| در زبان فارسى معاصر، عنوان «استاد» را در بسيارى زمينه هاى مختلف به كار مى بريم و مصاديق گوناگونى براى آن قائل هستيم. براى مثال، وقتى نظاره گر يك برنامه تلويزيونى هستيم كه در آن با يك مدرس دانشگاه در رشته مثلاً جامعه شناسى يا علوم سياسى در مقام كارشناس گفت وگو مى شود، زيرنوشتى در پايين تصوير ظاهر مى شود كه فرد مصاحبه شونده را با عنوان «استاد جامعه شناسى» يا «استاد علوم سياسى» به بيننده معرفى مى كند. ما همچنين كسى را كه در يك حوزه خاص از هنر (مثلاً نقاشى يا پيكرتراشى و از اين قبيل) خبره و داراى مقامى شامخ تلقى مى شود، استاد مى ناميم. در اين مورد اخير، منظور از «استاد» لزوماً كسى نيست كه در دانشگاه تدريس مى كند، بلكه با اطلاق اين عنوان مى خواهيم بگوييم كه شخص مورد نظر ما در كار خودش به چنان درجه اى از تبحر و دانش رسيده كه از همتايانش به طرز بارزى متمايز شده است و در واقع به يك مفهوم مرجع و صاحب اجتهاد محسوب مى گردد. عين همين مفهوم را به شكلى ديگر، در كاربردى كاملاً عاميانه، در فارسى گفتارى هم مى توان يافت. «استاد فلان كار بودن»، يعنى مهارت خاصى در انجام دادن كارى داشتن. مثلاً وقتى مى گوييم كه «فلانى استاد سمبل كارى است»، منظور اين است كه كار را سرسرى و فقط براى رفع تكليف انجام مى دهد و لذا گرچه ظاهراً كار را به پايان مى رساند، اما بايد منتظر بود تا نشانه هاى ناقص بودن كار به مرور زمان معلوم شوند. سرانجام يكى ديگر از كاربردهاى عنوان «استاد»، مبين پيشكسوتى و ارشديت است؛ چنان كه وقتى مى گوييم «فلانى استاد ما هستند»، منظور اين است كه ايشان نسبت به گوينده سن بيشترى دارد و درخور احترام است.
از آنچه در اشاره به برخى از عمده ترين معانى كلمه «استاد» نوشتم، پيداست كه در تمام اين كاربردها يك وجه اشتراك مى توان يافت: «استاد» به هر حال نشانه تكريم كسى است كه اين عنوان را به او اطلاق مى كنيم. به بيان ديگر، كسى كه استاد مى خوانيمش از نظر گوينده فردى برخوردار از ويژگى هاى تحسين برانگيز است. اين كلمه، حتى وقتى به مفهومى آيرونيك به كار مى رود، باز هم واجد دلالتى تحسين آميز است. مثالى كه در بند بالا زدم («فلانى استاد سمبل كارى است»)، گرچه در نگاه اول - به قول قدماى ما در صنايع بديع و لفظى - از مقوله «ذم شبيه به مدح» تلقى مى شود، اما اگر دقت كنيم در واقع مبين نوعى تمجيد است: فلانى چنان ماهرانه سمبل مى كند كه كسى در اين كار به پاى او نمى رسد.
اما پرسشى كه براى من پيش آمد اين بود كه امروزه چه كسانى در حرفه خودم (تدريس در دانشگاه) استاد ناميده مى شوند و اطلاق اين عنوان به ايشان دلالت بر چه دارد، احترام صرف يا شأن علمى؟ ابتدا بايد اين نكته را متذكر شد كه در بدو تاسيس دانشگاه در ايران، عنوان «استاد» به كسانى اطلاق مى گرديد كه اكثرشان واجد هيچ مدرك نشان دهنده گذراندن تحصيلات عالى نبودند. براى مثال، كسانى مانند جلال الدين همايى، بديع الزمان فروزانفر، ملك الشعراء بهار، رشيد ياسمى و عبدالعظيم قريب از ابتدا در دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران استاد ناميده شدند و هيچ گاه براى نيل به اين مقام، به طور رسمى و ادارى مرحله اى را طى نكردند. اطلاق اين عنوان به امثال آنان نشانه به رسميت شناختن جايگاه رفيعى بود كه از آن برخوردار بودند، جايگاهى چنان مبرهن كه مناقشه كردن در آن يا ترديد روا داشتن درباره آن، امكان ناپذير بود. اما امروزه عنوان «استاد» در دانشگاه دو كاربرد عام و خاص دارد. در كاربرد عام، هر كسى را كه رسماً در يكى از دانشگاه ها و مراكز آموزش عالى استخدام شده است و به كار تدريس اشتغال دارد، استاد مى نامند. بدين ترتيب، اشخاصى كه به طور پاره وقت و غيررسمى ساعاتى را در دانشگاه تدريس مى كنند، معمولاً «مدرس» ناميده مى شوند و نه استاد. در اين مفهوم عام، به مدرك تحصيلى شخص و درجه علمى و رتبه و از اين قبيل نظر نداريم. عنوان «استاد» در مفهوم خاص آن در عرف دانشگاهى به كسى اطلاق مى شود كه پس از طى كردن رتبه هاى پايين تر (مانند استاديارى و دانشيارى) به بالاترين مرتبه علمى دانشگاهى (استادى كامل) نائل شده است. در اين كاربرد خاص، «استاد» كسى است كه با انتشار مقالات و كتاب هاى متعدد و نومايه، نظرات بديع و تامل برانگيزى در حوزه تخصص خود ابراز داشته است و، به يك عبارت، به درجه اجتهاد رسيده است. نيل به اين مرتبه علمى، علاوه بر اين كه واجد ارزشى معنوى است، امتيازهاى مادى خاصى را نيز نصيب دارنده اين عنوان مى كند. براى مثال، طبق آيين نامه هاى جارى در دانشگاه، استادان موظف به تدريس ساعات كمترى هستند (مثلاً هشت ساعت در هفته) و حقوق بسيار بالايى دريافت مى كنند. همچنين بابت تدريس اضافه و نيز راهنمايى يا مشاوره يا داورى پايان نامه هاى فوق ليسانس و رساله هاى دكترى، مبالغ هنگفتى پول به ايشان پرداخت مى شود. از اين رو، كسب درجه استادى (به مفهوم خاص اين عنوان در عرف دانشگاهى) متعاقبات مادى چشمگيرى براى اعضاى هيات علمى دانشگاه به دنبال دارد و ارتقا به اين مرتبه، هدفى است كه همه ايشان دنبال مى كنند.
اكنون مى توانيم قدرى دقيق تر به اين پرسش پاسخ دهيم كه «در نظام دانشگاهى ما، يك عضو هيات علمى چگونه مى تواند به مقام استادى ارتقا يابد؟» در پاسخ بايد گفت، مطابق آيين نامه ارتقاى هيات علمى، رسيدن به مقام دانشيارى و سپس استادى به ويژه مستلزم انتشار چند مقاله در نشريات موسوم به «علمى - پژوهشى» و كسب امتياز مربوط به اين مقالات است. البته فرم چندين برگى ارتقا شامل بندهاى متعدد ديگرى به جز مقالات منتشرشده در اين نشريات هم هست، اما هيچ كار پژوهشى ديگرى نمى تواند جايگزين امتياز ضرورى اين مقالات شود و در واقع بررسى و ارزيابى فرم ارتقا در گرو كسب امتياز مقالاتى است كه بايد در اين نشريات منتشر شده باشند. اما نشريات «علمى - پژوهشى» كدام اند و چرا مقالات چاپ شده در اين نشريات نقشى تا به اين حد حياتى در ارتقاى هيات علمى ايفا مى كنند؟
اين نشريات به طور معمول از طريق مجراهاى فروش نشريه براى فروش عرضه نمى شوند و اغلب در شمارگانى بسيار معدود و فقط براى ارسال فله اى به ساير دانشگاه ها انتشار مى يابند. به سخن ديگر، هر دانشگاهى نشريات علمى - پژوهشى خود را براى ساير دانشگاه ها و موسسات آموزش عالى ارسال مى كند و خود نيز دريافت كننده نشريات مشابه از ساير دانشگاه هاست. به همين سبب، مقالاتى كه در اين نشريات درج مى شوند، در بهترين حالت مخاطبانى بسيار اندك دارند و به ندرت مورد توجه اهل علم قرار مى گيرند. اصرار وزارت علوم بر ملاك قرار گرفتن مقالات منتشرشده در نشريات به اصطلاح «علمى - پژوهشى»، از يك سو باعث تكاپوى عجيب و غريب اعضاى هيأت علمى دانشگاه ها براى انتشار مقاله در اين نشريات غالباً ضعيف و بى اثر شده و از سوى ديگر به نوعى حيله گرى رسمى نيز ميدان داده است، به گونه اى كه يافتن «پارتى» براى چاپ يا جلو انداختن نوبت چاپ يك مقاله، گاه صورتى مضحك و باورنكردنى به خود مى گيرد. در اين ميان، برخوردارى از درجه علمى پژوهشى (مزيتى كه اعطاى آن در انحصار وزارت علوم است) حتى به رواج اخاذى ميدان داده است. يكى از دوستان، در جلسه اى مى گفت كه نشريه به اصطلاح «علمى - پژوهشى »اى را سراغ دارد كه در قبال دريافت نيم ميليون تومان ظرف مدت سه ماه مقاله اى را به چاپ مى رساند تا نويسنده كذايى بتواند هر چه زودتر به درجه استادى برسد.
ابعاد فريبكارى در آكادمى به آنچه گفتم محدود نيست و من مى توانم مصداق هاى ديگرى از اين روند ضدعلمى را اضافه كنم. از جمله اين كه به بركت وجود نشريات «علمى - پژوهشى»، كسب عنوان استادى براى بعضى از ميان مايه ترين و بلكه بى مايه ترين اعضاى هيات علمى اكنون با اتكا به نوشته هاى دانشجويان ميسر شده است. استادان راهنماى پايان نامه هاى فوق ليسانس و رساله هاى دكترى مى توانند فصلى از اين تزها را مشتركاً به نام خود و دانشجوى صاحب تز در اين نشريات منتشر كنند و امتياز حاصل از آن را براى ارتقا مورد استفاده قرار دهند. داستان اين كه اكثر تزهايى كه اغلب هم با بالاترين نمره يا با درجه عالى قبول مى شوند تا چه حد مبتنى بر انتحال و دزدى آشكار و اعتراف شده و مباهات شده از فلان كتاب و به همان سايت اينترنتى هستند، البته شرح مفصل جداگانه اى را مى طلبد. در اين جا به ذكر اين نكته بسنده مى كنم كه همين استادان كذايى با چاپ بخش هايى از همان تزهايى كه خود به خوبى واقف اند كه سرتاپا سرقت ادبى است، عنوان استادى را براى خود مى خرند و نظام فعلى دانشگاهى ما بر اين روال صددرصد ضدعلمى صحه مى گذارد. به اين شگردهاى دغل بازانه بايد استفاده از ترجمه هاى دانشجويان و قالب كردن آنها به عنوان «كار پژوهشى» را هم افزود. من خود شنونده سخنان كسى بودم كه ترجمه اش از يك كتاب توسط ناشر به يكى از همين دغل بازان بى مايه ارجاع داده شده بود و شياد يادشده فقط به شرطى با انتشار آن كتاب موافقت كرده بود كه نام خودش هم به عنوان مترجم (البته با فونت بزرگ تر و با عنوان پوچ «دكتر») بالاتر از نام مترجم واقعى روى جلد كتاب درج شود. به راستى كدام نظام دانشگاهى مشوق و اطمينان بخش كسانى است كه با اين ترفندها به مقام «دانشيارى» و «استادى» ارتقا يافته اند؟
از آنچه نوشتم بايد روشن باشد كه در زمانه ما عنوان «استاد» متأسفانه معناى راستين خود را از دست داده است. امروزه اين عنوان هم به اشخاص صاحب نظر و دانشمند اطلاق مى شود و هم به معلمان ميان مايه و حرفه اى كه هر هفته ساعت ها تدريس مى كنند و به حقارت پايان ناپذير «حق التدريس» تن در مى دهند. اينان از راه تدريس در شبه دانشگاه هاى غيردولتى و حتى موسسات كنكور فوق ليسانس، بيشتر در پى نوعى تجارت اند تا كار علمى و محققانه. كلاس هاى ايشان ملال آور و تكرار مطالبى است كه در ساليان متمادى چندان تغيير نكرده است، زيرا اين «استادان» فرصت مطالعه و به روز كردن دانسته هاى شان را ندارند. آنچه در كار اين «استادان» تغيير مى كند، شيوه هاى سوءاستفاده از تزها و انتشار كتاب هاى بى خاصيت يا به سرقت رفته است. اما استاد واقعى كيست؟ به گمان من، پاسخ دادن به اين پرسش چندان دشوار نيست. ذكر مصاديق استاد واقعى، مى تواند بر مفهوم استاد پرتوافشانى كند. استاد واقعى ابوالحسن نجفى است كه با سال ها پژوهش در حوزه زبانشناسى و ادبيات صاحب تاليف هايى بى مثال و بسيار تاثيرگذار است. ترجمه درخشان ابوالحسن نجفى از رمان خانواده تيبو اثر روژه مارتن دوگار هنوز در زمره خواندنى ترين آثارى است كه از ادبيات مدرن فرانسه به فارسى ترجمه شده اند. تحقيق ارزشمند همين استاد درباره فارسى عاميانه كه حاصل سال ها تتبع و جمع آورى نمونه هاى بى شمار از تركيب ها و تعبيرهاى عاميانه در ادبيات داستانى فارسى است، يقيناً موثق ترين و غنى ترين منبع در اين زمينه است. ابوالحسن نجفى البته چندان در دانشگاه تدريس نمى كند و ظاهراً رغبتى هم به اين كار ندارد؛ با اين همه، از بسيارى از استادان زبانشناسى يا ادبيات در دانشگاه استادتر است. به طريق اولى، رضا سيدحسينى استاد است. سال هاست كه اين پژوهشگر و مترجم بزرگ در حوزه مكتب هاى ادبى تحقيق مى كند و مى نويسد. كتاب مكتب هاى ادبى كه اكنون در دو مجلد انتشار يافته است، ابتدا در يك مجلد و در صفحاتى كمتر انتشار يافته بود. اما رضا سيدحسينى در طول سال هاى متمادى اين كتاب را تكميل تر و بازنگارى كرد تا امروز دانشجويان و علاقه مندانى كه مايل اند در زمينه مكتب هاى ادبيات غرب مطالعه كنند، از منبعى بسيار غنى برخوردار باشند كه نه فقط باروك و رمانتيسيسم و مكتب پارناس، بلكه همچنين سمبليسم و كوبيسم و سوررئاليسم و اكسپرسيونيسم و امثال آن را همراه با ترجمه اى از آثار منتخبى كه به همين سبك و سياق نوشته شده اند در دسترس داشته باشند. سرپرستى همين استاد بر - و هم مشاركت او در ترجمه فرهنگ آثار، منجر به انتشار يكى از بزرگ ترين و ارزشمندترين منابع ادبى به زبان فارسى شده است. تا آنجا كه من مى دانم رضا سيدحسينى چندان در دانشگاه تدريس نكرده است و شايد هم تمايلى به اين كار نداشته باشد، اما به ضرس قاطع مى توان گفت كه او استاد مكتب هاى ادبى است. ايضاً احمد سميعى (گيلانى) استاد ويرايش است و از سال ها قبل تا به امروز در اين زمينه ده ها مقاله نوشته و ده ها سخنرانى ايراد كرده است. البته اين استاد صاحب نظر، به تناوب كلاس هايى نيز درباره ويرايش برگزار كرده است، اما عضو هيات علمى هيچ دانشگاهى نيست. به گمان من، اساساً شأن علمى ايشان و امثال ايشان ايجاب مى كند كه جايگاه خويش را تا حد عضويت در هيات علمى دانشگاه تنزل ندهند. به اين فهرست، باز هم مى توان افزود و براى به دست دادن نمونه اى ديگر مى توان گفت كه استاد واقعى دكتر سعيد ارباب شيرانى است كه پنج مجلد از هشت جلد كتاب مشهور رنه ولك (تاريخ نقد جديد)، به ترجمه دقيق و درست او اكنون در اختيار پژوهشگران ادبيات است. سعيد ارباب شيرانى اكنون چند سالى است كه به اختيار خود (و در اوج افتخار، نه در حضيض بدنامى) به تدريس خويش در دانشگاه پايان داده است، ليكن همه دست اندركاران مطالعات ادبى از او بحق با عنوان استاد ياد مى كنند.
استاد عنوانى است كه بايد به عبدالله كوثرى اطلاق كرد كه سال هاست درباره ادبيات آمريكاى لاتين تحقيق مى كند و مجموعه اى از بهترين آثار ماشادو د آسيس و خوليو كورتاسار و روساريو كاستلانوس و رينالدو آرناس و كارلوس فوئنتس را به شيوايى به فارسى ترجمه كرده است. كوثرى استاد ترجمه است اما در هيچ دانشگاهى ترجمه درس نمى دهد؛ همان گونه كه مراد فرهادپور استاد ترجمه است و يك تنه چندين مترجم توانا را تربيت كرده است و شاگردان سابقش در سال هاى اخير برخى از صعب الفهم ترين متون فلسفى را به شيوايى به فارسى ترجمه كرده اند، اما فرهادپور - به طريق اولى - در هيچ دانشگاهى تدريس نمى كند و اساساً نمى خواهد تدريس كند. دانش فرهادپور در زمينه فلسفه يقيناً بيش از دانش برخى از «استادان» اين رشته در دانشگاه است، اما فرهادپور به كار تدريس فلسفه در دانشگاه اشتغال ندارد (و از اين بابت بحق خرسند است).
از آنچه نوشتم، مى خواهم نتيجه بگيرم كه عنوان استاد حقيقتاً زيبنده محققان طراز اول و صاحب نظران برجسته اى مانند ابوالحسن نجفى و رضا سيدحسينى و احمد سميعى (گيلانى) و سعيد ارباب شيرانى و عبدالله كوثرى و مراد فرهادپور است. امثال ايشان اند كه شايسته استاد ناميده شدن اند، نه هر كسى كه به اقتضايى صرفاً شغلى به كار تدريس در دانشگاه اشتغال دارد. اعاده معانى اصيل واژه «استاد» كه در ابتدا برشمردم، امروز يك وظيفه فرهنگى است.
و اما در باره خودم و به كارگيرى عنوان استاد در اشاره به من. باز هم از كلمات محبت آميز شما سپاسگزارم، اما بايد بگويم كه براى من همين كفايت مى كند كه تلاشم در كتاب قرائتى نقادانه از آگهى هاى تجارى در تلويزيون ايران به منظور معرفى حوزه ميان رشته اى مطالعات فرهنگى و روشن كردن سهم نقد ادبى در اين مطالعات، مثمر به ثمرى باشد. من صرفاً يك پژوهشگرم و اعتقاد دارم عنوان استاد را مى بايست به ديگرانى كه امثالشان را نام بردم اطلاق كرد.
|