از قدرت تعاريف متنوعي شده و در عرصههاي متفاوت قابل تصور، ذكر شده است. همچنين ذكر شده كه نوع خاصي از قدرت به عنوان روش قدرت حاكم بوده است. ابتدايترين مفهوم و معناي قدرت به قول «مايكل راش» شايد «توانايي كنش يا عمل» باشد هر چند توانايي حصول «نتايج مورد نظر» از جانب برخي ديگر هم ذكر شده اما مورد انتقاد نوماركسيستها و ساختارگرايان قرار گرفته است. به طور كلي بايد گفت كه قدرت مفهومي است كه اولاً در سه حوزه فردي، حكومتي و نظام جهاني قابل تصور است دوماً در روابط اجتماعي معنا پيدا ميكند. در مثل «وبر» معتقد است يك كنشگر در يك رابطه اجتماعي در موقعيتي باشد كه اراده خود را بهرغم مقاومت ديگران اعمال كند.»(1)
قدرت مورد نظر اين نوشتار قدرت حكومتي است و اين كه اين قدرت چه ارتباطي با مسئوليت در ديدگاه استيون لوكس و ميشل فوكو دارد.
رابطه قدرت و مسئوليت در انديشه سياسي غرب
در دوران مدرن در انديشه سياسي غرب براساس ديدگاههاي هابز و لاك و ديگران چند تعريف از قدرت شده است. يكي قدرت را به معني پديدهاي صرفاً كمي و مبتني بر توانايي براي كنش، بيتوجه به دلالتهاي هنجاري و اخلاقي و مستقل از خاستگاه و منبع مشروعيتي ميداند و ديگري نه تنها به معني توانايي كنش بلكه داراي حق كنش و مبتني بر اجماع و رضايت و مشروعيت.
ديدگاه اول به هابز برميگردد و در ارتباط با مسئوليت، فرياد يا گروه دارنده قدرت هيچ گونه مسئوليتي در برابر مردم ندارند. نسبت به قدرت هم نميتوان اعتراض و انقلاب كرد. اما ديدگاه دوم به لاك برميگردد كه در انديشه سياسي غرب در چند قرن اخير از محوريت و ترجيح بيشتري برخوردار بوده است از آنجا كه در اين نگرش قدرت متكي بر رضايت و اجماع است بالتبع در برابر مردم هم مسئول است. مردم ميتوانند در صورت ناكارايي و عدم پاسخگويي به نيازها نسبت به صاحبان قدرت حركت اعتراضي و حتي انقلابي داشته باشند.
ديدگاههاي استيون لوكس و ميشل فوكو نسبت به رابطه قدرت و مسئوليت
لوكس نگاه ساختاري به قدرت دارد ولي فوكو نگاه مابعد ساختارگرايي و پسامدرن. لوكس در نگرش خود در مورد قدرت ابتدا دو برداشت از قدرت (كثرتگرايي و اصلاحگرايي) را نقد ميكند بعد با طرح نگرش خود به دفاع از آن ميپردازد. نگرش لوكس در مورد قدرت نگرشي راديكال نامگذاري شده است. قدرت كثرتگرايي يا يك بعدي و ليبرال از انواع قدرتي است كه مورد نقد لوكس قرار گرفته است. اين نگرش معتقد است قدرت تنها در موارد تنش و برخورد آشكار قابل تشخيص است. رابرت دال از طرفداران نگرش كثرتگرايي و قدرت يك بعدي در تعريف قدرت ميگويد. A تا آنجا بر B قدرت دارد كه بتواند B را وادار به انجام كاري بنمايد كه در غير اينصورت انجام نميداد. دال همچنين شرط «موفقيتآميز» را هم ميافزايد كه مستلزم اعمال قدرت باشد. اين نگرش بر رفتار تصميمگيريها، اسناد و مدراك ستيز آشكار، كنشها و اولويتها و منابع تمركز دارد بخاطر همين نگاه ظاهري و تك بعدي مورد انتقاد لوكس قرار گرفته است.
قدرت اصلاحگري يا دو بعدي نوع ديگر تعريف قدرت است كه مورد نقد لوكس قرار گرفته است. اين نگرش و تعريف از قدرت معتقد است قدرت دو چهره عمومي و بيروني و ظاهري و ديگري چهره خصوصي و اندروني كه بر چهره پنهاني اندروني قدرت تأكيد دارد و معتقد است كه منافع افراد يا گروههاي خاص در چارچوب مجامع قانونگذاري و جلسات شوراها (نهادهاي دموكراتيك) به طور پنهاني حذف ميشود لذا به وسيله آن از نارضايتي آشكار جلوگيري ميشود.
ديدگاه لوكس در مورد قدرت
لوكس با نقد نظرات ديگر درمورد قدرت معتقد است قدرت شكل سوم و موذيانهتري دارد كه ميتواند بر افكار و اميال قربانيانش نفوذ كند بدون اينكه آنها از اين تأثير آگاهي يابند. اين ديدگاه لوكس يادآور گفته گرامشي است كه ميگويد:
«قدرت بورژوازي در جوامع پيشرفته سرمايهداري بر تركيبي از اجبار و زور مبتني است رضايت مردم به حكومت بورژوازي تنها به اين دليل است كه آنها از اينكه منافعشان در گرو سرنگوني سرمايهداري است آگاهي ندارند و مردم به حكومتي رضايت ميدهند كه درك و فهمي از آن ندارند.»
قدرت در نظر لوكس از امكان غلبه تعدادي افراد يا گروههاي ديگر فراتر رفته و معتقد است ميتواند از بروز تفاوتها جلوگيري كند و اين كار با دستكاري در افكار قربانيان قدرت از اينكه آنها فهم غلطي از منافع واقعيشان دارند، انجام ميدهند.(2)
ديدگاه لوكس مبتني بر اين نگرش در مورد قدرت است كه رضايت مبناي حكومت و قدرت است نگرش قدرت مبتني بر رضايت در دوران مدرن در انديشه سياسي غرب نقش محوري داشته است. قدرت مبتني بر رضايت حق حكومت را به حاكم ميدهد و اين توانايي و قدرت را اتباع و مردم براي حاكم باعث ميشود.(3) قدرت با وجود دستكاري برخي منافع و اهداف مردم و اتباع خود با توجه به شروعيت بخشي مردم به آن در برابر اهداف و خواستهاي مردم مسئول است و بايد خواستها و اهداف آنها را- حتي اگر دستكاري هم شده باشند. برآورده سازد بنابراين در نظر لوكس قدرت در برابر مردم مسئول است.
ميشل فوكو از چهرههاي معروف پسامدرن است وي در آراء خود به رابطه قدرت و دانش پرداخته است. فوكو در بحث قدرت مخالف استفاده از الگوي لوياتان هابزي است و متذكر ميشود كه در تحليل ماهيت قدرت معاصر و با فرا رفتن از حوزه محدود حاكميت حقوقي و نهادهاي دولتي ميتوان نتيجهگيري كرد كه قدرت انضباطي، متفاوت با اصطلاح حاكميت است كه اختراع جامعه بورژوازي است. نگرش فوكو به قدرت سه مفهوم «سلطه»، «حكومت» و «بازيهاي استراتژيك آزاديها» از هم متمايز ميكند. درك فوكو از قدرت بر حسب ساختار اعمالي است كه بر اعمال ديگراني كه آزادند تأثير ميگذرد. «سلطه» اشاره به موقعيتي دارد كه در آن مقهور، فضاي اندكي براي عمل دارد. «حكومت» چيزي بين سلطه و روابط قدرت برگشتپذير است. «حكومت» در نظر او همان هدايت رفتار است و هدف آن تأثير بر رفتار افراد است فوكو به جاي پژوهش درباره حاكميت و مشروعيت به فهم مسايلي توجه ميكند كه در نتيجه تأثيرات چنين قدرتي توليد ميشوند. بنابراين او بر تكنيكهاي حكومت و خصوصاً عقلانيت آن تمركز ميكند. از اين منظر ايده حكومت يا قدرت مبتني بر رضايت و مسئوليت ناشي از آنها تنها يكي از عقلانيتهاي نافذ حكومت است كه لزومي ندارد امتيار خاصي براي آن قائل شويم. از ديد فوكو سه عقلانيت «انضباطپذيري»، «قدرت شباني» و «ليبراليسم» هم در شكلگيري تمدن مدرن غرب نقش داشتهاند.(4) به نظر فوكو مفهوم شخص به عنوان عامل اخلاقي خود مختار كه نقش مهمي در الگوي حكومت مبتني بر رضايت ايفاء ميكند ناديده گرفته شده است. فوكو قدرت تك بعدي را رد ميكند چرا كه معتقد است آنجا كه مقاومت وجود ندارد قدرت هم وجود ندارد لذا قدرت كمي صرف نيست. روايت فوكو از قدرت بديل روشني براي قدرت تابع رضايت است.
روابط قدرت در نظر فوكو مبتني بر انضباط و تنبيه، بازي چوپان و گله، آزادي و عقلانيت ليبرالي است، كه در آنها تهديد تابعان و تقويت و ارتقاي توانايي آنها در جهت اهداف صاحبان قدرت، ايجاد رفاه براي زير دستان و دنبال كردن اهداف دراز مدت حكومت با عقلانيت ليبرالي از طريق تصميمات آزادانه افراد، تلاش براي كنترل غيرمستقيم از طريق وسايلي مانند آموزش، طراحي فضاهايي جهت تنظيم رفاه افراد شكلگيري روشهايي براي برخورد با موارد انحرافي مهاجران و فقرا و بيكاران و.... هدف به شمار ميرود.
قدرت مبتني بر رضايت اهميت هنجاري به مجريان حكومت ميدهد و قدرتهاي حكومتي مهمتر از ساير قدرتها ميشوند كه اين نگرش در تضاد با ديدگاه فوكو است كه قدرت حاكم بر پايه رضايت افراد را صرفاً يكي از عقلانيتهاي حكومت ميداند براساس اين ديدگاه عليرغم نقش اساسي ارگانهاي دولت در حكومت خطاست بگوييم آنها صرفاً از طريق مكانيسم رضايت بنياد فعاليب ميكنند.(5) با توجه به نارسا بودن الگوي حكومت مبتني بر رضايت در نظر فوكو و يگانه عامل حكومت نبودن دولت و سرايت آن به بسياري چارچوبهاي دولتي و غير دولتي و تنوع فعاليتهاي آنها و پراكندگي آنها و فراروي قدرت سياسي از دولت، مسئوليت دولت از بين رفته و دولت مسئوليت چنداني در قبال مردم ندارد چرا كه قدرت در عرصه جامعه پراكنده شده است و قدرت محدود در نظام سياسي نميباشد.
پينوشتها:
1. مايكل راش، جامعه و سياست، ترجمه منوچهر صبوري، سمت، تهران، 1377، ص 49.
2. باري هندس، گفتارهاي قدرت از هابز تا فوكو، ترجمه مصطفي يونسي، تهران، شيراز، 1380، ص 97.
3. استيون لوكس، قدرت نگرشي راديكال، ترجمه عماد افروغ تهران، رسا، 1375، ص 15.
4. باري هندس، پيشين، ص113.
5. همان، ص 165.