درباره 28 مرداد 32 و دوران سه ساله نخست وزيري دكتر محمد مصدق آن قدر كتاب و اسناد و خاطرات منتشر شده است كه مجلد كردن تنها فهرستي از آن ها كه در داخل و خارج از كشور به چاپ رسيده اند، خود به كتابي مستقل تبديل خواهد شد. در سالي كه پشت سر گذاشتيم، همزمان با نمايشگاه هجدهم كتاب، انتشارات بازتاب نگار كتابي را از ماشاءالله ورقا منتشر كرد با عنوان ناگفته هايي پيرامون فروريزي حكومت مصدق و نقش حزب توده ايران كه پس از تقريبا شش ماه چاپ دوم آن نيز روانه بازار كتاب شد. اين اثر دومين كتابي بود كه از اين نويسنده 81 ساله در ايران منتشر مي شد. كتاب اول ورقا در سال 1382 زير عنوان در سايه بيم و اميد (رويدادهايي از سازمان افسران وابسته به حزب توده ايران) منتشر شده بود. چيزي كه بر روي جلد اين كتاب جلب نظر مي كرد، شغل و مقام مولف در زمان نخست وزيري مصدق و نزديك به يك سال بعد از كودتا بود كه زير نام وي آمده بود: رئيس دايره اطلاعات و مراقبت شهرباني كل كشور .
ورقا علاوه بر خدمت در اين سمت، از اعضاي سازمان افسري حزب توده ايران نيز بوده و كتاب در سايه بيم و اميد او شرحي از سازمان متبوع وي و گريختن او از كشور پس از لو رفتن آن سازمان است. او در اين اثر مناسبات و نوع ارتباطات خود را با سران سازمان افسري كه خسرو روزبه آن را اداره مي كرد (در سايه بيم و اميد، ص۱۷) وصف كرده كه مي توان آن را به سان مقدمه اي در اهميت كتاب دوم وي تلقي كرد.
عضويت ورقا در سازمان افسري حزب توده و پستي كه در اداره اطلاعات شهرباني وقت تهران داشته او را در مقام مولفي قرار داده است كه در پاسخ دادن به يكي از مبهم ترين فراز هاي كودتاي 28 مرداد سال 1332 مي تواند راهگشا و مفيد باشد. همچنان كه مي دانيم از جمله دستاويز هاي آمريكا براي دست اندازي و دخالت در سياست داخلي ايران، خطر نفوذ كمونيسم در جهان بود. مادامي كه دموكرات ها به رهبري ترومن در آمريكا قدرت را در دست داشتند، سياست خارجي آمريكا كمك به نهضت هاي ملي كشورهاي مختلف براي جلوگيري از سيطره كمونيسم (بخوانيد سلطه روسيه) بود كه مصدق با هوشمندي از اين فرصت بهره برد و نفت را ملي كرد، اما وقتي در انتخابات بعدي، جمهوري خواهان به رهبري آيزنهاور قدرت را احراز كردند، زير فشارهاي مداوم دولت انگليس به فرماندهي وينستون چرچيل، آمريكايي ها راه ديگري را براي مبارزه با كمونيسم در ايران اتخاذ كردند و آن برداشتن محمد مصدق از سر راه - و به عبارتي پاك كردن صورت مسئله - بود. جالب اين جاست كه پس از كنسرسيومي شدن نفت ايران ديگر كمونيسم ايران را تهديد نمي كرد!
ورقا در كتاب دوم خود كه مطمح نظر اين نوشته است اذعان مي دارد: ... چنان چه در خلال نوشته ها روشن خواهد شد، عامل شكست دولت مصدق تنها دخالت خارجي و توطئه مخالفان حكومت ملي نبوده، بلكه سياست ناپيگير و روش هاي نااستوار خود دولت، در روزهاي آخر دوران حكومت، در فروريزي آن سهم بزرگي داشته است. بدين جهت نام فروريزي دولت مصدق را بر اين نوشته نهاده ام. (ناگفته هايي پيرامون فروريزي حكومت مصدق و نقش حزب توده ايران،ص 12)
كتاب ورقا در وهله اول شايد از منظر پژوهشي اثري كامل و شش دانگ ننمايد و حجم اطلاعات ارائه شده در آن در انبوهي از آشفتگي گم شده باشد، اما چيزي در اين كتاب و ديگر اثر او مستتر است كه به عقيده نگارنده نوشته او را از ديگر نوشته هاي مشابه متمايز و حتي اولي تر مي كند و آن دسترسي او به منابع و اطلاعاتي است كه از عضويت او در سازمان افسري و مقامش در شهرباني نشات مي گيرد.براي مثال او اشاره مي كند كه صبح روز 27 مرداد خبر بسيار مهم امكان وقوع كودتاي مجدد عليه حكومت دكتر مصدق را كه از منابع آمريكايي كشف كرده به اطلاع سرهنگ نادري مي رساند و ادامه مي دهد كه نادري كه افسر مورد اعتماد دكتر مصدق و همچنين سرتيپ رياحي رئيس ستاد ارتش بود و از كارهاي قابل ذكر دوران خدمت وي كشف سريع واقعه قتل سرتيپ افشار طوس رئيس وقت شهرباني بود با شنيدن اين خبر مانند اين كه از خواب بيدار شده باشد با حركات تندي خواست يك بار ديگر خبر را بازگو كنم و پس از شنيدن مجدد آن با عجله از اتاق خارج شد . (همان، ص 41) و نزديك به 110 صفحه بعد آشكار مي كند كه منابع آمريكايي اين خبر بسيار مهم كدام ها بوده اند.
او توضيح مي دهد كه اداره اطلاعات (كارآگاهي) روزانه بولتن يا گزارشي كوتاه در دو تا سه صفحه از مهم ترين اخبار و رويدادهاي سياسي و امنيتي كشور تهيه مي كرد كه نسخه هاي آن به دربار، نخست وزيري، وزارت كشور، ستاد ارتش و طبعا براي رئيس شهرباني فرستاده مي شد. اين خبرنامه سري با پيك مخصوص بين ساعت 10 و حداكثر 11 صبح به دريافت كنند گان مي رسيد و لذا در وصول قطعي آن هيچ گونه ترديدي وجود نداشت. در آخرين ماه هاي حكومت مصدق نسخه دربار فرستاده نمي شد. صبح روز 27 مرداد به اتاق سروان ضرابي رفتم. وي مسئول خبرنامه سياسي روزانه بود. بدون ذكر جريان و چگونگي كسب اطلاع، خبر امكان تكرار كودتا را به او گفتم. حرف من براي او حجت بود. زيرا پاسخ داد: خبر را خودت تنظيم كن و بده تا در گزارش امروز بگذاريم. (ص، 158). ورقا مي نويسد: هرچند از آن زمان حدود 50 سال مي گذرد اما به علت اهميت موضوع و از آن جهت كه از آن زمان تا به حال متن خبر بارها در ذهن نويسنده تكرار شده، لذا به خوبي به ياد دارد كه متن آن بدين قرار بود: طبق خبر موثق به دست آمده از منابع آمريكايي، طرح كودتاي جديدي تهيه شده و به زودي به مرحله اجرا گذاشته خواهد شد. (ص۱۶۰)
چنان كه ديده مي شود ورقا به اطلاعاتي دسترسي داشته كه كمتر محقق و پژوهشگري از وجود آن ها مطلع است. او حتي اذعان مي دارد كه برخي از اين اسناد مي تواند در بايگاني شهرباني موجود باشد.
نمونه ديگري از اين اطلاعات دست اول اشاره به نقش تيمسار دفتري در روز كودتا است. دفتري كه با مصدق نسبت خويشاوندي داشت به دلايلي كه پژوهشگران و مورخان تاريخ معاصر بهتر مي دانند توان واحد هاي نظامي دولت را در اختيار كودتاچيان گذاشت. ورقا نقل مي كند كه روز 28 مرداد ... سرتيپ دفتري بالاي تانكي كه از قبل [در محوطه شهرباني] مستقر بود رفت و... اعلام كرد كه او رياست شهرباني را به عهده دارد... سرتيپ دفتري كه همچنان بر بالاي تانك ايستاده و منتظر آرامش نسبي براي ادامه سخن بود به نحوه دوگانه و غير مشخصي اظهار اميدواري كرد كه وضع روشن و كارها درست خواهد شد... در اين زمان پنجره يكي از اتاق هايي كه در اختيار فرمانداري نظامي بود... باز شد و سروان فضل الله مقدم... كه از ارتش به شهرباني منتقل شده بود و رشوه بگير قهار و بند و بست چي ماهري بود و علنا خود را وابسته به سرلشكر ارفع معرفي مي كرد كه شهرت وابستگي به جناح انگليسي در ارتش را داشت... تا نيمه بدن خود را از پنجره كشيد بيرون و با صداي رسا خطاب به سرتيپ دفتري گفت: تيمسار اول بفرماييد شما رئيس شهرباني مصدق هستيد يا سرلشكر زاهدي؟... دفتري مانند اين كه چيزي نشنيده باشد هيچ گونه پاسخي به اين پرسش كه مقدم باز آن را تكرار كرد نداد... (صص 27و۲۸)
از اين دست اطلاعات به وفور در دو كتاب ورقا يافت مي شود اما از آن جا كه كار وي پژوهش و كتابت نبوده آن ها را به صورت آشفته اي ارائه كرده است. براي مثال او در فرازي از فصل برپا نخاستن حزب توده در روز 28 مرداد به ترور محمدرضا پهلوي در 15 بهمن 1327 كه عامليت آن به حزب توده منتسب شد و به غير قانوني اعلام شدن آن حزب انجاميد اشاره مي كند. ورقا اظهار مي دارد: نگارنده اين نوشته از اولين ساعات تيراندازي به شاه شاهد جريان رويداد بوده و در بازپرسي تعدادي از دستگيرشدگان و در تنظيم پرونده اندك شركتي داشته است. در زمان نخست وزيري دكتر مصدق به مناسبت علاقه آن زنده ياد به دانستن واقعيت حادثه دانشگاه [حقوق]بر پايه نامه اي كه از وزارت جنگ مبني بر دستور نخست وزير به شهرباني رسيد، نويسنده براي تهيه و تنظيم گزارش مامور مطالعه پرونده سوءقصد شد كه چندين هزار صفحه بود . (پانوشت، ص 219) باني و نقاش اصلي ترور شاه در 15 بهمن 27 در نوشته ورقا كه به تندي از آن مي گذرد- ارتشبد رزم آرا بوده است. اين در حالي است كه اگر مولف كتاب از طبقه بندي اطلاعات در تاليفات خود سررشته بيشتري مي داشت، حتي المقدور مي توانست فصلي را بدان اختصاص دهد و يا در كتابي جداگانه به آن بپردازد، چرا كه در مقاله اي از مقالات كتاب تازه به انتشار رسيده مصدق و كودتا (نشر قصيده سرا- 1384)به نقش شاه و انگليس در ترور رزم آرا اشاره شده است.
از ديگر نكات بسيار جالب توجه كتاب ورقا جايي است كه وي به نحوه حضور سرلشكر افخمي در روز كودتا اشاره مي كند. افخمي بعد از كودتا به خدمت بازگشت و به رياست دادگاه عادي ويژه مامور رسيدگي به اتهامات دكتر مصدق منصوب شد. ورقا مي گويد در روز 28 مرداد، آشناي كليمي وي موسوم به بنيامين نهورا نقل مي كند كه: هنگامي كه تعدادي از تانك ها و خودروها به چهارراه پهلوي و سه راه شاه آباد رسيده و به علت وجود جمعيت متوقف بودند، افسران و سرنشينان تانك ها بر اثر گرماي شديد و داغ شدن تانك ها محفظه ها را گشوده و با بلاتكليفي و حيراني به مردم، عابران و كساني نگاه مي كردند كه به سود شاه شعار مي دادند. وضع چنين مي نمود كه تانك ها نه صاحبي دارند نه فرماندهي. فكري به خاطرم رسيد و بي درنگ با اتوموبيل خود [كه نمره شهرباني آن 1001 بوده است]به دنبال چند نفر از افسران و امراي ارتش رفته آن ها را به محل توقف تانك ها رساندم... به خانه سرلشكر [افخمي] رفتم. گفتم تيمسار چرا نشسته اي. لباست را بپوش كه روز توي خانه ماندن نيست و به كوتاهي اوضاع شهر را برايش توضيح داده گفتم احتياج به يك تيمسار داريم، عجله كن. و تيمسار را با لباس سرلشكري به سه راه شاه رسانديم و سوار تانك كرديم. (ص 49)
ورقا منبع كم نظيري براي پاسخ گويي به ابهامات آن برهه از تاريخ اين سرزمين است و چه خوب كه پژوهشگران تاريخ معاصر ايران سراغ او رفته توضيحات مفصل تري را از نامبرده بخواهند و يا دست كم ورقا را به نوشتن مبسوط تر خاطرات خود تحريك كنند.
ماشا ءالله ورقا استاد بازنشسته رشته اقتصاد از دانشگاه پراگ است و روزگار كهنسالي را در آن كشور مي گذراند. وي در سال 1333، در اوج دستگيري هاي اعضاي سازمان افسري حزب توده از ايران گريخت كه شرح مفصل آن در كتاب نخست او آمده است. او در گفت و گوي تلفني كه با نگارنده داشته اظهار كرده بود كه يك بار بعد از انقلاب در دهه 60 به ايران آمده و به قدر دو ترم در موسسه عالي بانكداري تدريس كرده و پس از آن بار ديگر به چكسلواكي مهاجرت كرده است. ورقا هم اكنون مشغول نگارش كتابي زير نام 50 سال زندگي پشت پرده هاي آهنين است كه به گفته او خاطرات وي را از مدت اقامتش در بلوك شرق در بر مي گيرد.