دیدگاه عامه در باب نفس و بدن این است که این دو با هم در تعاملند. ادراکات حسی (2)، تفکرات (3)، تمایلات(4)، و خواستها(5) و نگرانیهای(6) ما مستقیما بر جسم و اعمال ما تأثیرمیگذارند. حالات مغز و سیستم عصبی، هر یک به نوبهی خود، حالات نفسانی را باعث میشوند اما ظاهراً چنین به نظر میرسد که دیدگاه عامه در باب نفس و بدن، دچار یک تناقض باشد. واضح است که مغز و سیستم عصبی، متعلق به جهان فیزیکی (جسمانی) هستند، پس محسوس ، مرئی، عمومی و ممتد در مکان نیز هستند ولی تفکرات، احساسات، آگاهی و دیگر حالات نفس، برای ما صرفاً نمودی ذهنی دارند، یعنی نامحسوس، نامرئی، شخصی و قابل ادراک در زمان هستند، نه در مکان، لذا با این فرض که مغز و ذهن اساسا سنخیتی متفاوت دارند و اینکه قانون علیت، مستلزم یک سنخ بودن علت و معلول است بنابراین، غیرممکن است که مغز بر ذهن و یا برعکس، ذهن بر مغز تأثیر گذارد. از این رو، این تناقض، تقریباً نیمی از مسئلهی ذهن و بدن را شکل میدهد، یعنی رابطهی ذهن با مغز.
چنانچه تمایز میان ذهن نامحسوس و ناممتد را با جهان فیزیکی محسوس و ممتد بپذیریم. به تبع آن، مسئلهی ارتباط ذهن با جهان پیرامونی ما نیز مطرح خواهد شد. با وجود این، محیط طبیعی درست به اندازهی یک مغز، یک موجود فیزیکی است و اینکه چگونه از این محیط آگاه میشویم، ابهام کمتری نسبت به رابطهی آگاهی با عملکرد سیستم عصبی ندارد.
سراسر تاریخ روانشناسی، اعم از علمی و بالینی، کوششی است در مواجهه با مسئلهی نفس و بدن. در خلال مطالب و مباحثی که در پی میآید، این تاریخ به گونهای بازگو خواهد شد که سهم عمدهی نفس، بدن و رابطهی آنها را بازشناسیم. در این راستا، از دکارت آغاز خواهیم کرد، دکارتی که صورتبندی او از مسئلهی نفس و بدن، به طریقی تمامی دیدگاههای بعدی او را متأثر ساخت و نیز به این نکته اشاره خواهیم کرد که نظریات قرون 17و 18، در پاسخ مستقیم به چالش دکارتی مطرح شدند و مبنایی برای نظریهپردازیهای قرن نوزدهم قرار گرفت که بر اساس آن، مغز همچون اندام ذهن(7) و ذهن نیز همچون منبعی قدرتمند در ایجاد بیماریهای جسمی و درمان آن در نظر گرفته میشد.
به دنبال آن، مختصراً به رویارویی تحلیلهای فلسفی در باب ارتباط ذهن – جهان (8) و مفاهیم فیزیولوژیکی سیستم عصبی به عنوان یک محرک حسی (9) که واسطهای بود میان ذهن و جهان اشاره خواهیم کرد که در نتیجهی آن، روانشناس تجربی پا به عرصهی وجود نهاد. به این لحاظ، نه تنها بر سهم اروپاییان تکیه خواهیم کرد، بلکه نقش بسزای آمریکاییان را نیز مدنظر قرار خواهیم داد، سپس با ارائهی بحثی کوتاه در خصوص مهمترین عواملی که بر اندیشهی ویلیام جیمز (10) تأثیر نهادند، مطلب را به پایان خواهیم رساند، کسی که تمامی این شاخهها را در کتاب «اصول روانشناسی» (11) خود جمعآوری کرد؛ اثری که شاید بتوان آن را بزرگترین و منحصر به فردترین اثر در روانشناسی نامید.
1. رنهدکارت
اگرچه میتوان ردپای تمایز فلسفی میان نفس و بدن در تفکر غرب را تا یونان پی گرفت، لیکن نخستین صورتبندی نظاممند رابطهی نفس و بدن را مرهون رنه دکارت (1650-1596م) فیلسوف، ریاضیدان و فیزیولوژیست فرانسوی هستیم. دکارت در شهر کوچکی در توران (12) به نام لاهه (13) دیده به جهان گشود و از سن هشت سالگی در مدرسهی ژوزوئیتی لافلش (14) به تحصیل پرداخت. در لافلش او عادت داشت صبحها در بستر بماند و در تفکری ژرف غوطهور گردد. او در خلا تفکراتش با وضوح تمام به تمایز میان یقین ریاضی و ماهیت بحثانگیز فلسفه پی برد و به دنبال آن به این امر معتقد شد که علوم نیز بایستی نتایجی به بار آورند که به اندازهی نتایج ریاضی یقینی باشند.
از سال 1612 که او لافلش را ترک کرد تا سال 1628 که در هلند اقامت گزید، بیشتر اوقاتش را در سفر، تفکر و مکاتبه گذراند. از سال 1628 تا سفر منجر به بیماریاش به سوئد در سال 1649، اغلب در هلند ماند و به تألیف مجموعه آثارش پرداخت که منبع تغذیهای در باب نفس و بدن برای آیندگان فراهم آورد. نخستین اثر از این مجموعه، «رسالهای در باب انسان» (15) نام دارد که در آن به شب محکومیت گالیله پرداخته و در حدود سال 1633 در هلند به رشتهی تحریر درآمده است. هنگامی که دوست و طرف مکاتبهی دکارت، یعنی مرسن (16) به او خبر داد که سرنوشت گالیله در دست دادگاه تفتیش عقاید است، او نیز فوراً رسالهاش را منکوب ساخت. به این ترتیب، نخستین رسالهی مبسوط جهان دربارهی روانشناسی فیزیولوژیک، تنها پس از مرگ نگارندهاش منتشر شد.
در این اثر، دکارت مکانیسمی برای واکنش خودکار (17) در پاسخ به رویدادهای خارجی ارائه میدهد. بر اساس این طرح، محرکهای بیرونی، آن دسته از سرتارهای عصبی (18) را متأثر میسازند که در سطح پیرامونی بدن قرار دارند و به نوبهی خود سرتارهای مرکزی تحریک میشوند، فضای بین تارها (19) نیز بازسازی شده و از این راه، روح حیوانی (20) به عصبهای متناسب دمیده میشود. این بیان دکارت بود از واکنش تفکیکشدهی خودکار (21) که او را به اتخاذ نظریهی بازتابی (22) رهنمو.ن ساخت و بعدها اعتبار عام یافت.
اگرچه بحث گستردهای در باب شکاف متافیزیکی میان نفس و بدن تا زمان انتشار کتاب «تأملات » در نگرفت، اما «رسالهای در باب انسان» که برای نخستین بار از تعامل نفس و بدن سخن به میان آورد، زمینه را برای واکنشهای جزمی متفکران متأخر فراهم ساخت. به عقیدهی دکارت، نفس عاقله، موجودی است متمایز از بدن که از طریق غدهی صنوبری با بدن ارتباط برقرار میکند و ممکن است از دمیدهشدن روح حیوانی – که از طریق بازسازی فضای بین تارها ایجاد شده – آگاه بشود و یا آگاه نشود. به هر حال، چنانچه این آگاهی صورت پذیرد، نتیجهی آن حس آگاه (24) است، یعنی تأثیر بدن بر روی نفس. در فعل اختیاری، نفس میتواند به نوبهی خود، جریانی متفاوت از روح حیوانی را باعث شود. به عبارت دیگر، نفس نیز میتواند بر بدن تأثیر گذارد.
در سال 1641 شاهد پیدایش «تأملات در فلسفهی اولی» و آثاری دیگر هستیم. در سال 1649، در شب عزیمتش به استکهلم به عنوان آموزگار کریستینا، ملکهی سوئد، یک نسخهی دستنویس از آخرین اثرش «انفعالات نفس» (25) را برای چاپ فرستاد. این اثر، بزرگترین خدمت دکارت به روانشناسی محسوب میشود. به علاوه، از جهت تحصیل احساسات اولیه، کتاب مذکور حاوی مبسوطترین تلقی دکارت از تعامل و رابطهی علی نفس و بدن و تعیین محل اتصال آن دو در غدهی صنوبری است. همانگونه که میدانیم، دکارت به این علت غدهی صنوبری را انتخاب کرد که میپنداشت – البته به اشتباه – این غده، تنها اندام مغزی است که دارای مثل و مانندی نبوده و انحصاراً مربوط به خوی انسانی است.
در فوریهی سال 1650، دکارت که از سرماخوردگی شدید رنج میبرد و در حال بازگشت از کلاس خود با ملکه کریستینا بود و ملکه همچنان انتظار او را در ساعت پنج عصر میکشید، دچار ذاتالریه شد. پس از یک هفته، پرچمدار فلسفههای مدرن چشم از جهان فرو بست. او با توجه خاص به مسئلهی معرفت یقینی، معرفتشناسیاش را با طرح رابطهی نفس و بدن بنا نهاد. وی با تعیین محل اتصال نفس با بدن در غدهی صنوبری، باعث طرح مسئلهی ارتباط ذهن با مغز و سیستم عصبی نیز شد.
2. قرن هفدهم: واکنش به ثنویت نفس و بدن
تاریخ فلسفه رابطهی نفس و بدن از زمان دکارت به بعد، تاریخ تلاش برای گریز از تنگنای دکارتی است. فیلسوفانی همچون مالبرانش، اسپینوزا، لایبنیتس و ماتریالیستهای فرانسوی مانند لامتر (26) و کابان (27) که اندیشهی خود را در یک بستر متافیزیکی بسط دادند، در پاسخ مستقیم به ثنویت دکارتی به ظهور رسیدند. نظریات متأخرتر که در قرن نوزدهم مطرح شدند، مستلزم این امر بودند که نتایج حاصله از بررسیهای مربوط به تعیین محل فعالیتهای مغزی و اختلال فعالیتهای عصبی را با شواهد موجود در زیستشناسی و روانشناسی سازگار نمایند. در نهایت، این مباحث، باعث بروز نظریهای شدند که بر اساس آن، مغز به عنوان اندام ذهن به فعالیت میپردازد. اگرچه نظریات مربوط به رابطهی ذهن و مغز (مثل شبه پدیدارگرایی (28) نظریهی ذهن – توده (29) و...) در بطن علم بسط یافتهاند، ولی هدف نهایی آنها که گذر از تنگنای دکارتی است.
چناچه جهان طبیعی به دو جهان ذهنی و فیزیکی تقسیم شود، به گونهای که جهان فیزیکی ممتد در فضا باشد و اگر ماهیت علیت مستلزم ارتباط ضروری علت و معلول و همسنخ بودن آنها باشد، در این صورت تعامل نفس و بدن از نوع دکارتی غیرقابل دفاع خواهد بود. شاید نخستین جریان مهمی که با تناقض دکارتی دست به گریبان شد، جریانی بود که به اوکیژنالیسم (30) مشهور شد. هر چند که شاید این مکتب تحت تأثیر عقاید ژراد کوردمو (31) (متوفی به سال 1648) به وجود آمده باشد، ولی بیشترین تأثیر را آثار مالبرانش بر آن گذاشت.
مالبرانش (1715-1638) در پاریس به دنیا آمد و در کالج لامارش (32) و سوربن(33) به تحصیل پرداخت.
او مطالعهی آثار دکارت را از سال 1664 آغاز کرد. یک دهه بعد «رساله در باب جستوجو مطابق حقیقت» (34) را منتشر ساخت و چنین سخن سر داد که هر دو جوهر دکارتی، یعنی نفس و بدن، به نحو علی بیاثر هستند. خداوند تنها علت یگانه و حقیقی است. نه تنها نفس بر بدن و بدن بر نفس هیچ تأثیری ندارد، بلکه به هیچ وجه، علیت هم وجود ندارد، مگر هنگامی که خداوند – یگانه علت حقیقی – برای ایجاد قواعد تجربی دست به کار شود. از این رو، وقتی فردی بخواهد انگشتش را حرکت دهد، این یک موقعیت (35) برای خداست که انگشت را حرکت دهد یا وقتی به طور ناگهانی یک شیئی در حوزهی دید قرار گیرد، یک موقعیت برای خدا خواهد بود تا ادراک بینایی را در ذهن شخص ایجاد کند.
یکی دیگر از جریانهای جاودان در پاسخ به تنگنای دکارتی، جریانی بود که بندیکت اسپینوزا (1677-1632) پرچمدار آن بود. او در آمستردام به دنیا آمد و زندگی خود را با لنزتراشی گذراند. او یهودی بود ولی به دلیل داشتن اعتقادات نامتعارف، از کنیسه اخراج شده بود اما با این حال، ارتباط هر چند ناچیزی را با همعصران هلندی و یهودی خود حفظ کرد. اسپینوزا در طول زندگیاش تعداد کمی کتاب و مقاله به رشتهی تحریر درآورد و شاهکار فلسفی او «اخلاق» تنها پس از مرگش برای نخستین بار در سال 1677 منتشر شد.
اسپینوزا به منظور حفظ این نظر که خداوند یگانه علت حقیقی است و بدون اینکه بخواهد علیت را که عامل مؤثر در فضای ذهنی و فیزیکی است، از دست بدهد، نظریهی دو جوهری دکارت را به نفع آنچه نظریهی دو وجهی (36) نامیده شد، به کنار نهاد. نظریهی دو وجهه بر این اصل استوار است که امور ذهنی و فیزیکی، صرفاً وجوه مختلف یک جوهر واحد هستند. در نزد اسپینوزا، این جوهر یگانه، خداوند بود. اگرچه اسپینوزا با دکارت در این نظر موافق بود که جهان آگاهی و جهان امتداد، به لحاظ کیفی از هم متمایزند، ولی این دیدگاه دکارتی را نپذیرفت که آگاهی و امتداد، صفات دو جوهر متناهی هستند، برعکس او بر این باور بود که آگاهی و امتداد، صفات یک جوهر نامتناهی هستند. این جوهر، یعنی خدا، ذات کلی یا ماهیت هر آن چیزی است که وجود دارد.
دیدگاه اسپینوزا که بر اساس آن تنها حالات نفسانی میتوانند موجب حالات نفسانی دیگر شوند و حرکات فیزیکی نیز تنها میتوانند حرکات فیزیکی دیگر را باعث شوند، مستقیماً بر این نکته دلالت دارد که نفس و بدن در یک هماهنگی پیشین بنیاد قرار دارند، زیرا همان ذات الهی باعث ایجاد ارتباط میان آن دو شده و بنابراین نمیتوانند متناقض باشند. در نیمهی دوم قرن نوزدهم، چنانکه خواهیم دید نظریههای دو وجهی دوباره احیا میشوند.
یکی دیگر از واکنشهایی که به تعامل دکارتی نشان داده شده و هنوز هم مطرح میباشد، نظریهی توازی روانشناسانه(37) است. این نظریه، هم ثنویت نفس و بدن را در دل دارد و هم دیدگاه همبستگی منظم (38) میان حالات نفسانی و جسمانی را اما از هرگونه فرض مبتنی بر رابطهی علی نفس و بدن چه مستقیم و غیرمستقیم، اجتناب میورزد. توازی روانشناسانه، نظریهی تعامل را نیز نمیپذیرد، براین اساس که حالاتی که شباهتی به یکدیگر ندارند، همانند حالات نفسانی و جسمانی، نمیتواننند بر یکدیگر تأثیر گذارند. به علاوه اکیژنالیسم و نظریهی دو وجهی را نیز مردود میشمارد، با این فرض که هیچ موجود سومی – هر جا که باشد – نمیتواند مسبب معلولهای گوناگون و گستردهای باشد. قائلین به نظریهی توازی تنها این واقعیت را میپذیرند که هر حالت نفسانی، با یک حالت جسمانی همبسته است به این معنی که هرگاه یکی حادث شد، دیگری نیز حادث میشود.
این شکل از نظر توازی، معمولاً با نام لایبنیتس (1617-1646) همراه است. او که مورخ، ریاضیدان، فیلسوف، دانشمند و دیپلمات بود، در لایپزیگ به دنیا آمد و بیشتر تحصیلاتش را در همان جا گذراند. در سال 1676، پس از یک دوره اقامت در ماینتس (39) و چهار سال اقامت در پاریس، به هانوور (40)سفر کرد و باقی عمرش را در آن جا سر کرد. او یک خبرنگار و شریک سرسخت برای ژورنالهای روشنفکرانه و خالق دستنوشتهها بود و بیشتر آثارش در قالب نامههایش تجسم یافته و به صورت مقاله منتشر شدهاند و یا تا زمان مرگش چاپ نشده باقی ماندهاند.
او در کتابهای خود، صورت مشهوری از توازی روانتنی(41) ارائه نمود که در آن به منظور تأیید این نظریه که نفس و بدن در یک هماهنگی پیشین بنیاد قرار دارند، یک استعارهی اکیژنالیستی مطرح میسازد. لایبنیتس با مقایسهی نفس و بدن با دو دستگاه ساعت که در مطابقت کامل با یکدیگر قرار دارند، اذعان میدارد که تنها منشأ میتواند برای این مطابقت وجود داشته باشد:
این مطابقت میتواند حاصل تأثیر دوطرفه (تعامل) باشد، یا محصول تلاش یک ساعتساز بسیار ماهر که ساعتها را تنظیم کرده و آنها را در مطابقت نگه داشته (اکیژنالیسم) و یا ممکن است حقیقت این باشد که آنها از ابتدا به گونهای ساخته شدهاند که هماهنگیشان در آینده تضمین شده باشد (توازی). لایبنیتس تعامل را مردود میشمارد، زیرا معتقد است که انتقال اجزای مادی (42) از یک جوهر به جوهر دیگر محال است، همچنین اکیژنالیسم نیز به دلیل محتاج بودنن به دخالت یک سازنده در سلسلهی طبیعی وقایع، مردود است. آنچه باقی میماند، توازی یا پاراللیسم است، نظریهای که بر اساس آن نفس و بدن در هماهنگی به سر میبرند و این هماهنگی را خداوند از قبل و در لحظهی خلقت ایجاد کرده است.
3. قرن هجدهم، نفس، ماده و مونیسم
تمامی دیدگاههایی که تا این جا مطرح شد، حتی اسپینوزا، به تمایز میان نفس و بدن قائل هستند. هر بار که چنین خط تمایزی، در هر سطحی، میان نفس و بدن ترسیم شود. بلافاصله مسئلهی رابطهی آن دو با هم رخ مینماید، برای اهتزاز از چنین مشکلی، در نهایت، باید هر گونه تمایز میان نفس و بدن را منکر شد. چنین رویکردی، در طول تاریخ تفکر، صور مختلفی داشته است. ناماده باوری (43) که به بهترین وجه توسط جرج برکلی (44) (1753-1685) در کتاب «رساله در باب اصول معرفت بشری» (45) مطرح شد، امکان وجود جوهر مادی فاقد نفس را رد میکند، زیرا او بر این باور است که هر چیزی که بخواهد وجود داشته باشد، هم باید مدرک (46) باشد و هم نفس فعالی که عمل ادراک را انجام دهد. از این منظر هیچ تمایزی میان نفس و بدن وجود ندارد، چون آنچه به عنوان جسم در اندیشهی ما میآید، صرفاً ادراک نفس است. علیرغم اینکه برکلی در عصر خود پیروان کمی داشت، اما ناماده باوری بعدها در قرن نوزدهم به شکل نظریهی ذهن- توده (47) مجدداً به ظهور رسید.
طبق دیدگاه ماتریالیسم که قدمت آن به روزگاران باستان میرسد، ماده، اصل و اساس همه چیز است. هر چیز ممکنی اگر جامهی وجود بر تن کند، وابسته به ماده خواهد بود. ماتریالیسم در افراطیترین حالت خود، وجود حالات نفسانی را کاملاً مردود میشمارد، دیدگاهی که ظاهراً ریشهی آن در این تصور دکارت نهفته است که حیوانات را صرفاً موجودات فیزیکی خود-کار میپنداشت. ماتریالیسم در شکل کمتر افراطی خود، حالات نفسانی را به نحو علی وابسته به حالات جسمانی میداند و وجود آن را منکر نمیشود. این شکل از ماتریالیسم دیدگاهی بود که پس از دکارت توسط لامتر (48) (1715-1709) مطرح شد.
لامتر در بریتانی (49) (ناحیهای در شمال غربی فرانسه) در شهر سنت مالو (50) دیده به جهان گشود. پس از تحصیل پزشکی در پاریس و روآن (51) تحت نظر هرمن بوئراو(52) در لیدن (53) مشغول به کار شد. او نخستین اثرش را تحت عنوان «تاریخ طبیعی نفس» (54) در سال 1745 منتشر ساخت. خشم عمومی نسبت به ماتریالیسم او، با انتشار بیملاحظهی هجونامهی پزشکیاش تشدید شد و در نهایت، به هجرت او به هلند انجامید ولی در هلند کتاب «ماشین انسانی» (55) را در سال 1748 به چاپ رسانید، که در آن تصور خود-کار بودن دکارتی را از حیوان به انسان تعمیم داد. لامتر با انتشار کتاب «ماشین انسانی» یک اثر دورانساز به شمار میرود. او با حفظ ضربآهنگی ضد متافیزیکی خود، استدلال میکند که حالات نفس (56) یک وابستگی مادی به حالات جسم دارد. وارطانیان (57) دربارهی لامتر چنین مینویسد «دیدگاه طبیعتگرایانهی او دربارهی انسان.... در کل یک فرضیهی ابتکاری ضروری بود که بدون در نظر گرفتن بحث نیاز، در مطالعات رفتاری مطرح گردید... تا فرآیندهای ذهنی را به نحو فروکاهنده، با علل فیزیولوژیکی آنها یکی کند.» به علاوه در کتاب «ماشین انسانی» یک نظریهی انتقادی مطرح شده مبنی بر اینکه، فرآیندهای آگاهانه و اختیاری و فرآیندهای ناآگاهانه و غیراختیاری، از طریق پیچیدگی نسبی موجود در زیرساختهای مکانیکی آنها، قابل تمیز هستند. لامتر برای صورتبخشیدن به این نظریه، مرزهای نظام ایستای دکارتی را درنوردید، تا به ماشین زندهای دست یابد که دارای سیستمی هدفمند، خودکار و پویاست.
علیرغم اینکه لامتر در عصر خودش مورد اتهام و بدنامی قرار داشت، اما نفوذ او در حلقهی روشنفکران فرانسه، تا سالیانی چند احساس میشد. کابان (58) از جمله کسانی است که مرهون ایدههای لامتر بود. در واقع، کابان، پرشورترین ماتریالیست عصر روشنگری فرانسه، طبیعتگرایی لامتر را به واسطهی منطق سرشار آن وام میگیرد. او در کتاب «در باب رابطهی میان وجوه جسمانی و اخلاقی انسان» (59) (1802) میگوید «برای اینکه تصوری صحیح از عملیاتی داشته باشیم که تفکر از آن ناشی میشود، لازم است تا مغز را اندامی تصور کنیم که خصوصاً طراحی شده تا اندیشه تولید کند، همانگونه که معده و روده وظیفهی هضم و جگر تصفیه صفرا را به عهده دارند.»
پینوشتها:
1. Robert H. Wozeniak استاد روانشناسی دانشگاههای كلمبيا و برين مار
2.Perceptions
3.Thoughts
4. intentions
5. Volitions
6. Anxieties
7. Organ of mind
8. Mind – Worid
9. Sensory Motor
10. William james
11. Principles of Psychology
12. Tourian
13. Lahaye
14. Lafleche
15. Treatise of man
16. Marin Mersenne
17. Automatic reaction
18. Never fibrils
19. interfibrillar space
20. Animal spirit
21. Automatic differentiated reaction
22. Reflex theory
23. Rational soul
24. Conscious sensation
25. The Passions of the soul
26. La Mettrie
27. Cabanis
28. epiphenomenalism
29. mind – stuff theory
30. Occasionalism
31. Geraud cordemoy
32. Lamarche
33. Sorbonne
34. Treatise Concerning the search after trath
35. occasion
36. dual – aspect theory 37. Psychological parallelism
38. regular correlation
39. Mainz
40. Hanover
41. Psychophysical parallelism
42. Material Particles
43. Immatterialism
44. George Berkley
45. A treatise Concerning the Principles of Human Knowledge
46. Perceived
47. mind – stuff
48. Julien Offray de Lamettrie
49. Brittany
50. Saint – Malo
51. Rheims
52. Hermann Boerhaave
53. Lieden
54. historire naturalle de I ame
55. I home machine
56. States of soul
57. Vartanian
58. Pierre jean Georges cabanis 1757 – 1808
59. On the Relation between Physical and Moral Aspects of Man.
منبع:
WWW.Serendip.brynmawr.Edu/mind