باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 43 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
رابطه¬ی نفس و بدن از رنه دکارت تا ویلیام جیمز
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: فصل نامه - نامه فرهنگ - 1384 - شمارة 56

   ● نويسنده: رابرت - هوزنیاک

مترجم: حسن - جوادي صادق

 
 

دیدگاه عامه در باب نفس و بدن این است که این دو با هم در تعاملند. ادراکات حسی (2)، تفکرات (3)، تمایلات(4)، و خواست­ها(5) و نگرانی­های(6) ما مستقیما بر جسم و اعمال ما تأثیرمی­گذارند. حالات مغز و سیستم عصبی، هر یک به نوبه­ی خود، حالات نفسانی را باعث می­شوند اما ظاهراً چنین به نظر می­رسد که دیدگاه عامه در باب نفس و بدن، دچار یک تناقض باشد. واضح است که مغز و سیستم عصبی، متعلق به جهان فیزیکی (جسمانی) هستند، پس محسوس ، مرئی، عمومی و ممتد در مکان نیز هستند ولی تفکرات، احساسات، آگاهی و دیگر حالات نفس، برای ما صرفاً نمودی ذهنی دارند، یعنی نامحسوس، نامرئی، شخصی و قابل ادراک در زمان هستند، نه در مکان، لذا با این فرض که مغز و ذهن اساسا سنخیتی متفاوت دارند و اینکه قانون علیت، مستلزم یک سنخ بودن علت و معلول است بنابراین، غیرممکن است که مغز بر ذهن و یا برعکس، ذهن بر مغز تأثیر گذارد. از این رو، این تناقض، تقریباً نیمی از مسئله­ی ذهن و بدن را شکل می­دهد، یعنی رابطه­ی ذهن با مغز.

چنان­چه تمایز میان ذهن نامحسوس و ناممتد را با جهان فیزیکی محسوس و ممتد بپذیریم. به تبع آن، مسئله­ی ارتباط ذهن با جهان پیرامونی ما نیز مطرح خواهد شد. با وجود این، محیط طبیعی درست به اندازه­ی یک مغز، یک موجود فیزیکی است و اینکه چگونه از این محیط آگاه می­شویم، ابهام کمتری نسبت به رابطه­ی آگاهی با عملکرد سیستم عصبی ندارد.

سراسر تاریخ روان­شناسی، اعم از علمی و بالینی، کوششی است در مواجهه با مسئله­ی نفس و بدن. در خلال مطالب و مباحثی که در پی می­آید، این تاریخ به گونه­ای بازگو خواهد شد که سهم عمده­ی نفس، بدن و رابطه­ی آنها را بازشناسیم. در این راستا، از دکارت آغاز خواهیم کرد، دکارتی که صورت­بندی او از مسئله­ی نفس و بدن، به طریقی تمامی دیدگاه­های بعدی او را متأثر ساخت و نیز به این نکته اشاره خواهیم کرد که نظریات قرون 17و 18، در پاسخ مستقیم به چالش دکارتی مطرح شدند و مبنایی برای نظریه­پردازی­های قرن نوزدهم قرار گرفت که بر اساس آن، مغز همچون اندام ذهن(7) و ذهن نیز همچون منبعی قدرتمند در ایجاد بیماری­های جسمی و درمان آن در نظر گرفته می­شد.

به دنبال آن، مختصراً به رویارویی تحلیل­های فلسفی در باب ارتباط ذهن – جهان (8) و مفاهیم فیزیولوژیکی سیستم عصبی به عنوان یک محرک حسی (9) که واسطه­ای بود میان ذهن و جهان اشاره خواهیم کرد که در نتیجه­ی آن، روان­شناس تجربی پا به عرصه­ی وجود نهاد. به این لحاظ، نه تنها بر سهم اروپاییان تکیه خواهیم کرد، بلکه نقش بسزای آمریکاییان را نیز مدنظر قرار خواهیم داد، سپس با ارائه­ی بحثی کوتاه در خصوص مهمترین عواملی که بر اندیشه­ی ویلیام جیمز (10) تأثیر نهادند، مطلب را به پایان خواهیم رساند، کسی که تمامی این شاخه­ها را در کتاب «اصول روان­شناسی» (11) خود جمع­آوری کرد؛ اثری که شاید بتوان آن را بزرگ­ترین و منحصر به فردترین اثر در روان­شناسی نامید.

 

1. رنه­دکارت

اگرچه می­توان ردپای تمایز فلسفی میان نفس و بدن در تفکر غرب را تا یونان پی گرفت، لیکن نخستین صورت­بندی نظام­مند رابطه­ی نفس و بدن را مرهون رنه دکارت (1650-1596م) فیلسوف، ریاضی­دان و فیزیولوژیست فرانسوی هستیم. دکارت در شهر کوچکی در توران (12) به نام لاهه (13) دیده به جهان گشود و از سن هشت سالگی در مدرسه­ی ژوزوئیتی لافلش (14) به تحصیل پرداخت. در لافلش او عادت داشت صبح­ها در بستر بماند و در تفکری ژرف غوطه­ور گردد. او در خلا تفکراتش با وضوح تمام به تمایز میان یقین ریاضی و ماهیت بحث­انگیز فلسفه پی برد و به دنبال آن به این امر معتقد شد که علوم نیز بایستی نتایجی به بار آورند که به اندازه­ی نتایج ریاضی یقینی باشند.

از سال 1612 که او لافلش را ترک کرد تا سال 1628 که در هلند اقامت گزید، بیشتر اوقاتش را در سفر، تفکر و مکاتبه گذراند. از سال 1628 تا سفر منجر به بیماری­اش به سوئد در سال 1649، اغلب در هلند ماند و به تألیف مجموعه آثارش پرداخت که منبع تغذیه­ای در باب نفس و بدن برای آیندگان فراهم آورد. نخستین اثر از این مجموعه، «رساله­ای در باب انسان» (15) نام دارد که در آن به شب محکومیت گالیله پرداخته و در حدود سال 1633 در هلند به رشته­ی تحریر درآمده است. هنگامی که دوست و طرف مکاتبه­ی دکارت، یعنی مرسن (16) به او خبر داد که سرنوشت گالیله در دست دادگاه تفتیش عقاید است، او نیز فوراً رساله­اش را منکوب ساخت. به این ترتیب، نخستین رساله­ی مبسوط جهان درباره­ی روان­شناسی فیزیولوژیک، تنها پس از مرگ نگارنده­اش منتشر شد.

در این اثر، دکارت مکانیسمی برای واکنش خودکار (17) در پاسخ به رویدادهای خارجی ارائه می­دهد. بر اساس این طرح، محرک­های بیرونی، آن دسته از سرتارهای عصبی (18) را متأثر می­سازند که در سطح پیرامونی بدن قرار دارند و به نوبه­ی خود سرتارهای مرکزی تحریک می­شوند، فضای بین تارها (19) نیز بازسازی شده و از این راه، روح حیوانی (20) به عصب­های متناسب دمیده می­شود. این بیان دکارت بود از واکنش تفکیک­شده­ی خودکار (21) که او را به اتخاذ نظریه­ی بازتابی (22) رهنمو.ن ساخت و بعدها اعتبار عام یافت.

اگرچه بحث گسترده­ای در باب شکاف متافیزیکی میان نفس و بدن تا زمان انتشار کتاب «تأملات » در نگرفت، اما «رساله­ای در باب انسان» که برای نخستین بار از تعامل نفس و بدن سخن به میان آورد، زمینه را برای واکنش­های جزمی متفکران متأخر فراهم ساخت. به عقیده­ی دکارت، نفس عاقله، موجودی است متمایز از بدن که از طریق غده­ی صنوبری با بدن ارتباط برقرار می­کند و ممکن است از دمیده­شدن روح حیوانی – که از طریق بازسازی فضای بین تارها ایجاد شده – آگاه بشود و یا آگاه نشود. به هر حال، چنانچه این آگاهی صورت پذیرد، نتیجه­ی آن حس آگاه (24) است، یعنی تأثیر بدن بر روی نفس. در فعل اختیاری، نفس می­تواند به نوبه­ی خود، جریانی متفاوت از روح حیوانی را باعث شود. به عبارت دیگر، نفس نیز می­تواند بر بدن تأثیر گذارد.

در سال 1641 شاهد پیدایش «تأملات در فلسفه­ی اولی» و آثاری دیگر هستیم. در سال 1649، در شب عزیمتش به استکهلم به عنوان آموزگار کریستینا، ملکه­ی سوئد، یک نسخه­ی دست­نویس از آخرین اثرش «انفعالات نفس» (25) را برای چاپ فرستاد. این اثر، بزرگترین خدمت دکارت به روان­شناسی محسوب می­شود. به علاوه، از جهت تحصیل احساسات اولیه، کتاب مذکور حاوی مبسوط­ترین تلقی دکارت از تعامل و رابطه­ی علی نفس و بدن و تعیین محل اتصال آن دو در غده­ی صنوبری است. همان­گونه که می­دانیم، دکارت به این علت غده­ی صنوبری را انتخاب کرد که می­پنداشت – البته به اشتباه – این غده، تنها اندام مغزی است که دارای مثل و مانندی نبوده و انحصاراً مربوط به خوی انسانی است.

در فوریه­ی سال 1650، دکارت که از سرماخوردگی شدید رنج می­برد و در حال بازگشت از کلاس خود با ملکه کریستینا بود و ملکه همچنان انتظار او را در ساعت پنج عصر می­کشید، دچار ذات­الریه شد. پس از یک هفته، پرچمدار فلسفه­های مدرن چشم از جهان فرو بست. او با توجه خاص به مسئله­ی معرفت یقینی، معرفت­شناسی­اش را با طرح رابطه­ی نفس و بدن بنا نهاد. وی با تعیین محل اتصال نفس با بدن در غده­ی صنوبری، باعث طرح مسئله­ی ارتباط ذهن با مغز و سیستم عصبی نیز شد.

 

2. قرن هفدهم: واکنش به ثنویت نفس و بدن

تاریخ فلسفه رابطه­ی نفس و بدن از زمان دکارت به بعد، تاریخ تلاش برای گریز از تنگنای دکارتی است. فیلسوفانی همچون مالبرانش، اسپینوزا، لایب­نیتس و ماتریالیست­های فرانسوی مانند لامتر (26) و کابان (27) که اندیشه­ی خود را در یک بستر متافیزیکی بسط دادند، در پاسخ مستقیم به ثنویت دکارتی به ظهور رسیدند. نظریات متأخرتر که در قرن نوزدهم مطرح شدند، مستلزم این امر بودند که نتایج حاصله از بررسی­های مربوط به تعیین محل فعالیت­های مغزی و اختلال فعالیت­های عصبی را با شواهد موجود در زیست­شناسی و روان­شناسی سازگار نمایند. در نهایت، این مباحث، باعث بروز نظریه­ای شدند که بر اساس آن، مغز به عنوان اندام ذهن به فعالیت می­پردازد. اگرچه نظریات مربوط به رابطه­ی ذهن و مغز (مثل شبه پدیدارگرایی (28) نظریه­ی ذهن – توده (29) و...) در بطن علم بسط یافته­اند، ولی هدف نهایی آنها که گذر از تنگنای دکارتی است.

چنا­چه جهان طبیعی به دو جهان ذهنی و فیزیکی تقسیم شود، به گونه­ای که جهان فیزیکی ممتد در فضا باشد و اگر ماهیت علیت مستلزم ارتباط ضروری علت و معلول و هم­سنخ بودن آنها باشد، در این صورت تعامل نفس و بدن از نوع دکارتی غیرقابل دفاع خواهد بود. شاید نخستین جریان مهمی که با تناقض دکارتی دست به گریبان شد، جریانی بود که به اوکیژنالیسم (30) مشهور شد. هر چند که شاید این مکتب تحت تأثیر عقاید ژراد کوردمو (31) (متوفی به سال 1648) به وجود آمده باشد، ولی بیشترین تأثیر را آثار مالبرانش بر آن گذاشت.

مالبرانش (1715-1638) در پاریس به دنیا آمد و در کالج لامارش (32) و سوربن(33) به تحصیل پرداخت.

او مطالعه­ی آثار دکارت را از سال 1664 آغاز کرد. یک دهه بعد «رساله­ در باب جست­و­جو مطابق حقیقت» (34) را منتشر ساخت و چنین سخن سر داد که هر دو جوهر دکارتی، یعنی نفس و بدن، به نحو علی بی­اثر هستند. خداوند تنها علت یگانه و حقیقی است. نه تنها نفس بر بدن و بدن بر نفس هیچ تأثیری ندارد، بلکه به هیچ وجه، علیت هم وجود ندارد، مگر هنگامی که خداوند – یگانه علت حقیقی – برای ایجاد قواعد تجربی دست به کار شود. از این رو، وقتی فردی بخواهد انگشتش را حرکت دهد، این یک موقعیت (35) برای خداست که انگشت را حرکت دهد یا وقتی به طور ناگهانی یک شیئی در حوزه­ی دید قرار گیرد، یک موقعیت برای خدا خواهد بود تا ادراک بینایی را در ذهن شخص ایجاد کند.

یکی دیگر از جریان­های جاودان در پاسخ به تنگنای دکارتی، جریانی بود که بندیکت اسپینوزا (1677-1632) پرچمدار آن بود. او در آمستردام به دنیا آمد و زندگی خود را با لنزتراشی گذراند. او یهودی بود ولی به دلیل داشتن اعتقادات نامتعارف، از کنیسه اخراج شده بود اما با این حال، ارتباط هر چند ناچیزی را با هم­عصران هلندی و یهودی خود حفظ کرد. اسپینوزا در طول زندگی­اش تعداد کمی کتاب و مقاله به رشته­ی تحریر درآورد و شاهکار فلسفی او «اخلاق» تنها پس از مرگش برای نخستین بار در سال 1677 منتشر شد.

اسپینوزا به منظور حفظ این نظر که خداوند یگانه علت حقیقی است و بدون اینکه بخواهد علیت را که عامل مؤثر در فضای ذهنی و فیزیکی است، از دست بدهد، نظریه­ی دو جوهری دکارت را به نفع آنچه نظریه­ی دو وجهی (36) نامیده شد، به کنار نهاد. نظریه­ی دو وجهه بر این اصل استوار است که امور ذهنی و فیزیکی، صرفاً وجوه مختلف یک جوهر واحد هستند. در نزد اسپینوزا، این جوهر یگانه، خداوند بود. اگرچه اسپینوزا با دکارت در این نظر موافق بود که جهان آگاهی و جهان امتداد، به لحاظ کیفی از هم متمایزند، ولی این دیدگاه دکارتی را نپذیرفت که آگاهی و امتداد، صفات دو جوهر متناهی هستند، برعکس او بر این باور بود که آگاهی و امتداد، صفات یک جوهر نامتناهی هستند. این جوهر، یعنی خدا، ذات کلی یا ماهیت هر آن چیزی است که وجود دارد.

دیدگاه اسپینوزا که بر اساس آن تنها حالات نفسانی می­توانند موجب حالات نفسانی دیگر شوند و حرکات فیزیکی نیز تنها می­توانند حرکات فیزیکی دیگر را باعث شوند، مستقیماً بر این نکته دلالت دارد که نفس و بدن در یک هماهنگی پیشین بنیاد قرار دارند، زیرا همان ذات الهی باعث ایجاد ارتباط میان آن دو شده و بنابراین نمی­توانند متناقض باشند. در نیمه­ی دوم قرن نوزدهم، چنانکه خواهیم دید نظریه­های دو وجهی دوباره احیا می­شوند.

یکی دیگر از واکنش­هایی که به تعامل دکارتی نشان داده شده و هنوز هم مطرح می­باشد، نظریه­ی توازی روان­شناسانه(37) است. این نظریه، هم ثنویت نفس و بدن را در دل دارد و هم دیدگاه همبستگی منظم (38) میان حالات نفسانی و جسمانی را اما از هرگونه فرض مبتنی بر رابطه­ی علی نفس و بدن چه مستقیم و غیرمستقیم، اجتناب می­ورزد. توازی روان­شناسانه، نظریه­ی تعامل را نیز نمی­پذیرد، براین اساس که حالاتی که شباهتی به یکدیگر ندارند، همانند حالات نفسانی و جسمانی، نمی­تواننند بر یکدیگر تأثیر گذارند. به علاوه اکیژنالیسم و نظریه­ی دو وجهی را نیز مردود می­شمارد، با این فرض که هیچ موجود سومی – هر جا که باشد – نمی­تواند مسبب معلول­های گوناگون و گسترده­ای باشد. قائلین به نظریه­ی توازی تنها این واقعیت را می­پذیرند که هر حالت نفسانی، با یک حالت جسمانی همبسته است به این معنی که هرگاه یکی حادث شد، دیگری نیز حادث می­شود.

این شکل از نظر توازی، معمولاً با نام لایب­نیتس (1617-1646) همراه است. او که مورخ، ریاضیدان، فیلسوف، دانشمند و دیپلمات بود، در لایپزیگ به دنیا آمد و بیشتر تحصیلاتش را در همان جا گذراند. در سال 1676، پس از یک دوره اقامت در ماینتس (39) و چهار سال اقامت در پاریس، به هانوور (40)سفر کرد و باقی عمرش را در آن جا سر کرد. او یک خبرنگار و شریک سرسخت برای ژورنال­های روشنفکرانه و خالق دست­نوشته­ها بود و بیشتر آثارش در قالب نامه­هایش تجسم یافته و به صورت مقاله منتشر شده­اند و یا تا زمان مرگش چاپ نشده باقی مانده­اند.

او در کتاب­های خود، صورت مشهوری از توازی روان­تنی(41) ارائه نمود که در آن به منظور تأیید این نظریه که نفس و بدن در یک هماهنگی پیشین بنیاد قرار دارند، یک استعاره­ی اکیژنالیستی مطرح می­سازد. لایب­نیتس با مقایسه­ی نفس و بدن با دو دستگاه ساعت که در مطابقت کامل با یکدیگر قرار دارند، اذعان می­دارد که تنها منشأ می­تواند برای این مطابقت وجود داشته باشد:

این مطابقت می­تواند حاصل تأثیر دوطرفه (تعامل) باشد، یا محصول تلاش یک ساعت­ساز بسیار ماهر که ساعت­ها را تنظیم کرده و آنها را در مطابقت نگه داشته (اکیژنالیسم) و یا ممکن است حقیقت این باشد که آنها از ابتدا به گونه­ای ساخته شده­اند که هماهنگیشان در آینده تضمین شده باشد (توازی). لایب­نیتس تعامل را مردود می­شمارد، زیرا معتقد است که انتقال اجزای مادی (42) از یک جوهر به جوهر دیگر محال است، همچنین اکیژنالیسم نیز به دلیل محتاج بودنن به دخالت یک سازنده در سلسله­ی طبیعی وقایع، مردود است. آنچه باقی می­ماند، توازی یا پاراللیسم است، نظریه­ای که بر اساس آن نفس و بدن در هماهنگی به سر می­برند و این هماهنگی را خداوند از قبل و در لحظه­ی خلقت ایجاد کرده است.

 

3. قرن هجدهم، نفس، ماده و مونیسم

تمامی دیدگاه­هایی که تا این جا مطرح شد، حتی اسپینوزا، به تمایز میان نفس و بدن قائل هستند. هر بار که چنین خط تمایزی، در هر سطحی، میان نفس و بدن ترسیم شود. بلافاصله مسئله­ی رابطه­ی آن دو با هم رخ می­نماید، برای اهتزاز از چنین مشکلی، در نهایت، باید هر گونه تمایز میان نفس و بدن را منکر شد. چنین رویکردی، در طول تاریخ تفکر، صور مختلفی داشته است. ناماده باوری (43) که به بهترین وجه توسط جرج برکلی (44) (1753-1685) در کتاب «رساله در باب اصول معرفت بشری» (45) مطرح شد، امکان وجود جوهر مادی فاقد نفس را رد می­کند، زیرا او بر این باور است که هر چیزی که بخواهد وجود داشته باشد، هم باید مدرک (46) باشد و هم نفس فعالی که عمل ادراک را انجام دهد. از این منظر هیچ تمایزی میان نفس و بدن وجود ندارد، چون آنچه به عنوان جسم در اندیشه­ی ما می­آید، صرفاً ادراک نفس است. علی­رغم اینکه برکلی در عصر خود پیروان کمی داشت، اما ناماده باوری بعدها در قرن نوزدهم به شکل نظریه­ی ذهن- توده (47) مجدداً به ظهور رسید.

طبق دیدگاه ماتریالیسم که قدمت آن به روزگاران باستان می­رسد، ماده، اصل و اساس همه چیز است. هر چیز ممکنی اگر جامه­ی وجود بر تن کند، وابسته به ماده خواهد بود. ماتریالیسم در افراطی­ترین حالت خود، وجود حالات نفسانی را کاملاً مردود می­شمارد، دیدگاهی که ظاهراً ریشه­ی آن در این تصور دکارت نهفته است که حیوانات را صرفاً موجودات فیزیکی خود-کار می­پنداشت. ماتریالیسم در شکل کمتر افراطی خود، حالات نفسانی را به نحو علی وابسته به حالات جسمانی می­داند و وجود آن را منکر نمی­شود. این شکل از ماتریالیسم دیدگاهی بود که پس از دکارت توسط لامتر (48) (1715-1709) مطرح شد.

لامتر در بریتانی (49) (ناحیه­ای در شمال غربی فرانسه) در شهر سنت مالو (50) دیده به جهان گشود. پس از تحصیل پزشکی در پاریس و روآن (51) تحت نظر هرمن بوئراو(52) در لیدن (53) مشغول به کار شد. او نخستین اثرش را تحت عنوان «تاریخ طبیعی نفس» (54) در سال 1745 منتشر ساخت. خشم عمومی نسبت به ماتریالیسم او، با انتشار بی­ملاحظه­ی هجونامه­ی پزشکی­اش تشدید شد و در نهایت، به هجرت او به هلند انجامید ولی در هلند کتاب «ماشین انسانی» (55) را در سال 1748 به چاپ رسانید، که در آن تصور خود-کار بودن دکارتی را از حیوان به انسان تعمیم داد. لامتر با انتشار کتاب «ماشین انسانی» یک اثر دوران­ساز به شمار می­رود. او با حفظ ضرب­آهنگی ضد متافیزیکی خود، استدلال می­کند که حالات نفس (56) یک وابستگی مادی به حالات جسم دارد. وارطانیان (57) درباره­ی لامتر چنین می­نویسد «دیدگاه طبیعت­گرایانه­ی او درباره­ی انسان.... در کل یک فرضیه­ی ابتکاری ضروری بود که بدون در نظر گرفتن بحث نیاز، در مطالعات رفتاری مطرح گردید... تا فرآیندهای ذهنی را به نحو فروکاهنده، با علل فیزیولوژیکی آن­ها یکی کند.» به علاوه در کتاب «ماشین انسانی» یک نظریه­ی انتقادی مطرح شده مبنی بر اینکه، فرآیندهای آگاهانه و اختیاری و فرآیندهای ناآگاهانه و غیراختیاری، از طریق پیچیدگی نسبی موجود در زیرساخت­های مکانیکی آن­ها، قابل تمیز هستند. لامتر برای صورت­بخشیدن به این نظریه، مرزهای نظام ایستای دکارتی را درنوردید، تا به ماشین زنده­ای دست یابد که دارای سیستمی هدفمند، خودکار و پویاست.

علی­رغم اینکه لامتر در عصر خودش مورد اتهام و بدنامی قرار داشت، اما نفوذ او در حلقه­ی روشن­فکران فرانسه، تا سالیانی چند احساس می­شد. کابان (58) از جمله کسانی است که مرهون ایده­های لامتر بود. در واقع، کابان، پرشورترین ماتریالیست عصر روشنگری فرانسه، طبیعت­گرایی لامتر را به واسطه­ی منطق سرشار آن وام می­گیرد. او در کتاب «در باب رابطه­ی میان وجوه جسمانی و اخلاقی انسان» (59) (1802) می­گوید «برای اینکه تصوری صحیح از عملیاتی داشته باشیم که تفکر از آن ناشی می­شود، لازم است تا مغز را اندامی تصور کنیم که خصوصاً طراحی شده تا اندیشه تولید کند، همان­گونه که معده و روده وظیفه­ی هضم و جگر تصفیه صفرا را به عهده دارند.»

 

پی­نوشت­ها:

1. Robert H. Wozeniak استاد روان­شناسی دانشگاه­های كلمبيا و برين مار

2.Perceptions

3.Thoughts

4. intentions

5. Volitions

6. Anxieties

7. Organ of mind

8. Mind – Worid

9. Sensory Motor

10. William james

11. Principles of Psychology

12. Tourian

13. Lahaye

14. Lafleche

15. Treatise of man

16. Marin Mersenne

17. Automatic reaction

18. Never fibrils

19. interfibrillar space

20. Animal spirit

21. Automatic differentiated reaction

22. Reflex theory

23. Rational soul

24. Conscious sensation

25. The Passions of the soul

26. La Mettrie

27. Cabanis

28. epiphenomenalism

29. mind – stuff theory

30. Occasionalism

31. Geraud cordemoy

32. Lamarche

33. Sorbonne

34. Treatise Concerning the search after trath

35. occasion

36. dual – aspect theory 37. Psychological parallelism

38. regular correlation

39. Mainz

40. Hanover

41. Psychophysical parallelism

42. Material Particles

43. Immatterialism

44. George Berkley

45. A treatise Concerning the Principles of Human Knowledge

46. Perceived

47. mind – stuff

48. Julien Offray de Lamettrie

49. Brittany

50. Saint – Malo

51. Rheims

52. Hermann Boerhaave

53. Lieden

54. historire naturalle de I ame

55. I home machine

56. States of soul

57. Vartanian

58. Pierre jean Georges cabanis 1757 – 1808

59. On the Relation between Physical and Moral Aspects of Man.

 

منبع:

WWW.Serendip.brynmawr.Edu/mind

 

    76 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   نفس (8)

افراد مرتبط
●  جیمز   ویلیام(5)
●  دكارت   رنه(27)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/03/1385

تاريخ شمسی نشر:00/00/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب