برداشتي تاريخي از مفهوم جمهوريت در مغرب زمين
در اين نوشتار بدون اينكه درصدد بررسي مفهوم جمهوريت در مغرب زمين باشيم، تلاش مي شود نگاه غربي به نوگرايي و حكومت از منظري تاريخي نشان داده شود و راه رفته در اين جوامع به اجمال به تصوير كشيده شود.
جمهوري ستيزي در انديشه هاي يونان باستان
دولت همواره يكي از مهم ترين مسائل علم سياست و اصلي ترين دل مشغولي متفكران اين عرصه بود. قديم ترين مباحث در اين باره بيشتر رنگ و بوي فلسفي داشت و محققان در اين انديشه بودند كه چرايي حاكميت و فلسفه مشروعيت دولتها را توضيح دهند. انديشه هاي دوران باستان بيشتر درصدد پاسخ به پرسشهايي از اين دست بود. به بياني ديگر، دولت موضوع اصلي فلسفه سياسي بود. در عهد باستان افلاطون و ارسطو با تقسيم بنديهاي مشهور خود سعي كردند حكومتهاي خوب را از بد و به تعبير خودشان فاسد را از صالح بازشناسند. افلاطون در كتاب جمهوريت بعد از دسته بندي حكومتهاي دوران خود، حكومت فلاسفه را بهترين نوع حكومتها مي داند و مدينه فاضله خود را بر اين پايه استوار مي سازد. شاگرد او، ارسطو نيز به تأسي از استادش دموكراسي را بدترين نوع حكومتها دانسته و بر اين باور است كه حكومت جمهور جز هرج و مرج و سپردن امور به عوام حاصلي نخواهد داشت.
شايد بتوان گفت جهان شرق، جمهوري ستيزي را از انديشه هاي افلاطون و ارسطو وام گرفت. ترجمه آثار اين فيلسوف نامدار به زبان عربي انديشه سياسي اسلام و ايران را شديدا تحت تأثير خود قرار داد. اگرچه يونان باستان در عمل تجربه اي مهم و نو از دموكراسي مستقيم را به بشريت عرضه كرد، اما آنچه از فلسفه سياسي اين دوران باقي مانده، جمهوري ستيزي نام آوران تفكر اين دوران است. اين انديشه ورزان كمتر به بررسي دولت- شهرهاي يونان پرداختند و رويكردشان قبل از آنكه تاريخي باشد، فلسفي و مبتني بر متن بود. گرچه تأمل در دولت- شهرهاي يونان و دموكراسي آتني نشان مي دهد كه اين دموكراسي ها فقط درصد ناچيزي از مردمان اين ديار را كه عنوان شهروندي داشتند، شامل مي شد و كمتر كسي مي توانست به اين افتخار نائل آيد. مدينه فاضله ابونصر فارابي و انديشه فيلسوف، رئيس اول او بي ترديد، برگرفته از انديشه هاي افلاطوني است؛ با اين تفاوت كه هيچ يك از علماي بزرگ اسلامي برخلاف افلاطون به برده داري اعتقاد نداشته و آن را ناپسند مي شمرند.
از ديگر مواريث فكر و انديشه سياسي عهد باستان، روح نژادپرستي و انديشه برده داري است. افلاطون بر اين باور بود كه طبقات اجتماعي به دليل ويژگيهاي ذاتي و خصلتهاي زيستي خود تقسيم مي شوند. حاكمان، جنگاوران، دانشمندان و ديگر طبقات اجتماعي به دليل خصلتهاي بيولوژيك خود كه وجودشان از مس يا طلا است، به چنين لايه هايي از اجتماع تعلق دارند. فارابي هم در تقسيم بندي لايه هاي اجتماعي شديدا متأثر از افلاطون است و رئيس اول را مخدوم صرف مي داند و پايين ترين لايه هاي اجتماعي را خادم صرف، ولي انديشه برده داري را با روح تعاليم اسلامي در تضاد مي بيند (قادري، 1385).
حاصل آنكه جمهوري ستيزي از غرب به شرق آمد و نخبه گرايي و پرهيز از سپردن امور به جمهوري در درجه نخست انديشه اي است كه ريشه در دوران باستان دارد.
رويارويي دين و جمهوريت در قرون وسطي
امپراتوري روم در قرون اوليه ميلادي يك سوم جمعيت جهان را در خود جاي مي داد. تشكيل امپراتوري روم بر پايه كشورگشايي بود. امپراتوري از آغاز تأسيس نابرابري اجتماعي را در درون خود پرورش مي داد. ستم و بيداد در درون اين امپراتوري به حدي رسيده بود كه هزاران نفر در اواخر قرن چهارم ميلادي از مرزهاي امپراتوري گريختند و به اقوام بربر پناه بردند. در درون اين امپراتوري گسترده اعيان و اشراف حاكم بودند و امور اداري و نظامي را در اختيار خود گرفته بودند. با تقسيم امپراتوري به دو بخش شرقي و غربي و فساد دروني آن، انحطاط اين امپراتوري شتاب بيشتري گرفت تا آنكه در عهد هنريوس اين بناي عظيم فرو ريخت. (همان، ص147).
با فرو پاشي امپراتوري، مسيحت روز به روز قدرت بيشتري يافت. آيين مسيحيت توانست به اروپاي بي رحم و خشن نوع دوستي و رفتار انساني را به تدريج بياموزد. در دوران توحش و آدم كشيهاي آتيلا و اقوام وحشي هونز كه از سرها ديوار و از پوست آدمها پوشاك مي ساختند، ديرها و صومعه ها مفاهيم جديد و البته بسيار ناشناخته و غريبي را براي جهان غرب به ارمغان آوردند. مبلغان مسيحي كه خود بدترين شكنجه ها و كشتارها و بي رحميها را براي ترويج آيين مسيح تحمل كرده بودند، به پشتوانه تعاليم الهي توانستند به تدريج بر كوير تفتيده و تاريك جهان مغرب جلوه هايي از نور و گرمي بتابانند. با گرويدن برخي از سرداران جنگ مانند كلويس در فرانسه، به تدريج آيين مسيحيت در اين ديار رسوخ كرد. كليساها ساخته شد و كشيشان كه تنها بهره مندان از دانايي و سواد در اين دوران بودند، روز به روز جاي پاي خود را محكم و محكم تر ساختند. دين براي مردم اين ديار، دانش، هنر، معماري و آداب زيست در جوامع انساني را به ارمغان آورد.
اما از آن روزگار كه گرگوار كبير پايه هاي حكومت كليسايي را پي ريخت و مقام پاپ بر همه مقامات دنيوي پيشي گرفت، به تدريج جنگ و ستيز بر سر قدرت آغاز شد و كليساها با ثروت اندوزي و قدرت طلبي نه تنها روي در روي شاهان، كه در مقابل مردم و انديشه ورزان قرار گرفتند. قدرت طلبي و خرافه پرستي، كليساها را از معنويت گرايي و تعاليم حضرت مسيح دور كرد و جهان غرب را روز به روز در تاريكيهاي بيشتر فرو برد. مسيحيت كه توانسته بود اروپاي سركش را رام كند، ديگر خود دستاويزي براي سركشي بود. كشيشاني كه خود در سده هاي نخست ميلادي قرباني خشونت بودند، ديگر به نام تفتيش عقايد و انگيزاسيون آدم سوزي و آدم كشي را در ميدانهاي شهرها رسم كرده بودند. به دار زدن، و شكنجه هزاران نفر نشان مي دهد كه خرافه و جهل و قدرت پرستي از ويژگيهاي بارز دوراني است كه بعدها قرون وسطي نام گرفت.
درگيري رو به تزايد بين شاهان و كليساها سرانجام به سود شاهان پايان پذيرفت. روم روز به روز ضعيف تر شد و تبعيد هفتاد ساله كشيشان و پاپها به آوينيون تير خلاصي بر اقتدار آهنين پاپها بود. در اين دوران به ناحق و به سبب دنياپرستي كشيشان فاسد و ناآگاه، دين كه مي توانست مهم ترين وسيله ترقي و تعالي اروپاييها باشد، در مقابل علم و دانش و نوآوري قرارگرفت. پاپهايي كه يكي پس از ديگري مي آمدند، روشنگري و دانش و فناوري را عامل كاهش اقتدار خود تلقي نمودند و با تفسيرهاي ناآگاهانه از دين، اين نشاني غلط را به جهان دادند كه براي پيشرفت و نوگرايي راهي جز جدايي از اين دين وجود ندارد و بدين سان ضربه اي سهمگين بر پيكر معنويت و دين باوري در دنياي غرب وارد آمد و دين و دنيا و بدتر از آن دين و دانش در مقابل هم قرار گرفتند.
جمهوريت و سكولاريسم دو روي يك سكه در عصر نو
در نتيجه روشنگري با دين ستيزي برابر شد و در مقابل خدا محوري، اومانيسم و فردگرايي قرار گرفت. نو شدن در عرصه هاي مختلف آغاز شد. از موسيقي گرفته تا نقاشي، فلسفه علم و روش شناسي تحت تاثير جريان جديدي به نام نوگرايي قرار گرفت و در تمام اين عرصه ها نوگرايي، رهايي از سنتها تفسير شد.
روابط اجتماعي در قرون وسطي سلسله مراتبي و از نوع ارباب و مشتري بود. جامعه قرون وسطايي نمونه تمام عيار جامعه اي هوليستي به تعبيرلويي دومون بود و تحرك اجتماعي از رعيت به اشراف درعمل ناممكن مي نمود. علم و دانايي در انحصار اشراف و كشيشان و نابرابري اجتماعي بر لايه هاي مختلف حاكم شده و روابط اجتماعي عمودي و از بالا به پايين بود. جامعه قرون وسطي را مي توان نمونه اي تمام عيار از گماين شافت ماكس وبر يا اجتماع مهر پيوند تونيس دانست.
اما در دوران آتيلا و جهالت و بي خبري دنياي غرب، در آن سوي جهان خورشيد اسلام ظهور كرده بود و در جزيره العرب پيام آزادي و برابري انسانها را مي داد. بسياري از پيامهاي اسلام براي اروپاي آن دوران نه تنها باور نكردني، بلكه غيرقابل فهم بود. فرهنگ و تمدن اسلامي روابط اجتماعي جديدي را بين مردم از يك سو و مردم و حكومت از سوي ديگر پي ريزي نمود. بسياري از پيامهاي سياسي و اجتماعي اسلام، شعار روشنگري و آزاديخواهي قرن نوزدهم اروپا را تشكيل مي دهد. آزادي، برابري و برادري شعار اروپاييان در پايان قرن هيجدهم است. اين در حالي است كه در صدر اسلام پيامبر گرامي اسلام در مدينه بين مهاجر و انصار پيمان برادري بست. علم آموزي وظيفه همه مردمان شد و به دستور اسلام هر مسلماني موظف شد علم را ولو در چين بياموزد. نظارت همگاني وظيفه اي شهروندي و رابطه دولت و مردم به كلي دگرگون شد. قرارداد اجتماعي كه روسو خود را پايه گذار آن مي داند، در فرهنگ و تمدن اسلامي مفهومي آشنا و قديم بود. ماكس وبر تمام هنر مدرنيته را افسون زدايي از دولت و سياست مي داند. دولت تنها نهاد به كار گيرنده مشروع زور در دنياي مدرن است. اين در حالي است كه در بينش اسلامي دولت و سياست تنها و تنها وسيله اي براي خدمت به مردمان و كسب رضايت الهي است. تعابيري كه در نهج البلاغه از حكومت و سياست آمده، خود عالي ترين نوع افسون زدايي از دولت است. از تعاليم اسلامي حدود هزار سال گذشت تا حقوقي به نام حقوق بشر در سرزمين غرب تدوين شود.
حاصل آنكه در سرزمين غرب براي نوشدن، ترقي و تحرك اجتماعي و خردورزي چاره اي جز دست شستن از دين تحريف شده نبود. در اين سرزمين كليسا و مسيحيت مهم ترين عامل عقب افتادگي تلقي شد و صف آرايي بين علم و دين به دلايلي تاريخي در اين ديار به وقوع پيوست.
بدين ترتيب، نوگرايي و توسعه به دلايل پيش گفته در جهان غرب بر سه پايه استوار شد:
سكولاريسم و جدايي دين از سياست و به حاشيه راندن دين از صحنه اجتماعي و سياسي با توجه به نقش مخرب كليساها در اين حوزه، اين عكس العمل طبيعي مي نمايد.
فردگرايي و انديويدوئاليسم در مقابل انديشه هاي هوليستي دوران قرون وسطي عكس العمل طبيعي متفكران و انديشمندان دوران بعد از اين دوران بود. تونيس جامعه را در مقابل اجتماع قرار مي دهد. اجتماع تونيس مهر پيوند، اصالت جمعي و مبتني بر اقتصاد خانواده و كشاورزي است. با گذار از اجتماع به جامعه، پيشرفت و نوگرايي تحقق مي يابد. جامعه برخلاف اجتماع برپايه فرد و فردگرايي حتي بالاتر از آن بر پايه خودپرستي و اگوئيسم بنا شده است. اجتماع بر انديشه هوليستي بنا شده و جامعه بر تعقل ابزاري و انديدويدوئاليسم استوار است. ماكس وبر هم پيشرفت و توسعه را با عبور از گماين شافت و رسيدن به گزل شافت امكان پذير مي داند. در مقابل انديشه هاي هوليستي كليسايي انديشه هاي فردگرايانأ قرن هفده و هيجده باز هم طبيعي به نظر مي رسد.
دامنأ فردگرايي از حوزأ انديشه فراتر رفت و روابط اجتماعي را دچار دگرگوني و تحولي شگرف نمود. انديشه هاي لوتر و كلوين قرائتي فرد محور از دين بود. پيام لوتر و كلوين انقلابي در دنياي غرب ايجاد كرد و اشرافيت كليسا را زير سؤال برد. بر اين اساس هر فرد با خرد و دانش مي تواند با خداي خود ارتباط برقرار كند و متون ديني را درك نمايد. مكتب پروتستان واسطه هاي بين انسان و خدا را از ميان برداشت و فرد را مستقيماً در ارتباط با خداي خود قرار داد. ماكس وبر در كتاب اخلاق پروتستان و سرمايه داري نشان مي دهد كه پروتستانتيسم راه را بر كاپيتاليسم هموار كرد. به بياني ديگر، سرزمين غرب راه توسعأ خود را فقط و فقط در رهايي از سلطأ كليسا و دست برداشتن از دين مي ديد و جدايي از اين دين تحريف شده براي نو شدن و پيشرفت ضرورتي اجتناب ناپذير بود.
جمهوريت و نوگرايي در سرزمين اسلام
نگاهي اجمالي به راه طي شده در سرزمينهاي اسلامي و ايران نشان مي دهد كه مسير طي شده در ايران به كلي با راه طي شده در سرزمين غرب متفاوت است. سير تحولات در جوامع غربي به گونه اي بود كه لائيسيته، سكولاريسم و دين گريزي را در بطن خود به همراه داشت. اين در حالي است كه در سرزمين اسلامي كه راهي ديگر براي نو شدن پيموده، چنين ملازمه اي وجود ندارد. ضمن اينكه تجربأ غربي براي نوگرايي در عرصأ سياست عبرتها و آموزه هايي را مي تواند براي بشريت به همراه داشته باشد ولي هرگز نبايد اين تجربه را به تمامي بر ديگر جوامع عموميت داد و آن را جهان شمول پنداشت.