| • معمولاً مباحث فكرى مباحثى هستند كه طرح آنها در عرصه عمومى امكانات و مقدمه سازى هايى را مى طلبد. به همين خاطر وقتى قرار است بين رسانه اى به نام تلويزيون - كه مخاطب ميليونى دارد _ و مبحثى مثل «گستره شريعت» يا «دانايى و ديندارى» ارتباط برقرار شود بايد مقدماتى را فراهم كنيم و اين آماده سازى مقدمات، فرع بر پرسش اصلى ديگرى است. پرسش از اينكه آيا اساساً امكان برقرارى چنين ارتباطى وجود دارد؟ آيا رسانه اى به نام تلويزيون توانايى و ظرفيت برقرارى ارتباط را با مخاطب _ چه خاص و چه عام _ در اين حوزه ها دارد يا خير؟ به گمان من ابتدا بايد اين پيش فرض فلسفى را پاسخ دهيم تا بعد برسيم به اينكه برنامه شما مخاطب داشته است يا نه و به چه صورت بوده است؟
اجازه دهيد بحثمان را كمى عميق تر و غنى تر به يكى از محورهاى بحثى كه ما در «دانايى و ديندارى» مطرح كرديم، معطوف كنيم و آن را بسط و تفصيل دهيم، بعد ذيل آن اين پرسش ها را جواب دهيم.
• پيشنهاد خوبى است اما آنچه كه الان براى ما مهم است _ به رغم علاقه به شنيدن حرف هاى شما _ محمدرضا اسدى به عنوان محقق و گرداننده برنامه دانايى و ديندارى است. متوجه هستيد كه... به همين خاطر هم هست كه يكى از ايرادهايى كه به برنامه شما وارد است اين است كه در بسيارى از موارد درجه علمى ميهمانان برنامه تان از خود شما پايين تر است و همين مسئله باعث مى شود اسدى بيشتر از ميهمانانش جلوه كند. منتها خود برنامه دانايى و ديندارى به اندازه كافى پتانسيل بحث دارد و وارد شدن به آن اصلاً فاز بحث را عوض مى كند.
اينكه درجه علمى ميهمانان در موارد بسيارى پايين تر از بنده است، مقصر بنده نيستم كه پاسخگو باشم بلكه بايد از خود مدعوين علت اين امر را پرسيد كه چرا با آمادگى علمى لازم حضور نمى يابند اما در مورد قسمت آخر فرمايش شما بايد عرض كنم كه مباحثى كه ذيل اين عنوان مطرح مى شود بى ارتباط با مخاطبان فكرى سئوالات شما نيست. مضافاً بر اينكه به رغم فرمايش شما، بنده معتقدم پتانسيل گفت وگو از مكانيسم اجرايى برنامه دانايى و ديندارى آنقدر نيست كه ارزش داشته باشد وقت خوانندگان شما با آن گرفته شود.
• البته ما اين طور فكر نمى كنيم و مى خواهيم كه درباره اين مكانيسم بحث كنيم اما به سبك خودتان در دانايى و ديندارى ابتدا نظر ميهمان را مى پرسيم و حرف هايش را مى شنويم تا بعد به سراغ پرسش هاى خودمان برويم.
ببينيد ما در برنامه مان در بخش مفصلى به جايگاه و نسبت فقيهان و حكيمان و عارفان در فرهنگ و تمدن اسلامى پرداخته ايم. ترجيح مى دهم در اينجا تا حدى ولو به اختصار مطالبى در تكميل آن مباحث داشته باشم و سپس نكاتى در باب نحوه تدوين و تشكيل و برگزارى برنامه «دانايى و ديندارى» عرض كنم.
• طبيعتاً اين مقايسه با اتكا به مباحث مطروحه در برنامه دانايى و ديندارى صورت مى گيرد.
قطعاً همين طور است. براى بررسى نسبت ميان فقيهان و حكيمان و عارفان حداقل از دو منظر مى توان وارد بحث شد؛ يكى اينكه مبناى مقايسه اين چند گروه را «معرفت» آنها قرار دهيم، يعنى معرفت فقهى، معرفت فلسفى و حكمى و معرفت عرفانى. و تبلور اينها را در فقيهان و حكيمان و عارفان بررسى كنيم. منظر ديگر اين است كه فارغ از جنس معرفت فقيهان و حكيمان و عارفان، به ظهور تاريخى آنها توجه كنيم. من در اينجا مى كوشم ضمن بهره بردن از منظر اول بيشتر براساس منظر دوم بحث را پيش ببرم.
• البته با ذكر اين نكته كه مقسم اين سه قسيم چيست و چرا مى خواهيد اين جايگاه را روشن كنيم؟
به آن هم مى پردازم. در اين موضوع خاص اولين سئوال اين است كه چرا در فرهنگ اسلامى، فقيهان و حكيمان و عارفان در عرض اصنافى مثل مفسران و محدثان، مورخان و متكلمان قرار نمى گيرند. البته متكلمان را بايد به طور جداگانه بررسى كرد چرا كه شايد بتوان گفت متكلمان از جهت نحوه تعاملشان با فقيهان و فيلسوفان و عارفان به اين سه صنف نزديك تر هستند تا به مفسران و محدثان و مورخان اسلامى.
• بله، چون متكلمان به خصوص در اهل سنت جايگاه خاصى دارند.
در اهل سنت هم مخصوصاً اشاعره متكلمان در عرض فقيهان و حكيمان قرار مى گيرند ولى به هر حال وقتى نگاه مى كنيم فقيهان و حكيمان و عارفان بيشتر كنار هم مى نشينند و اين جاى تامل دارد. به تصور من اين مسئله لزوماً به دليل جنس معرفت محدثان و اديبان و مفسران و متكلمان و... نيست كه در عرض فقيهان و حكيمان قرار نمى گيرند بلكه بيشتر به حيث تاريخى آنها مربوط است. تاثيرگذارى مورخان و اديبان و مفسران به اندازه فقيهان و حكيمان نبوده است.
• چه نوع تاثيرگذارى؟
تاثيرگذارى از لحاظ نقشى كه در هدايت يا ضلالت جامعه داشتند و نيز ارتباطى كه با توده مردم برقرار كردند و ميراثى كه در فهم و انتقال معارف دين به توده مردم براى آيندگان خود باقى مى گذاشتند و تاثيرى كه در هويت بخشى به فرهنگ اسلامى گذاردند. خلاصه اينكه در تاريخ فرهنگ اسلامى، فقيهان و حكيمان و عارفان جايگاه برجسته ترى نسبت به مفسران و محدثان و مورخان اسلامى داشتند اما اين برجستگى هميشه نه لزوماً به خاطر جنس معارف آنها بوده است بلكه شايد بيشتر به علت نحوه موضع گيرى هاى ايشان در مسائل فكرى و دينى و نحوه تعاملشان با يكديگر و با مردم است كه ايشان را به چنين موقعيتى رسانده است.
• اديبان در اين ميان چه كسانى هستند؟ چون بحث از اصناف علوم دينى است. آيا منظور عالمان صرف و نحو و... است؟
دقيقاً، كسانى كه مقدمات فهم متون دينى را فراهم مى كنند.
• خب شما گفتيد كه دليل اين تمايز به جنس معرفت اين اصناف برنمى گردد بلكه به تاثيرگذارى شان مربوط مى شود اما فكر مى كنم اينجا پلى زده شد كه بايد روى آن بحث كرد. تاثيرگذارى مى تواند نسبت مستقيمى با جنس معرفت داشته باشد بدين معنا كه اگر جنس معرفت شما در سطح عموم نباشد خود به خود تاثيرگذارى تان هم اندك مى شود. بالاخره ارتباط يك اديب صرف و نحودان با مردم عادى بسيار كمتر از فقيهى آداب دان است. بنابراين مى توان در مورد ماهيت معرفت اين گروه ها هم مناقشه كرد.
البته اينكه جنس معرفت اين اصناف چه مقدار باعث تاثيرگذارى ايشان بر جامعه ديندار آن مى شود موارد نقضى وجود دارد - مثل طبقه مفسران و محدثان جاى بحث دارد - اما نمى توان حرف شما را عموميت داد. به عنوان نمونه مفسران هم _ از حيث جنس معرفتشان _ با اينكه مستقيماً با متون دينى _ آن هم مهمترين متن دينى كه قرآن است _ ارتباط برقرار مى كنند هيچ وقت جايگاه يك فقيه را نداشته اند. بنابراين صرفاً جنس معرفت، نمى تواند علت كافى تحليل تاثيرگذارى فقيهان بر جامعه دينداران و فرهنگ اسلامى باشد.
• آيا جايگاه يك فيلسوف را داشته اند؟
مفسران هيچ گاه جايگاه فيلسوف و عارف و فقيه را از حيث تاثيرگذارى بر جامعه دينداران يا اقبال دينداران به ايشان نداشته اند لذا هيچ موقع طبقه مفسران را كنار اين سه دسته نمى توانيد قرار دهيد و اين جاى تامل فراوان دارد كه چرا مفسران با اينكه مرتبط با مهمترين متن مقدس دينداران _ يعنى قرآن كريم - هستند و لذا مى بايد هم بر فرهنگ اسلامى و هويت بخشى به آن تاثير ويژه اى داشته باشند و هم مى بايد مورد اقبال فراوان دينداران باشند اما هرگز چنين نبودند و حتى اگر مفسرى اين ويژگى ها را داشته مفسر به ماهو متكلم يا به ماهو فقيه يا به ماهو عارف و فيلسوف بوده نه مفسر به ماهو مفسر. مفسران نه در جامعه دينداران و نه در ميان حوزه هاى علوم دينى هرگز جايگاهى را كه يك فقيه داشت، نداشت و اين مطلب جاى پرسش دارد كه چرا چنين بوده است؟
• يعنى فرض شما بر اين است كه اگر قرار بر رتبه بندى جايگاه علمى باشد در نگاه تاريخى طبقه مفسران كم از فيلسوفان نداشتند.
بله بالقوه هم به لحاظ جنس معرفتشان و هم به لحاظ ارزش و جايگاه معرفتشان در تاثيرگذارى بر دينداران و فرهنگ اسلامى كم از آن سه صنف ديگر نداشتند. ولى بالفعل هيچ گاه از لحاظ تاثيرگذارى در كنار فقيهان و حكيمان و عارفان قرار نگرفتند.
• و البته به لحاظ تبحرشان در آن حوزه معرفتى. اما در حوزه اجتماع و عرصه عمومى اقبالى كه به يكى از اين سه طبقه شده به طبقه ديگرى مثل مفسران نشده است.
بله ولى اقبال هم لزوماً نمى گويم چون اقبالى كه به فقيهان صورت گرفت مثلاً به فيلسوفان وجود نداشت.
• سئوال شما اين است كه ما طبقه مفسران و حكيمان داشتيم. هر كدام از اينها در حوزه خود متبحر بوده اند. حال اتفاقى كه افتاده و شما مى خواهيد تحليلش كنيد چيست؟
اتفاقى كه رخ داده اين است كه طبقه يا صنف فقيهان و حكيمان و عارفان جايگاهى را در تاريخ و فرهنگ اسلامى ما پيداكردند كه ديگر اصناف من حيث المجموع چنين جايگاهى را نيافتند و مراد از جايگاه هم اين است كه هم در هويت بخشى به فرهنگ و تمدن اسلامى نقش ويژه اى داشتند و هم بر روى جامعه دينداران تاثير ويژه اى گذاردند. در چنين وضعيتى پرسش ما اين است كه اولاً اين سه صنف چه نسبتى با يكديگر داشتند و ثانياً اين سه صنف كه نماينده سه نحوه معرفت به دين و نماينده سه نوع ديندارى هستند، آيا ارائه دهنده پتانسيل نهايى معرفت دينى و نحوه ديندارى هستند؟ يا هنوز مى توان از اقسام ديگرى از معرفت دينى و نحوه ديندارى سخن گفت كه تاكنون به طور جدى در فرهنگ و تمدن اسلامى ظهور و بروز مدون و منسجمى نداشته است؟
• من مايلم مجدداً به طبقه مفسران برگردم. خب در چنين فضايى تشخيص اينكه مفسر مورد نظر در حوزه كارى خود به اندازه فلان فيلسوف اهميت داشته يا نه باز بايد بررسى شود.
البته در مصاديق قصد مناقشه نداريم. ما مفسران بزرگى هم داشتيم كه...
• نه، وقتى ما داريم ميزان تاثيرگذارى را مى سنجيم اتفاقاً بايد در مصاديق مناقشه كنيم.
خير، ما مى توانيم مصاديق هم عدل و هم ارز پيدا كنيم كه يك مفسر عظيم الشان مثل يك حكيم عظيم الشان و مثل يك عارف بلندمرتبه بوده است ولى در عين حال جنس معرفت دينى او و محتواى فكرى و عظمت فكرى او جبران تبيين وضعيت تاريخى اش را نمى كرد. به عنوان مثال محتوا و جنس تفسيرى مفسر بزرگى مثل فخر رازى در تفسير كبير هيچ گاه توجيه گر نقش تاريخى فخر رازى نيست. فخر رازى اگر هم بر فرهنگ اسلامى تاثير گذارده و نقش داشته از حيث متكلم بودنش است نه از حيث مفسر بودنش و حتى برجستگى تفسير فخر رازى باز از حيث كلامى اش است نه از حيث تفسيرى اش و به همين جهت است كه مى گوييم مفسران يا اخلاقيان اسلامى يا مورخان اسلامى و محدثان و مانند آنها هرگز نتوانستند به لحاظ تاثيرگذارى بر فرهنگ اسلامى هم وزن و هم عرض فقيهان و فيلسوفان و عارفان و متكلمان قرار بگيرند.
نكته ديگر اينكه فقيهان و حكيمان و عارفان بيش از اينكه نماينده سه نحوه ديندارى باشند نماينده سه نحوه معرفت دينى هستند. يعنى معرفت دينى اينها موجب تفاوت در تعريف نحوه ديندارى شان مى شد و همين جا مى خواهم تعريضى به سخن بعضى از معاصرين بزنم؛ اينكه گفته مى شود ما سه نحوه ديندارى داريم (ديندارى معرفت انديش و ديندارى مصلحت انديش و ديندارى تجربت انديش) اولاً اين تقسيم بندى تازه اى نيست زيرا اين سه نحوه ديندارى تعبير ديگرى از سه نحوه ديندارى فيلسوفان و فقيهان و عارفان است در قالب الفاظ جديد. ثانياً اين تقسيم بندى از سه نحوه ديندارى صحيح نيست چرا كه به نظر مى رسد حكيمان و فقيهان و عارفان بيش و پيش از اينكه نحوه هاى ديندارى را تعريف كنند انحاى معرفت دينى را براى ما تعريف مى كنند و در واقع مقسم، در دين معرفت دينى است نه نحوه ديندارى، اما براى بررسى دقيق اين اصناف بايد مقايسه اى اجمالى ميان نسبت فقيهان با حكيمان و عارفان، نسبت حكيمان با فقيهان و عارفان و نسبت عارفان با فقيهان و حكيمان داشته باشيم. در قسمت اول به نظر مى رسد فقيهان با حكيمان سر سازگارى نداشته اند. البته اين نسبت سنجى مبتنى بر استقراء تام نيست.
• مسلم است اولاً به اجمال است...
و ثانياً ما در اينجا نگاه غالب را مطرح مى كنيم، لذا در ميان نگاه غالب، استثنا هم وجود دارد كه اين استثناها مورد اعتناى ما نيست.
• اصلاً استثناى خاص آن ابن رشد است كه در او فقيه و فيلسوف يكى مى شود.
به اين نكته هم مى رسيم كه برخى شخصيت ها مجمع چند عنوان هستند. اما چرا فقيهان با حكيمان و فيلسوفان سر سازگارى نداشتند. من حداقل سه دليل را براى توجيه اين مخالفت و ناسازگارى برمى شمرم. يكى اينكه به باور فقيهان، حكيمان از مسايلى صحبت مى كنند كه نه توانايى تفكر در آنها را دارند نه شريعت به آنها اجازه تفكر در اين موضوعات را داده است. مثل قضا و قدر، جبر و اختيار و بحث در حقيقت الوهى. گاهى هم علت مخالفت آن بوده كه نتايج تفكر حكيمان مطلوب فقيهان نبوده است و نهايتاً علت ناسازگارى فقيهان با فلاسفه اين بود كه روش عقلانى فيلسوفان نيز مورد اعتناى فقيهان نبوده است و فقيهان بيشتر از عقل مستند به نقل تبعيت مى كردند و عقل منهاى تبعيت از نقل- يعنى وحى و سنت را- چندان داراى اعتبار نمى دانستند اما فقيهان با عارفان هم از جهات متنوع سر ناسازگارى داشتند. بعضاً يكى از موارد اختلاف اين بوده كه عارفان شطحياتى را مى گويند كه با متون و نصوص دينى نه تنها تناسبى ندارد بلكه تعارض هم دارد. ماجراى تاريخى شطحيات عارفانى مثل حلاج و بايزيد و مخالفت فقهاى زمانه با ايشان ما را بى نياز از بازگويى آنها مى كند. همچنين روش شهودى عارفان نيز از نظر فقيهان حجيت ندارد و تور مشاهده هاى عرفانى نمى تواند به صيد تكاليف و احكام شرعيه نايل شود و اگر هم نايل شود اعتبار ندارد. علاوه بر اينكه نتايج شهود هاى عارفانه نيز همچنان چندان مورد تائيد فقيهان نبود. همان طور كه تفكرات آزاد فلسفى فيلسوفان مورد تائيد فقيهان نبود. مضافاً بر اينها عدم تقيد برخى از عارفان و فرقه هاى صوفيه به آداب شريعت و ظواهر دينى را مى توان از علل مخالفت و ناسازگارى فقيهان با عارفان برشمرد.
• و بعضى از آنها تعمد خاصى در حفظ نكردن اين ظواهر داشتند.
بله، امسال قلندريه، ملامتيه كه موجب ادبار كلى و عمومى فقيهان نسبت به عرفا مى شد. از طرف ديگر نگاه فيلسوفان به فقيهان نيز در عين حال كه محترمانه بود ولى خالى از انتقاد هم نبود. به تعبير ديگر آنها مى گفتند فقيهان معرفت دينى شرعى فرعى را به ما مى دهند اما بسيارى از موضوعات اساسى وجود دارد كه نظرات فقيهان در آنجا اقناع كننده نيست و اساساً با نگاه فقهى و معرفت دينى فقيهانه نمى توان به كنه آن حقايق دينى راه يافت.
• مانند مباحث اصول دين كه عقلى است و...
دقيقاً. يعنى فيلسوفان معرفت دينى فقهى را براى فهم حقايق دينى در حوزه هاى انسان شناسى، جامعه شناسى، آخرت شناسى، جهان شناسى و خداشناسى ناكافى مى دانستند. بنابراين در عين احترامى كه به فقيهان و معرفت فقهى مى گذاشتند...
• احترامى كه فقيهان براى فيلسوفان قائل نبودند.
بله. ولى در عوض، فيلسوفان به فقيهان احترام مى گذاشتند و در عين احترام، معرفت فقها را براى ورود به آن مباحث ناكافى مى دانستند. علاوه بر اين فيلسوفان در مسائلى كه فقيهان غير قابل كنكاش مى دانستند دقيق مى شدند و بحث و فحص مى كردند. لذا تفكر فقيهانه را برنمى تابيدند. فيلسوفان در مورد عرفا هم معتقد بودند كه آنها در مكاشفات و مشاهدات خود دچار لغزش ها و خطاهايى مى شوند و اساساً تقسيم بندى عرفا در مورد مكاشفات به شيطانى و رحمانى مويد اين نگاه فيلسوفان بود كه تور مكاشفه هميشه در صيد خود كامياب نيست و به همين دليل حكماى عرفان گرايى مثل ملاصدرا به تبعيت از فحول عرفا معتقدند ميزان و تراز و براى سنجش عيار و اعتبار مكاشفانه عارفان، عقل يقينى و شرع است. به هر حال حكيمان دو نگاه به عرفان و عارفان داشتند. بعضى حكمت عرفان را عين هم دانسته اند و گفته اند آنچه را كه ما مى دانيم آنها مى بينند و بنابراين تفاوت حكيم با عارف تفاوت نگاه علم اليقين با حق اليقين است و برخى هم معتقدند كه فيلسوفان از عرفا يك پله بالاتر هستند و عرفا بايد مكاشفانه خود را به عقل يقينى فلسفى عرضه كنند. در مقابل، عرفا هم اعتراضات جدى به حكيمان داشتند.
• چه بسا جدى تر از اعتراضشان به فقيهان!
همين طور است. اعتراضشان نيز يا به لحاظ روشى بود يعنى عرفا معتقد بودند كه پاى استدلاليان چوبين بود... و عقل فلسفى اصلاً نمى تواند به حقيقت دست يابد. يا به لحاظ ارزشى بود يعنى اعتبار و عيار رهاورد هاى فلسفى هرگز به اندازه رهاورد هاى عرفانى نيست و گاهى عرفا مى گفتند عقل فلسفى توان نيل و وصول به حقيقت را دارد اما راه رسيدن به حقيقت را دور مى كند و حتى به قول مولوى نه تنها عقل فلسفى ما را از مسير دور و دراز به حقيقت رهنمون مى كند بلكه اساساً بايد گفت عقل فلسفى، پشت به حقيقت، به دنبال حقيقت مى دود. مولوى اين هر دو تعبير را در آن قصه فرد بى نواى در طلب گنج، حكايت كرده كه من آن را نقل نمى كنم ولى فقط نتيجه گيرى مولوى را نقل مى كنم كه هم حكايت دارد از اينكه فلسفه راه رسيدن به حقيقت را دور مى كند و هم حكايت دارد كه فلسفه، پشت به حقيقت به فعاليت مى پردازد. مولوى در همين راستا است كه مى گويد:
كمان و تيرها برساخته/ صيد نزديك و تو دور انداخته/ فلسفى خود را ز انديشه بكشت/ گو بدو كو را سوى كنج است پشت/ فلسفى چندان كه افزون مى دود/ از مراد خود جداتر مى شود/ جاهدوا فينا بگفت آن شهريار/ جاهدوا عنا نگفت اى بى قرار
• اينجا پرسش جدى ترى وجود دارد. در تعيين اصناف معرفت دينى و به تبع آن عالمان دينى، تحليلى كه شما براى اين تقسيم ها ارائه مى كنيد كاملاً معرفت شناختى است. بدين معنا كه تحليل چرايى تاثير گذارى بيشتر و برخوردارى از پايگاه اجتماعى فقيهان، عارفان و فيلسوفان نسبت به مورخان، مفسران و اديبان و محدثان در بيان شما صرفاً تحليلى اپيستميك و معرفتى است. اما ممكن است در عالم واقع صرف نظر از دلايل معرفتى، علل غير معرفتى اجتماعى هم وجود داشته باشد كه مهم ترين آن مسئله قدرت است. در تاريخ اسلام بخش عمده اى از ظهور و سقوط كانون هاى انديشه و فكر به معناى عام آن- چه در حوزه عرفان، چه در حوزه فلسفه و چه در فقه- نسبت مستقيمى با مسئله حكومت داشته است. به عنوان مثال مى توان ميان ظهور و سقوط انديشه معتزله با ظهور و سقوط يك سرى قدرت هاى سياسى در جهان اسلام به طور دقيق نسبت برقرار كرد.
قطعاً اين حرف در جاى خود درست است. ما در تحليل پديده هاى تاريخى نمى توانيم تك علتى حركت كنيم. منتها فعلاً در اين بخش از سخن مد نظر من بيشتر حيثيت معرفتى بوده است و البته حيثيت معرفتى اى كه خود را در قالب هاى اجتماعى و فرهنگى و تاريخى عينيت بخشيده است. بنابراين اين تحليل، معرفتى صرف هم نيست البته نكته اى كه در فرمايش شما بود و به گمان بنده جاى تامل هم دارد اين است كه نسبت حكومت ها به عنوان يك منبع قدرت با اين اصناف سه گانه عالم دينى _ فقها، حكما و عرفا _ چگونه است و بالعكس نسبت اين سه گروه با مراكز و منابع قدرت سياسى چگونه است. اين مطلب از مباحث مهمى است كه در اين اواخر مدتى است كه ذهن مرا به خودش مشغول كرده و به نتايجى هم رسيده ام كه در جاى خودش به تفصيل بازگو خواهم كرد اما در اينجا فقط اين نكته را اضافه كنم كه به اين سه صنف و نسبت آنها با سوژه قدرت مى توان از منظر غيرسياسى و غيرحكومتى نيز نگاه كرد و آن اين است كه از ميان اين سه صنف عالم دينى، صرفاً فقها هستند كه نحوه ارتباطشان با توده مردم به لحاظ علم دينى، به گونه اى است كه به «بازتوليد» قدرت ايشان مى انجامد يعنى نحوه تبعيت مردم از فقها و رجوع مردم به فقها منجر به بازتوليد قدرت و تراكم قدرت در ميان فقها مى شود اما نحوه ارتباط مردم با حكما و عرفا به گونه اى نيست كه منجر به بازتوليد قدرت و تراكم و تكثر قدرت در ميان حكما و عرفا شود و اين نكته بااهميتى است كه من آن را در قالب يك سئوال مطرح مى كنم و در جاى خودش در آينده و در فرصت ديگرى به آن پاسخ مى دهم كه آيا تراكم قدرت و بازتوليد قدرت در ميان فقها نياز به تحقق مكانيسمى براى كنترل آن قدرت و نظارت بر آن قدرت ندارد بنابراين ملاحظه مى فرماييد مسئله نسبت قدرت با اصناف عرفا و حكما و فقها فقط به اين نگاه رايج كه حكومت ها با اين اصناف چه معامله اى داشتند نمى شود بلكه از اين منظر كه بنده به آن توجه كردم هم مى توان به موضوع نظر كرد و نكات نغزى را استخراج و تحليل كرد اما به نكته ديگرى نيز در اين بحث بايد اشاره كرد؛ به رغم اختلافاتى كه متكلمان و فقيهان و عارفان با هم داشتند اين سه گروه در تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى بيشتر در كنار يكديگر قرار مى گيرند و فيلسوفان در مقابل اينها هستند يعنى فقيهان و متكلمان و عارفان به رغم اختلاف هايى كه با يكديگر داشتند در طول حيات جوامع اسلامى و در تاريخ فكرى، از احترام و منزلت بيشترى نسبت به فيلسوفان برخوردار بودند و تحليل اين مطلب و توضيح چرايى آن را من در كتاب «پايان فلسفه و وظيفه تفكر» در مقاله اى با عنوان «كدام فلسفه؟ و كدام تطبيق؟» توضيح داده ام كه در اينجا مجدداً آن را بيان نمى كنم. اما متاسفانه فيلسوفان اسلامى دربه درترين صنف عالمان دينى هستند.
• و شايد در تمام دوره ها. در همان دورانى كه ابن سينا ارج و قربى داشت باز هم فقيهان از منزلت بيشترى برخوردار بودند.
و البته منزلت ابن سينا هم به جهت فلسفه اش در آن دوران نبود بلكه به جهت طبابتش بود و من حيث المجموع باز فقيهان بر ديگر اصناف رجحان داشتند و به همين خاطر من مى خواهم از اينجا نقبى بزنم به اين سئوال كه چرا فقيهان مورد توجه و اقبال قرار گرفتند و چرا فرهنگ اسلامى بيشتر فقيه پرور است؟ حتى در حوزه هاى علوم دينى فقاهت براى طلاب نيز جايگاه ويژه اى داشته و دارد. دليل اين امر را مى توان بر مبناى جنس معرفت مورد نياز مردم، نحوه معيشت و ساختار روحى و شخصيتى آنها تحليل كرد و توضيح اجمالى آن چنين است كه از طرفى جهت فكرى توده مردم در جامعه دينى بيشتر معطوف به شناخت حلال و حرام الهى بوده، مضافاً بر اينكه فهم اين معانى حلال و حرام، كار دشوارى نبوده است. اما از طرف ديگر معارف عرفانى عملى از مباحثى بود كه جهت فكرى جامعه ديندار معطوف به شناخت آنها نبود و مباحث فلسفى هم فهمش دشوار بود و هم نيازى از نيازهاى عمومى دينى جامعه دينداران و توده مردم را برطرف نمى كرد به همين دليل بازار فقاهت براى پاسخگويى به تقاضاى توده مردم هم در حوزه هاى دينى و هم در بيرون آن در ميان مردم گرمتر و پراقبال تر از فلسفه و عرفان و كلام بود اما اجازه بدهيد من پرسش قبلى خودم را تفصيل و توسيع دهم و بپرسم چرا فقه در فرهنگ اسلامى از ديگر علوم پررونق تر بود؟ و فقهاى ميان مردم پرطرفدارتر؟! بلكه اساساً چرا در فرهنگ و تمدن اسلامى علوم انسانى من حيث المجموع رشد و تنوع بيشترى نسبت به علوم پايه داشت؟ البته در اينجا معنى عام علوم انسانى مورد نظر من است نه علوم انسانى به معنى جديد كه يك علم تجربى است. بنابراين ملاحظه مى شود در فرهنگ و تمدن اسلامى فلسفه، تاريخ، عرفان، حديث، فقه، كلام، ادبيات، اخلاق، تفسير و به طور كلى علوم انسانى بيشتر پرورش پيدا مى كند نسبت به فيزيك، شيمى، رياضيات، زيست شناسى. علت اين رخداد چيست؟ پاسخ اجمالى من به اين پرسش اين است كه به نظر مى رسد در فضاى فرهنگ و تمدن اسلامى براى حيثيت معنوى انسان به معناى اعم و حيثيت قدسى او به معناى اخص اعتبار بيشترى قائل بودند و بنابراين علوم انسانى كه در خدمت آن حيثيت معنايى آدمى قرار داشت، مورد توجه ويژه اى قرار مى گرفت. بنابراين از آنجا كه حيثيت جسمانى، زمينى و خاكى انسان و دنياى جسمانى انسان در انسان شناسى اسلامى چندان بارز نبوده و به آن توجه نشد ولى به حيثيت معنايى انسان و جهان پيرامونش توجه شد، علومى از قبيل شيمى و فيزيك و رياضى و زيست شناسى كه ابعاد حيات مادى و دنياى انسان را بررسى مى كرد رشد و پرورش مستمر نيافت اما علوم انسانى كه در خدمت توجه و تبيين حيثيت معنايى حيات انسانى بود نسبتاً از يك رشد و نمو مستمر برخوردار شد.
• فقه به حيثيت جسمانى مى پردازد يا حيثيت روحانى؟
حيثيت جسمانى معطوف به روحانى.
• پس چگونه مى شود كه برجسته ترين شاخه علوم انسانى فرهنگ و تمدن اسلامى حتى اگر جزء علوم دنيوى نباشد لااقل دنيوى ترين علم شاخه علوم انسانى است. شما تحليل مى كنيد كه ما چون به حيث مادى توجه نداشتيم بنابراين به سراغ علوم انسانى رفتيم اما بر اساس همين سخن شما، ما در دل علوم انسانى به مادى ترين آن _ فقه _ پرداخته ايم.
به اين دليل كه ما به حداقل اكتفا كرديم.
• شما فقط يك تبصره به قاعده تان زديد اما اين تعارض هنوز حل نشده است.
با اين تكمله كه تيپ ساختار شخصيتى توده مردم به گونه اى است كه به سطح بيشتر مى پردازند پاسخ شما داده مى شود. مردم ديندار در فرهنگ اسلامى _ مثل مردم غيرديندار _ به سطح و مسائل سطحى زندگى مى پردازند با اين تفاوت كه مردم ديندار چون ديندار هستند در فرهنگ اسلامى باز صورى ترين و سطحى ترين بخش دين _ كه همان فقه باشد _ مورد توجه و اقبالشان قرار مى گيرد بنابراين طبيعى است كه در تاريخ جامعه اسلامى وقتى صورى بودن حيات مردم با دين پيوند مى خورد اقبال مردم به فقه بيشتر از ديگر بخش هاى دين شود.
• به سطح چه؟ اگر توده مردم قرار است به سطح بيشتر بپردازند كه بايد به دنيايشان بيشتر از اخرى بپردازند.
در فرهنگ اسلامى چون توده مردم ديندار هستند...
• نشد! توده مردم ديندار كه منظور نيست. همان توده مردم!
ديندارى مردم را مفروغ عنه فرض كرده ايم. در فرهنگ اسلامى توده مردم ديندار وقتى مى خواهند به دنيا يا آخرت بپردازند آخرت برايشان مرجح است.
• اما وقتى به آخرت توجه مى كنند به دم دستى ترين سطح آن مى پردازند.
چون اساساً شخصيت انسان اين گونه است. عرض كردم حتى توده مردم غيرديندار هم به سطح زندگى مشغولند نه به اعماق و لذا توده ديندار به سطح ديندارى كه فقه است مى پردازد نه به عرفان و فلسفه. اما در مجموع تصور من اين است كه در تاريخ فرهنگ و تمدن اسلامى ما هميشه دچار اين آفت بوده ايم كه وجهى از دين را مبنا قرار داده و تقويت كرده و ديندارى خود را بر اساس آن تعريف كرده ايم و البته در دوره كنونى بيش از هر زمانى احتياج به توازن و تعادل داريم لذا اگر به معرفت فقهى توجه مى كنيم بايد به معرفت تجربى و فلسفى و عرفانى هم نظر داشته باشيم. توازن و تعادل به معناى رويكرد يكسان به همه انواع معرفت نيست بلكه منظور اين است كه حق هر كدام را در جاى خودش و به اندازه لازم به جا آوريم. اما اجازه بدهيد من نكته آخر را به اجمال در اين بحث عرض كنم و سپس به مباحث اجرايى و نحوه ضبط و پخش برنامه «دانايى و ديندارى» بپردازيم. من تصور مى كنم امروزه در كنار سه قسم فقيهان و حكيمان و عارفان به عنوان سه دسته اى كه نماينده سه نوع معرفت به دين هستند مى بايد دسته چهارمى هم به نام دانشمندان اضافه كرد. مراد از دانشمندان كسانى هستند كه با علوم تجربى مانوس هستند و در يكى از شاخه هاى علوم تجربى آگاهى نسبى يا تخصصى دارند. همين دانشمندان اگر با حد نصابى از معارف دينى نيز آشنايى و انس داشته باشند اگر از منظر يك عالم تجربى مانوس به مباحث دينى به دين نظر كنند و به تعبيرى از منظر معرفت تجربى به دين نظر كنند اين معرفت تجربى مى تواند در كنار معرفت هاى فقهى و معرفت هاى فلسفى و معرفت هاى عرفانى نوعى دين شناسى خاص خود و متناسب با همان دين شناسى، نوعى ديندارى هماهنگ با معرفت تجربى را سامان ببخشد. تاكنون معرفت فقهى و فلسفى و عرفانى به دين، دين شناسى و به تبع آن ديندارهاى فقيهانه و فيلسوفانه و عارفانه را رقم زده است اما چون در طول فرهنگ اسلامى هرگز به طور منسجم و روشمند و مستمر از روزنه معرفت تجربى به دين نظر نشده است، دين شناسى و ديندارى مبتنى بر معرفت تجربى و به تعبير خلاصه تر «ديندارى دانشمندان» در فرهنگ اسلامى شكل نگرفته است و اين پتانسيل ديندارى در فرهنگ اسلامى تاكنون به طور جدى ظهور و بروز نكرده است. اما شايد در دوره جديد و بلكه معاصر كه در ايران و ديگر كشورهاى اسلامى، بسيارى تحت تاثير علم و تكنيك جديد هستند ديندارى دانشمندان هم شكل بگيرد و اين ديندارى در عرض ديندارى فقيهان و فيلسوفان و عارفان عرض اندام كند در دوره معاصر شايد خام ترين شكل اين نوع دين شناسى و ديندارى در مرحوم بازرگان ظهور كرده است و به دنبال او شريعتى نيز _ كه با علم تجربى جامعه شناسى _ در زمره همين گروه قرار مى گيرد البته الان در مقام داورى قوت ها و كاستى هاى دين شناسى هاى فقيهان و فيلسوفان و عارفان نيستيم همان طور كه در مقام ارزيابى دين شناسى و ديندارى دانشمندان نيستيم ولى به هر تقدير اين دين شناسى و ديندارى تجربى هنوز در حالت نطفگى به سر مى برد و زمان ها بايد بگذرد تا بتوانيم در صورتى كه اين نطفه تولد يافت و رشد نمود بر اساس هويت تاريخى اش به ارزيابى تاريخى آن بپردازيم و البته فقيهان و حكيمان و عارفان و امروزه نيز دانشمندان به تعبير آرتور كوستلر خوابگردهايى هستند كه هيچ يك نمى دانند با آرا و عقايد خود در حوزه هاى دين شناسى و غير آن چه نوع لوازم و نتايج مترتب بر آراى خود را در جامعه دينداران رقم مى زنند و نمى دانند چه نوع ديندارى هاى محصول آن آرا خواهد بود. اميدواريم كه در دوره جديد بتوانيم در جامعه دينى خود همان طور كه عرض كردم با تعادل و توازن از هر چهار نگرش در دين شناسى و ديندارى آنچنان كه مورد رضايت حق تعالى است بهره مند و سيراب شويم. اكنون من آماده هستم در ادامه بحث به مباحث اجرايى برنامه «دانايى و ديندارى» بپردازيم.
• پس اجازه بدهيد به سراغ برنامه دانايى و ديندارى برويم. ظاهراً اين برنامه سال گذشته ضبط شده است. دليل تاخير در پخش اين برنامه چه بوده است؟
تاخير زيادى نيفتاده است. حدود دو ماه و نيم تاخير داشت كه آن هم منطقى بود. چرا كه بخشى از اين دو ماه و نيم صرف مونتاژ برنامه و بخشى صرف اضافه كردن صحنه هاى مجازى كامپيوترى و موارد مشابه شده است و از عيد سال ۸۴ نيز اين برنامه پخش شد و در ايام نوروز هم حدود ۸ برنامه جلو رفت.
• گويا شما برنامه را يكجا ضبط مى كنيد و سپس پخش مى شود.
اتفاقاً اين يكى از مشكلات ما است كه برنامه را يكجا ضبط مى كنيم. كل ۴۰ برنامه دانايى و ديندارى حدوداً در اواسط دى ماه ۸۳ _ در عرض يك هفته _ ضبط شد. ما حداقل روزى سه برنامه و به طور ميانگين روزى پنج تا شش برنامه ضبط مى كرديم و البته در يك روز هم ۸ برنامه ضبط كرديم و اين واقعاً در يك برنامه علمى، طاقت فرسا و اذيت كننده است.
• بنده خدا مهمانانتان!
مهمانان جاى خود. وضع خود من از همه بدتر بود. چون مهمان ها عوض مى شدند ولى من كه طراح بحث و هدايت كننده بحث بودم ثابت بودم و اين حضور ثابت و خستگى هاى ناشى از آن در نحوه طرح مباحث و جلو بردن مباحث توسط بنده تاثير نامطلوبى گذاشت و البته من به سهم خودم سعى مى كردم از بروز آن تاثيرات در نحوه اداره بحث جلوگيرى كنم.
• اين به دليل مشكلات اجرايى كار بود يا اينكه مهمان ها نمى توانستند در روزهاى مختلف بيايند؟
هر دو. بعضاً مهمان ها فقط يك روز را تعيين مى كردند و از آن طرف هم استوديو در كل، يك هفته، ده روز در اختيار ما بود. لذا براى خود من بسيار سخت بود كه هشت برنامه را در يك روز جمع كنم. خاطرم هست كه انتهاى برنامه هشتم خطاب به بينندگان گفتم امروز ما ۸ برنامه را ضبط كرديم و شما اين هشت برنامه را در ۸ هفته ملاحظه كرديد. اگر مى بينيد چهره من خسته است يا اصلاً وارد مباحث جدى نمى شوم و كنكاش نمى كنم به اين دليل است كه اصلاً توان فكرى ندارم. به شدت سرم درد مى كرد. حتى دوستانم بعدها مى گفتند در فلان قسمت تو چرا چرت مى زدى؟ جواب دادم كه چرت نمى زدم و از شدت سردرد سرم پايين بود و يك لحظه چشمانم را بستم. دوربين هم خوش انصافى كرده بود و چهره مرا با حالت خستگى و سر به گريبان بودن، نشان داده بود و دوستان هم در قسمت بازبينى و مونتاژ آن لحظه را حذف نكرده بودند. ولى اين صحبت آخر مرا كه عذرخواهى از خستگى كرده بودم برداشته بودند. در حالى كه من فكر مى كنم مخاطب آن قدر با ما صميمى هست كه بتوانيم راحت با او صحبت كنيم و مشكل ضبط چنين برنامه اى را با او در ميان بگذاريم.
• مدتى پيش در صدا و سيما سعى بر اين بود كه اين برنامه ها به صورت زنده اجرا شود. بنابراين مخاطب مى دانست كه مثلاً سه شنبه ها ساعت هشت شب فلان برنامه پخش مى شود.
لذا اين طور نبود كه اسدى مدتى نباشد و بعد با يك برنامه ۴۰ قسمتى بيايد و دوباره مدتى غايب شود و... لذا قاعدتاً صدا و سيما بايد تمهيداتى بينديشد كه اينگونه بحث ها به صورت منظم دنبال شود. چون بالاخره شبكه چهار و اينگونه برنامه ها مخاطب خود را دارد. اما دو سه ايراد به برنامه شما وارد است كه قبل از آن بايد چند سئوال راجع به برنامه پرسيد: اول اينكه مهمانان برنامه چگونه انتخاب مى شوند؟
در مورد بخش اول صحبت تان با شما موافقم كه صداوسيما بايد در تنظيم اين برنامه هاى علمى تمهيدات جدى بينديشد و خصوصاً شبكه چهار، اما متاسفانه من از اين تمهيدات خبرى ندارم يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد - اما در مورد قسمت اخير پرسش شما بايد بگويم مهمانان برنامه را خود من پيشنهاد مى كنم و در شوراى علمى شبكه چهار بررسى مى شود و روى آنها توافق صورت مى گيرد و بعضاً خود شبكه افرادى را اضافه مى كند يا كم مى كند خلاصه تصميم گيرى نهايى با خود شبكه چهار است.
• بنابراين مشكل چندانى در انتخاب مدعو نداريد؟
اصلاً مشكلى نداريم.
• پس اينكه براى بررسى مسئله اى مثل عالم دينى و روشنفكر دينى يك جامعه شناس و يك فلسفه دان و يك روحانى دعوت مى كنيد از اين نگرش ناشى مى شود كه ما اگر از سه پايگاه مختلف فكرى سه نماينده بياوريم، مى توانيم موضوع خاصى را از رويكردهاى مختلف بررسى كنيم. اما اين شيوه يك معضل اساسى دارد و آن اين است كه بخش عمده اى از وقت برنامه صرف ايجاد آشتى بين حوزه هاى متفاوت معرفتى مى شود بنابراين شما مجبور به آشتى دادن حوزه هاى فكرى مختلف و توضيح بيهوده اى هستيد كه موجب مى شود به زياد حرف زدن متهم شويد. چرا فكر مى كنيد بهترين راه مواجه شدن با يك پرسش اين است كه از حوزه هاى مختلف آدم هاى مختلف را بياوريد؟
من نمى خواهم بگويم اين لزوماً بهترين راه ممكن است ولى يكى از راه هاى ممكن است كه من از آن دفاع مى كنم. چرا كه به گمانم اگر اضلاع مختلف مسئله اى از منظرهاى متفاوت بررسى شود بهتر به روشن شدن موضوع كمك مى كند تا اينكه صرفاً در مورد يك موضوع فقط از يك منظر - مثلاً جامعه شناسى - به آن نگاه شود.
• خب چرا در يك برنامه مثلاً سه جامعه شناس نمى آوريد و در برنامه بعد سه فيلسوف و سپس سه روحانى.
اين پيشنهاد شما اين مشكل را دارد كه يك موضوع در يك زمان واحد از سه منظر مورد بررسى قرار نمى گرفت و در واقع ديالوگى ميان رشته اى در مورد يك موضوع برقرار نمى شد بلكه صرفاً هر بار سه متخصص با يك ذهنيت و يك رشته واحد به موضوع نظر مى كردند و بحث مى شد البته من فكر مى كنم اگر مشكل زمان بندى حل مى شد اين مسئله كه وقت زيادى صرف مى شده تا افراد به زبان و ديدگاه هم واقف شوند يا من تلاش فراوان كنم تا اين ديالوگ را برقرار كنم، بدين شكل جلوه نمى كرد. مثلاً اگر ۴۵ دقيقه را به يك ساعت و نيم تبديل مى كرديم اين مشكلاتى كه شما اشاره كرديد به وجود نمى آمد. كمااينكه در بحث از «مشروعيت» همين كار را كرديم و بحث به طور كامل انجام شد و آن مشكلاتى را كه فرموديد پيش نيامد اما متاسفانه چون زمان برنامه هاى فعلى ۴۵ تا ۵۰ دقيقه است متاسفانه ما با آن مشكلات دست به گريبان هستيم.
• بنابراين مى پذيريد كه در برنامه دانايى و ديندارى بخش عمده اى از وقت شما صرف توضيح رويكردهاى مختلف مى شود؟
بله مى پذيرم. منتهى اين معضلى است كه بايد حل شود اما نه از طريق دعوت افراد هم رشته و هم تخصص بلكه از طريق افزايش زمان برنامه.
• بعضى اوقات در برنامه شما يك بحث خيلى ساده و رايج از سوى يكى از مهمانان مطرح مى شود سپس مهمان بعدى كه در حوزه ديگرى كار مى كند بحث را كاملاً اشتباه مى فهمد و اصلاً به خاستگاه اصلى خودش برنمى گرداند و تمام وقت برنامه را مى گيرد. يا مثلاً برخى از مهمانان شما براى توضيح مفهومى مثل روشنفكرى دينى تا اول تاريخ عقب مى روند. در صورتى كه در حوزه بحث مشخص است كه به چه كسى گفته مى شود روشنفكر دينى.
اين ايراد در اينجا وارد است كه اولاً نوع مهمان ها متفاوت است و ثانياً مهم تر اينكه در پاره اى اوقات تراز مهمان هايتان هم يكى نيست.
ببينيد ضبط برنامه پيچيدگى هايى دارد كه بيننده هيچ گاه از آنها باخبر نمى شود و با آن ارتباط برقرار نمى كند. من به برخى از اين پيچيدگى ها و مشكلات دعوت از مهمانان اشاره مى كنم تا شما متوجه شويد چرا در موارد متعددى تركيب نهايى كه جلوى دوربين قرار مى گيرد لزوماً تركيب ايده آل دست اندركاران برنامه نيست گرچه در مواردى هم تركيب مطلوب و ايده آل مسئولان شبكه چهار است. ما در دعوت كردن افراد با مشكل مواجه هستيم، مثلاً افراد به دلايل مختلف كنار هم مى نشينند يا مثلاً ما وقتى مهمانان را دعوت مى كنيم پرسش ها را قبل از برنامه به آنها مى دهيم. يعنى محورهاى اصلى و حتى جزيى بحث را حدود يك ماه قبل از برنامه به مدعوين مى دهيم. متاسفانه دوستان در برنامه با حضور ذهن شركت نمى كنند. بارها پيش آمده است كه يكى از مهمانان گفته من فرصت نكردم سئوالات را بخوانم. از طرف ديگر تهيه كننده هم استوديو را اجاره كرده و هزينه پرداخته بنابراين نمى توانيم بگوييم كه چون يك نفر آمادگى ندارد ضبط نكنيم. گاهى بعضى از مهمانان در دقيقه ۹۰ مى گويند نمى آييم. علاوه بر اين من از افرادى كه نگاه مخالف تفكر حاكم دارند از اين جهت به عنوان يك دانشگاهى نه به عنوان محقق اين برنامه گلايه دارم كه اكثر اين افراد تصور مى كنند با حضور خود در چنين برنامه هاى علمى به صداوسيما حجيت و اعتبار مى بخشند و با عدم حضور خود حجيت و اعتبار چنين برنامه هاى علمى را زير سئوال مى برند در حالى كه واقعاً اينچنين نيست چرا كه بعضاً افراد بسيار راديكال تر از ايشان در اين برنامه ها حضور مى يابند و عقايد خود را مطرح مى كنند و اين افكار و عقايد مورد بحث و تحليل قرار مى گيرد و اين نشان مى دهد كه حجيت سيما نيازمند حضور آن افرادى كه از آمدن استنكاف مى كنند نيست. مضافاً بر اينكه كسانى كه افكار مخالف نگاه حاكم دارند و در اين برنامه ها حضور يافته اند علامت و نشان گويايى بر اين مطلب هستند كه صدا و سيما براى بيان رويكردهاى متفاوت و حتى مخالف تفكر حاكم شرح صدر دارد. خلاصه اين مجموعه عوامل كه اشاره كردم باعث مى شود به قول شما گاهى در برنامه ها مهمانان از تراز علمى و سطح يكسان برخوردار نباشند.
• آيا واقعاً صداوسيما آن مقدار كه شما مى گوييد شرح صدر دارد؟ ضمانت اجرايى آن چيست؟
بله اين مقدار از شرح صدر را دارد البته ضمانت اجرايى اش را مديران سيما بايد ارائه بدهند چرا كه من هم در اينجا به عنوان يك معلم دانشگاه بيرون از صدا و سيما هستم و از مديران ارشد صدا و سيما نيستم تا تعهدى بدهم. علاوه بر اين بايد به نكته اى اشاره كنم؛ برنامه هايى كه در شبكه چهار پخش مى شود دو دسته است. يك دسته برنامه هايى كه ابتدا خود شبكه چهار آن برنامه را پيشنهاد و سفارش مى دهد يعنى شبكه مى گويد ما فلان موضوع را مى خواهيم و يك دسته نيز برنامه هايى است كه از بيرون به شبكه پيشنهاد داده مى شود و شبكه پس از بررسى موافقت يا عدم موافقت خود را اعلام مى كند. «گستره شريعت» و «دانايى و ديندارى» از نوع دوم بود يعنى من شخصاً پيشنهاد دادم كه اين بحث ها مطرح شود و صدا و سيما هم پس از موافقت دستور توليد آن را داد و بنده نيز مسئوليت تحقيق علمى و هدايت و اجراى آن برنامه ها را عهده دار شدم اما تصور من اين است كه شبكه چهار به طور خاص و به طور عام كليه شبكه هاى سيما بايد قسمت فعال خود يعنى نوع اول را بيشتر كنند.
• البته تصور ما اين بود كه خود شما در شبكه چهار به عنوان يكى از متوليان صدا و سيما مسئول اين برنامه ها هستيد.
نه من هيچ ارتباطى با سازمان صدا و سيما ندارم. من به عنوان معلم ساده و يكى از اعضاى هيات علمى دانشگاه علامه طباطبايى در گروه فلسفه هستم و البته از همان ابتدا هم يكى از دغدغه هاى ما در شبكه چهار اين بود كه آيا مجرى گرى براى مباحث علمى در شأن افراد هست يا نه؟ من سعى كردم در اين زمينه فتح باب كنم و بنا را بر اين گذاشتيم كه اجراى مباحث علمى بايد توسط يك كارشناس مسلط و مشرف بر موضوع انجام بپذيرد - گواينكه البته هنوز در بسيارى از برنامه هاى علمى شبكه چهار و خصوصاً شبكه هاى ديگر اين مبنا رعايت نمى شود- اما اجازه بدهيد اين نكته را هم به عنوان درددل اضافه كنم كه شخصاً براى عهده دار شدن اجراى برنامه هاى «قلمرو دين» و «گستره شريعت» و «دانايى و ديندارى» آبرويم را معامله كردم و دردل خود همواره اين كشمكش را داشتم كه آيا اجراى چنين برنامه هايى شأنيت علمى را تحت الشعاع قرار نمى دهند؟ به هر تقدير تصور مى كنم بعد از ده سال - كه براى اولين بار جزء معدود افرادى بودم كه از آغاز افتتاح شبكه چهار همكارى علمى ام را با آن آغاز كردم- اكنون اين مطلب كه در برنامه هاى علمى- نه عمومى- هدايت و اداره بحث به مديريت يك فرد متخصص در همان موضوع بحث سپرده شود، در حال جاافتادن است و اين مطلب نه تنها در شبكه چهار بلكه در شبكه هاى ديگر هم كم و بيش به سمت رعايت شدن است و اين اتفاق پسنديده اى است.
• آيا به غير از اين مجموعه چهل قسمتى كه سال گذشته ضبط شد، شما براى برنامه دانايى و ديندارى ادامه اى هم در نظر داريد؟
به رغم اينكه در همان سال گذشته من تحقيق كامل دو برنامه چهل قسمتى را به عنوان «دانايى و ديندارى» به مديريت محترم شبكه چهار دادم و توافق شد كه طى دو مجموعه چهل قسمتى اين برنامه ضبط شود، اما پس از ضبط چهل قسمت اول متاسفانه چون مسئولان محترم شبكه چهار رفتار و برخورد مناسبى با بنده نداشتند از ادامه همكارى با ايشان براى ضبط چهل قسمت بعدى اعلام انصراف كردم. بنابراين من به سهم خودم تصميمى براى ادامه دادن اين برنامه ندارم و برنامه فعلى كه در حال پخش است حداكثر تا اواخر اسفندماه ۸۴ به اتمام مى رسد البته به شرطى كه مابين آن برنامه هاى ديگرى در شب هاى جمعه پخش نشود.
|