| 3. قاعده سوم، منزله بين المنزلتين: چنان كه گذشت، به اتفاق مؤلفان كتب فرق و مقالات، واصل نخستين كسي است كه قول بر «منزله بين المنزلتين»، يعني منزلهاي بين منزله كفر و ايمان را اظهار كرد و تا ميتوانست به تبيين توجيه و دفاع از آن پرداخت. به احتمال قوي، ميتوان گفت كه اين قاعده ريشه و هسته انديشههاي كلامي واصل و گروهش، يعني فرقه معتزله است كه آنها را در برابر ساير فرق اسلامي اعم از شيعه، اصحاب الحديث، خوارج، مرجئه، ماتريديه و اشاعره قرار ميدهد و چنان كه از اكثر منابع استفاده ميشود، نقطه آغازين و سبب تسميه آنها به معتزله همين اصل بوده و آنها بدان جهت گاهي به «منازليه»،(100) يعني اصحاب منزله بين المنزلتين، ناميده شده اند.
ما، در اين مقام، براي شرح و بيان بيشتر اين قول يادداشت مطالب ذيل را لازم ميدانيم: در عهد رسول (ص) و خلفاي راشدين مردم به سه دسته تقسيم ميشدند: مؤمن، كافر و منافق؛ مومن كسي بود كه ظاهرش موافق باطنش باشد، در قلبش اعتقاد و در اعضا و جوارحش عمل باشد. كافر كسي بود كه آشكارا مخالفت با اسلام و ايمان كند و اعمال ظاهرياش موافق اعتقادات باطنياش باشد و منافق كسي بود كه ظاهرش مخالف باطنش باشد، در باطن كافر باشد و در ظاهر اظهار اسلام كند. ما براي آن عده از مؤمنين كه احياناً مرتكب معصيتي ميشدند، ظاهراً اسم و عنوان خاصي نبود؛ شايد براي اينكه به ندرت اتفاق ميافتاده است مؤمني با احكام دين مبين آشكارا مخالفت ورزد و اگر چنين اتفاقي ميافتاده، طبق آيه مباركه «والذين يرمون المحصنات ثم لم يأتوا باربعه شهدآء فاجلدوهم ثمانين جلده و لاتقبلوا لهم شهاده ابداً و اولئك هم الفاسقون(101)»
(آنان كه به زنان با عفت نسبت زنا دهند و چهار گواه نياورند، آنها را هشتاد تازيانه بزنيد و گواهي ايشان را هرگز نپذيريد و آن گروه ايشان فاسقانند)، فاسق خوانده ميشده است اما چنان كه ملاحظه ميشود، اين آيه مرتكب معصيت را فاسق خوانده ولي روشن نكرده كه اين اسم او ا از جمع مؤمنين خارج ساخته است و به جمع كافران ميپيوندند يا با وجود فاسق بودن، مومن است يا از رتبه ايمان خارج شده ولي به حضيض كفر فرود نيامده است. مقصود اينكه مسأله خيلي روشن نيست، بنابراين، ميبينيم پس از عصر رسول (ص) و خلفاي راشدين در قرن اول هجري، مسلمانان در اينكه اين چنين شخصي را مومن فاسق يا منافق فاسق يا كفر نعمت فاسق يا كافر و فاسق بنامند، اختلاف عقيده و نظر پيدا كردند.
در عهد واصل با اينكه تمام فرق و گروههاي كلامي در تسميه مرتكب كبيره به فاسق اتفاق نظر داشتند، ولي خوارج او را كافر و مخلد در آتش ميدانستند؛ البته در استحلال قتلش اختلافنظر يافتند. اكثر مسلمانها از جمله اصحاب الحديث او را به جهت ايمانش مومن و به علت عملش عاصي و فاسق ميشناختند و ميگفتند عمل جوارح و اعضا منافات با ايمان قلبياش ندارد و فسقش منافي اسلام و ايمان نيست. مرجئه او را مؤمن و مسلم ميانگاشتند و شيعه زيديه او را كافر نعمت ميدانستند. بنابر نوشته بغدادي، اباضيه خوارج هم ميگفتند:
«مرتكب عملي كه در آن وعيد است با معرفت وي به خدا و به آنچه از جانب او آمده است، كافر نعمت است، نه كافر مشرك».
و حسن بصري منافق ميشناخت، زيرا به نظر وي ايمان درست مستلزم عمل است؛(102) نظير آنچه سقراط ميگفت، معرفت فضيلت مستلزم عمل به آن است(103). اين مسأله در كتب كلامي به مسأله مرتكب كبيره معروف شد.(104) اما واصل در اين ميان عقيده خاصي ظاهر ساخت كه با عقايد تمام معاصرانش متفاوت بود. او روزي در مجلس درس حسن حضور داشت؛ سايلي برخاست و در خصوص مرتكب كبيره از وي سؤال كرد و گفت:
«اي امام دين در زمان ما، جماعتي پيدا شدهاند كه «اصحاب كباير» را تكفير ميكنند. به عقيده آنها كبيره كفر است و مرتكب آن از ملت يعني دين اسلام خارج است، آنها وعيديه خوارجند. جماعتي ديگر حكم اصحاب كباير را تا روز قيامت به تأخير مياندازند و در اين دنيا درباره آنها حكمي نميكنند و به عقيده آنها با وجود ايمان معصيتي زيان نميرساند، همچنان كه با وجود كفر طاعتي سود نميرساند؛ آنها مرجئه امتند. تو در اين خصوص براي ما چه حكم ميكني؟»
شاگرد (يعني واصل) منتظر پاسخ استاد نماند. ظاهراً از رأي و نظر استاد آگاه بود و ميخواست پيش از اينكه استاد رأي خود را ظاهر سازد، رأيش را اعلان كند تا مخالفت و برخورد علني ميان شاگرد و استاد پيش نيايد. لذا، به جواب پيشدستي كرد و گفت: «هو في منزله بين المنزلتين لامومن و لاكافر». سپس، برخاست و در زير ستوني از ستونهاي مسجد نشست و آنچه را گفته بود، براي جماعتي از اصحابش تقرير كرد. حسن گفت: «إعتزل عنا واصل». پس از آن، او و پيروانش معتزله نام گرفتند.(105)
اكثر مورخان فرق اسلامي از استدلال واصل در اين مجلس به رأي خود در برابر استادش چيزي ننوشتهاند. گويا او تنها به اظهار رأي خود، بدون تقرير و استدلال و استشهاد بسنده كرده است، اما شهرستاني پس از نقل واقعه تقرير وي را به صورت ذيل توجيه كرده است:
«او گفت ايمان عبارت است از خصلتهاي نيكو كه هرگاه در كسي جمع شود، او مومن ناميده ميشود، و مؤمن اسم مدح است، ولي در فاسق خصلتهاي نيكو جمع نشده، لذا مؤمن ناميده نميشود. اما او كافر مطلق هم نيست، زيرا شهادت (مقصود شهادت به وحدانيت خدا و رسالت محمد(ص) است) و ساير اعمال خير در وي موجود است و نميتوان آن را انكار كرد. ولي با وجود اين، اگر بدون توبه از دنيا برود، از اهل آتش و مخلد در آن است. چون در آخرت فقط دو گروه هستند؛ گروهي اهل بهشت و گروهي ديگر اهل آتش. البته، در عين حال، عذابش خفيف و سبك و دركهاش فوق دركه كفار است». (106)
گفتني است كه واصل در اين مسأله با دوستش، عمروبن عبيد كه شخصيت دوم معتزله و بنابرقولي، موسس اين فرقه است و از رأي حسن طرفداري ميكرده، اختلاف نظر داشته و با وي به مناظره و محاجه پرداخته و، در نهايت، او را تسليم رأي و عقيده خود ساخته است. اين مناظره به صور مختلف از جمله صورت ذيل ثبت شده است:
واصل به عمرو گفت: اي ابوعثمان (كنيه عمرو) چرا مرتكب گناه كيبره مستحق اسم نفاق است؟ عمرو پاسخ داد: به اين دليل كه خداي متعال فرموده است: «والذين يرمون المحصنات ثمّ لم يأتوا بأربعه شهداء فاجلدوهم ثمانين جلده ولاتقبلولهم شهاده أبداً و اولئك هم الفاسقون»(107) و پس از آن، گفته است: «إنّ المنافقين هم الفاسقون»(108) (همانا منافقان ايشان فاسقانند. بنابراين، هر فاسقي منافق است كه الف و لام در باب فسق موجود است. واصل گفت: آيا خداي متعال نفرموده است: «و من لم يحكم بما أنزل الله فاولئك هم الظالمون»(109) (و كساني كه حكم نكردند بدانچه خداوند فرستاده است، پس آنها ايشانند ستمكاران) و در آيه ديگر فرموده است: «والكافرون هم الظالمون»(110). در اين آيه هم، «الظالمون» معرف به الف و لام است، همچنان كه در «القاذف» بود. در اين هنگام، عمرو قانع و ساكت شد و با واصل معانقه كرد و گفت: ميان من و قول حق عدواني نيست. قول، قول توست و من پيش حاضران شهادت ميدهم كه قايل به قول ابوحذيفه (واصل) هستم.(111)
واصل استدلالش را ادامه داد و گفت: ألست تزعم (آيا تو گمان نميكني كه فاسق خدا را ميشناسد و معرفت فقط هنگام قذف (نسبت زنا به زنان پاكدامن) از قلبش بيرون ميشود)؟ اگر بگويي او همواره خدا را ميشناخت، دليل تو چيست و در حالي كه تو او را پيش از قذف منافق مينامي؟ و اگر گمان ميكني كه معرفت هنگام قذف از قلبش بيرون رفت، ما ميگوييم چرا با ترك قذف آن را داخل قلبش نكرد، همچنان كه با قذف خارج شاخته بود؟ پس به عمرو گفت: مگر نه اين است كه مردم خدا را به ادله ميشناسند و با دخول شبهه جاهل به شمار ميآيند، پس چه شبههاي بر قاذف داخل شده تا جاهل و منافق به شمار آيد؟
واصل باز به ادامه سخن پرداخت و گفت: اي ابوعثمان، كدام يك از نامهاي محدث سزاوار استعمال است، آنچه همه فرق اهل قبله بدان اتفاق دارند يا آنچه در آن اختلاف كردهاند؟ عمرو گفت: آنچه در آن اتفاق دارند. واصل گفت: نميبيني كه فرق اهل قبله با وجود اختلاف، همه صاحب كبيره را فاسق مينامند و در اسماي ديگر اختلاف دارند؟ خوارج او را كافر فاسق، مرحبه مومن فاسق، شيعه كافر نعمت فاسق و حسن منافق فاسق مينامد، پس همه در تسميه وي به فاسق اجماع دارند. ما «متفق عليه» را مي گيريم و بدان نام ميناميم و از تسمه وي به «مختلف فيه» خودداري ميكنيم، كه آن اشبه به اهل دين است. عمرو گفت: ميان من و حق دشمني نيست؛ قول، قول توست. من شهادت ميدهم و قول خود را رها ميكنم و قايل به قول ابوحذيفه واصل هستم. (112) ملاحظه ميشود كه واصل در محاجه با عمرو و استدلال به رأي خود سه نوع دليل به كار ميگيرد:
اولاً: دليل نص از قرآن كريم كه با ذكر آيات مذكور بدان اشاره كرد. ثانياً، دليل عقلي كه آن را با «ألست تزعم» (آيا گمان نميكني( آغاز كرد و به «أليس الناس يعرفون الله و …» به پايان رسانيد. ثالثاً، اجماع كه گفت ما قول «متفق عليه» يعني آنچه را امت بدان اتفاق و اجماع كرده است، ميپذيريم و از آنچه مورد اختلاف است، احتراز ميجوييم، «فهو أشبه باهل الدين» كه آن اشبه به اهل دين است.
گفتني است كه واصل در مسأله مرتكب معصيت كبيره و توجيه و تبيين عقيده خود يعني «منزله بين المنزلتين» سخن بسيار گفت و در حد توان با مخالفانش به مباحثه و محاجه پرداخت، كه اين مسأله از مسايل روز و مهم جامعه اسلامي در عصر واصل بود. خلاصه و حاصل سخنش اين شد كه حكم خداوند درباره هيچ يك از كافران و منافقان و مؤمنان به مرتكب كيبره منطبق نميشود و اسم صاحب كبيره غير اسم آنها و در نتيجه، احكام وي غيراحكام آنهاست. زيرا احكام تابع اسما است، او نه مؤمن كامل الايمان است و نه كافري كه به حد كفر رسيده و متصف به تمام صفات كافر باشد و نه منافق است كه حد نفاق بر وي صادق نيست؛ بنابراين، در دنيا در منزلتي ميان منزلت ايمان و كفر است اما منزلتش در آخرت چيست؟ آيا ميان بهشت و جهنم، يعني در اعراف است يا پس از تعذيب و كيفر ديدن مناسب با معصيتش، با مومنين در بهشت است، یا با كفار مخلد در آتش يا با منافقين مخلد در درك اسفل آتش است؟ از مكتوبات خود او و همچنين از نوشتههاي موافقان و همفكرانش دليل و شاهدي در دست نيست، ولي طبق نوشته مخالفانش، او معتقد بوده است كه مرتكب كبيره اگر بدون توبه از دنيا برود، مانند كافران مخلد در آتش خواهد بود، چنان كه عبدالقاهر بغدادي نوشته است:
«واصل و عمرو در تأييد عقاب صاحب كبيره در آتش، با قول به اينكه او موحد است، نه مشرك و كافر، با خوارج موافقند».
و لذا گفته شده است كه معتزله مخانيث خوارجند، زيرا خوارج چون گناه كاران را مخلد در آتش دانستند، آنها را كافر ناميدند و با آنها جنگيدند ولي معتزله با اينكه به خلود آنها در آتش عقيده داشتند، نه جرأت و جسارت آن يافتند كه آنها را كافر بنامند و نه جرأت كردند با آنها بجنگند، اسحاق بن سويد عدوي واصل و عمرو را به علت قول به تأييد عقاب گناهكاران به خوارج نسبت ميدهد و ميگويد:
«برئت من الخوارج لست منهم
من الغزال منهم و ابن باب»
(مقصود از غزّال، واصل و مراد از ابن باب، عمروبن عبيد است). (113)
مخالفان فرقه معتزله و واصل او را به علت قول به «منزله بين المنزلتين» متهم به خروج از اجماع امت كردند؛ ابن راوندي، دشمن سرسخت معتزله نوشت:
«معتزله همه به واسطه قول به «منزله بين المنزلتين» از اجماع خارج شدند، زيرا پيش از ظهور اين فرقه، در فساد قول كساني كه گمان ميبردند گناه كاران مقربه اسلام نه مؤمن هستند، نه كافر و نه منافق، اختلافي نبود و همه اين قول را فاسد و نادرست ميدانستند و مردم را در اين مسأله سه قول بيش نبود: قول اول، قول خوارج بود كه گناهكار مقرّ را كافر ميدانستند. قول دوم، قول مرجئه بود كه او را مؤمن ميشناختند و قول سوم، قول حسن بصري بود كه قايل به نفاق او بود. و چون واصل بن عطا آمد، در حالي كه پيش از وي اجماع بر اين بود كه قول حق از اين سه قول بيرون نيست، از اين اقوال بيرون شد و گفت گناه كاران اهل نماز نه مومن هستند، نه كافر و نه منافق، لذا امت اسلامي ادعا كرد كه او همچنين جميع معتزله در يكي از عقايد بنيادين دينشان از اجماع خارج شدهاند».(114)
اما خياط دركتاب الانتصار به نصرت واصل برخاست و در پاسخ ابن راوندي. گفت واصل بن عطا قولي را كه امت قايل بدان نباشد، پديد نياورده است، تا خارج از اجماع امت باشد. ولكن او چون ديد كه همه امت در تسميه مرتكب معصيت كبیره به فسق و فجور اتفاق و اجماع دارند و اختلاف در چيزي سواي آن است، او آنچه را به آن اجماع داشتند، گرفت و از آنچه اختلاف دارند، خودداري كرد. تفسير آن اين ا ست كه خوارج و پيروان حسن و مرجئه اجماع بر فسق مرتكب كبيره داشتند و همه او را فاسق ميناميدند. فقط خوارج متفرد به اين قول بودند كه او با وجود فسق و فجور كافر است و فقط مرجئه ميگفتند كه او با وجود فسق و فجور مؤمن است. حسن و پيروان وي ميگفتند كه او با وجود فسق و فجور منافق است.
واصل گفت شما در تسميه مرتكب كبيره به فسق و فجور اجماع كرديد و آن به دليل اجماع شما نام درستي است و قرآن هم در آيه «قاف» (يعني آيه قذف) و غير آن بدان ناطق است. پس، لازم و واجب است كه او بدان نام ناميده شود. و اما آن نامهايي كه هر يك از شما منفرد به آن هستيد، دعوايي است كه جز با بينه و شاهدي از كتاب خدا يا سنت نبي او پذيرفته نميشود. سپس، واصل به خوارج گفت: احكام كفار كه مورد اجماع است و در قرآن بدان تصريح شده از مرتكب كبيره زايل و دور است. بنابراين، نام كفر هم از وي زايل ميشود زيرا حكم تابع اسم است، همچنان كه اسم تابع فعل است. احكام كافران كه مورد اجماع و منصوص در قرآن است، بر دو قسم است؛ خداي عزّوجل فرموده است:
«قاتلوا الذين لايومنون بالله و لاباليوم الآخر و لايحرمون ما حرّم الله و رسوله ولايدينون دين الحق من الذين اوتوا الكتاب حتي يعطوا الجزيه عن يد وهم صاغرون». (115) (با آنان كه به خدا، و روز بازپسين نميگروند و آنچه را خدا و پيامبرش حرام كرده، حرام نميكنند و دين حق را نميپذيرند، از آناني كه كتاب به آنها داده شده (يعني اهل كتاب) كارزار كنيد تا آنكه جزيه بدهند و در حالي كه خوارند).
حكم خداوند درباره اهل كتاب اين است و آن از مرتكب كبيره دور است. و خدا فرمود:
«فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب حتي إذا أثخنتموهم فشدوا الوثاق فاما منا بعدواما فداء»)116) (پس چون كافران را ملاقات كنيد، گردنهايشان را بزنيد وقتي كه ايشان را بسيار بكشيد، پس بند را سخت كنيد، بعد از آن منت نهيد يا فديه بگيريد).
اين حكم خدا در خصوص مشركين عرب و هر كافري سواي اهل كتاب است؛ اين حكم هم از مرتكب زايل است. در سنت مورد اجماع هم آمده است كه كافران از مسلمانان ارث نميبرند و در گورستانهاي اهل قبله دفن نميشوند و اين حكم هم در خصوص مرتكب معصيت كبيره اجرا نميشود. حكم خدا درباره منافق هم اين است كه اگر نفاقش را پوشيده نگه دارد و كسي از آن آگاه نباشد و ظاهرش اسلام باشد، او نزد ما مسلم شناخته ميشود. آنچه به سود مسلمانان يا به زيان آنهاست، براي او هم هست و اگر كفرش را آشكار سازد، از وي ميخواهند توبه كند؛ اگر توبه كرد بر وي باكي نيست وگرنه كشته ميشود و اين حكم هم از مرتكب كبيره زايل است.
حكم خداوند در حق مومن ولايت، محبت و وعده به بهشت است. خداوند (جل ذكره) فرموده است: «الله ولي الذين آمنوا»(117)، «والله ولي المومنين»(118)، «و بشر المومنين بأن لهم من الله فضلاً كبيرا»(119)، «وعد الله المومنين و المومنات جنات تجري من تحتها الانهار»(120) و «يوم لايخزي الله النبي و الذين آمنوا معه»(121) (روزي كه خداوند پيامبر و گروندگان را خوار نميكند) ولي حكم خداوند در خصوص صاحب كبيره اين است كه او را لعنت كرده و بيزاري جسته و عذابي عظيم برايش آماده ساخته و گفته است: «الا لعنته الله علي الظالمين»(122 و «إن الفجار لفي جحيم»(123) (همانا فاجران در دوزخند) و امثال آن. پس، واجب آمد كه مرتكب كبيره مومن نباشد كه در كتاب خدا احكام ايمان از وي زايل شده است، و كافر هم نيست زيرا احكام كفر از وي زايل شده است، منافق هم نيست كه در سنت رسول، احكام منافقين از وي زايل شده است. پس، واجب آمد كه او فاسق فاجر باشد كه امت بر تسميه وي به آن اجماع كردهاند و خداوند هم در كتابش او را بدان نام ناميده است. بنابراين، چگونه ميتوان گفت كه اواصل بن عطا و معتزله به علت قول به «منزله بن المنزلتين» از اجماع امت بيرون رفته است.(124)
4. قاعده چهارم، قول واصل در اختلاف سياسي ميان اميرالمومنين علي (عليهالسلام) و محاربان آن حضرت است: به عنوان مثال، گفته ميشود كه پيش از واصل و همچنين در زمان واصل، مسلمانان در خصوص جنگهايي كه ميان علي (عليهالسلام) و مخالفانش، از اصحاب جمل: طلحه، زبير و عايشه و اصحاف صفين: معاويه و پيروان وي و خوارج اتفاق افتاد، سه گروه بودند:
1 - شيعه خاص علي (عليهالسلام )، كه او را مصيب و گروه متخاصم و متحارب با او را مخطي، فاسق و حتي كافر ميشناختند.
2 - خوارج كه هم علي (عليهالسلام) را تكفير ميكردند و هم دشمنان او را. او را به جهت قبول حكميت و موافقت با تحكيم و دشمنانش را به علت محاربه و جنگ با او.
3 - اهل الحديث كه هر دو گروه را مسلمان و مومن ميشناختند، اما علي (عليه السلام) را مصيب و بر حق و دشمنانش را مجتهد خاطي ميدانستند و خطاي در اجتهاد را موجب فسق و كفر نميانگاشتند(125). اين حزم (متوفي 456) نوشته است: مسلمانان، در خصوص جنگهايي كه ميان اميرالمومنين علي (عليه السلام) و مخالفانش اتفاق افتاد، سه گروه شدند: جميع شيعه، بعضي از مرجئه، جمهور معتزله و برخي از اهل سنت بر اين عقيده شدند كه علي (عليهالسلام) مصيب و مخالفانش همه خطاكار بودند. واصل بن عطا، عمروبن عبيد، ابوالهذيل و طوايفي از معتزله گفتند علي (ع) در جنگ با معاويه و اهل نهر يعني خوارج مصيب بود، ولي در جنگ با اهل جمل توقف كردند و يكي از دو گروه «لا علي التعيين» را خطاكار دانستند. خوارج گفتند علي در جنگ با اهل جمل و اهل صفين مصيب بود ولي در جنگ با اهل نهر خطا كرد. سعد بن ابي وقاض، عبدالله بن عمر و جمهور صحابه درباره علي و اهل جمل و اهل صفين توقف كردند. جمهور اهل سنت و ابوبكر بن كيسان هم بدان قول قايل شدند. جماعتي از صحابه و برگزيدگان تابعين و طوايفي از كساني كه پس از آنها آمدند، محاربان با علي(ع) رادر جنگ با اصحاب جمل و اصحاب صفين، آنها كه در آن دو روز جنگ حضور داشتند، تصويب كردند.(126)
شنيدني است كه سيف الدين آمدي (متوفي 631) در الامامه، آنجا كه از اختلاف مسلمانان در واقعهها و فتنههايي كه ميان صحابه رخ داده است، سخن ميگويد، مينويسد:
«عدهاي همچون هشاميه (127)، از فرق معتزله آن وقايع را به كلي و از اصل و ريشه انكار كردند و گفتند عثمان اصلاً به محاصره درنيامده و به غيله و خدعه كشته نشده و واقعه جمل و صفين هم اتفاق نيفتاده است. عدهاي ديگر به وقوع آن وقايع اعتراف كردند اما در عين حال، به وحدت نظر نرسيدند. برخي ساكت شدند، نه تخطئه كردند و نه تصويب، آنها طايفهاي از اهل سنتند؛ اما برخي ديگر ساكت ننشستند و سخن گفتند، اينها هم اختلاف كردند. بعضي همچون عمرويه يعني پيروان عمروبن عبيد هر دو گروه را تخطئه و تفسيق كردند. بعضي ديگر به تخطئه يكي از دو گروه حكم كردند، اينها هم اختلاف كردند. بعضي به تخطئه و تفسيق يكي از دو گروه عثمان و قاتلان وي و علي (ع) و مقاتلان با او، «لابعينه» قايل شدند و گفتند هر يك از دو گروه اگر به باقه بقلي (دستهاي سبزي) شهادت دهند، شهادتشان پذيرفته نميشود، زيرا احتمال ميرود كه او فاسق باشد؛ ا ينها واصليه يعني پيروان واصل بن عطاي معتزلي هستند. و بعضي ديگر به تخطئه يكي از دو گروه به عينه قايل شدند. اينها متفقا قاتلان عثمان و مقاتلان با علي(ع) را و همچنين تمام كساني را كه بر امام متفق عليه قيام كند، خاطي شناختند اما در عين حال اختلاف كردند. بعضي مانند قاضي ابوبكر به تفسيق آنها قايل نشدند ولي بعضي ديگر همچون شيعه و كثيري از صحابه آنها را فاسق دانستند.»(128)
از مطالب فوق استفاده شد كه واصل در خصوص علي(ع) و محاربان و مقاتلان با آن حضرت قايل به توقف بوده و يكي از دو طرف را لابعينه مخطي ميپنداشته است، اما در اينكه توقف وي فقط درباره علي و يارانش و اصحاب جمل يعني طلحه و زبير و عايشه بوده يا اطلاق داشته و شامل تمام متقاتلان و متحاربان از جمله اصحاب صفين و خوارج ميشده است، به درستي معلوم نيست.
آنچه در بالا از اين حزم نقل شد، صراحت دارد كه توقف و رأي وي مخصوص اصحاب جمل است و در خصوص جنگ صفين يعني معاويه و پيروانش و همچنين اهل نهر، يعني خوارج اميرالمومنين(ع) را مصيب و مخالفانش را مخطي ميشناخته است، اما اشعري قمي(129) در المقالات و الفرق و نوبختي (130) در فرق الشيعه عقيده وي را در خصوص علي(ع) و متحاربان و متقاتلان با او مطلق نقل كردهاند. ظاهر عبارات اسفرايني(131)، بغدادي (132) و ظاهر كلام شريف جرجاني(133) نيز دلالت دارد كه توقف واصل فقط در مورد متحاربان در جنگ جمل بوده و از اظهارنظر وي درباره ديگران چيزي ننوشتهاند و شهرستاني متحاربان در جنگ صفين را هم افزوده ولي در خصوص متقاتلان جنگ نهروان ساكت شده است. (134)
اما از آنجا كه آثار واصل از بين رفته و آنچه از وي ميدانيم، از نوشتههاي ديگران و نوشتههاي ديگران و بيشتر از مخالفان اوست، اظهارنظر قطعي درباره عقيده وي در اين مسأله سياسي - ديني حاد كه در زمان او از مسايل بسيار پيچيده و مورد اختلاف امت اسلامي بوده است، مخصوصاً با توجه به آنكه قبلاً درباره ارتباط وي با زيديه و نظر منفي او نسبت به بني اميه و شهادت او به امامت و خلافت اميرالمومنين علي(عليهالسلام) گفته شد، بسيار سخت است و اصولاً اظهار نظر قطعي ممكن نيست. البته به احتمال ميتوان گفت كه او مانند برخي ديگر در اين مسأله دچار نوعي شك و ترديد بوده و قدرت و جرأت اظهار نظر قطعي نداشته است و اصولاً او و فرقهاش يعني معتزله كلامي با معتزله سياسي و مرجئه ارتباط و اتصال كامل داشتهاند. و ما در مقاله «مرجئه» نوشتيم كه اين گروهها در مسايل سياسي از شجاعت و قدرت تشخيص و صراحت لهجه بيبهره بودند و از نوعي سياست انفعالي پيروي ميكردند كه با روح اسلام و عمل اكثر مسلمانان هرگز سازگار نيست.(135)
ادامه دارد ...
|