باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 27 اسفند 1388 كاربران برخط 117 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
سياستمدارها آدم هاى ترحم برانگيزى هستند
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ


۱- به طور كلى سياستمدارها در مقايسه با ساير تيپ هاى اجتماعى كمترين جذابيت  را دارند.


۲- نه فقط با ادبيات فمينيستى، بلكه با ادبياتى كه زنانه ناميده مى شود هم مخالفم. ادبيات زنانه وجود ندارد، همان طور كه ادبيات مردانه وجود ندارد. تقسيم بندى هاى اين طورى غيرممكن است.


۳- جنسيت فقط يك بخش بسيار درونى از نگاه يك نويسنده را مى سازد. بسيار درونى تر از چيزهاى ديگر.


۴- اگر رمان را طورى بنويسى كه انگار مقاله روزنامه است، به رمان خيانت كرده اى.

 

منبع: روزنامه - شرق - تاريخ شمسی نشر 22/03/1385

   ● نام گفت و گو شونده: روسا - مونترو

مترجم: جيران - مقدم

 
 

روسا مونترو روزنامه نگار و نويسنده سوم ژانويه ۱۹۵۱ در مادريد به دنيا آمد. در يك خانواده متوسط پايين، در محله كواترو كامينوس. پدرش گاوباز بود ولى وقتى كه روسا چهار سال داشت اين كار را رها كرد تا يك كارگاه كاشى سازى به راه بيندازد:


«ما در شماره ۵۸ خيابان ملكه سوفيا زندگى مى كرديم و مادربزرگم در شماره ۱۶ همان خيابان. پدرم آنجا لباس مى پوشيد. من با او مى رفتم. او با لباس يك پدر معمولى وارد حمام مى شد و مثل خدايان از حمام بيرون مى آمد؛ چون همه جاى لباسش برق مى زد. اولين كلماتى كه به من ياد دادند، اولين كلماتى كه به زبان آوردم وقتى بود كه پدرم براى گاوبازى از خانه بيرون مى رفته است. گفته بودم «موفق باشى پاپا!» چون رسم بر اين بود كه هر وقت گاوباز براى مسابقه بيرون مى رفت به او مى گفتند «موفق باشى استاد!» و من آن را اين طور تغيير داده بودم. ما: من، مادرم، مادربزرگم و دو تا عمه ام (يكى بيوه و ديگرى مجرد) تسبيح به دست مقابل شمايل قديسين با شمع هاى روشن و گل دعا مى كرديم تا برگردد. و بعد، موقع عصر، راديو را براى شنيدن نتايج روشن مى كرديم. اگر آسيبى در كار نبود، يك دعاى كوچك تشكر مى خوانديم بعد وقتى مى رسيد كه من خيلى دوست داشتم. خانه طبقه اول بود. لب پنجره مى نشستم و پاهايم را آويزان مى كردم و منتظر مى ماندم تا ماشين گاوبازها از راه برسد. يك سيتروئن دهه سى بود، مشكى و جادار. ماشين نگه مى داشت و پدر، با لباس گاوبازى كه پر از لكه هاى خون خشك شده بود، پياده مى شد. اين خيلى مرا تحت تاثير قرار مى داد، اما الان از گاوبازى خوشم نمى آيد؛ چون عاشق حيوانات هستم. وقتى بچه بودم زياد مراسم مى رفتم، اما الان سال ها است كه نرفته ام. به خانواده و جهانى كه از آن آمده ام احترام مى  گذارم و برايم جالب است. وقتى بچه اى و در يك محيط خاص هستى فكر مى كنى جهان همين است، اما بعدها كه بزرگ شدم فهميدم كه جهان گاوباز جهانى كوچك، متفاوت و خاص است. از گاوبازى خيلى چيزها مى دانم. پدرم در نوع خودش خيلى بافرهنگ بود. گرچه فقط تا نه سالگى مدرسه رفته بود اما خيلى خوب بازى ها را توضيح مى داد. با گوش  كردن به او چيزهاى زيادى ياد گرفتم. اما حالا فكر مى كنم كه از چيزهايى كه بدون هيچ معنايى انجام مى شوند خوشم نمى آيد.» روسا از چهارسالگى به خاطر ابتلا به سل بسترى مى شود و تا نه سالگى بدون اين كه دوستى داشته باشد مجبور مى شود در خانه بماند. زياد كتاب مى خواند و علاقه اش به نوشتن در همين دوران، مثل يك بازى شكل مى گيرد: «من يك نويسنده زيستى هستم. بسيارى از ما نويسنده ها همين طوريم. يعنى همان طور كه نفس مى كشيم، همان طور كه عرق مى كنيم، همان طور كه مى نويسيم. اين چيزى است كه بدون آن نمى دانى چطور مى شود زندگى كرد. بخشى از فعاليت هاى حياتى بدنت است. من از پنج تا نه سالگى سل داشتم. اين سال ها مدرسه نمى رفتم. تنها توى خانه مى ماندم يا بهتر بگويم، توى تختم يا توى يك صندلى، بدون اين كه از جايم تكان بخورم. خواندن و نوشتن تنها كارى بود كه انجام مى دادم. هنوز بعضى از داستان هايى را كه در آن دوره نوشتم نگه داشته ام. نوشتن براى من يك جور بازى بود، يك جور شيوه زيست. هميشه نوشته ام و هميشه اين احساس تنهايى را داشته ام. احساس يك دختر كوچولوى خيلى تنها را. وقتى بچه بودم از من مى پرسيدند: وقتى بزرگ بشوى ازدواج مى كنى و من جواب مى دادم: هرگز ازدواج نمى كنم. من هميشه خيلى تنها بوده ام. از دوازده سال پيش زندگى مشترك دارم، اما اين يك زندگى متداول و مرسوم نيست، بچه هم ندارم. اين شيوه زندگى من است. اين طور نيست كه يك روز بنشينى و بگويى نمى خواهم بچه داشته باشم. نه! آن چيزى كه تو هستى، با صدتا نشانه كوچك روزانه خودش به جاى تو حرف خواهد زد. كم كم زندگى ات طورى مى شود كه براى تنهايى ارزش بسيارى قائلى. من به تنهايى نياز دارم. براى همين است كه اگر با كسى زندگى مى كنم بايد به تنهايى ام احترام بگذارد.»


در نه سالگى به مدرسه مى رود. اين مدرسه به نام بئاتريس گالينه و جايى است كه بر او تاثير زيادى گذاشته است، محيطى بوده كه روسا آن را «وحشيانه» توصيف مى كند. اما مدرسه رفتن نگاه او را به زندگى تغيير مى دهد: «مدرسه هفت تا ايستگاه مترو با خانه مان فاصله داشت؛ چون پولى نداشتيم كه براى مدرسه بپردازيم. آن موقع كمك هزينه تحصيلى وجود نداشت. اگر درست يادم بيايد تا سال ۱۹۷۶ امكان آموزش رايگان براى بچه هاى اسپانيايى مهيا نبود. در مادريد فقط دوتا مدرسه بود. بايد از ساعت پنج صبح جا مى گرفتى و صف مى بستى تا ثبت نامت كنند؛ چون جا نبود و اگر نوبت بهت نمى رسيد بدون كمك هزينه مى ماندى. در خانه پول شهريه مدرسه خصوصى نداشتيم. اوضاع مدرسه خيلى خراب بود. همه خيلى فقير بودند، بيش از اندازه. در هر كلاسى نودتا شاگرد بود، در يك قصر قديمى كه در حال فروريختن بود. يك بار دو ماه به خاطر خطر تخريب شدن تعطيل شد. اگر كسى پول داشت گذرش به آنجا نمى افتاد. نشسته بودى كه قطعاتى از گچبرى از سقف كنده مى شد و روى سرت مى ريخت. اولين روزى كه رفتم، مرا از پله ها پايين انداختند. بايد روى پالتويت مى نشستى وگرنه آن را از تو مى دزديدند، در عوض خيلى سريع ياد مى گرفتى. تجربه سخت اما خوبى بود، من شاگرد خيلى خوبى بودم. كلاس پنجم و ششم اوضاع بدتر بود. بچه ها از مدرسه راهبه ها مى آمدند فضا فرق مى كرد. من بى اخلاق ترين نقاشى هاى تمام زندگى ام را آنجا ديدم. جاى خيلى بدى بود اما خيلى دوستش دارم، در مقايسه با مدرسه راهبه ها پر از زندگى بود.


فكر مى كنم كه خيلى به اين مدرسه مديونم؛ چون به تو ياد مى داد با عجله و سريع هر چه مى توانى بيشتر ياد بگيرى، مثل دنياى واقعى بود.»


با پايان مدرسه، دوران ديگرى در زندگى روسا مونترو شروع مى شود. در هفده سالگى، در دانشكده ادبيات و فلسفه ثبت نام و شروع به همكارى با گروه هاى آوانگارد تئاترى زمانه خودش مى كند. سال بعد، ،۱۹۶۹ مدرسه روزنامه نگارى را شروع و از سال۱۹۷۰ كارش را با روزنامه  اينفرماسيون آغاز مى كند. در همان سال، بخش نوينى را به نام تله بوم در مجله تله راديو بنيان مى گذارد. چند سال، با مجلات و روزنامه هاى مختلف كار مى كند تا سرانجام در روزنامه اريبا كارى با حقوق ثابت مى يابد. اين مقدمه ورود او به روزنامه ال پائيس مى شود. در ،۱۹۷۷ در ويژه نامه اين روزنامه بخش مصاحبه را پى مى ريزد. از اين پس موفقيت ها يكى بعد از ديگرى به او رو مى كنند. در ۱۹۷۸ جايزه «مانوئل دل آركو» را براى بهترين مصاحبه دريافت مى كند. اين اولين بار است كه اين جايزه به يك زن داده مى شود. در ۱۹۷۹ اولين رمانش، «گاهشمار انزجار» به بازار مى آيد. در ۱۹۸۰ سردبير هفته نامه ال پائيس مى شود و جايزه ملى روزنامه نگارى را در بخش مقالات و گزارش هاى ادبى مى گيرد. از اين پس او هم يك رمان نويس موفق است و هم يك روزنامه نگار معروف. در ۱۹۸۳ رمان «با تو مثل يك ملكه رفتار خواهم كرد» از طرف منتقدين مورد استقبال قرار مى گيرد و بر سبك كارى او، نام «هايپررئاليسم» گذاشته مى شود. اين كتاب معرف روسا مونترويى است كه روايتگر تنهايى و عدم توانايى آدم ها در برقرارى ارتباط با يكديگر است. موفقيت اين رمان در بازار فروش هم اعجاب آور است و نام او را در كنار نام كاميلو خوسه سلا و بيسكائينو كاساس قرار مى دهد. در ۱۹۸۷ جايزه جهان مصاحبه را مى گيرد. از آن پس تعداد زيادى كتاب مى نويسد. مجموعه اى از بهترين مصاحبه هايش را چاپ مى كند و مجموعه داستان هاى كوتاهى نيز به چاپ مى رساند، گرچه عقيده دارد كه داستان هاى كوتاه راه رسيدن به رمان هستند. در ۱۹۹۷ كتاب «دختر هانيبال» پرفروش ترين كتاب اسپانيا مى شود. او جوايز زيادى را از آن خود كرده است، هنوز در هفته نامه ال پائيس كار مى كند و او را به عنوان يكى از نمايندگان روزنامه نگارى نوين مى شناسند كه شيوه اش پلى ميان ادبيات و اطلاع رسانى است.


• • •


 


• خيلى از نويسنده هاى آمريكاى لاتين، اسپانيا را ارض موعود مى بينند؛ سرزمين ناشران بزرگ، شانس هاى بزرگ، در پايان يك بازار بزرگ ادبى و به خصوص جايزه هاى بزرگ. چرا جايزه ها اين قدر مهمند؟


در واقع در اسپانيا تعداد زيادى جايزه وجود دارد، اما بيشتر آنها از آن نوعى است كه مى توان آن را «جايزه هاى بازارى» ناميد. خيلى وقت ها ناشران به نويسنده هاى خودشان جايزه  مى دهند دنياى ناشران اسپانيايى در اين بيست سال اخير خيلى بزرگ شده و در حد ساير ناشران جهان غرب مثلاً آمريكا قرار گرفته است، اگر اين مسئله مهم باشد. اين از طرفى به معنى آن است كه تبليغات در بازار كتاب خيلى خشونت آميز است، كتاب را مثل كوكاكولا مى فروشند. بازار كتاب خيلى پرهياهو و جنجالى شده و در اين هياهو جايزه هاى ادبى هم سهمى دارند. الان جايزه هاى بازارى به يك رقابت تبليغاتى تبديل شده اند. از طرفى جايزه هاى خيلى باارزشى هم هستند، مثل جايزه سروانتس يا جايزه پرنس آستورياس ، جايزه ميلى يا جايزه منتقدان.


 


• خودستايى ناشى از جايزه و معروفيت ما را به همان جاى هميشگى نمى رساند؟ به اين كه نويسنده دچار خودشيفتگى بشود؟


نه آنقدر حاد، مثل كسى كه دچار خودشيفتگى است. اما خودستايى شايد بشود گفت بله.


 


• اما نويسنده هم همان آرزوى ديدن خود در آئينه معروفيت و شهرت را دارد...


بله، اما من مى گويم كه همه اينها بستگى به اين دارد كه ما از چه جايزه اى حرف بزنيم و همه مثل هم نيستند. آدم هايى هستند كه در مسابقات يا رقابت ها شركت مى كنند؛ چون به پول آن جايزه احتياج دارند، به همين سادگى. بعضى ها اين كار را مى كنند تا از كتابشان دفاع كنند؛ چون به آن اعتقاد دارند، يا آن را مى ستايند يا فكر مى كنند كه بهترين كارى بوده كه انجام داده اند. كسانى هم هستند كه فكر مى كنند جايزه ها به آنها نفوذ يا قدرت بيشترى در بازار كتاب مى دهد كه حتى اين مهم به نظر من پذيرفتنى است. بگذار صريح باشيم، چيزى كه هر نويسنده اى به دنبالش است اين است كه كتابش خوانده شود. كسى كه مى گويد نه، دروغ مى گويد.


 


• از روزنامه نگارى و نويسندگى صحبت مى شود، مى توان مرزى بين اين دو قائل شد؟


روزنامه نگارى يك نوع ادبى مثل هر نوع ديگر ادبى است. درست مثل شعر، مثل رمان، مثل تئاتر. اما هر كدام از اينها قوانين خودش را دارد. اگر با هم مخلوط شان كنى خرابشان مى كنى. اگر رمان را طورى بنويسى كه انگار مقاله روزنامه است، به رمان خيانت كرده اى. اگر روزنامه را طورى بنويسى كه انگار رمان است به روزنامه نگارى خيانت  كرده اى. هر نوعى بايد با توجه به قوانين خودش نوشته شود.


 


• همه نويسنده ها يك آشپزخانه ادبى دارند. تو چطور يك رمان را شروع مى كنى؟


رمان نوشتن حال و هواى تخم ريزى را دارد. مى گويم تخم ريزى؛ چون مى تواند يك فكر، يك جمله يا نگاه يك آدم باشد. ممكن است در خيابان به موقعيتى بربخورى و بعد روى آن وسواس پيدا كنى. اين در سرت مى ماند و شروع مى كند به ساختن و پرداختن شخصيت هاى خودش، بعد تو خودت را داخل مى  كنى. نويسنده بايد اين فروتنى را داشته باشد كه بگذارد قهرمان ها خودشان كار خودشان را بكنند.


 


• تسليم شدن به كلمات؟


بله، همين طور است. رمان به شكل ديگرى نمى تواند وجود داشته باشد. من هميشه مى گويم كه رمان ها اجازه دادن به اسكيزوفرنى است؛ چون باعث مى شود زندگى هاى ديگر را هم تجربه كنى، زندگى قهرمان هايت را، خوب يا بد.


 


• در «محبوبه ها و دشمنان» نگاهت به رابطه زوج هاست، اين به مطالعاتت در روانشناسى ربطى دارد؟


نه، من روانشناسى را تمام نكردم. روانشناسى اى كه من استفاده مى كنم همانى است كه خوليو كورتاسار آن را معناى ساده مشترك مى ناميد: نگاه كردن به ديگرى و سعى براى اين كه او را بفهمى.


 


• چقدر زندگى ات را براى تبديل به داستان دستكارى مى كنى؟


هيچ. بخش بيوگرافيك اثر براى من اصلاً جالب نيست. اگر مى نويسم براى اين است كه از زندان درون خودم بيرون بيايم. زبان روايى من تلاشى است براى فهميدن. براى اين كه چيزهايى را روشن كنم. چيزى هست كه براى همه آدم ها مايه حسرت و رنج است و آن تك صدايى بودن زندگى هاى ما است. نياز به اين كه روياى امكان هاى ديگر را ببينيم از همين ناشى مى شود. اين زندگى ما را در دنيايى اسير كرده كه در مقايسه با روياهايمان خيلى كوچك است. يكى از چيزهايى كه آدم را آزار مى دهد اين است كه حس مى كنى دارى پير مى شوى، پير. اين وقتى پيش مى آيد كه يك روز بيدار مى شوى و مى بينى نمى توانى زندگى ات را از نو بسازى، كه ديگر چاره اى ندارى، توى زندگى ات مانده اى، انگار لباسى پوشيده باشى كه به تنت زار بزند. ما رمان نويس ها _ و بعضى شغل هاى ديگر، شايد مثلاً دكترها- اين شانس را داريم كه زندگى هاى نو ابداع كنيم و تمام امكانات مختلف را زندگى كنيم.


 


• ادبيات به عنوان راهى براى دسترسى به جهان ديگر.


ادبيات به عنوان راهى براى دسترسى به تمام جهان هاى ديگرى  كه درون خودمان داريم.


 


• حالا از روزنامه نگار درون تو سئوال مى كنم، براى اين كه يك روزنامه نگار موفق باشيم چه بايد كرد؟


براى روزنامه نگار خوب بودن اول بايد ياد بگيرى خوب بنويسى و به عنوان يك قانون كلى، فكر مى كنم كه روزنامه نگار بايد كنجكاو باشد. بايد هميشه نسبت به مسئله اى كه درباره آن مى نويسد كنجكاوى داشته باشد. يك روزنامه نگار هيچ وقت نبايد سئوالى را بپرسد كه نمى خواهد جوابش را بداند. از اين كنجكاوى، از اين علاقه به كشف آن چيزى كه وراى ظاهر است، روزنامه نگار خوب زاده مى شود.


 


• حالا كنجكاوى مرا وادار مى كند كه بپرسم كدام مصاحبه ها بيشتر يادت مانده است؟!


خيلى هايش.


 


• كدام اول يادت مى آيد؟


من بيشتر از سى سال تجربه روزنامه نگارى دارم و تقريباً دو هزار تا مصاحبه انجام داده ام. مثلاً پل مك كارتنى را يادم مى آيد. اين مصاحبه را به يك دليل شخصى خيلى دوست دارم؛ چون وقتى دوازده ساله بودم جنون بيتل ها همه جا را گرفته بود و من عاشق او بودم. وقتى با او مصاحبه كردم، پنجاه و خرده اى سالش بود.


 


• خداحافظ عشق دوران نوجوانى.


بله... اما او آدم جالبى بود. توانسته بود زير فشار شهرت زندگى شخصى داشته باشد، نه مثل جان لنون. جان لنون قبل از اين كه كشته شود مرده بود.


 


• و بين سياستمدارها جالب ترين كه بود؟


بيشترشان آدم هاى ترحم برانگيزى هستند، برايم جالب نيستند. اينديرا گاندى برايم جالب بود. زن قوى و مرموزى بود و خيلى هم ماليخوليايى. مى دانى وقتى با او حرف زدم كه پسرش مرده بود. او زنى با يك زخم تاريخى بود. اما به طور كلى سياستمدارها در مقايسه با ساير تيپ هاى اجتماعى كمترين جذابيت  را دارند.


 


• و بين همكاران نويسنده ات؟


مصاحبه اى كه با خوليو كورتاسار داشتم جالب ترين بود. او مرد فوق العاده اى بود. سه بار هم با ماريو بارگاس يوسا مصاحبه كردم كه خيلى جالب بود.


 


• از او درباره فعاليت هاى سياسى و شكست انتخاباتى سال هاى قبلش سئوال كردى؟


معلوم است. با او راجع به اين مسئله هم صحبت كردم. او مردى است كه هرگز از مواجهه هاى كلامى فرار نمى كند. آدمى است كه حسابى اهل بحث است. يوسا مردى است كه وقتى وارد آسانسور مى شود مى تواند با آدم هاى در آسانسور هم وارد بحث بشود. اين علاقه او به جر و بحث به نظرم فوق العاده رسيد.


 


• جايى خواندم كه تو مخالف صحبت كردن از يك نوع ادبى به عنوان ادبيات فمينيستى هستى.


نه فقط با ادبيات فمينيستى، بلكه با ادبياتى كه زنانه ناميده مى شود هم مخالفم. ادبيات زنانه وجود ندارد، همان طور كه ادبيات مردانه وجود ندارد. تقسيم بندى هاى اين طورى غيرممكن است.


 


• بعضى تئوريسين ها نظرياتى از اين دست مطرح مى كنند...


مى دانم، اما به نظر من اشتباه مى كنند. چيزى كه مى گويند هيچ ربطى به حقيقت ندارد. جنسيت فقط يك بخش بسيار درونى از نگاه يك نويسنده را مى سازد. بسيار درونى تر از چيزهاى ديگر. نويسنده همان است كه هست و كتاب ها وابسته به زبان، فرهنگ، لحن، سن، نوع ادبى، طبقه اجتماعى، بيمارى هايى كه دارد يا ندارد و جنسيتش هست. همان طور كه مى بينى اين غيرممكن است كه يك نوع ادبى را فقط بر اساس اين كه طرف زن است يا مرد طبقه بندى كرد.


 


• بله، اما جنسيت چيزى مجزا از شرايط زيستى است.


اما در ادبيات، جنسيت نمى تواند نوع ادبى بسازد. بلكه فقط تاثيرى مثل باقى عناصر دارد. احتمالاً كتاب هاى من بيشتر به كتاب هاى يك مرد اسپانيايى همسن و سال خودم كه در يك شهر بزرگ به دنيا آمده شبيه است تا به كتاب يك زن سياه پوست هشتادساله جنوب آفريقا. چيزهايى كه ما را از هم جدا مى كنند خيلى بيشتر از چيزهايى هستند كه ما را به هم پيوند مى دهند، مثل جنسيت.


 


• و اين مثالى كه زدى، دليل اين است كه جنسيت ربطى به نوع ادبى ندارد؟


بله، هيچ ربطى ندارد.


 


• اما تئوريسين ها جريان هاى ادبى را با توجه به ...


بله، آدم ها حرف مفت زياد مى زنند.


 


• خود تو هم راجع به زنان زياد نوشته اى، به هر حال اين هم يك زاويه ديد از جنسيت است.


خب كه چه؟ مردها هم زياد راجع به مردها نوشته اند. تمام سنت ادبى به وسيله مردها نوشته شده و در نود و نه درصد آن هم مردها نقش آفرينى مى كنند.


 


• حالا همان حرف مرا مى زنى.


نه، چيزى كه مى خواهم به تو بگويم خيلى مهم است و من را خيلى عصبانى مى كند. وقتى يك مرد كتابى را مى نويسد كه قهرمانش يك مرد است مى گويند درباره نسل بشر مى نويسد اما وقتى يك زن كتابى را مى نويسد كه قهرمانش يك زن است مى  گويند درباره زنان مى نويسد. اين طور نيست، همه ما نويسندگان مرد و زن درباره نسل بشر حرف مى زنيم و مى نويسيم.


 


• درباره كارهاى تو زياد نوشته اند. وقتى مطالبى را مى خوانى كه يكى از آثارت را تجزيه و تحليل كرده چه احساسى دارى؟


از خواندنشان پرهيز مى كنم.


 


• چرا؟ چيزهايى كه منتقدين مى گويند تو را متعجب مى كند يا حوصله ات را سر مى برد؟


مرا نگران و ناآرام مى كند. وقتى از من بد مى نويسند، صدمه مى  بينم، وقتى تعريف مى كنند يا مثبتند، خودم را در چيزى كه مى گويند نمى شناسم. دوستان زيادى دارم كه مقاله هايشان را برايم مى فرستند، تحقيقات و حتى پايان نامه هايشان را. اما من از خواندن آنها اجتناب مى كنم. مى دانم كه منتقدان آكادميك معمولاً بهتر از منتقدان رسانه اى هستند، اما من ترجيح مى دهم كلاً از همه آنها دور باشم. چند بار پيش آمده كه در يك كنفرانس بوده ام. چيزى راجع به آثارم خوانده شده و من به خودم گفته ام «واى! چه جالب! اما چه چيز جهنمى اى من را اينجا نگه داشته؟»


 


كتاب شناسى روسا مونترو


گاهشمار انزجار (۱۹۷۹)، كاربرد دلتا (۱۹۸۱)، ۱۲ داستان زنان (۱۹۸۲)، با تو مثل يك ملكه رفتار خواهم كرد (۱۹۸۳)، صاحبخانه دوست داشتنى (۱۹۸۸)، لرزش (۱۹۹۰)، زيبا و تاريك (۱۹۹۳)، چاقو در گردن (۱۹۹۴)، دختر هانيبال (۱۹۹۷)، محبوبه ها و دشمنان (۱۹۹۸)، در ديسنى لند مادرها گريه نمى كنند (۱۹۹۸)، داستان هاى دريا (۲۰۰۱)، قلب تاتارو (۲۰۰۱)، ديوانه خانه (۲۰۰۳)، داستان شاه شفاف (۲۰۰۵).



 

    186 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   روزنامه نگاري 

افراد و مشاهير
●  مونترو   روسا

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:22/03/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب