون چند زبان اروپايي را ميدانستم و تمدن غربي را بيشتر از كساني كه حمله ميكردند به فلسفه اسلامي، با اتكاء به فلسفه غربي ميشناختم – لذا نوشتههاي من خيلي تأثير ميكرد در افراد – از اين دوره بود كه به نظر من احياء فلسفه اسلامي در روند مختلف از اين زمان شروع شد. در قم بزرگان حوزه علميه قم و كمي قبل تر از آن دوره آيتا… بروجردي، وقتي علامه طباطبائي از تبريز تشريف آوردند به تهران، ايشان دست تنها شروع كردند به تدريس جدي فلسفه البته نه به صورت درس خارج در منازل، بلكه در مدارس- چون درس خارج هميشه بود- و در اين راه البته با مشكلات بسيار زيادي مواجه شدند و بعد مرحوم بروجردي گفتند كه اين مرد- علامه طباطبائي – انسان عابد و زاهد و عارفي است و اجازه دهيد كه به كار خود ادامه دهد و لذا كسي ديگر مزاحم ايشان نشد و ايشان در بين طلاب و در حوزه علميه قم بيشتر و بعدها تا حدي در تهران، باعث احياء فلسفه اسلامي شدند و من در خاطرم هست كه يك يا دو سال پيش از انقلاب، در مدرسه فاطميه قم ميرفتم خدمتشان و يا در تهران كه ايشان درس شفا ميدادند و بيش از 400 طلبه داشتند كه خدمت ايشان شفاي بوعلي ميخواندند، لذا هنگامي كه پس از درس به همراه ايشان به منزل ميرفتيم- مرحوم علامه طباطبائي در منزل آيتا… خميني زندگي ميكردند، چون ايشان در تبعيد بودند- در منزل به ايشان گفتم كه استاد چقدر افرادي كه خدمتتان شفا ميخوانند زياد است و آنهم درس مشكلي مثل شفا، و در حقيقت اين نشان از روند احياء فلسفه اسلامي در ايران بود و در نتيجه افراد برجسته نسل بعدي مثل مرحوم استاد آشتياني، استاد مطهري در آن زمان باليدند.
روند ديگر خارج از حوزه علميه بود و اين در واقع احياء علاقه و دلبستگي به فلسفه اسلامي در قلمرو دانشگاهي بود و اين امر چند علت داشت: مثل مراجعت هانري كربن به ايران و مباحث او با علامه طباطبائي. در اين جلسات من بيشتر مطالب را ترجمه ميكردم و البته گاهي هم آقاي دكتر داريوش شايگان و ديگران هم در اين مسئله كمك ميكردند، يعني در اين جلسات عدهاي قليل اما متنفذ را متوجه اين مسئله كرد كه يكي از مهمترين شرق شناسان و فلاسفه فرانسه به فلسفه اسلامي در ايران علاقهمند شده است و آن وقت جو فرهنگي به گونهاي بود كه اگر اين را از يك فرانسوي ميشنيديد، اين بيشتر اثر داشت تا اين كه از زبان يك ابراني بشنويد و متأسفانه اوضاع فرهنگي ايران اين گونه بود.
علاوه بر اين جلسات با مرحوم علامه طباطبائي، علت ديگر چاپ كتب مهم فلسفي توسط كربن، خود بنده و ديگران و احياء اين متون بود و بعد توجه بيشتر به فلسفه اسلامي در مدارس. چون دانشگاه تهران در آن دوره تنها دانشگاهي بود كه دوره دكتري فلسفه داشت و تمام استادان متأخر فلسفه در دانشگاههاي ايران، پرورده گروه فلسفه ايران دانشگاه بودند. مرحوم دكتر يحيي مهدوي كه مرد بسيار شريفي هم بود، اما از ديدگاه فلسفي، يك پوزيتيويست بود و علاقهمند به آگوست كنت و … . و همچنين دكتر صديقي، و اينها خيلي متنفذ بودند در دانشگاه تهران، اما از آنجا كه عنايت الهي بود من توانستم از لحاظ اجرايي قدرت زيادي در دانشكده پيدا كنم و موفق شدم جوّ را تا حد زيادي عوض كنم و شاگردان من كه مشغول گذراندن دوره دكترا بودند، بيشتر علاقهمند شدند به فلسفه اسلامي. حتي من و هانري كربن سالها يك سمينار دكتري برگزار ميكرديم راجع به فلسفه اسلامي و افرادي مثل مرحوم دكتر مجتبوي، دكتر رضا داوري، مرحوم دكتر پورحسيني و افراد ديگري كه بعدها همه استادان معروف فلسفه شدند، به فلسفه اسلامي بيشتر علاقهمند شدند و بعد هم در همين روند شاهد احياء فلسفه اسلامي بوديم. البته تأسيس انجمن حكمت و فلسفه در ايران، شايد آخرين قدم مهمي بود كه در اين راه در ايران پيش از انقلاب برداشته شد و اين خيلي موثر بود و شايد جزء مهمترين خدمات فرهنگي بنده در ايران بوده باشد.
به هر حال ما در سال 1352 يا 53 كار در انجمن فلسفه را آغاز كرديم، آنجا جايي بود كه خصوصاً نيمي از افراد اعم از اساتيد و هيأت امنا و … در فرهنگ تحصيل كرده بودند و نيم ديگر در حوزه علميه قم و به عبارتي تربيت درسي كاملاً سنتي داشتند. مرحوم دكتر مهدي حائري- كه بسيار شخص مهمي است در احياء فلسفه اسلامي – مربوط به نسل بعد از علامه طباطبايي و استاد محمد كاظم عصار و آيتا… خميني است.
ايشان و مرحوم مطهري و مرحوم آشتياني را بنده به انجمن دعوت كردم و از طرف ديگر كساني مثل كربن، ايزوتسو و دانشمندان برجستهاي كه در فلسفه تطبيقي بودند را هم دعوت كردم و از طرف ديگر، افرادي چون دكتر منوچهر بزرگمهر و دكتر مهدوي و دكتر مهدي محقق و … هم حضور داشتند و در واقع محيطي ايجاد شد كه در آن برخورد بين انديشه غربي و فلسفه اسلامي به وجود آمد و اين برخورد خيلي مثبت بود و باعث احياء علاقه به فلسفه اسلامي شد. بنده خيلي خوشحال هستم، با توجه به اينكه چند دهه است كه در ايران نيستم، اما اين روند تا حد زيادي ادامه پيدا كرد.
مثلاً آقاي دكتر ديناني، دكتر اعواني، دكتر حداد عادل- كه البته وارد سياست شدهاند- جزء افراد برجسته آن دوره بودند كه علاقهمند شدند به فلسفه اسلامي و من خوشحالم كه اين روند تا حد زيادي ادامه پيدا كرده و در داخل ايران هم شاهد نسل جواني هستيم كه سروكارشان به فلسفه اسلامي است كه البته همه آنها معمم نيستند و برخي از آنها حاصل اين نوع دانشكدهها و دانشگاهها در ايران هستند كه در آن سعي شد فلسفه اسلامي متناسب با زمينه فرهنگي امروز ايران عرضه بشود.
ادامه دارد ...
|