بحث و اظهار نظر درباره «امانوئل كانت» كه او را بزرگترين فيلسوف دوره مدرن خواندهاند، كار سادهاي نيست. ابعاد فلسفه او چنان عظيم است كه پس از گذشت بيش از دو قرن و به نگارش درآمدن هزاران كتاب و مقاله در شرح و تبيين فلسفه او، هنوز فلسفه وي را يكي از دشوارترين فرازهاي تاريخ فلسفه ميدانند. او در طول زندگي بدون حادثه خود كه سراسر به مطالعه و تحقيق و تأليف و تدريس گذشت آثار زيادي را به نگارش درآورد كه اين آثار را ميتوان به دو زمينه علمي و فلسفي تقسيمبندي كرد: آثار نخستين كانت بيشتر در باب علم است تا فلسفه.
پس از زمين لرزه ليسبون به نوشتن درباره زمينلرزه پرداخت. سپس رسالهاي درباره باد تاليف كرد و نيز مقالهاي در پيرامون اين مساله نوشت كه آيا نمناكي باد غربي در اروپا بدان سبب است كه باد از اقيانوس ميگذرد(؟.) كانت به جغرافياي طبيعي علاقه فراوان داشت. مهمترين اثر علمياش «تاريخ طبيعي عمومي و نظريه سماوات» است كه طليعه نظريه كهكشاني لاپلاس است.
كانت در اين رساله منشاممكني را براي منظومه شمسي عنوان ميكند. قسمتهايي از اين اثر، بلندي شايان توجهي دارد و به اشعار ميليتون ميماند. حسن اين رساله اين است كه براي نخستين بار مطلبي را عنوان ميكند كه سرانجام فرضيه ثمربخشي از كار درآمد، اما كانت برخلاف لاپلاس در تاييد اين فرضيه براهين جدي اقامه نميكند.
بعضي قسمتهاي آن خيالبافي صرف است، مثلا آنجا كه ميگويد سيارات همه مسكونند و دورترين آنها داراي بهترين ساكنان است. اين نظري است كه فروتني زميناش ستودني است، اما اساس علمي ندارد. (راسل، تاريخ فلسفه غرب، 1365: ص 966.)
اما آثار كانت را در زمينه فلسفه - كه قطعا از اهميت بيشتري نسبت به آثار علمي او برخوردارند - ميتوان در سه موضوع دستهبندي كرد:
الف) عقل نظري.
ب) عقل عملي.
ج) زيباييشناسي.
نخستين و بزرگترين اثر او در فلسفه بهنام «نقد عقل محض» كه در ايران نخستين بار با نام «سنجش خردناب» توسط شمسالدين ميراديب سلطاني ترجمه شد - در سال 1781، زماني كه كانت پنجاه و هفت ساله بود، انتشار يافت. پس از آن دومين اثر او - از نظر اهميت - به نام «نقد عقل عملي» در سال 1788 انتشار يافت كه در آن، نظريات اخلاقي كانت مطرح شده بود. اثر ديگر كانت نيز به نام «نقد حكم» به مسائل زيباشناختي توجه داشت. كانت علاوه بر اين آثار، كتابهاي زياد ديگري را نيز به رشته نگارش درآورده است. كليات آثار كانت در مجموعهاي بهنام Berliner Ausgabe به چاپ رسيده و اكنون بالغ بر 27 جلد است.
ميبينيم كه آثار كانت هم خود وسيع هستند و هم حوزه وسيعي را دربرميگيرند، اما قصد و موضوع اين نوشته، چنانكه از عنوان آن پيداست، اخلاق در فلسفه كانت است و ميكوشم در حد امكان مجملي از نظريات كانت را درباره اخلاق بيان كنم و همچنين تناسب يا عدم تناسب آن را با «نقد عقل محض» او بررسي كنم.
اخلاق به مثابه اراده خير
اخلاق، همواره يكي از موضوعات مورد توجه كانت بود. در نظر كانت، اين اخلاق و رفتار اخلاقي است كه سعادت هر انسان و مجموعهبشريت را تضمين ميكند و اين شايد به نوع تربيت و زندگي او ربط داشته باشد. «امانوئل كانت به سال 1724 در كونيگسبرگ بهدنيا آمد. وي چهارمين فرزند از 9 فرزند يك خانواده تهيدست سراج بود. والدين كانت مردماني سادهدل و پارسا مذهباني pietist معتقد بودند.
در آن زمان، نهضت پارسامذهبان كه جنبشي اصلاحطلب در درون كليساي لوتري بهشمار ميآمد، نفوذ گستردهاي بر طبقات پائين و متوسط در آلمان داشت. پيروان اين نهضت سختي زندگي را با آرمان قداست كار و وظيفه و توسل به دعا و نيايش، بر خود آسان ميساختند؛ نظريهخاص اين نهضت در خصوص حاكميت و اقتدار وجدان تاثيري ديرپا در انديشههاي اخلاقي كانت بر جاي گذارد. (راجر اسكروتن، كانت، 1375: صص 8 - 37.) كانت نظريات خود را درباره اخلاق در دو كتاب به نامهاي «اساس مابعدالطبيعه اخلاق» و «نقد عقل عملي» ارائه كرده است كه كتاب اول را ميتوان مقدمهاي براي كتاب دوم دانست.
كانت بيش از يك دهه در دانشگاه كوينگسبرگ، فلسفه اخلاق بومگارتن را تدريس ميكرد؛ كتاب «اساس مابعدالطبيعه اخلاق» در واقع حاصل يادداشتهاي او در مدت تدريس بوده است. اما «نقد عقل عملي» كتاب مهمتر و دربرگيرنده فلسفه اخلاق كانت است. اين كتاب شامل دو قسمت عمده «بحث تحليلي» و «بحث ديالكتيكي» است. كانت ميكوشد اخلاق را از خطر نسبيت نجات دهد و تفاوتهاي آن را با دين بازگو كند.
در نظر كانت عامل تعيينكننده سعادت، رفتار اخلاقي انساني است. در حوزه دين، كانت دو نوع دين طبيعي و دين مبتني بر وحي قائل است و معتقد است كه دين خصلتي است در سرشت آدمي. بنابراين دين جزو طبيعت انسان است و به همين مناسبت آن را دين طبيعي نام مينهد و آن را به عنوان دين اصيل در برابر دين مبتني بر وحي قرار ميدهد. «كانت در جهت تصفيه دين، روح و مغز آن را پذيرفته و پوسته و قشر آن را رد كرده است و مغز دين از نظر كانت چيزي جز قانونمند شدن رفتار انسان نيست. حقيقت دين عبارت است از اينكه تمام اعمال انسان مطابق قانون اخلاق باشد. دعا و مناجات اگر به قصد تقويب روحيه اخلاقي باشد جايز است، اما اگر به قصد تغيير دادن اراده خدا باشد علاوه بر اينكه جايز نيست، بهعكس بيمعناست، زيرا اراده خداوند تابع قانون اخلاقي است نه حاكم بر آن. (منوچهر صانعي دره بيدي، فصلنامه ارغنون، شماره 5 و 6: ص 296.) ميبينيم از نظر كانت اخلاق مقدم بر دين است، اما اخلاق بهراستي چيست؟ ماهيت فعل اخلاقي چيست؟ به عبارت ديگر فرق عمل اخلاقي با اعمال ديگر چيست؟ چه چيزي سبب ميشود تا عملي را اخلاقي بدانيم؟ پاسخ به اين سوالات در واقع بنيان نقد عقل عملي را تشكيل ميدهد. كانت در اينجا «حسن نيت» و «اراده خير» را مطرح ميكند. او معتقد است عملي، اخلاقي محسوب ميشود كه بر مبناي اراده خير انجام پذيرفته باشد و مراد خود را از اراده خير، حس تكليف بيان ميكند و آن را در تعارض با «حسن نيت» قرار ميدهد. به عبارت ديگر بهنظر كانت، عملي را ميتوان اخلاقي محسوب كرد كه فقط به حكم «تكليف» وظيفه - انجام شده باشد. حتي اگر عملي از روي نيت خير - حسن نيت - و يا تمايلات نيك انجام پذيرفته باشد، از نظر كانت نميتواند عملي اخلاقي محسوب شود.
«دين حسننيت و اراده خير در نزد افراد آدمي يك تمايل رواني و الزاما يك گرايش طبيعي نيست بلكه صرفا منشا عقلاني دارد. عقل است كه چنين صفاتي را در ما بهوجود ميآورد. يعني در درجه اول ما خود را مكلف مييابيم و اراده خير در واقع همان عزم و اهتمام نسبت به اداي تكليف است، ولي اگر خوب بنگريم ماهيت «تكليف» به معناي اصيل كلمه تنها با توجه به معارضه آن با «تمايل» روشن ميشود و انجام تكليف فقط موقعي اعتبار و ارزش اخلاقي مييابد كه غايتي به جز خود تكليف نداشته باشد. يعني انجام تكليف بايد صرفا براي انجام تكليف باشد نه به علت ترس از كيفر يا توقع پاداش.
در اداي تكليف، سود و زيان نبايد بههيچ وجه مطمحنظر قرار بگيرد. تكليف بدان چيز شناخته ميشود كه در نزد ما اطاعت را لازم ميسازد، اطاعت از قانوني مطلق. تكليف پيوسته با «تمايل» در حال تعارض است و فقط موقعي ماهيت خود را واقعا باز مييابد كه خود را با اطاعت تام از عقل از قيد «تمايل» آزاد سازد. اطاعت از عقل يعني اطاعت از قانوني كه عقل آن را به نحو غير مشروط حكم ميكند. تكليف بايد مطيع قانون باشد. (كريم مجتهدي، فلسفه نقادي كانت، 1378. ص 109 - 108.)
اما تكليف شرطي هم دارد. تكليف هنگامي معنا ميدهد كه اختياري در كار باشد. اگر كسي مجبور به انجام كاري شد، ديگر تكليف، واژهاي ساقط است. پس مفهوم اختيار در اداي تكليف نقش مهمي دارد.
نكته ديگري كه بايد در نظر داشت، مفهوم كلي «تكليف»يا «وظيفه» است. هر انساني ممكن است بنا به تشخيص خود، بهگونهاي، اداي تكليف كند و شخص ديگري ممكن است با همان شرايط، بهگونهاي ديگر اداي تكليف كند؛ در چنين حالتي بهنظر ميرسد، اداي تكليف يك عمل نسبي و به دور از حالت كلي بودن باشد. بايد توجه كرد كه آنچه مورد نظر كانت است، مفهوم كلي «حس تكليف» است كه در تمام ابناي بشر مشترك است. به عبارت ديگر به طور مطلق همه ابناي بشر داراي «حس تكليف» هستند اما اداي تكليف ممكن است در افراد متفاوت باشد و در عين حال مطيع قانون.
سوالي كه اينجا مطرح ميشود اين است كه ميان اين قانون و حس چگونه ارتباط برقرار ميشود؟ كانت ميگويد پاسخ اين سوال در مفهوم «احترام» نهفته است. او معتقد است حس احترام، حسي خاص است و با تمام احساسهاي ديگر متفاوت.
«حس احترام، احساس بسيطي است كه منشا تجربي ندارد و از يك مفهوم محض ناشي شده است به گونهاي كه بهصورت ماتقدم شناخته ميشود و از آن نوعي حالت تعالي و تفوق به ما دست ميدهد... احترام احساسي است بيغرض كه در آن نه مدح است و نه ذم، نه ترس است و نه حيرت، نه اعجاب است و نه توقع و فقط و به نحو انحصاري متوجه شخص انسان ميشود. شخصي كه واقعامورد احترام ما است به معنايي نه در ما ايجاد ترس ميكند و نه ايجاد علاقه... (كريم مجتهدي، فلسفه نقادي كانت، 1378: صص 110 - 109.)
ترس و علاقه تابع امور جزئي و معين هستند در حاليكه حس احترام و حرمت چنين نيست. در واقع وقتي ما به كسي احترام ميگذاريم نه از او ميترسيم و نه علاقهاي به او داريم بلكه احساس احترام ما نسبت به او از اينجا ناشي ميشود كه كردار و گفتار او را تابع يك قانون اخلاقي مييابيم و همين در نزد ما احساس علو و سربلندي به وجود ميآورد. بنابراين چنانچه پيشتر هم گفته شد، «احترام» نه تنها تابع امور جزيي و معين نيست، بلكه خود، يك «قانون كلي» است. اينجا كانت اولين قانون اخلاقي خود را بيان ميكند: «چنان رفتار كن كه بتواني و بخواهي دستور ناشي از عمل تو بهصورت قانون كلي در آيد.»
اولين قانون اخلاقي كانت، رابطه اخلاق و احساس را بهوسيله مفهوم احترام بيان ميكند. اما كانت در دومين قانون اخلاقي خود، اين رابطه را به وسيله «اراده» بيان ميكند. «قانون اخلاقي» حكم صادر ميكند و «اراده» وسيله اجراي حكم محسوب ميشود. حكمي كه از ناحيه قانون اخلاقي صادر ميشود، بر دو نوع است: حكم مشروط و حكم غيرمشروط (تنجيزي) در حكم مشروط معمولا از نظر معنايي، حكم همراه با شرطي توصيه ميشود. معمولا حكم مشروط جنبه توصيه دارد تا جنبه امري.
مثلا: «اگر ميخواهي در زندگي درمانده نشوي، به ديگران كمك كن.» همانطور كه ميبينيم حكم «به ديگران كمك كن»، همراه با شرط «اگر ميخواهي در زندگي درمانده نشوي» آمده است. در اين احكام معمولا هدفي بيرون از حكم براي آن در نظر گرفته ميشود. چيزي بر حسب وظيفه انجام نميگيرد بلكه براي بهدست آوردن سودي يا هدفي خارج از حكم، انجام ميشود. در احكام مشروط، هدف از انجام عمل، هدفي معين، جزئي و شخصي است. اين احكام مانند وسيلهاي هستند براي دستيابي به سود و طبعا از نظر كانت، فعلي كه براي اجراي اين احكام صادر ميشود، نميتواند فعلي اخلاقي محسوب شود. در مقابل، كانت، احكام غير مشروط را مورد بحث قرار ميدهد: «راست بگو.» در چنين حكمي، هرگز هدف از اجراي آن، چيزي بيرون حكم نيست، هيچ سودي مورد نظر نيست و حتي چه بسا كه در مواردي راست گفتن، باعث زيان وارد آمدن به شخص هم بشود. شخص حكم را انجام ميدهد فقط براي اينكه عينالزام اخلاقي است.
«راست ميگويد»، چون حكم اخلاقي اين است كه «راستگو باشد.» در اين حالت، حكم غيرمشروط، وسيله كسب منفعت نيست. اين حكم، به هيچ وجه جزئي نيست. يك حكم كلي است كه انجام آن ضرورت دارد. «كلي است از اين لحاظ كه اراده ما را به تحقق يك امر كلي واميدارد، ضرورت از اين لحاظ كه نفس عقل ما را ملزم ميسازد. (همان.)
از آنجايي كه هر حكم كلي و ضروري، ناگزير، ماتقدم نيز هست؛ تنها غايت و هدفي كه در اين حكم غيرمشروط تاليفي ماتقدم قابل تصور است، نفس معقول بودن و در نتيجه عين انسان بودن است. يعني انسان هم از آن لحاظ كه عاقل است ملزم به اخلاق است و هم تنها هدف و غايت مورد نظر او در اين عمل اخلاقي نفس انسان و موجود عاقل است. از اين استدلال، كانت اين نتيجه را ميگيرد كه انسان را نميتوان وسيله قلمداد كرد بلكه او خود بهعنوان كل انسانيت بايد غايت تلقي شود.
از اينجا دستور دوم فلسفه اخلاق كانت به دست ميآيد:
«چنان رفتار كن كه انسان از آن جهت كه انسان است، چه شخص تو و چه شخص ديگري، هميشه غايت تلقي شود و نه وسيله. (پيشين.)
اما چنين چيزي چگونه ممكن است؟ چگونه بايد رفتار كنيم كه انسان هميشه غايت تلقي شود؟ براي چنين رفتاري، چه ملاك و معياري در دست داريم؟ در واقع و به زبان سادهتر سوال اساسي اين است: بر مبناي چه معياري رفتار كنيم تا انسان هميشه غايت تلقي شود و نه وسيله؟
كانت پاسخ ميدهد: از آنجا كه انسان داراي عقل است، رفتار او نيز هميشه بايد مطابق و طبق دستور عقل باشد. بديهي است كه مراد كانت از عقل، عقل جزئي و فردي نيست بلكه منظور عقلي است كه نزد كل انسانيت است و در نتيجه حكم آن، قانون كلي و ضروري محسوب ميشود. در واقع رفتار آدمي، هميشه بايد بهگونهاي باشد كه روش او به مثابه يك قانون كلي و عام تلقي شود. در مورد «اراده» نيز كانت معتقد است تنها يك راه وجود دارد براي اينكه اراده هر فرد هماهنگ با اراده ديگران عمل كند و آن اين است كه اراده را با عقل مطابق سازيم، زيرا فقط در چنين حالتي است كه اراده فرد، مصداقي ميشود براي اراده عموم. كانت قانون سوم اخلاقي خود را چنين بيان ميكند:
«چنان رفتار كن كه گويي اراده تو، بايد دستور ناشي از عمل تو را به قانون كلي مبدل سازد.»
فرجام سخن
آنچه گفته شد بخشي (و قسمت مهم) از فلسفه اخلاق كانت بود كه با توجه به حجم مقاله و دانش كم نگارنده، به نگارش درآمد. بايد توجه كنيم كه كانت كوشيده است كه اخلاق را از نسبيت برهاند و به آن مفهومي كلي بدهد. اينكه تا چه حد موفق بوده است، صاحبنظران و فلاسفه پس از او، نظرات مختلف و متضادي را ابراز كردهاند. ايرادهاي بسياري بر «نقد عقل عملي» او گرفتهاند از جمله اينكه بسيار كلي است و يا اينكه به هيچ وجه قابل اجرا نيست و... عده زيادي هم در مقام دفاع برآمدهاند و پاسخهايي ارائه كردهاند اما اين جدلها هيچكدام از بزرگي و عظمت فلسفه كانت نكاهيده است. چنانچه «برتراندراسل» فيلسوف برجسته و معاصر انگليسي در «تاريخ فلسفه غرب» كه در آن به كانت با نظري كاملا انتقادي نگريسته است، اذعان ميكند:
«امانوئل كانت را عموما بهعنوان بزرگترين فرد فلاسفه جديد ميشناسند. من نميتوانم با اين ارزيابي موافقت كنم، ولي نشناختن اهميت عظيم او كار ابلهانهاي خواهد بود.»
و من فكر ميكنم ارزش كار يك فيلسوف و عظمت فلسفه او در اين نيست كه رد يا قبول شود بلكه در اين است كه انسانيت و فرهنگ رايج ميان انسانها را عمق بخشد و از اين نظر كانت يكي از بزرگترين انسانهاي تاريخ است.
منبعها و ماخذها:
1 - مجتهدي، كريم. فلسفه نقادي كانت. تهران: اميركبير، چاپ دوم، 1378.
2 - پاپكين، ريچارد (و) استرول، آوروم. كليات فلسفه، سيدجلالالدين مجتبوي. تهران: حكمت، چاپ پانزدهم، 1378.
3 - راسل، برتراند. تاريخ فلسفه غرب. ج 22. نجف دريابندري. تهران: نشر پرواز، بازچاپ، 1365.
4 - دورانت، ويل. تاريخ فلسفه. عباس زرياب. تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، چاپ دهم، 1371.
5 - اسكروتن، راجر، كانت. علي پايا. تهران: طرح نو، چاپ اول، 1375.
6 - سولومون. رابرت ك. فلسفه اروپايي. محمدسعيد حناييكاشاني. تهران: قصيده، چاپ اول، 1379.
7 - كاپلستون، فردريك. تاريخ فلسفه. ج 66. اسماعيل سعادت (و) منوچهر بزرگمهر. تهران: انتشارات علمي فرهنگي (و) انتشارات سروش. چاپ دوم، 1375.
8 - كانت، امانوئل. «دين طبيعي.» منوچهر صانعي دره بيدي. ارغنون، (س 22، ش 55 و 6)، بهار و تابستان 1374.
9 - كرسگراد، كريستين. «سرچشمه ارزش از نظر ارسطو و كانت.» (محسن جوادي. ارغنون، س 77)، ش 166، تابستان 1379.