در آستانه قرن بيستويكم ميلادي سخنگفتن از «هويت»، سهل و ممتنع و درعينحال غامض و ساده بهنظر ميرسد؛ لذا فضاي گفتماني بحث درباره آن، فضايي پارادوكسيكال جلوه ميكند. چيستي و چرايي اين فضاي پارادوكسيكال در سطح كلان از دو عامل تاثير پذيرفته است:
1ــ ما و جامعه ما، مانند هر جمع و اجتماعي، در جغرافياي حيات از افراد تعريف پذيرفتهايم، زمان متجسميم و ساخته تاريخ هستيم؛ همان تاريخي كه خودمان آن را ساختهايم و يا در پرتو بياهتمامي به ساخت آن، در متن ساخته دگرپرداخته آن، حيات يافتهايم.
2ــ امروز ما در مرحلهاي از تاريخ حيات بشري يا در يك «جهان جديد» زيست ميكنيم كه به قول مانوئل كاستلز در سهگانه عصر اطلاعات: «اقتصاد»، «جامعه» و «فرهنگ» بهصورت يك شبكه درآمده است و منظور از «شبكه» در آن، نظامي است كه بافت اصلي و تار و پود آن را اطلاعات و نظام ارتباطات الكترونيك تشكيل ميدهد.
بااينوصف، ما در يك سو در پي حفظ تاريخ خويشيم؛ چراكه ما و جامعه ما، زمان متجسميم و ساخته تاريخ؛ پس براي حفظ و استمرار قدرت خويش بايد تاريخ خود را حفظ كنيم. شايد برداشت ما از «زمان» برداشتي سلبي و منفي باشد و چون به امروز و فردا ميانديشيم، فراموش كنيم كه امروز ما محصول ديروز، و فرداي ما، محصول امروز ما است. اگر اين سه زمان را از يكديگر مجزا كنيم و در پي آن باشيم كه با نفي ديروز، امروز خود را براي فردا خراب كنيم، خواهيم باخت؛ چراكه نابودكننده اندامواره هويت فردي و ملي ما و جامعه ما، در نفي تاريخ ما نهفته است و شايد ناآگاهانه با رفتاري معطوف به «نفي ديروز»، «تخريب امروز» و «آرزوهاي دراز فردا»، منشوري سهوجهي از وجه «خودتخريبكنندگي» را به نمايش ميگذاريم! اين در حالي است كه به واسطه جغرافياي تاريخ حياتمان، تجسم «زمان ما» در بستر «استمرار حياتمان» همواره پر از فرازونشيبهاي تهديدگونهاي است كه در عرصه تقابلات، تعاملات و تضادهاي «محيطي»، «منطقهاي» و «بينالمللي» ما را تحت فشار قرار دادهاند.
فراموش نكنيم كه ما «ايراني» هستيم و ايران، جغرافياي حياتي است كه به قول ساسانيان «ناف زمين» است و به قول ماهان «خليجفارس و فلات ايران»، همان خاورميانه است و امروز «قلب تپنده جهان» براي «تثبيت قدرت در نظم نوين جهاني» محسوب ميشود؛ آنهم در زماني كه ايرانيان در پرتو آگاهي ديني و شعور انقلابي خود، خواهان دستيابي به قلههاي «تمدن اسلامي»اند؛ آنهم در زمانهاي كه قدرتهاي بينالمللي در همراهيهاي تعريفشده خود در صحنه بينالمللي، به رقابتي پنهان و پيچيدهتر از گذشته براي تفوق بينالمللي وارد شدهاند. بههرحال اينهم جلوهاي از جلوههاي «اراده معطوف به قدرت» است. قدرتهاي بينالمللي در رفع چالشهاي پيشروي «نظم نوين جهاني» همگرايي ميكنند تا با برطرفكردن اين چالشهاي فرارقابتي، رقابتهاي درونسطحي خود را با هزينههاي كمتري پي بگيرند. اين سنت را قدرتهاي بزرگ بارها تجربه كردهاند.
اما مطابق يك قانون شناختهشده در حوزه تطور اجتماعي، تلاش براي تحميل سلطه، به بروز مقاومت منجر ميشود و برهمينمبنا، در عصر «شبكه»ايشدن جهان هستي، بار ديگر هويتهاي متعدد در هياتهاي مختلف بازآفريني ميشوند و براي «ما» آنچه مهم است، ايران و هويت ايراني است.
چيستي هويت
هويت چيست؟ اين پرسش از همان «معماهاي سقراطي» است كه ابتدا ساده بهنظر ميرسد اما پاسخ به آن در قالب واژگان رايج، بسيار مشكل است. ازاينرو، بايد مشكل را به «مساله» تبديل كرد و سپس آن را در قالب پاسخهاي متقن حل نمود. درواقع پيشازهرچيز بايد به مهندسي پرسشها در ساحت نيازهاي موضوع حاضر پرداخته شود. دراينراستا، پرسش اصلي ما چنين خواهد بود: هويت ايراني چيست و با چه مسائلي روبرو است؟
براي پاسخ به اين پرسش اساسي و اصلي، بايد به پرسشهاي اساسي و فرعي ديگري نيز پاسخ گفت: آيا از لحاظ معرفتشناختي و فلسفي، مسالهاي بهنام هويت وجود دارد؟ آيا هويت، معطوف به تداوم و استمرار است يا معطوف به تغيير و تحول؟ آيا هويت؛ اصالت است يا در گذار زمان معطوف به معاصرت است؟
در مقام پاسخگويي دقيقتر به اين پرسشها است كه بايد به پرسشهاي انضمامي اصلي و فرعي ديگري پاسخ گفت كه عبارتند از: 1ــ پرسش انضمامي اصلي: هويت ايراني چيست؟ و 2ــ پرسش انضمامي فرعي: هويت يعني چه؟
در پاسخ به پرسشها، براساس نياز به «صورتبندي دانايي» مناسب با موضوع، بايد از پاسخگويي به پرسشهاي انضمامي فرعي و اصلي، به پاسخ به پرسشهاي اساسي فرعي و در نهايت فراهمسازي نظام دانايي مناسب براي پاسخ به پرسش اساسي اصلي نايل آييم.
هويتشناسي هويت
تامل در ماهيت واژه هويت، مانند هويتيابي هر مفهوم ديگري، ابتدا بايد به ساحتشناسي آن مفهوم در دو حوزه مفاهيم ذهني و عيني معطوف گردد.
مفاهيم ذهني، مفاهيمي هستند كه از تعريفي انتزاعي در حوزه «فهم جمعي» برخوردارند اما بهدنبال «مصداق عيني» در عالم واقع، قرار ميگيرند. «عشق» و «غرور» از جمله اين مفاهيماند. اين در حالي است كه برخي واژگان از «حضور عيني» در حوزه «كنش جمعي» برخوردارند اما به دنبال «تعريفي علمي» هستند. «جنگ» و «انقلاب» از اين دستهاند. اين بدانمعنا نيست كه واژگان بهطورمطلق عيني يا ذهني هستند بلكه غلظت ذهني و عينيبودن آنها، متفاوت است.
هويت از جمله مفاهيم عيني است كه به دنبال تعريفي علمي روان است. اگر به حوزه الهيات اسلامي و قرآن نيز مراجعه كنيم، خداوند در پاسخ به واقعيت عيني وجود اقوام، قبايل و شعوب مختلف، بر تقسيمبندي اولاد آدم به قبايل مختلف تصريح دارد و كاركرد آن را در «شناسايي» متقابل ميخواند: «انا خلقناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا...»
دالان عبور به ارائه تعريف، گذار از «معنا» است؛ لذا نخست بايد به «معناشناسي» روي آورد و با توجه به دادههاي «معناشناسانه» در حد امكان و بهطور جامع و مانع به مفهومشناسي در قالب ارائه تعاريف پرداخت.
«هويت» در لفظ عربي برابر است با معناي «تشخّص» در فارسي، Identité فرانسه، و Identity انگليسي كه در زبان لاتين با Identitas مشخص شده و خود از ريشه Idem گرفته شده است.[i]
هويت در بنياد لغوي خود، در اصل عربي نيست اما بعضي مترجمان از كاربرد آن ناگزير بودهاند و بنابراين آن را از حرف «رباط»، يعني از حرفي كه در زبان عربي بر ارتباط محمول به موضوع دلالت دارد، مشتق كردهاند. حرف رباط عبارت است از «هو»، مثل هو در عبارت «زيد هو انسان». فارابي ميگويد: «هويت شيء و عينيت آن و تشخص آن و خصوصيت آن و وجود منفرد آن، همه يكچيز است. به هويت و خصوصيت و وجود منفرد آن كه جنبه اشتراك ندارد، اشاره ميكنيم.»
قدما، لفظ هويت را به چند معني، از جمله به معني تشخص، خود شخص، و وجود خارجي او، اطلاق كردهاند. آنها ميگفتند: «آنچه موجب تحقق شيء است، نسبت به تحقق شيء، حقيقت و ذات، ناميده ميشود و نسبت به تشخص شيء، هويت ناميده ميشود. وقتي هويت شيء، يك ماهيت كلي باشد، مثل ماهيت انسان، آن را ماهيت گويند، اما اگر جزئي باشد، مثل حقيقت زيد، آن را هويت گويند؛ اما اگر جزئي و كليبودن آن مورد نظر نباشد، حقيقت ناميده ميشود.» متفكران جديد، هويت را به چهار معني بهكار ميبرند:
1ــ هويت به جهت وحدت هر چيزي اطلاق ميشود. مثلا ابنسينا اين هويت را هويت عددي مينامد.
2ــ هويت به شخص يا به موجود شبيه شخص، اطلاق ميشود و اين هنگامي است كه شخص، با وجود تغييراتي كه در اوقات مختلف عارض وجود او شدهاند، وحدت ذات داشته باشد. از اين قبيل است وقتي ميگوييم: هويت «من» و هويت فاعل. به اين هويت، هويت شخصي ميگويند.
3ــ هويت، صفت دو موضوع از موضوعات فكري است، هنگامي كه اين دو موضوع، با وجود اختلافات زماني و مكاني، در يك كيفيت مشترك باشند، اين هويت را، هويت كيفي يا هويت نوعي گويند.
4ــ هويت، يك رابطه منطقي بين دو شيء متحد است؛ مانند هويت رياضي يا تساوي جبري كه با وجود اختلافات ارزش حروفي كه نمايانگر آنها است، همواره صادق هستند. اين هويت را در منطق صوري با علامت (=) نشان ميدهند. مثلا ب = ب يا انسان = حيوان ناطق. اما در جبر، منطق تساوي را با علامت (?) نشان ميدهند. مثل ب ? ب. از منظر منطق هويتي، اين علامت بهتر است زيرا علامت (=) دال بر تساوي دو مقدار است نه تساوي دو شيء.
لاروميگو، اصطلاح «هويت جزئيه» را مطرح كرده و آن را به عناصري اطلاق نموده است كه يك كل معين، چه مادي چه نفساني، از آن بهوجود ميآيد.[ii]
فرهنگ معين، واژه هويت را چنين تعريف كرده است: «آنچه كه موجب شناسايي شخص باشد؛ يعني آنچه كه باعث تمايز يك فرد از ديگري باشد.» پس هويت در خلأ مطرح نميشود. اين هويت، همان هويت شخصي است كه از وجه كيفي نيز برخوردار است؛ بهبيانديگر هويت در دو محيط تعريفپذير ميشود: يكي در ارتباط با «دگردروني» و ديگري در ارتباط با «دگربروني». هويت در ارتباط با «دگردروني»، معطوف به شناسايي شخص نسبت به «خويشتن خويش» است. بهعبارتديگر، شخص، با «خويشتن» سنجيده ميشود تا در پرتو اين «سنجش» بتوان دريافت كه آيا با وجود تغييرات عارضي، وحدت ذات داشته است؟ حالآنكه هويت در ارتباط با «دگربروني» معطوف به شناسايي شخص نسبت به اشخاص ديگر است؛ بهگونهايكه در سايه اين «سنجش» بتوان دريافت كه «شخص» به نسبت «اشخاص» ديگر، با وجود اختلاف زماني و مكاني، آيا در كيفيت يا كيفيات خاصي مشترك است؟
در اينجا، ما به هويت از منظر «هويت شخصي» و «هويت كيفي يا نوعي» در مقام دو نيمرخ از چهره «هويت» مينگريم. چنانكه گفته شد، «هويت» از منظر معناي لغوي به وجه مميزه يك فرد از ديگري اشاره دارد. در اين نگرش هويت واژهاي «كلاممحور» مينمايد كه به «ضد خود» شناخته ميشود؛ اما بازتعريف هويت براساس درك كيفيت يا كيفيات مشترك و دستهبندي اشخاص براساس اين كيفيات مشترك، جنبه اثباتي مفهومشناسي هويت را غليظ ميكند.
اين رويكرد، به معناي نفي فهم مفهوم هويت در گستره تشخيص هويت از طريق آنچه باعث تمايز يك فرد از ديگري باشد، نخواهد بود. در عالم واقع، بهطورحتم يك خود (Self) وجود دارد و يك غير (Other)، وگرنه شناسايي معناي عيني پيدا نميكند. هويت در اينجا از بستري اجتماعي برخوردار است.
واژهنامه Black Well كه در حوزه انديشه اجتماعي منتشر ميشود، مينويسد: هويت از ريشه لاتيني Idem مشتق شده و به معناي «تشابه و تداوم» است.[iii] اين تعبير حامل اساسيترين گزاره حكيمانه هستي است كه از الهيات اسطورهاي گرفته تا انديشههاي مدرن امروز به آن اذعان دارند و آن «وحدت در عين كثرت و كثرت در عين وحدت» است. در اين گزاره، هم اشتراك، ثبات، تشابه و وحدت وجود دارد و هم يك استمرار تاريخي، حركت و دگرگوني. پارميندس و هراكليتوس را در اينجا كنار يكديگر ميتوان مشاهده كرد. همچنين «اصالت» و «معاصرت» را تواما برمبناي آن ميتوان توضيح داد. بنابراين هويت يا Identity به دو چيز اشاره دارد: 1ــ نقطه تشابه 2ــ خط استمرار.
در رياضيات، نقطه، آغازگاه مفروض خط است و خط چيزي نيست جز استمرار حاصل از پيوستگي «نقطه»ها در بستر مكان و زمان. «هويت» نيز از اين قانون تبعيت ميكند. نقطه گره و كانوني هويت، «نقطه تشابه» است كه نوعي وحدت پايدار «ذاتي» را ميان شخص با اشخاص ديگر، عليرغم تغييرات و دگرگونيهاي عارضشده در تاريخ حيات او، برجسته ميسازد. اين ويژگي، موجب ميشود «ويژگي ثابت هويتي»، در بستر زمان و مكان و در «تونل گذار هستي» و دگرگونيهاي حادث در آن حركت كند و در عين پذيرش تغييرات و دگرگونيها، در هسته مركزي ثبات شخصيتي خود، اعوجاج، اختلال و تخريب نپذيرد.
اينجا است كه بحث «اصالت» و «معاصرت» پيش ميآيد. هويت يك چهره با دو نيمرخ، مينمايد. يك نيمرخ آن «ثبات» و انعكاس آن در اجتماع و رفتار اجتماعي را به نمايش ميگذارد كه با «اصالت» معنا مييابد و نيمرخ ديگر آن «تغيير» و انعكاس آن در جامعه و رفتار اجتماعي را به نمايش ميگذارد كه با «معاصرت» نمود پيدا ميكند.
بازتاب چنين برداشتي را ميتوان در دو واژه پرسشي «چيستي» و «كيستي» منعكس يافت. «چيستي» ناظر بر دريافت «نقطه تشابه» است و كيستي بر «خط استمرار» آن تاكيد ميورزد. در اين حوزه معنايي، بر اين نكته تاكيد داريم كه: فرد انساني در رُستنگاه هستي خود ضمن دارابودن «هستي انساني» بهعنوان «هويت زيرين»، از يك «هستي فردي و شخصي» در مقام «هويت زبرين» برخوردار است. آنگاه كه ميپرسيم: چيستي و كيستي؟ بيترديد بر اين نكته تاكيد داريم كه آيا تو به نقطه تشابه و گره اصالتدهنده به هستي انساني و شخصي و يا به هويت زيرين و زبرين خود واقف هستي؟ و آيا در گذر ايام و معماي زمان، توانستهاي در حفاظت از آن در «تونل حيات» موفق باشي؟
پيامد ديگر اين برداشت، آن است كه: ما تا ندانيم كه بودهايم، نميتوانيم بدانيم كه هستيم؛ بهبيانديگر، شناخت هستي ما در گرو شناخت تاريخي ما است و تا ندانيم كه چگونه به جايي كه هستيم، رسيدهايم، نخواهيم توانست براي رسيدن به جايي كه ميخواهيم به آن برسيم، بهگونهاي برنامهريزي كنيم كه هويت ما مخدوش نشود.
اكنون با بازشناسي و درك عمق استراتژيك مفهوم «هويت» در پرتو هويتشناسي هويت، در خطوط فوق ميتوانيم بگوييم هويت چيست؟ هويت، «هستي» معنادار و تعريفشده انسان يا مجموعههاي انساني است كه در تونل حيات تاريخي آنها، در گستره «وجود» و «موجودبودن» تاريخي، حفظ و استمرار يافته است؛ بهگونهايكه او را در مقام انسان از موجودات ديگر متمايز ميسازد و در مقام يك فرد، شخص و مجموعهاي از اشخاص، مبين «وحدت كيفي» آنها در «كثرت تاريخي» حيات بشري است.
حال براي پاسخ به پرسش انضماي اصلي، زمينه معرفتي لازم فراهم آمده است و ميتوانيم با عمق ادراك بيشتري پاسخ گوييم كه: هويت ايراني يعني چه؟
در درون Identity، دو «من» نهفته است. زمانيكه ميگوييم: «من پرسش ميكنم، پس من هستم»؛ دو من در كنار هم قرار ميگيرند: «من هستـَم». اين من در خلأ شكل نگرفته و با شما متولد نشده است. اگرچه اين «من» در خلأ شكل نگرفته و در جهان عيني در ارتباط با Other معنادار مينمايد، اما در درون خود نيز حامل اين معنا است كه يك I (من) و يك Me[iv] (هستم) در آن وجود دارند. مثالي ساده: وقتي در جمعي افراد را حضور و غياب ميكنند، ميتوان در پاسخ گفت: «من» يا ميتوان جواب داد: «هستم» يا «حاضرم». اين دو پاسخ اگرچه بهظاهر يكي هستند اما در باطن آنها دو ويژگي وجود دارد: يك I، «من» يا فاعل فعال و يك Me منفعل وجود دارد. I يا «من» موجود، در اين گزاره يا ديدگاه، «من شيطاني» يا «من غرور» نيست؛ بلكه «من همت و اراده» انساني است كه تعالي و رشد آدمي براساس آن بنياد نهاده شده است، كماآنكه فقدان همت، ضعف در تدبير و تزلزل در تصميم، مانع رشد و تعالي انساني ميشود. عاليترين عنصر همت، وجود «من فعال» است.
I به جنبه نمادين و خلاق آدمي ارجاع ميدهد و Me به ارتباطات اجتماعي، فرايندها و شبكه تعاملات انساني در كالبد زندگي اجتماعي اشاره دارد. I تلاش دارد تاثيرگذاري، نوآوري، خلاقيت و بديعبودن يك انسان را به نمايش گذارد و Me جنبه تحركات تاثيرپذيرفته او را در شبكه پيچيده زندگي اجتماعي و زندگي شبكهاي جهان امروز به نمايش ميگذارد.
محصول «همنشيني» و «در زمانيِ» I و Me، «خود» يا Self است؛ بهبيانديگر، «خود يا Self، برايند I و Me است. ممكن است در يكي I كمرنگ باشد و me پررنگ و در ديگري برعكس.»[v] گسترش اين معنا از حوزه «من» يا I و «هستم» يا Me به «ما» يا We و «هستيم» يا Are، هويت را از ساحت فردي به ساحت جمعي سرايت ميدهد.
اگر تاكنون سخن از فرد بود، در هويتِ جمعي سخن از مليت است. من ايراني، من ژاپني، من سوداني، من نيجريهاي، من امريكايي، من فرانسوي و... همگي نشان از هويت جمعي دارند؛ هويتي حامل تاريخ، فرهنگ و حيات معنوي ما؛ همانچيزي كه در ادبيات سياسي با مفهوم هويت ملي شناخته ميشود. هويت ملي، دلالتي عيني بر حيات جمعي ما دارد و تمام ويژگيها و مختصات فرهنگي، ديني، تاريخي و مادي و معنوي ما، در گرو وجود ضروري آن است.
در اينجا I و We فعال در بستر حيات فعال خود، ميتوانند تعميق و گسترش ساحت حيات خود را در ابعاد مختلف حاصل كنند و «هستي» خود را در حوزههاي گوناگون فربه و حجيم سازند. همانگونهكه در هويت فردي بايد به دنبال «نقطه تشابه» و «خط استمرار» باشيم، ازسويديگر، هويت ملي يا هر هويت جمعي ديگر، از يك I و يك Me برخوردار است و بايد نقطه تشابه، خط استمرار، I و Me را در آن پيدا كنيم. I نماينده نقطه تشابه و Me نمايانگر خط استمرار است.
اگرچه meيِ جمعي ما، متغير است و از شرايط، زمينهها و نيازهاي تاريخي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي تاثير ميپذيرد، اما اين تغيير و تاثيرپذيري، نافي I يا عنصر ثابت نيست؛ لذا بايد گفت شناخت عميق و عمق استراتژيك مفهوم هويت، در گرو شناخت نقطه تشابه يا I است.
نتيجه ديگر آنكه هويت برخلاف تصور رايج، مفهومي ثابت يا امري ايستا و بدون تغيير و دگرگوني نيست بلكه توامان از يك عنصر ثابت و يك وجه متحول برخوردار است.
همينجا است كه «پارادوكس هويت» بروز پيدا ميكند؛ چراكه بهطورهمزمان حامل يك عنصر ايستا و در همان حال، حامل وجوه متحول است. مفهوم هويت ازيكسو بيانگر استمرار و تداوم يا Continuityيِ تاريخي است و ازطرفديگر بر آن است كه حامل «رسالت تاريخي» باشد. در اينجا است كه بايد به مفهوم «اصالت» و «معاصرت» رجوع كنيم.
«اصالت» ايراني در چيست؟ «من ايراني هستم» از كجا معنا مييابد. آيا زبان، فرهنگ، نژاد و...يِ ما همان هويت ما هستند. آيا اگر هركدام يا بعضي از آنها نيز باشند، امروزه جوابگوي نياز ما براي فهم هويت ما خواهند بود؟ در اين منظر، پيوندها و تعلقاتي كه به هويت مربوط ميشوند، محصول تفسيرهاي مجدد و نمادين از دنيا هستند و چون به شرايط تاريخي، نيازها، موقعيتها و بسترها (contexts)ي مختلف ارجاع ميدهند، تاحدود قابلتوجهي، گزينشي (selective) و بخشي (partial) هستند.
اين در حالي است كه اگر «مصاديق ارجاعي هويت» مختلف هستند، «مصاديق انتخابي هويت» نيز چندگانهاند؛ چراكه بهطورمعمول افراد و گروههاي مختلف اجتماعي، الزاما به يك هويت وابسته نيستند و ميتوانند هويتهاي مختلف بپذيرند: هويت قومي، هويت، زباني، هويت ملي، هويت جنسيتي، و...؛ لذا ازيكسو، هويتهاي مختلف وجود دارند و ازسويديگر انتخابهاي گوناگون هويتي. اما آنچه اهميت دارد، آن است كه بايد وجه مشترك هويتهاي مختلف را پيدا كنيم. اين، همان قرائت هويتگرايانه از هويت است.
منظور ما از ايران و ايراني، به همين قرائت ذاتگرايانه بازميگردد. بهعبارتديگر به منظر تاريخي بحث توجه نداريم بلكه به جنبه هويتي هويت خود عنايت ميورزيم. ايراني فارغازآنكه در چه زمان و در چه سلسلهاي از حكام و حاكمان، ايراني خوانده شده است، هستي شكوهمندي است كه در كالبد فرهنگ، زبان، نژاد، قوم و... ايراني، معرّف غلظت «حقيقتجويي و عدالتطلبي» بوده است.
ايراني، همواره تكخدا و موّحد بوده و برهميناساس موجود نمادين (animal simbole) وي در پذيرش اسلام، سلمان پارسي را به تاريخ معرفي نموده است. در يك كلام، ايراني، «هستي» حقيقتخواه و عدالتطلبي را به نسبت ديگران (Others) از خود به نمايش گذاشته است كه ميتوان در وصف آن گفت: ايرانيان در گلستان هستي، به گل آفتابگردان ميمانند كه خورشيد به هر سو رو ميكند، روي به سويش ميگردانند (همواره در طلب نور و روشنايياند) و در آسمان كمال چون هدهداند كه مرغان را به پرواز كمال به سوي سيمرغ فراميخوانند. سيمرغ و سيمرغ، داستان همين معنا است.
پينوشتها
[i]ــ عماد افروغ، هويت ايراني، تهران، موسسه دانش و پژوهش ايران، 1380
[ii]ــ جميل صليبا، فرهنگ فلسفي، ترجمه: منوچهر صانعي درهبيدي، تهران، حكمت، 1366، صص678ــ677
[iii]ــ عماد افروغ، همان، ص8
[iv]ــ به اين دليل Me معادل am فرض شد كه مفهوم مفعولي گزاره مشخصتر گردد.
[v]ــ عماد افروغ، همان، ص10