باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 32 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
تأسيس فلسفة دين شيعه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


منظومة معرفتي در اوان سدة بيست و يكم و هزارة سوم منظومه ويژه‌اي است. در اين ساختار پاره‌اي از جزميت‌هاي عقل جديد كه در ابتداي قرن هفدهم تا اواسط قرن بيستم رواج داشت و معتقد بود كه با تكيه بر عقل مي‌توان عالم و آدم را شناخت كم‌رنگ مي‌شود. به همين دليل، در اين گستره ما ديگر كم‌تر با آموزه‌اي روبروييم كه اديان و فرهنگ‌هاي متفاوت از سوي عقل به كلي رد شود و به تعبير ديگر ما در جهاني متكثر از جهت معرفتي زيست مي‌كنيم. طبيعي است كه در اين منظومه سخن گفتن از فلسفه‌هاي درجه دوم كه معارف ديني چون معارف شيعه را مورد توجه قرار مي‌دهد ممكن است. يعني امكان تأسيس فلسفة دين شيعه از جهت منطقي ـ فلسفي ناموجه نيست. با اين همه، اين مفهوم به فلسفة دين شيعه از جهت تحليلي نيازمند موشكافي‌ها و مداقه‌هاي بسياري است كه در گفتگو با دكتر محمد لگنهاوسن سعي كرده‌ايم پاره‌اي از وجوه آن را به بحث بگذاريم. دكتر لگنهاوسن استاد فلسفه در دانشگاه تگزاس بوده است. اما پس از مسلمان شدن به ايران آمده و هم اكنون استاد و پژوهشگر مؤسسه پژوهشي و آموزشي امام خميني است. او همچنين در چندين دانشگاه ايران پاره‌اي از شاخه‌هاي فلسفة تحليلي را تدريس كرده است.

 
   ● نام گفت و گو شونده: محمد - لگنهاوزن

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

* در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم در دل فلسفه تحليلي نحله‌ها و گرايش‌هايي به وجود آمد كه همگي قصد بررسي معرفت ديگري را داشتند. يعني، فلسفه‌هايي كه از آن‌ها به فلسفه‌هاي درجه دوم ياد مي‌شود و فلسفه‌هايي هستند كه چندان به امور جهان نمي‌پردازند و بيش‌تر به بررسي معرفتي خاص از منظري فلسفي پرداخته مي‌شود. بنابراين، طبيعتاً، اين منظر فلسفي هم ايضاح مفهومي را در بر مي‌گيرد و با تحليل مفاهيم ارتباط برقرار مي‌كند و هم با نظريه‌هاي مختلفي كه در صدق و توجيه وجود دارد، ارتباط برقرار مي‌كند. اين مسئله در دل فلسفه تحليلي، باعث تحولي شگرف شد. از همين رو، در كنار فلسفه‌هايي نظير فلسفة علم، فلسفة تاريخ و فلسفة هنر، فلسفة دين نيز شكل گرفت كه به طور طبيعي قصد توجيه معارف ديني از منظري فلسفي و تحليل مفاهيم و عبارت‌هاي آن را داشت. البته فلسفه دين نيز گرايش‌هاي مختلفي دارد و به لحاظ تاريخي نيز دوره‌هاي بسيار متفاوتي را پشت سر گذاشته است. به نظر شما آيا مي‌توان تعريف واحدي از تاريخ صدساله و گرايش‌هاي مختلفي كه در داخل فلسفة دين وجود دارد، ارائه كرد؟

ـ البته ديدگاه‌هاي موجود در خصوص فلسفة دين بسيار متفاوت است و از سوي ديگر، به طور كلي، مرز ميان فلسفه و فلسفه دين چندان روشن نيست. برخي معتقدند كه فلسفه تنها از ابزار عقل و بدون هيچ پيش‌فرضي بهره مي‌گيرد. اما من چنين مطلبي را صحيح نمي‌دانم، زيرا شهود و مسائل ديگر نفوذ فراواني در فلسفه دارند. بنابراين، فلسفه تنها با عقل و برهان پيش نمي‌رود. به نظر من بهترين راه فهم چيستي فلسفه، تاريخ فلسفه است، زيرا در اكثر موارد مرز بيان يك فيلسوف با روشن‌فكر ديني نيز روشن نيست.

به عبارتي، ما در توجه به آثار يك فرد، بايد به اين نكته توجه كنيم كه چه منابعي مورد توجه او بوده است. زيرا گاهي يك فيزيكدان داراي گرايش‌هاي فلسفي است و گاهي به عكس يك فيلسوف گرايش‌هاي فيزيكي دارد. لذا، در بررسي فلسفه مي‌بينيم كه همگي به بازپرداخت سؤالاتي مي‌پردازند كه در رشته‌هاي مختلف و در سنت‌هاي فلسفي به كار رفته است. بنابراين، فلسفة دين قصد دارد به سؤالات مربوط به دين با توجه به سنت تاريخي فلسفه بپردازد.

 

* برخي انتقاد مي‌كنند كه مضامين فلسفة دين مقيد به دين مسيحي است. البته من اين انتقاد را چندان موجه نمي‌دانم زيرا به گفته «ياسپرس» تمام اديان منابع معنوي جهان ما هستند و به طبع ارزش‌هاي ما نيز وام‌دار آن‌هايند. اما به هر حال اين نكته قابل طرح است كه اساساً معارف يك دين تا چه اندازه مي‌تواند در ماهيت فلسفة دين مؤثر واقع شود؟ يعني، آيا فلسفة دين با تكيه بر معارف يك دين خاص تحول ماهوي پيدا مي‌كند و يا اين كه با وجود طرح پرسش‌هاي مختلف مي‌توان تمامي فلسفه‌هاي دين را در ذيل يك پارادايم جمع كرد؟

ـ خير. فلسفه‌هاي دين با توجه به مضامين اديان مختلف گوناگونند.

 

* يعني شما در اين زمينه تحت تأثير انديشه‌هاي «كوهن» هستيد؟

ـ خير، من گرايش خاصي در اين زمينه ندارم. البته به نظر من انديشه‌هاي كوهن  واجد نكاتي مهمي است. اما من معتقدم كه بدون متن هيچ چيز كافي نخواهد بود. هر چند امروزه فلسفة دين، بيش‌تر در چارچوب فلسفة تحليلي مطرح مي‌شود، اما به طور كلي وضع اين گونه نيست. زيرا در يكي از اولين مجموعه مقالاتي كه در خصوص فلسفة دين در سال 1955 به چاپ رسيد، در پيش‌گفتار آن آمده بود كه اساساً به تصور بسياري از افراد صحبت از فلسفة دين، متبادركننده مكتب هگل بوده است. لذا فلسفة دين شامل و در برگيرنده چند پارادايم مختلف از جمله پارادايم هگلي و پارادايم تحليلي و همچنين در ميان برخي از فلاسفه كشورهاي آلمان و فرانسه، فلسفه‌اي با عنوان فلسفة دين قاره‌اي مطرح است. بنابراين، در پاسخ به سؤال شما بايد بگويم كه اكثر مقالاتي كه در رشته فلسفة دين به تحرير درآمده است توسط مسيحيان انجام شده است و اكثر آثار مربوط به فلسفة دين رنگي مسيحي دارد. به عنوان مثال بحث مربوط به وحي در كتب مربوط به فلسفة دين مسيحي با بحث مربوط به وحي در اسلام بسيار متفاوت است. همين طور در بحث معرفت نيز در فلسفة‌ تحليلي به برداشتي از معرفت توجه مي‌شود كه ريشه در سنت فلسفي غرب دارد و مفهوم آن با مفهوم موجود در عرفان نظري متفاوت است. بنابراين باز در پاسخ سؤال شما مي‌گويم ‌هر فيلسوفي براي فلسفه‌پردازي نيازمند استفاده از گنجينه مفاهيمي است كه در اختيار دارد. مسيحيان به طور طبيعي براي فلسفه‌پردازي ناگزير به استفاده از مفاهيم مسيحي هستند. به عنوان مثال هگل فردي لوتري بود و اين مسئله در فلسفة دين وي تأثير به سزايي داشته است و اساساً او سعي داشته كه در چارچوب فكر لوتري، فلسفه‌پردازي كند.

 

* ما به لحاظ زباني داراي دو تقسيم‌بندي كلي هستيم. ما از يك سو داراي يك زبان عمومي و عرفي هستيم كه به لحاظ مفهومي بسيار تحت تأثير فرهنگ قرار دارد و از سوي ديگر نوعي زبان فني و علمي مانند زبان رياضي داريم كه كم‌تر تحت تأثير فرهنگ قرار دارد. فلسفه البته به شدت تحت تأثير فرهنگ قرار دارد و از همين رو، ما در عرصة فلسفه با نوعي تشتّت ـ و نه صرفاً تنوع ـ نيز رو به رو هستيم. حال در اين فضا اگر نظام فلسفة ديني بر پايه برخي از تعاليم مثلاً شيعي سامان يابد، به نظر مي‌رسد به لحاظ منطقي و فلسفي ناسازگار نخواهد بود، اما در عين حال نياز به شرايطي نيز هست. به عنوان نمونه، در وهله اول بايد ما متوجه باشيم كه معرفت مورد بحث، معرفتي درجه دوم است. از همين رو نبايد وارد مسائل بحث‌هاي كلامي شويم. زيرا برخي زماني كه صحبت از فلسفة دين شيعه مي‌شود، درصدد اثبات امامت هستند و چندان قصد تحليل مفهومي و توجيه معرفت شيعي ندارند. آيا شما نيز به اين مسئله توجه كرده‌‌ايد؟

ـ ما مي‌توانيم در خصوص فلسفة مسيحيت يا فلسفة بودايي يا فلسفة اسلام صحبت كنيم، اما منظور اين نيست كه دين مسيحيت، يا اسلام نوعي فلسفه مختص به خود دارند. زيرا ما مي‌توانيم تأملات فلسفي را كه به تاريخ فلسفه توجه دارند در قالب تعليماتي پي‌ريزي كنيم كه در يك سنت ديني وجود دارد. بنابراين، به اعتقاد من بايد براي بخش‌هاي فلسفي قائل به تقسيماتي باشيم. يعني، ما مي‌توانيم به متافيزيك، معرفت‌شناسي و زيبا‌شناسي اسلام بپردازيم. از همين رو، وقتي صحبت از اخلاق اسلامي مي‌شود به هيچ عنوان منظور اخلاق به عنوان زيرشاخه‌اي از فلسفة اسلام نيست،‌ بلكه منظور توجه به فلسفة اخلاق با تعليمات اسلام است. يعني، ما مي‌توانيم به تأمل فلسفي در خصوص تعليمات اخلاقي اسلام بپردازيم.

بنابراين، ما مي‌توانيم در همين راستا و به طور خاص‌تر دربارة فلسفه تشيع نيز صحبت كنيم و آن را به معرفت‌شناسي، اخلاق، زيباشناسي، منطق تشيع و غيره تقسيم كنيم. اما به هر حال باز هم نبايد منظور ما از اين مباحث نحوه استفاده اهل بيت از براهين خاص باشد. به عنوان مثال، ما در متافيزيك شيعه مي‌توانيم به تبيين فلسفي ويژگي‌هاي توحيد در فكر شيعه بپردازيم و به بحث جايگاه صفات خداوند به لحاظ وجود‌شناسي و تبيين جايگاه صفات خداوند و درجات آن‌ها و همچنين شناسايي نظريات فلسفي سازگار با آن‌ها بپردازيم. همچنين در باب مسئلة اختيار و جبر، امام جعفر صادق (ع) اشاره داشته‌اند كه اين مسئله، مسئله‌اي بين الامرين است. بنابراين ما مي‌توانيم به لحاظ فلسفي به تبيين اين مسئله بپردازيم و مسائل سازگار با تشيع را استخراج كنيم.از اين‌رو، همان طور كه شما اشاره كرديد، ما نبايد درصدد اثبات گفته‌هاي ائمه باشيم، بلكه بايد به بازگشايي فلسفي و نگاه فلسفي با تكيه بر اين معارف توجه كنيم. يعني، سؤال بايد بر محور دلايل متافيزيكي در تعليمات تشيع در خصوص نبوت، امامت و ولايت باشد. همچنين در معرفت‌شناسي تشيع نيز انواع سؤال‌هاي معرفت‌شناسي يافت مي‌شود. لذا براي اين امر ما مي‌توانيم ضمن مراجعه به متون شيعي و حتي آيات قرآن با تفاسير شيعي و روايات مختلف به بررسي فلسفي و معرفت‌شناختي مفاهيم  بپردازيم.

در درجه دوم ما مي‌توانيم به جاي استفاده از منابع شيعي، ضمن رعايت همان ديدگاه، به علوم اسلامي شيعي نظير كلام، اصول، عرفان و حكمت توجه كنيم. بنابراين، ما نبايد درصدد اثبات گفته‌هاي افرادي نظير ملاصدرا باشيم، بلكه بايد توجه كنيم كه آيا مي‌توانيم در زبان فلسفي به ايجاد نظريه، يا الگويي در جهت پردازش آن‌ها اقدام كنيم يا نه. از سوي ديگر، مي‌توان آثار نويسندگان شيعي را كه صريحاً بحث‌هاي فلسفي در موضوعات معرفت‌شناسي داشته‌اند، بررسي كرد.

گاهي مسائل اخلاقي به سه حوزه فرااخلاقي، رفتارهاي هنجاري و اخلاق كاربردي تقسيم مي‌شود. حوزه فرااخلاقي بيش‌تر به بحث در باره مفاهيم اخلاقي نظير ماهيت خوب و بد مي پردازد. سؤال‌هاي خاصي نيز در تشيع در ارتباط با نسبت دين و اخلاق وجود دارد. ارتباط ميان احكام فقهي و احكام اخلاقي در تشيع، يا اساساً اخلاق تشيع از جمله اين موارد است. زيرا ما مي‌توانيم برخي از متفكران شيعي را به عنوان رئاليست اخلاقي، شهودگراي اخلاقي و حتي نتيجه‌گراي اخلاقي معرفي كنيم. مثلاً برخي معتقدند كه علامه طباطبايي در زمينه اخلاق فردي رئاليست هستند، اما برخي نيز معتقدند كه ايشان قائل به نظريه ادراكي و اعتباري هستند. بنابراين، اين گونه سؤالات در اين زمينه مطرح خواهند بود. اما در زمينه اخلاق هنجاري نيز بايد به تأسيس نظامي از اصول، قواعد، ارزش‌ها و اهداف و فضيلت‌ها پرداخت. يعني، بايد اصول اصلي اخلاقي در تشيع مورد شناسايي قرار گيرد و يا به فضايل مورد تأكيد در متون شيعي توجه شود. لذا آرمان‌ها، ارزش‌ها، اصول، اهداف و بايدها و نبايدها در زمينه‌هاي مختلف فكر شيعي زمينه اصلي اين حوزه مي‌شود. براي بررسي آن‌ها نيز همانند حوزه قبل مي‌توان به متون اصلي و يا متون درجه دوم و روايات و اقوال حكماي شيعي مراجعه كرد. به طور نمونه بايد در نظريات انديشمندي نظير مرحوم كمپاني به شناسايي ارزش‌هايي كه از نظر ايشان مهم است، اقدام كرد. اما اهداف كاربردي نيز ناظر به مسائل خاص در باب حكم موارد خاص و مسائل و منازعات امروز مثل آلودگي محيط زيست، خودكشي، توليد مثل، شبيه‌سازي و غيره است. البته در اين جا  قصد بيان مسائل درست يا نادرست را نداريم، بلكه احكام اين مسائل بايد با توجه به منابع تشيع و فكر شيعي مورد بررسي قرار گيرند.

در برخي مواقع اخلاق هنجاري در مقابل اخلاق كاربردي قرار مي‌گيرد. در اخلاق توصيفي بحث‌هاي ما متضمن بحث در خصوص ديدگاه‌هاي اخلاقي در گروهي از افراد و يا نوشتارها بدون رد و يا اثبات آن‌ها است. به طور مثال، ما در اين حوزه به بررسي نظر عرفاي شيعه در دورة صفويه در باب  معرفت اخلاقي مي‌پردازيم. اما گاهي نيز در جستجوي بهترين پاسخها به يك مساله اخلاقي هستيم. لذا وقتي به اين جستجو در بين فيلسوفان شيعه و پيروان اهل بيت مبادرت مي‌كنيم، وارد حوزه اخلاق هنجاري شيعه مي‌شويم. بنابراين، اين تقسيم‌بندي كلان ميان دو حوزة هنجارها و توصيف‌ها مي‌تواند در كل به شاخه‌هاي فلسفة اسلامي مانند فلسفة زيبا‌شناسي، منطق، فلسفة زبان و غيره نيز تسري يابد. يعني ما مي‌توانيم از لحاظي در يك گروه و دسته از نوشتارهاي شيعيان به بررسي اصول زيباشناسي بپردازيم و از سوي ديگر به نقد فلسفي آن‌ها بپردازيم و دلايل رد و اثبات آن‌ها را از منظر فلسفي و ديني بازشناسي كنيم. به عنوان نمونه، گاه آثار هنرمندان شيعي از منظر زيباشناسانه بيان‌گر مسائلي بوده است كه بايد بررسي شود،  تا روشن شود كه اساساً آيا قاعده آن‌ها متكي بر نوعي مبناي آموزه‌هاي ديني بوده و يا از جنبه‌هاي ديگري نيز برخوردار بوده‌ است.

 

* در اين حوزه‌ها ما با عرصه‌هايي رو به روييم كه كار چنداني در آن‌ها انجام نداده‌ايم. حال آن كه در گفتگوي اديان ما ابتدا بايد به شناختي از خود دست يابيم تا  قادر به شناسايي ديگران باشيم. بنابراين، براي سامان دادن گفتگوي فلسفي نيازمند بسط عرصه‌هاي مورد اشارة شما هستيم. بنابراين، به نظر مي‌رسد كه ما هنوز اولين پيش‌فرض جدي گفتگوي ديني را به دست نياورده‌ايم.

ـ من چندي پيش در كشور اتريش در ميان جمعي از كشيشان و الهي‌دانان در خصوص جايگاه حضرت مسيح در تشيع سخنراني كردم. البته در ميان اين گروه چند نفر از مسلمانان نيز از كشور تركيه شركت داشتند. آنچه كه جالب توجه بود اين است كه هيچ يك از شركت‌كنندگان مسلمان چندان اطلاعاتي از مباني فكري دين خود نداشتند، در حالي كه مسيحيان كاملاً با سنت فكري دين خودشان آشنا بودند. لذا تنها توجه به مسائل صوري و ظاهري دين امكان ايجاد گفتگو را فراهم نخواهد كرد. امروزه يكي از موانع اصلي گفتگو، اين است كه در اروپا عده‌اي از مسيحيان وجود دارند كه بسيار مايل به گفتگو هستند، اما افرادي را كه بتوانند به صورت عالي به بحث با آن‌ها بپردازند،‌ نمي‌يابند. در آن سخنراني از من در باب فرق ميان تشيع و تسنّن سؤال شد. من به طور كامل به زمينه‌هاي تفاوت ميان تشيع و تسنّن اشاره كردم. در همان جمع‌ يكي از مسلمانان اهل سنت اشاره كرد كه اساساً‌ شيعيان اعتقاد به آيت‌الله دارند و روحانيون خود را هم عرض قرآن مي‌دانند. من با رد اين پيش‌فرض به اصلاح نظر وي پرداختم. اما به هر حال تعصب ميان برخي از برادران اهل سنت مانع از ايجاد هر نوع گفتگو خواهد بود. بنابراين، همان طور كه شما اشاره كرديد، هيچ‌كس نمي‌تواند به گفتگو بپردازد مگر آن كه طرف‌هاي گفتگو به لحاظ علمي هم عرض او باشند. از همين رو، ما بدون اطلاع از دين و سنت فكري خود توان دفاع از ديدگاه‌هاي خود را در مقابل ديگران نخواهيم داشت.

 

* به نظر شما اين گفتگوها تا چه حد به آن نوع از پلوراليسم ديني كه شما به آن قائليد، نياز دارد؟

ـ به نظر من انحصارگرايان نيز امكان حضور در گفتگو را دارند. البته گفتگو بايد با تسامح و تساهل صورت گيرد.

 

* نگاه جديد شما نسبت به كيش‌گرداني و تغيير يك دين چيست؟

ـ سؤال بسيار خوبي مطرح كرديد. من مشغول مطالعه كتابي ازفان فراسن

(van  Fraassen)هستم. وي به سبب كارهايي كه در زمينه فلسفه علم انجام داده، بسيار مشهور است. از آقاي پلنتينگا شنيدم كه وي در نزديكي محل زندگي‌اش كليسايي قرار داشت. او در پياده روي‌هاي خود متوجه كليسا و آهنگ موسيقي آن جا مي‌شود. بعد از مدتي سرگرم فرا گرفتن و آشنا شدن با اعتقادات كليساي كاتوليك مي‌شود و به كيش كاتوليك مي‌پيوندد. وي در اين كتاب ضمن مقايسه تحول اعتقادات ديني با انقلاب علمي اشاره دارد كه همان طور كه در انقلاب علمي دو پارادايم امكان گفتگو و تحول دارند، تحول در اعتقادات مذهبي نيز به همين نحو قابل توجيه است. يعني، امروزه ما همان طور كه قادر به درك فيزيك و انشتين هستيم، قادر به درك گفته‌هاي نيوتن نيز هستيم و مسئله آن چنان حاد نيست. اما مسئله اين است كه ما قبل از تحول اساساً احتمال چنين تحولي را نمي‌داديم. اين امر در خصوص دين نيز قابل طرح است. همان طور كه در گذشته در يك پارادايم علمي و فيزيكي تحقق انقلاب علمي آينده و ظهور يك پارادايم كاملاً متفاوت قابل پيش بيني نبود، در مورد اعتقادات ديني نيز چنين امري صادق است. در واقع، فردي كه قبلاً ملحد بوده و اكنون ايمان آورده به هنگام الحاد هرگز احتمال برگشت از الحاد و انقلاب در عقيده خود را نمي داد. اين فرايند شبيه به فرايند انقلاب علمي و نظريه‌هاي علمي است. در واقع  نظريه هايي كه در زمان ما كه پارادايم علمي اينشتاين بر آن حاكم است در گذشته و به هنگام حاكميت نظريه نيوتن هرگز احتمال داده نمي‌شدند و چنين فرضيه‌هايي پوچ و بي اساس تلقي مي شدند. مي‌توان چنين مسئله‌اي را در مورد دينداري شخصي نيز صادق دانست. در واقع در زندگي شخصي فرد انقلاب‌ها و تحولاتي رخ مي‌دهد كه زمينه را براي تحول و انقلاب در عقيده آماده مي‌كند و فردي كه قبلاً دين داري را امري محال و پوچ تلقي مي كرد به شدت به دين مي‌گرايد. البته ظهور مسائل و تحولات جديد با گذشته بي‌ارتباط نيست. زيرا اساساً پارادوكس‌هاي گذشته منجر به پيدايش مسائل و تحولات جديد خواهد شد.

 

    59 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   شيعه (166)
●   فلسفه دين (47)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :1

تاريخ ارسال:19/04/1385

تاريخ شمسی نشر:19/04/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب