فوكوي پرسشگر، فوكوي آزاد
آن چه بيش از هر چيز مرا مجذوب فوكو مي كند ذهنيت پرسشگر اوست. او تقريباً همه چيز را به زير سؤال مي برد. انديشه پرسشگر فوكو، از يك سو، كار انديشيدن را دشوار مي كند و از سوي ديگر، با لذت بخشيدن به ناانديشيده ها، ناانديشيده هاي جديدي كشف مي شود و اين مسير تا ابد ادامه دارد.
فوكو متفكري است كه دائماً در حال كسب هويت روشنفكري جديدي است. به همين دليل نمي توان به سادگي او را در قالب يك يا حتي تركيبي از ايسم ها قرارداد. انديشه هاي او مخالف همه آن چيزهايي است كه جهان شمول يا بديهي به نظر مي رسند. نقش فوكو (و اين كلمه اي است كه او بر روي آن تأكيد مي كند) اين است كه به مردم نشان دهد آزادتر از آنند كه تصور مي كنند، اين كه مردم مي توانند بعضي از موضوعاتي را كه در لحظاتي از تاريخ اتفاق افتاده و آنها را به عنوان حقيقت و سند پذيرفته اند مورد انتقاد قرار دهند و از بين ببرند. در نزد او نقش روشنفكر اين است كه تا اندازه اي ذهن مردم را تغيير دهد.
از جمله پرسش هايي كه درباره انديشه فوكو مطرح ميشود اين است كه چگونه توانسته خود را از بند انديشه هاي مسلط زمان خود، يعني ساختارگرايي (رئاليسم) و پديدارشناسي (ايده آليسم) رهايي بخشد؟ يكي از راهها براي پاسخ به اين پرسش بررسي بازانديشي فوكو درباره مفاهيم قدرت، دانش و گفتمان است. به عبارت ديگر، او انديشه هاي سنتي و مسلط ماركسيسم، تاريخ انديشه ها و زبان شناسي ساختاري را مورد بازانديشي قرار مي دهد.
در دهه هاي ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ اين سه گفتمان انتقادي با بحران جدي، چه دروني و چه بيروني، روبه رو بودند. از اين رو مي توان كارهاي فوكو را به نوعي توضيح اين بحران، تلقي كرد؛ يعني لحظه اي كه در آن فوكو مسير حركت انديشه انتقادي (چه سياسي و چه اجتماعي) را تغيير مي دهد. مي توان گفت كه فوكو به جاي تعمير مسير و بازنمودن همان راه ها براي تداوم، راه انديشيدن جديد را، در خارج از آن مسير، به روي ما مي گشايد و كارهاي فوكو را مي توان گسيختگي از ايدئولوژي هاي مسلط زمان خود، بويژه ماركسيسم، به شمار آورد. برخلاف اگزيستانسياليسم سارتر و جبرگرايي تاريخي ماركسيسم، فوكو رهيافتي متفاوت نسبت به آن مفاهيم و موضوعات دارد.
از جمله اهداف اصلي فوكو بررسي تاريخ شيوه هاي گوناگون و پرده برداشتن از نيروهاي فرهنگي و تاريخي اي است كه انسان را به موضوع قدرت و سوژه دانش تبديل كرده است. تحقيقات فوكو به طور كلي با سه شيوه سروكار دارد:
۱. نخست، شيوه هاي پژوهشي است كه تلاش مي كنند تا به خود شأن و مقام علمي ببخشند، مثلاً ساختار دستور زبان كه در آن فاعل سخن تبديل به يك موضوع مي شود. به عبارت ساده تر، دستور زبان ابزاري است كه انسان را تبديل به يك سوژه مي كند و يا انسان مولد را تبديل به سوژه اي مي كند كه كار مي كند. اين بحث بويژه در كتاب «نظم اشيا» مطرح شده است.
۲. شيوه هايي است كه از طريق كردارهاي جداكننده يا «شكاف انداز» سوژه را يا در درون خود و يا از ديگران تجزيه مي كند و اين فرآيند سوژه را تبديل به يك شيء قابل مطالعه مي كند: مثلاً تفاوت ميان ديوانه و عاقل، بيمار و تندرست و مجرمين و «آدم هاي خوب» . اين بحث در كتابهاي «جنون و تمدن»، «تولد درمانگاه»، «مجازات» و «تاريخ جنسيت» مطرح شده است.
۳. شيوه اي كه انسان از طريق آن خودش را به سوژه تبديل مي كند. در اين مورد، فوكو قلمرو «جنسيت» را مورد مطالعه قرار مي دهد: پرسش كليدي فوكو، در اين قلمرو، اين است كه چگونه انسانها ياد گرفته اند كه خودشان را فاعل «جنسيت» بدانند.
يكي از مهمترين ويژگي نوشته هاي فوكو، تجزيه و تحليل ماهيت قدرت است كه در تفسير او از تاريخ ديده مي شود.
فوكو قدرت را در بعد تاريخي آن كشف و تجزيه و تحليل مي كند. او بسياري از نهادهاي اجتماعي از جمله بيمارستان، تيمارستان، زندان، دانشگاه، جنسيت و بسياري ديگر را بر حسب توسعه تاريخي شان مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. اما ديدگاه او در مورد تاريخ به مثابه فرآيندي نيست كه از طريق آن حوادث، ايده ها و ... پيشرفتي خطي داشته باشند. برعكس، او بر اين باور بود كه اين حوادث و ايده ها از يكديگر منفصل و فردي هستند.
اين ايده انفصال و ناپيوستگي يكي ديگر از نوآوري هاي فلسفي فوكو به شمار مي آيد. ايده ضد تاريخي فوكو مجموعه اي از دانش ها (گفتمان ها) است كه حوادث را بالقوه منفصل از يكديگر و نه ضرورتاً به صورت پيشرفت و از پيش تعيين شده مي بيند، به همين دليل است كه اغلب او را فيلسوف «انفصال» يا «ناپيوستگي» مي نامند. بسياري بر اين ايده ضد تاريخي فوكو ايراد وارد مي كنند. فوكو براي پاسخ به منتقدين خود نظريه هاي حقيقت خود را به كار مي گيرد. حقيقت براي فوكو آن حقيقتي نيست كه فيلسوفان به دنبال آنند. آنچه فوكو به دنبال آن است جز آن است كه مثلاً كانت و هگل به دنبال آن بودند. او به دنبال متوني نيست كه در آن بهترين بحث ها با استوارترين منطق بيان شده باشد. او گفتمان هايي مانند حقيقت را به اين دليل مطالعه نمي كند كه تحليلي از مفاهيم آنها به دست دهد. گفتمان هايي مانند حقيقت در نزد فوكو، هسته هاي قدرتمندند. اين گفتمان ها را نبايد از ديدگاه نويسنده يا خوانندگان آن نگريست، بلكه بايد از اين ديدگاه به آنها توجه كرد كه چگونه سازنده روابط قدرتند. مثلاً براي پي بردن به گفتماني مانند «غرب زدگي» يا «تهاجم فرهنگي» نبايد هميشه به نوشته هاي كساني مانند آل احمد يا شريعتي و يا ديگراني كه شايد با به كار بردن اين مفاهيم، بيشترين نفوذ را داشته اند روي آورد، بلكه بايد به دنبال آن گفتماني بود كه در عينيت جامعه و نزديكتر به نبض زندگي اجتماعي است.
در واقع براي درك بهتر اين گفتمان ها بايد با مردم كوچه و بازار، با كارگر و كارمند و دانش آموز و دانشجو، تماس گرفت، زيرا در گفتمان هاي همين مردم معمولي است كه بازي قدرت و مسأله «غرب زدگي» يا «تهاجم فرهنگي» خود را آشكار مي سازد. در نزد او، تفسيرهاي ماهرانه تر و پيچيده تري از حقيقت وجود دارد. به عقيده او، يك حقيقت منحصر به فرد در تاريخ وجود ندارد كه حوادث را ديكته كند. برعكس، انديشه هاي فوكو «حقيقت مرسوم تاريخي» را به زير سؤال مي برد و معتقد است كه شايد تجزيه و تحليل بهتري از تاريخ بتواند شكل دهنده يك «هستي شناسي زمان حال» باشد.
فوكو با تمايز قائل شدن ميان آزادي و رهايي و ارتباط اين دو با تسلط، فرضيه هاي متعددي ارائه مي دهد و آزادي و اخلاق را به يكديگر پيوند مي زند. يكي از فرضيه هاي او اين است كه عمل يا تجربه آزادي بايد اخلاقي باشد. در نزد او اخلاق چيزي نيست جز تجربه آزادي، آن هم تجربه آگاهانه آزادي، به عبارت ديگر، او آزادي را واقعيتي به شمار مي آورد كه در درون خود اخلاقي است. آزادي شرايط رهايي نقطه آغازين هستي شناختي است
سوژه و حاكم
پرسشي كه براي فوكو مطرح است اين نيست كه چرا بعضي از مردم خواهان تسلط اند و استراتژي آنها براي چنين تسلطي چيست؟ برعكس، پرسش اصلي براي او اين است كه چگونه و طي چه فرآيندي سوژه تحت سلطه قرار مي گيرد و رفتارهايش به او ديكته مي شود؟ به عبارت ديگر، به جاي اين كه از خود بپرسيم كه مثلاً چگونه حاكم بر ما ظاهر مي شود و خود را تحميل مي كند، بايد اين پرسش را مطرح كنيم كه چگونه سوژه به تدريج از نظر فيزيكي و فكري تحت سلطه حاكم قرار مي گيرد. به زباني ديگر، ما بايد به فرآيندي توجه كنيم كه انسان از هر نظر سوژه مي شود.
فوكو از يك سو، به دنبال كاركرد خرده قدرت هايي است كه در خانواده، زندان، بيمارستان و درگير در نهادهاي اجتماعي اعمال مي شوند و از سوي ديگر، به دنبال درك اشكال مقاومت ها و مخالفت هايي است كه عليه اشكال مختلف قدرت صورت مي گيرد. اين مقاومت ها و مخالفت ها در اشكال مختلف خود را متجلي كرد اند: مثلاً مخالفت نسبت به «اعمال قدرت مردان بر زنان، پدر و مادرها نسبت به كودكان، روانپزشكي بر بيماران رواني، پزشكي بر كل جمعيت و اعمال قدرت دستگاه اداري بر شيوه هاي زيست مردم.»
فوكو اين مقاومت ها و مبارزات را صرفاً به اين دليل براي تحقيقات خود انتخاب مي كند كه تهديدكننده ارزش هاي فردي هستند. اين مخالفت با نمودها ونتايج قدرت است كه با دانش،توانايي و شايستگي پيوند خورده اند.
نزد فوكو، اين مبارزات در سه شكل خود را متجلي مي كنند: ۱- مبارزه عليه اشكال سلطه (قومي، اجتماعي، مذهبي)؛ ۲- مبارزه عليه اشكال مختلف استثمار كه افراد را از آنچه توليد مي كنند جدا مي سازد؛ و ۳- مبارزه عليه آن چيزي كه فرد را مقيد خود ساخته و از اين راه او را تسليم ديگران مي كند( مثل مبارزه عليه انقياد و اشكال سوژه شدگي و تسليم.)
شايد هدف امروز ما آن نباشد كه چيستي خود را كشف كنيم، بلكه نفي آن چيزي باشد كه هستيم. فوكو براي رهايي از اين بن بست دوجانبه سياسي كه،همزمان هم ويژگي هاي منفردسازي و هم كلي سازي ساختارهاي قدرت مدرن است، پيشنهاد مي كند كه بايد در اين باره بينديشيم كه چه چيزي، غير از آنچه هستيم، مي توانستيم باشيم.
اگر چنين بينديشيم، نتيجه اين مي شود كه مسأله سياسي، اخلاقي، اجتماعي و فلسفي روزگار ما اين نيست كه بكوشيم فرد را از دست دولت و نهادهاي دولتي رها سازيم، بلكه مسأله اين مي شود كه خود را هم از دست دولت و هم از قيد آن نوعي از منفردسازي رها كنيم كه با دولت پيوند خورده است. ما بايد اشكال جديدي از سوژگي را از طريق نفي اين نوع از فرديت پرورش دهيم كه قرن ها خود را بر ما تحميل كرده است.
اكثر كارهاي فوكو شامل بررسي شرايط و ساختارهاي مشخص و ويژه تاريخي است. او هرگز به دنبال رسيدن به يك نظريه جهان شمول درباره قدرت نبوده است.
گفتمان و انفصال
از جمله مفاهيمي كه مركز ثقل چارچوب تحليلي فوكو درباره قدرت را تشكيل مي دهد، مفهوم «گفتمان» است. گفتمان ها نه تنها مربوط به چيزهايي هستند كه مي توانند گفته شوند و يا درباره شان فكر شود، بلكه درباره اين نيز هست كه چه كسي، در چه زماني و با چه آمريتي مي تواند صحبت كند. آنها مجسم كننده معنا و ارتباطات اجتماعي اند؛ آنها تشكيل دهنده ذهنيت و ارتباطات قدرتند.
گفتمان ها درباره موضوعات صحبت نكرده و آ نها را تعيين نمي كنند، آنها سازنده موضوعاتند و در فرآيند اين سازندگي مداخله خود را پنهان مي كنند. از اين رو، احتمالات براي معني و تعريف از طريق موقعيت هاي اجتماعي و تشكيلاتي به دست مي آيد كه توسط به كارگيرندگان گفتمان اشغال شده است. بنابر اين، معاني و مفاهيم نه از درون زبان بلكه از درون اعمال تشكيلاتي و ارتباطات قدرت ناشي مي شوند.
همين كه كلمات و مفاهيم در درون گفتمان هاي مختلف گسترش پيدا كنند، معنا و تأثير خود را تغيير مي دهند. گفتمان ها كلمات را از طريق راه هاي ويژه تنظيم و تركيب كرده، مانع تركيبات ديگر شده و يا آنها را جابه جا مي كنند. در هر صورت، از آن جا كه گفتمان ها توسط طرد و دربرگيري، و همچنين توسط چيزهايي كه مي توانند و يا نمي توانند گفته شوند، ساخته شده اند در ارتباطي رقابت آميز با گفتمان هاي ديگر، معناي ديگر، دعاوي ديگر، حقوق و موقعيت هاي ديگر قرار مي گيرند. اين همان «اصل انفصال» يا «ناپيوستگي» فوكو است. او معتقد است كه «ما بايد پيچيدگي و ناپايداري قدرت را- جايي كه گفتمان مي تواند ابزار و در عين حال ثمره قدرت و نيز يك مانع، موجب لغزش، نقطه مقاومت و يا يك نقطه شروع براي نوعي استراتژي مخالف باشد- بپذيريم. گفتمان هم بردار قدرت است و هم توليد كننده آن، هم نيرودهنده آن است و هم فرساينده آن.»
فوكو تاريخ سيستم هاي انديشه را به سه بخش مرتبط به هم تقسيم مي كند: سنجش مجدد دانش، شرايط دانش و شناخت موضوع. فوكو در يكي- دو دهه آخر عمرش، بدون آن كه وفاداري خود را نسبت به دو بخش اول از دست بدهد، بر بخش سوم آن يعني شناخت موضوع(سوژه) تأكيد مي كرد. بخشي از تحقيقات او در اين مورد مربوط به «دانش وراثت» است. هدف از اين تحقيقات بسط و گسترش تحقيقات تاريخ طبيعي و بيولوژي بود كه او در كتاب «نظم اشيا» آن را آغاز كرده بود. يكي از پرسش هاي اساسي فوكو اين بود كه چگونه دانش هاي نامعتبري كه ما را احاطه كرده اند(مانند دانش ژنتيك) توانسته اند شكل و كاركرد يك «علم» را پيدا كنند. از چه راهي اين «علم» مشخص خود را وارد حيطه علوم كرده و با ساختارهاي ديگر علوم ارتباط برقرار كرده است. به عقيده فوكو، براي پاسخ به اين پرسش ها، ما نيازمند مفاهيم فلسفي و تحقيقات دقيق تجربي هستيم. فوكو با تغيير منابع و مفاهيم موجود تلاش مي كند تا معنا و كاربرد جديد به آنها بدهد. به عبارت ساده، مي توان گفت كه او خود را وارد شبكه اي مي كند كه در آن تاريخ شيوه هاي عمل با تاريخ مفاهيم ملاقات مي كنند.
فوكو در «نظم اشيا» كه در سال ۱۹۶۶ منتشر شد، ناشكيبانه تلاش مي كند تا به كاربرد و كاركرد زبان شكل تازه اي بدهد. در يكي از معروف ترين سخنراني هاي خود در كالج فرانسه با عنوان «نظم گفتمان»، فوكو صراحتاً هدف تحقيقات خود را به زير سؤال بردن «اراده معطوف به حقيقت» و بازگرداندن گفتمان به مثابه يك حادثه و از ميان بردن حاكميت دال (دلالت گر) اعلام مي كند.
از جمله پرسش هاي كليدي براي فوكو، در اين سخنراني، اين است كه چگونه گفتمان «اراده معطوف به حقيقت» در طول تاريخ و در گفتمان هاي ما دوام آورده است؟ فوكو، از همان آغاز كارهاي تحقيقاتي خود، هويت كاركردهاي متعدد سيستم هاي طرد و ارتباطي را كه آنها با طبقه بندي هاي علمي دارند، شناسايي و تجزيه و تحليل مي كند. او به تجزيه و تحليل هاي خود درباره اراده معطوف به دانش ادامه مي دهد، اما اين تجزيه و تحليل ها به تدريج در چارچوب هاي مختلفي قرار مي گيرند. از سوي ديگر، مفهوم «اراده معطوف به حقيقت» در طول كارهاي او مبهم و ناروشن باقي مي ماند.
در برخي موارد، حتي همزمان، فوكو مغايرتي ميان اراده معطوف به دانش مي بيند. ظاهراً، تا زماني كه فوكو وارد كالج فرانسه نشده بود، چارچوب مفهومي روشني از اين دو به دست نداده بود. در اين كالج، فوكو درسي را تحت نام «اراده معطوف به دانش» ارائه مي دهد و به دانشجويان خود قول مي دهد تا تغيير و تحولات اشكال مختلف اراده معطوف به دانش را، از طريق تحقيقات تاريخي و پرسش هاي نظري، قطعه به قطعه براي آنها روشن كند. او اين درس را با روشن كردن تمايزي آغاز مي كند كه ميان «دانش»، «يادگيري» و ميان اراده معطوف به دانش و «اراده معطوف به حقيقت»، قائل مي شود. او همچنين موقعيت سوژه يا سوژه ها را در ارتباط با چنين اراده اي مورد نقد و بررسي قرار مي دهد.
فوكو در «نظم اشيا» كه در سال ۱۹۶۶ منتشر شد، ناشكيبانه تلاش مي كند تا به كاربرد و كاركرد زبان شكل تازه اي بدهد. در يكي از معروف ترين سخنراني هاي خود در كالج فرانسه با عنوان «نظم گفتمان»، فوكو صراحتاً هدف تحقيقات خود را به زير سؤال بردن «اراده معطوف به حقيقت» و بازگرداندن گفتمان به مثابه يك حادثه و از ميان بردن حاكميت دال (دلالت گر) اعلام مي كند
به سوي چيستي قدرت
در اوايل دهه،۱۹۷۰ فوكو از موضوعات فلسفي و حتي موضوع وراثت فاصله مي گيرد و وقت خود را بيشتر وقف تحقيق در مورد موضوعاتي مي كند كه مستقيماً با تكنولوژي هاي قدرت در ارتباطند. براي روشن تر شدن درك فوكو از مفهوم اخلاق، اشاره به چند نكته ضروري است. بين سال هاي ۱۹۷۵ و،۱۹۷۶ فوكو درسي را در دانشگاه تحت عنوان «از جامعه بايد دفاع كرد» ارائه داد. سخنان فوكو در اين درس با نوعي سرخوردگي و عذرخواهي نسبت به انديشه هاي پيشينش آغاز مي شود. گرچه او قصد آن را داشت كه در اين درس تحقيقات ساليان خود را با يكديگر تلفيق كند و به نتيجه اي جديد برسد، اما نمي دانست اين تلفيق را چگونه بايد انجام دهد. او از اين بابت شكوه مي كند كه گرچه تحقيقاتش در ارتباط با يكديگر بوده اند، اما او نتوانسته آنها را به صورت يك كل منسجم و متداوم ارائه دهد. ثمره اين اعتراف سخت، انتشار كتاب هاي «مراقبت و تنبيه» و جلد اول «تاريخ جنسيت» در سال هاي ۱۹۷۵ و ۱۹۷۶ بود.
از آن جا كه وظيفه تدريس را به عهده گرفته بود، فوكو تصميم مي گيرد تا در ادامه تدريس خود به موضوع ارتباطات قدرت بپردازد. او معتقد است كه ما درك درستي از مفهوم قدرت نداريم و آن را چيزي بيشتر از بازتاب ساختارهاي اقتصادي نمي بينيم. در نزد او تنها دو بديل در اختيار ما قرار داشته است:
۱- بديلي كه سازوكار هاي قدرت را با سركوب يكي مي دانست.
۲- بديلي كه اساس و بنيان ارتباطات قدرت را در درگيري هاي دشمنانه ميان نيروهاي متخاصم جاي مي داد.
فوكو اين ديدگاه درباره قدرت را ديدگاه نيچه اي مي نامد. مدل اول با فلاسفه قرن هجدهم و مناديان آنها در ارتباط، و ادامه قراردادهاي اجتماعي بود كه در آن افراد حقوق طبيعي خود را، بر اساس توافقي دوجانبه تسليم حكمران مي كنند تا به صلح و شكوفايي دست يابند. اين مدل شامل محدوديت هاي هنجاري آشكاري است: زماني كه حكمران قدرت خود را فراتر از اختياراتي كه قرارداد به او تفويض كرده است به كار گيرد، آن گاه مي توان چنين كاربرد قدرتي را سركوب ناميد. به عبارت ديگر، قدرت مشروع محدود است. در مدل ديگر، يعني مدل جنگ و تسلط، قدرت به مثابه ارتباط دائمي نيروهايي درك مي شود كه هدفشان تسليم كردن است. در اين مدل هنجار قدرت محدوديتي دروني ندارد. قدرت تنها در جستجوي پيروزي است. فوكو در اين درس به مخاطبان خود چنين مي گويد: كاملاً بديهي است كه كارهاي سال هاي اخير من بر مدل دوم استوار بوده است، اما من مجبور شدم آنها را به دو دليل بازبيني كنم:
۱- به دليل ناكافي بودن اين تجزيه و تحليل ها
۲- به دليل اين كه مفاهيم كليدي اين تجزيه و تحليل ها را، اگر نخواهيم كاملاً رها كنيم، بايد تغيير داده و باز تعريف كنيم.
اين بازبيني اجباري ثمره نتيجه اي است كه فوكو به آن مي رسد، فوكو چنين نتيجه مي گيرد كه تجزيه و تحليل هاي او درباره مكانيزم ها و اثرات قدرت براي تجزيه و تحليل هاي پراكنده اي كه امروزه در اين مورد به كار گرفته مي شود، كاملاً ناكافي و نارساست.
در اين جا فوكو خود را با مشكل جديدي روبه رو مي بيند. در اواخر همين سال تحصيلي، فوكو خلاصه اي از درس خود را ارايه مي دهد. او به اين نتيجه مي رسد كه براي رسيدن به يك تجزيه و تحليل دقيق از ارتباطات قدرت بايد مدل قضايي حاكميت را كنار گذاشت و آن را رها كرد؛ مدلي كه در آن اين فرض مستتر است كه فرد سوژه اي است داراي حقوق طبيعي و قدرت آغازي يا اوليه. فوكو هرگز به صورتي جدي فرد را به مثابه سوژه اي كه حامل حقوق طبيعي است در نظر نگرفت. او همانندي اي ميان فردي كه داراي قدرت آغازين است و سوژه اي كه نيچه از آن ياد كرده بود، مي بيند. از آن جا كه در نزد فوكو، سوژه اي را كه نيچه معرفي مي كند براي يك بررسي تبار شناسانه كافي نيست او خود را نيازمند آن مي بيند كه موضوع را مورد بازانديشي مجدد قرار دهد.
قدرت به مثابه كشمكش
اين بازانديشي مجدد با پرسش هاي جديدي آغاز مي شود كه بين سال هاي ۱۹۷۵ و ۱۹۷۶ ذهن فوكو را مشغول مي كند. چگونه و در چه زماني انسان مدرن مغرب زمين شروع به تفسير ارتباطات قدرت به مثابه كشمكش و ستيز مي كند؟ آيا كشمكش و ستيز مدل كلي همه ارتباطات اجتماعي است؟ چگونه و در چه زماني تفسيري ظهور مي كند كه براساس آن سوژه به مثابه فردي تعريف مي شود كه داراي قدرتي آغازين براي ستيزه جويي و گرايش طبيعي براي جنگ است؟ چگونه و در چه زماني گفتمان تاريخي- سياسي جنگ جايگزين گفتمان فلسفي- قضايي حاكميت مي شود؟ چگونه «حقيقت» كاركرد جنگ افرازانه به خود مي گيرد؟ چگونه در درون چنين گفتماني سوژه اي ظهور مي كند كه در نزد او حقيقت جهان شمول و قانون طبيعي توهم و تله اي بيش نيست؟ چگونه اين شكل غم انگيز، انتقادي و به شدت اسطوره اي درك از خود و عمل متعاقب آن ظهور كرده است؟ تحت چه شرايطي چهره اي ظهور مي كند كه نقش ميانجي و داور بي طرفي را كه فلاسفه، از سلون تا كانت و حتي هابرماس، براي ما تعيين كرده اند مردود مي شمارد؟ چگونه بايد اصول تفسيري را تجزيه و تحليل كرد كه از خشونت، تنفر، هيجان و شوريدگي و انتقام نشأت مي گيرد؟ چگونه بايد اصول تفسيري را تجزيه و تحليل كرد كه تاريخ را مجموعه اي از حوادث شانسي به شمار مي آورد؟ اين گفتمان تاريخي كه مي تواند هم غربت آريستوكراسي و هم كين خواهي توده ها را با خود حمل كند چه مسيري را طي كرده است؟
به طور كلي مي توان گفت كه تبارشناسي فوكو نشان مي دهد كه چگونه انسان ها از طريق تأسيس «رژيم هاي حقيقت» بر خود و بر ديگران حكم مي رانند. آنچه در نزد فوكو طعنه آميز و مسخره به نظر مي رسد اين است كه اگر فضاهاي شكل گيري دانش را بدون شكل گيري قدرت در نظر بگيريم، ممكن است به اين باور برسيم كه آزادي ما در حالتي متعادل قرار دارد. در اين جاست كه مشكل حقيقي فوكو به ارتباطي برمي گردد كه ميان سوژه و «اراده معطوف به حقيقت» وجود دارد.
در اواخر دهه،۱۹۷۰ فوكو درك خود را از ارتباطات قدرت باز تعريف مي كند. او تفاوتي ميان دو نوع قدرت قائل مي شود:
اول، قدرتي كه به مثابه بازي هاي استراتژيك ميان آزادي ها درك مي شود؛ و دوم، موقعيت ها و شرايط تسلط كه مردم معمولاً آن را «قدرت» مي نامند.
در بازي هاي استراتژيك ميان آزادي ها، برخي تلاش مي كنند تا رفتارهاي ديگران را تحت كنترل خود درآورند و ديگران نيز تلاش مي كنند تا اجازه ندهند تحت كنترل ديگران قرار گيرند.
در ميان اين دو، يعني در ميان بازي هاي قدرت و موقعيت هاي تسلط است كه مي توان تكنولوژي هاي حكومت را در كليت خود درك كرد. براي روشن شدن اين منظور، فوكو از مفهوم «حكومت برخود» يا «خود مختاري» بهره مي گيرد. اين مفهوم در نزد فوكو، ارتباطي است كه فرد با خويشتن خويش برقرار مي كند. همين ارتباط است كه بر روي آزادي هاي استراتژيك افراد در برقراري ارتباط با ديگران سرپوش مي گذارد. فوكو معتقد است كه مفهوم «حكومت برخود» امكان ظاهر شدن آزادي سوژه و ارتباط آن با ديگران را، كه سازنده مصالح اصلي اخلاق است، فراهم مي كند. با طرح چنين فرضيه اي است كه فوكو به اين نتيجه مي رسد كه تفكر عمل آزادي است.
آيا مراقب خود هستيد؟
يكي از موضوعاتي را كه فوكو در اوايل دهه ۱۹۸۰ با آن درگير بود موضوع اداره خود يا مراقبت از خود است .به عقيده فوكو، مدرنيته باعث شد تا يكي از دو روي سكه «خود را بشناس» و «از خود مراقبت كن» بر ديگري مسلط شود و آن ديگري را تقريبا محو كند. از زمان دكارت تا زمان هوسرل يك روي سكه يعني «خود را بشناس» بر روي ديگر آن يعني «از خود مراقبت كن» سايه سنگيني افكنده بود. در نزد فوكو، برابر دانستن زهدگرايي با انكار احساس همبستگي و مراقبت از خود يكي از بزرگ ترين اشتباهات مغرب زمين مدرن است. اين اشتباه قيمتي است كه غرب براي دانش پرداخت كرده است، به همين دليل فوكو در سال هاي آخر عمر خود يعني در اوايل دهه،۱۹۸۰ به بررسي روي فراموش شده سكه، يعني اداره خود يا از خود مراقبت كن مي پردازد.
فوكو در يكي از مصاحبه هايش كه تحت عنوان «اداره خود به مثابه عمل آزادي» منتشر شد، فرمول غيرمتعارفي از كارهاي فلسفي و اخلاقي خود ارائه مي دهد. او در اين مصاحبه مجددا يادآور مي شود كه پروژه تحقيقاتي او هميشه اين بوده كه به ارتباطات ميان سوژه و حقيقت نظم تازه اي بدهد. فوكو با تمايز قائل شدن ميان آزادي و رهايي؛ و ارتباط اين دو با تسلط، فرضيه هاي متعددي ارائه مي دهد و آزادي و اخلاق را به يكديگر پيوند مي زند. يكي از فرضيه هاي او اين است كه عمل يا تجربه آزادي بايد اخلاقي باشد. در نزد او اخلاق چيزي نيست جز تجربه آزادي، آن هم تجربه آگاهانه آزادي، به عبارت ديگر، او آزادي را واقعيتي به شمار مي آورد كه در درون خود اخلاقي است. آزادي شرايط رهايي نقطه آغازين هستي شناختي است.
او با مراجعه به تاريخ يونان و رم باستان به اين نتيجه مي رسد كه اخلاق زماني ميسر است كه فرد از خود مراقبت كرده و خود را اداره كند. در يونان باستان، مراقبت از خود شيوه اي بود كه آزادي فرد به مثابه يك عمل اخلاقي خود را متجلي مي كرد. در دوران مدرن، مراقبت از خود، به مثابه نوعي خودخواهي و عشق به خود، مردود شناخته مي شود. فوكو ريشه اين تغيير را در مسيحيت مي بيند. گرچه در مسيحيت، رستگاري راهي براي مراقبت از خود است، اما رستگاري زماني به دست مي آمد كه فرد از خود چشم پوشي كرده و نفس خود را انكار كند.
آزادي در يونان باستان، كه از اهميت زيادي نيز برخوردار بود، خود را در رده نبودن (در برابر يك شهر، ديگران، كساني كه بر شما حكومت مي كنند و احساسات فردي) متجلي مي كرد. بنابراين، برده نشدن در برابر ديگران و در برابر خواسته هاي خود نيازمند مراقبت از خود بود كه هم يك امر اخلاقي به شمار مي رفت و هم آزادي فردي را به دنبال داشت.
مراقبت از خود از يك سو نيازمند دانش نسبت به خود است و از سوي ديگر دانش نسبت به مجموعه مقررات رفتار يا اصول قابل قبول كه هم حقيقي اند و هم تجويز شده. بنابراين، مراقبت از خود يعني مسلح شدن به اين حقايق. در اين جاست كه اخلاق با بازي حقيقت پيوند مي خورد. در نزد فوكو، اخلاق تنها يك نظريه نيست بلكه يك عمل است. شيوه اي از زندگي است كه خود را به صورت عيني متجلي مي كند. آزادي يعني همان برده نبودن، كه اخلاقي نيز هست، ذاتا مسئله اي سياسي است. سياسي بودن آن به اين دليل است كه برده دگران نشدن يك الزام است. يك برده نه تنها آزاد نيست كه اخلاق هم ندارد. شايد بتوان از درون اين فرمول ريشه هاي فساد (به هر شكل آن) را در برخي جوامع جست وجو كرد. مگر نه اين است كه فساد ريشه در فقدان اخلاق دارد؟ مگر نه اين است كه فقدان اخلاق همان فقدان آزادي است. پس نبود آزادي فسادآور است.
چنين آزادي اي نه تنها ذاتا سياسي است بلكه از آن جا كه آزاد بودن معني برده خود نبودن را نيز مي دهد، ارتباط انسان با خود نيز ارتباطي است كه در آن قدرت و تسلط حضور دارد. اين به آن معناست كه انسان بايد دائما قدرت خود را بر روي خود به گونه اي اعمال كند كه برده خود نشود؛ چرا كه در چنين صورتي ديگر نمي تواند آزاد باشد. بنابراين، ارتباط قدرت تنها در سطح جامعه ديده نمي شود بلكه ارتباطي است كه فرد با خود نيز دارد.
براين اساس، از آن جا كه مراقبت از خود نوعي مراقبت از ديگران نيز هست، هميشه و در خود اخلاقي است. مراقبت از خود فرد را قادر مي كند تا موقعيت مناسبي را در ارتباط با ديگران اشغال كند، به همين دليل است كه فوكو چنين نتيجه مي گيرد كه مسأله برقراري ارتباط با ديگران خود را از طريق رشد مراقبت از خود متجلي مي كند و هدف اداره خود هميشه خوشي و سلامت ديگران است. هدف اداره خود مديريت فضاهاي قدرتي است كه در همه ارتباطات وجود دارد.
گرچه بردگي خطر بزرگي به شمار مي رفت كه يونانيان، براي حفظ آزادي خود، در برابر آن مقاومت مي كردند، اما خطر ديگري نيز وجود دارد كه نقطه مقابل اين خطر است و آن سوء استفاده از قدرت يعني تحميل نامشروع خواست ها و آرزوهاي فرد بر ديگران است.
در اين جا ما با مستبدي روبه رو هستيم كه از قدرت خود براي سوءاستفاده از ديگران استفاده مي كند. فلاسفه يونان معتقد بودند كه چنين فردي برده خواست هاي خود است و از اين رو نمي تواند آزاد باشد. در نزد آنها، يك حاكم خوب كسي بود كه از قدرت خود همان گونه كه بايد استفاده مي كرد، يعني مي بايستي اين قدرت را همزمان بر روي خود نيز اعمال كند. همين اعمال قدرت بر خود است كه نظم دهنده اعمال قدرت بر ديگران مي شود. شايد به همين دليل باشد كه سقراط هميشه از مردم كوچه و بازار اين سؤال را مي كرد كه «آيا مراقب خود هستيد؟»
در نزد فوكو، مهم ترين كاركرد فلسفه هشدار دادن نسبت به خطرات قدرت است. فلسفه آن چيزي است كه تسلط را در همه اشكال موجود (سياسي، اقتصادي، جنسي، نهادي و غيره) به زير سؤال مي برد. تا حدودي مي توان گفت كه كاركرد انتقادي فلسفه از همين حكم سقراطي مراقب خود باش نشأت گرفته است. به عبارت ديگر، بايد بنيان آزادي را از طريق تسلط برخود بنا كرد.