«در تحليل امر والا» كانت بحث خود را با تفكيك امر والا از زيبايي آغاز ميكند. فرق اول: در حاليكه زيبايي با «شكل ابژه» مرتبط است و اين شكل داراي حد و حدود است و ميتوان آن را به وضوح و روشني تشخيص داد، امروالا را ميتوان «در ابژههاي بدون شكل و فرم يافت. اين در حالي است كه ما همچنان براي اين «بيحد و حدودي» كليتي را فرض ميكنيم). به عبارت ديگر، امر والا به چيزهايي ارجاع داده ميشود كه يا مثل توفان دريا و رشته كوههايي پهناور، بدون شكلاند يا اينكه داراي شكلند، اما به دليل اندازه آنها، درك شكلشان فراي توانايي ماست. به هر حال، چنين ابژهاي را بدون شكل ميدانيم و اين از آن روست كه «نميتوانيم اجزاي آن را با درك حسي اتحاد بخشيم. امر والا توان ما را در درك حد و مرزهاي مكاني و زماني زير سوال ميبرد. براي كانت دومين و مهمترين وجه تمايز اين دو مفهوم اينگونه است كه «در حاليكه زيبايي طبيعي» سنجش را به همراه ميآورد كه خود نشاني از مستقل بودن زيبايي طبيعي است، طوريكه به نظر ميرسد كه طبيعت خودش را با قوه سنجش از «پيش هماهنگ» و «هدفمند» كرده است. امر والا قضاوت و سنجش را سترون ميگذارد تا جايي كه حتي استقلال خود را هم زير سوال ميبرد. خلاصه اينكه امر والا در اينجا همچون هتك حرمت و «اهانت» به قدرت درك ما مطرح ميشود.
اگر تمام قضيه اين باشد كه سنجش سليقه و ذوق براي آن است كه نشان دهد چگونه طبيعت و ادراك ما ممكن است به نقطهاي مشخص برسند، يا به عبارت ديگر نشان دهد چگونه طبيعت خود را با شرايط پيشا تجربي(5) سوبژكتيويته(6) تطبيق داده، آنگاه تأكيد كانت بر قدرت امر والا در «اهانت» به قدرت درك ما (كه به عبارت بهتر آنرا قوه درك حسي يا تخيل ميدانند) و همچنين در «نفي» سنجش، يك بار ديگر نفيكننده تلاقي طبيعت و ادراك ماست. در شرح «لذت» امر والا سرنخي براي حل اين مشكل ارائه شده است. چگونه است كه بشر خردمند از تجارب دردناك و مرگبار لذت ميبرد؟ در حاليكه روانشناسي، بهواسطه برك(7) به سوي پاسخ به اين سوال پيش ميرود؛ شايد دانستن اين موضوع جذابتر باشد كه در مورد امر والا حس لذت با چنين تجاربي مرتبط نيست. ابژه امر والا ممكن است كه وحشت آور باشد، اما اينكه من حس لذت را از تأمل در اين ابژه دريافت ميكنم و نه از درد حاكي از اين است كه احساس من اساساً سوبژكتيو است. (8) ابژه مانند قبل هيچ تأثيري بر قضاوت من ندارد، همانگونه كه تأثيري در تأمل بر زيبايي ندارد. بنابراين، امر والا بيشتر طرف ذهن(9) را ميگيرد تا زيبايي را. به گفته كانت «امر والا به معني درست كلمه در هيچ فرم مناسبي نميگنجد».
بحثي كه بر اساس رابطه لذت و درد شكل ميگيرد، در مواجهه با امر والا اولويت را به ذهن ميبخشد. هر چند قدرتي كه اصول پيشاتجربي اين لذت را به دست ميدهد، هنوز ناشناخته مانده است. بنابراين، ما بايد به اول بحث «تحليل امر والا» كانت بازگرديم. كانت در اينجا ميافزايد: معني «بي حد و حدود» بودن در امر والا به هر حال با «فرض كليت» براي آن همراه است. به عبارت ديگر، اگر نخستين مرحله امر والا، توانايي تحليل را در تجسم يك ابژه و همچنين توانايي ادراك را در دريافت مفهوم ميسنجد؛ دومين مرحله حركتي جبراني است، حركتي كه استيلاي ذهن بر طبيعت و استقلالش را از آن تثبيت ميكند. اما ادامه نقل قولي كه لحظاتي پيش رها كرديم: بنابراين «امر والا در هيچ فرم مناسبي نميگنجد» و اين از آن روست كه «امر والا فقط افكار استدلالي را در بر ميگيرد كه هر چند نميتوان آنها را به طرز مناسبي نشان داد؛ به واسطه همين نقصان ايجاد شده و به ذهن خطور ميكند و با معقوليت به نمايش در ميآيد.».
كانت بهطور خلاصه ميگويد:
«... احساس امر والا احساس ناخوشايندي است كه بهواسطه نقصان تخيل در تخمين زيباييشناختي ابعاد به جاي تخميني از روي استدلال رخ ميدهد، اما در همان حال لذتي است كه از اين حقيقت بر ميخيزد كه اين سنجش نقصان (به عبارت ديگر، حتي بزرگترين قدرت معقوليت هم ناقص است) خود با افكار عقلاني در هماهنگي است تا جايي كه تلاش براي نيل به آنها براي ما همچنان يك قانون است.».
بنابراين، تجربه امر والا با احساس درد و رنج همراه است، احساس دردي كه از ناتواني تخيل ايجاد ميشود كه « اگر بشود كميت پديدهاي بيشكل و فرم را به شكل ايدهاي عقلاني درك كرد، احساس شديد آرامش (حتي وجد و شادي) را در پي خواهد داشت». ناكامي «بزرگترين قوه حسي» به نمايشي «منفي» از «قوه برتر» عقل منجر ميگردد. به عبارت ديگر، به دليل وجود قابليتي در ذهن ما كه «اساساً فراي (يا به عبارتي آزاد از) تمام امور جبري طبيعي دروني و بيروني است، احساسي دريافت ميكنيم». واژه كليدي در اينجا «احساس» است، زيرا اگر قوه عقل در معرض تجربه بود، كاركرد خود را در نقش زمينهاي پيشاتجربي براي درك كليت طبيعت از دست ميداد و آنطور كه كانت ميگويد، ديگر «ناب و مستقل» نميبود. اين حقيقت كه ما قادريم بينهايت را در نمايي كلي درك كنيم و اينكه، به عبارت ديگر، قادريم ايدههايي را دريابيم كه در معرض تجربه مستقيم نيستند، حاكي از آن است كه «ما موجوداتي هستيم با قابليتهايي كه از مرزهاي وجود متناهي محسوسمان فراتر ميرود» بنابراين، وجود امر والا از قابليت انسان در تفكر فراي مرزهاي معين نشأت ميگيرد.
اثر ژاك دريدا درباره مفهوم امر والا مسلماً وامدار كانت است. دريدا در حقيقت نقاشي (1987ـ1978) مانند ليوتار ما را تشويق ميكند تا كانت را بازخواني كنيم. البته نه كانت متفكر پيش از رمانتيك را، بلكه كانت به مثابه متفكري معاصر و نظريهپردازي پسترمانتيك كه براي او حركت به سمت استعلا(10) بهواسطه محدوديتهاي «نظام» ادراكي مشروط و تسهيل شده و هم در اين نظام است كه اين حركت نمود مييابد. به عبارت ديگر، هيچ امر والايي وجود ندارد كه ضرورت وجود «حدود ادراكي» را تصديق نكند و هيچ حركتي به سمت امور وصف ناپذير وجود ندارد كه نقش خلاقيت را در خود نداشته باشد. در اينجا بهطور خلاصه روش واساز(11) دريدا را ملاحظه ميكنيم كه ادعاي متن در تملك حقيقت را به نقطهاي كه اساساً متناقض نماست، ميرساند. براي مثال دريدا در خوانش كانت نشان ميدهد كه «چگونه امور تجربي و مافوق طبيعي مستلزم يكديگرند: (12) براي مثال: امور والا هرگز قادر نيستند خود را از وجود امور تجربي پاك كنند و امور تجربي هم هرگز از نشانههاي حضور امر والا آزاد نيستند». رويكرد ليوتار به امر والاي پست مدرن بسيار وامدار اين رويكرد واساز است. بنابراين بياييد اكنون نگاه دقيقتري داشته باشيم به اينكه دريدا چگونه در حقيقت نقاشي از پي كانت ميرود.
تحليلي كه دريدا از امر والاي كانت ارائه ميدهد، مربوط به اشارهاي گذرا در «سنجش»(13) سوم به مفهوم «ارائه» است. ارائه چندين معني دارد كه «قاب»، «اضافه» و «باقي مانده» از آن جمله است. دريدا ابتدا به بيان چندين مثال از خود كانت ميپردازد. مثلاً «قاب عكس، پارچههاي تزئيني مجسمهها يا رديف ستونهاي دور ساختمانهاي مجلل». در هيچ كدام ارائه اصلاً عملكرد واقعي خود را نشان نميدهد، بلكه تنها موقعيتي تزئيني دارد. با اين حال دريدا به نتيجهگيري بسيار ريشهايتر از اين ميرسد. او استدلال ميكند كه «آنچه اين مثالها را به ارائه تبديل ميكند مطلقاً اضافي بودن آنها بر نما نيست، بلكه اين ارتباط درون ساختاري است كه ارائهها را به فقدان دروني اثر(14) متصل ميكند. بدون اين فقدان، اثر نيازمند ارائه نيست، [اما] فقدان در اثر فقدان وجود ارائه است». چرا آثار هنري به قاب نياز دارند؟ مثلاً ميتوانيم يك نقاشي را بدون قاب هم در نظر بگيريم؛ حتي لبه بوم خود يك محدوده را مشخص ميكند و نياز نيست كه حتماً يك قاب واقعي داشته باشيم. هنر را بافت نهادين آن تعيين و تعريف ميكند. مثلاًجاي بطريها وقتي در نوشابه فروشي است، فقط كاركرد جاي بطري را دارد، اما اگر همان جاي بطري را هنرمندي، مثل مارسل دوشان(15) از آنجا بردارد و آنرا به گالري هنري برده، نامي هم براي آن انتخاب كند؛ آنرا اثر هنري در نظر ميگيرند. پس ارائه چه قاب باشد چه پارچه تزئيني، ستون، اسم يا نهاد فقط چيزي حاشيهاي نيست، بلكه بهطور مستقيم با فقداني در بطن اثر در ارتباط است.
پينوشتها:
1-Sublime
2-Critique of Judgment
3-Truth in Painting
4-Parergon
5-a priori
6-subjectivity
7-Burke
8-subjective
9-mind
10-transcendence
11-deconstructive
12-coimplication
13ـ منظور مقاله «سنجش قوه حكم» است.
14-evgon
15-Marcel Duchamp