| نظر واصل به بنياميه:
بيشتر معتزله به بني اميه نظر خوبي نداشتند. برابر نوشته ابن المرتضي، اكثر آنها از معاويه و عمروبن عاص بيزاري ميجستند.(73) حسن بصري هم كه استاد واصل و به روايتي بنيانگذار معتزله كلامي بوده، به شدت از معاويه انتقاد ميكرده است(74). جاحظ هم معاويه را شايسته خلافت نميدانست، او را غاصب ميشناساند و به تكفيرش ميپرداخت و در مقابل، اميرالمؤمنين علي(عليهالسلام) را مستحق خلافت و شهيد راه حق ميشناخت.(75) ابوسهل بشر بن معمّر (معتمر) هلالي كه رييس معتزله بغداد شناخته شده، از عمرو و معاويه بيزاري ميجسته است؛ (76) به روايتي، ثمامه بن اشرس نميري(متوفي 213) مأمون را تحريض ميكرده است كه معاويه را در منابر لعن كنند.(77) آنجا هم كه ابن راوندي از معتزله خرده ميگيرد كه آنها به برائت از عمرو و معاويه اجماع كردهاند، خياط آن را رد نميكند و ميگويد: «هذا قول لانبرء المعتزله منه و لانعتذر من القول به». (78) در مقابل، معتزله به علويان – البته علويان زيدي - گرايش داشتند. زيديه هم به معتزله و مخصوصاً به واصل احترام ميگذاشتند و از وي حمايت ميكردند. چنان كه ابن المرتضي نوشته است:
«وقتي كه واصل از بصره وارد مدينه شد، زين بن علي، پسرش يحيي بن زيد، و عبدالله بن حسن و برادرانش به ديدار وي شتافتند و مقدمش را گرامي داشتند».(79)
در گذشته گفتيم كه واصل استاد زيد بود و زيد اكثر اصول معتزله را قبول داشت. ابن المرتضي نوشته است: «زيد بن علي لايخالف المعتزله إلا في المنزله بين المنزلتين»(80). مهمتر اينكه واصل در خطبهاي كه در ملاقات زيود و حضرت صادق (عليهالسلام) با وي ايراد كرد، به امامت و خلافت اميرالمؤمنين علي (عليهالسلام) - البته در مرتبه چهارم - اعتراف كرد. (81)
انتساب به خوارج:
معتزله، عموماً و واصل، خصوصاً به خوارج نسبت داده شده است. درآينده خواهيم گفت كه برخي آنها را «مخانيث» خوارج ناميدهاند. به احتمال قوي، علت اين انتساب موافقت آنها با خوارج در تخليد و تأييد اصحاب كباير در آتش است ولي حق اين است كه نه واصل خارجي است و نه واصليه؛ زيرا چنان كه در آينده خواهيم گفت، آنها بر خلاف خوارج مرتكب كبيره را صريحاً تكفير نميكنند و ريختن خونش را روا نميدانند، بلكه در اين دنيا او را از زمره مسلمانان ميشمارند و به سبّ علي(ع) جسارت نميورزند و عثمان را صريحاً خطاكار نميشناسند و، خلاصه، با اينكه مانند خوارج به خلود مرتكب كبيره در آتش قايلند، خارجي نيستند. از سخنان قاضي عبدالجبار هم برميآيد كه واصل با خوارج وحدت عقيده نداشته، با اين گروه در مسايل مختلف به محاجه و مناظره ميپرداخته و بر آنها غالب ميآمده است.(82)
انتساب زيديه به واصل:
در گذشته گفتيم كه زيد بن علي بن حسين(ع)، مؤسس و امام زيديه، از شاگردان واصل بوده است. شهرستاني نوشته است: «فاقتبس منه الاعتزال و صارت اصحابه كلّهم معتزله».(83) (زيد اعتزال را از واصل اقتباس كرد و تمام اصحاب زيد معتزله شدند) و به روايت نشوان حميري، معتزله هم خود را به زيد منتسب ميكردهاند.(84)
از برخي منابع هم استفاده ميشود كه زيد و پسرش يحيي و ساير زيديه عصر واصل به حمايت از وي برخاستهاند(85) كمي پيشتر گفتيم كه زيد فقط در منزله بين المنزلتين مخالف معتزله بوده است. حاصل اينكه گرايش و انتساب زيديه به واصل مسلم است اما انتساب واصل به زيد يعني شيعه زيدي بودن وي پنداري بيش نيست. زيرا زيد و زيديه همه با اينكه خلافت ابوبكر و عمر و حتي عثمان را «لمصلحه» قبول دارند ولي با وجود اين، اميرالمومنين علي(ع) را افضل صحابه و به خلافت شايستهتر از ديگران مي شناسند و به جواز تقديم مفضول بر فاضل قايلند. (86) من در اين مقام، نقل نصّ ذيل را از قاضي عبدالجبار كه از اعلام زيديه است، مناسب يافتم:
«اعلم أن الامام بعد النبي صلي الله عليه علي بن ابيطالب، ثم الحسن، ثمّ الحسين، ثم زيد بن علي، ثمّ من صار بسيرتهم و عندالمعتزله أن الإمام بعد رسول الله (صلي الله عليه)، ابوبكر، ثم عمر، ثمّ عثمان، ثمّ علي(عليهالسلام)، ثم من اختارته الامه و عقدت له ممن تخلّق بأخلاقهم و سار بسيرتهم، و لهذا نراهم يعتقدون بامامه عمربن عبدالعزيز لما سلك طريقتهم»(87)
در صورتي كه در آينده خواهيم گفت كه نظر واصل و واصليه در خصوص علي(ع) و فرزندان آن حضرت به درستي معلوم نيست. اما با وجود اين، گويا واصل از سوي برخي منتسب به تشيع يعني شيعه زيدي بودن شده است.(88) جاحظ در مقام توجيه اين نوع انتسابها نوشته است:
«در صدر اول شيعي نميگفتند، مگر به كسي كه علي(ع) را بر عثمان مقدم ميداشت و عثماني نميگفتند مگر به كسي كه عثمان را بر علي(ع) مقدم ميدانست».(89)
واصل بن عطا در آن زمان منسوب به تشيع شد، زيرا علي(ع) را مقدم بر عثمان ميداشت.
ارتباط واصل با نصاري:
گفتني است كه برخي از پژوهندگان معاصر، بدون ارائه سندن و شاهدي مدعي شدند كه واصل بانصاري ارتباط داشته است؛ آقاي دكتر البير نصري نادر نوشته است:
«واصل ارتباط بانصاري داشت ولي چون در سرّ ثالوث اقدس يعني سرّ خدايي واحد در سه اقنوم، نوعي شرك براي خدا دريافت، با تمام نيرو به رد آن پرداخت تا به انديشه خدايي رسيد كه در غايت بساطت بوده و منزه و متميزّ از تمام مخلوقات است.»(90)
نظريه شيعه اماميه درباره واصل و واصليه:
با اينكه شيعه اماميه در اغلب مسايل عقيدتي و عقلي با معتزله اتفاقنظر دارند، ولي با وجود اين، به معتزله و خصوصاً به شخص واصل نظر خوبي ندارند. در برخي مسايل از جمله مسأله «منزله بين المنزلتين» و به ويژه موضوع «امامت» با آنها به سختي مخالفند و واصل و پيروانش را ضالّ و مضل و مبتدع ميشناسند. كراچكي از آنها به زشتي نام برده و عقايدشان را منافي عقول و ضد شريعت رسول دانسته و نوشته است: «اخباري در مذمت آنها از اهل بيت وارد شده و جعفر بن محمد صادق آنها را لعن كرده است»(91) و سيد محمد باقر خوانساري، مولف روضات الجنات درباره واصل نوشته است:
«رييس اصحاب الضلال و قسيس ارباب الاعتزال واصل بن عطاء المدني التابعي المعتزلي المكني بابي حذيفه الغزال علي وزن بقال(92) گفتني است كه سيد مرتضي او را متظاهر به عدل شناخته(93) ولي حاج شيخ عباس قمي او را اعجوبه عصرش معرفي كرده است.»(94)
رابطه واصل با ائمه معصوم شيعه اثناعشريه:
واصل با سه تن از امامان شيعه معاصر بوده است: 1 - علي بن الحسين، زين العابدين(38 - 95) 2 - محمد بن علي، باقرالعلوم (57 - 114) 3 - جعفر بن محمد، الصادق (83 - 148) عليهم السلام.
در تواريخ از نحوه ارتباط واصل با اين بزرگواران مطلب قابل ذكري ثبت نشده است. او در زمان امامت حضرت زين العابدين كودك و نوجوان بوده و آن شايستگي را نداشته است تا با وي به مصاحبه و محاوره بپردازد و از فيض محضر آن حضرت برخوردار شود. در زمان امام باقر در سن كمال بودن، و قاعدتاً بايد به محضر امام رسيده باشد ولي تا آنجا كه اطلاع حاصل است، اين توفيق را نيافته و از نظر امام نسبت به وي اطلاعي به دست نيامده است. جز آنچه در تفسير علي بن ابراهيم آمده است كه حضرت باقر برادرش زيد را ملامت كرده كه چرا از واصل علم آموخته است(95)، اما در عصر حضرت صادق او در كمال شهرت بوده و پيرواني داشته است. طبق روايت ابن المرتضي در طبقات المعتزله، واصل وارد مدينه شده و حضرت صادق با يارانش به ديدن وي رفتهاند اما امام او را مذمت كرده است كه باعث تفريق كلمه ميان مسلمانان ميشود و بر ائمه طعن ميزندو لذا وي را دعوت به توبه كرده است. او نيز به امام اسائه ادب كرده و آن حضرت را به حب دنيا متهم ساخته است. (96)
عقايد و آراي واصل بن عطا و اصليه:
در گذشته اشاره شد كه واصل، اصل در علم كلام، رأس اعتزال و بنيانگذار كلام معتزله و رييس اول آنهاست. بنابراين، در واقع و به معنايي وسيع بايد تمام معتزله را پيروان وي به شمار آورد ولي در كتب فرق و ملل و نحل تنها عدهاي از معتزله را واصليه (يعني پيروان خاص وي) شناسانده و عقايد و قواعدي بدانها نسبت دادهاند؛ بنابر نوشته شهرستاني، اعتزال واصليه مبتني بر چهار قاعده است:
1. قاعده اول، نفي صفات باري تعالي: علم، قدرت، اراده و حيات؛ به زعم شهرستاني، اين قاعده و مقاله در آغاز ناپخته و ناسنجیده بوده، واصل بن عطا در آن بدون تأمل و براساس قولي سطحي و ظاهري، يعني بر اساس اتفاق (عقلا) بر محال بودن وجود دواله قديم، اظهار نظر كرده و گفته است كه اگر كسي براي ذات كبريايي در معني صفتي قديم اثبات كند، اثبات دواله كرده است اما پيروان او چون به مطالعه كتب فلاسفه پرداختند، فكر و نظرشان منتهي به اين شد كه جميع صفات را به علم و قدرت برگردانند و آنها را دو صفت ذاتي حق تعالي بدانند، كه بنابر قول ابوعلي جبايي (متوفي 303)، دو اعتبار ذات قديم است و بنابر قول ابوهاشم جبايي (متوفي 321)، دو حال آن ذات است. ابوالحسين بصري (متوفي 436) هم آنها را به صفت واحده عالميت برگردانيد، و آن عين مذهب فلاسفه است. (97)
به نظر من، با اينكه شهرستاني آدم معتدلي است، در اين مقام راه تعصب پيموده كه جهت طرفداري از عقيده اشاعره قول واصل را در نفي صفات (يعني صفات قديم زايد بر ذات حقتعالي) ناسنجيده و مبناي آن را سطحي و ظاهري انگاشته است. زيرا همچنان كه شهرستاني خود اشاره كرده است، آن مبني بر نفي تعدد آلهه يعني تعدد قدماست كه با اصل نخستين و بنيادين معتزله - يعني توحيد – ناسازگار است؛ بنابراين، نه ناسنجيده است و نه سطحي و ظاهري.
شايسته ذكر است كه در خصوص رأي واصل درباره صفات باري تعالي جز در كتاب ملل و نحل شهرستاني نصي ديده نشد. طبق برخي از اسناد و مدارك، اولين كسي كه مسأله صفات را ميان مسلمانان مطرح ساخت، جعد بن درهم (مقتول پيش از سال 20) از پيشوايان قدريه است. پس از وي جهم بن صفوان، موسس فرقه جهميه (در زمان تابعين مرده است) و غيلان بن مسلم دمشقي (مقتول 125) بدان پرداختند. اما رأي جعد و جهم غير رأي غيلان و واصل است. مبناي نظر جعد و جهم، نفي مشابهت ميان خداي سبحانه و خلقش بود. آنها از خدا جميع صفات را جز دو صفت خلق و فعل نفي ميكردند و تنها او را خالق و فاعل ميشناختند و اين دو صفت را مخصوص او ميدانستند كه جز او واحدي بدان صفات متصف نميشود و لذا خلق را مجبور بر افعالشان ميانگاشتند و نسبت افعال را بدانها نه بر حقيقت بلكه به مجاز مانند «آسمان باريد، روز روشن شد» مي دانستند. رأي غيلان هم اگرچه در اساس با رأي واصل يكسان (يعني همان نفي تعدد قدما) است ولي باز اندكي متفاوت است، زيرا او تمام صفات ثبوتيه را از خداوند نفي كرده ولي واصل تنها در نفي صفاتي تأكيد ميكرده است، كه مثبت معنايي زايد برذاتند.(98)
2. قاعده دوم، قول به قدر: يعني عقيده به قدرت و استطاعت انسان و تأثير آن در فعل و، در نهايت، اختيار انسان است. من در مقاله «قدريان نخستين» و مقاله «جبر و اختيار»، درباره قدر و قدريان سخن گفتم و واصل را از پيشوايان و بزرگان قدريه (يعني قايلان به اختيار انسان) به شمار آوردم، زيرا او در برابر جبريان كه خدا را فاعل افعال انسانها ميانگاشتند و براي انسانها هيچ قدرت و استطاعتي قايل نبودند و مانند جمادات و عروسكان خيمهشببازي ميپنداشتند يا با قبول قدرت حادثه براي انسان، آن را موثر در افعال وي نميدانستند، قدرت حادثه انسان را فاعل افعالش ميشناخت و در اين باره بيش از هر كس و بيش از هر چيز سخن گفت و حتي بيش از تقرير قاعده نفي صفات، به تبيين و تثبيت آن پرداخت و گفت باريتعالي حكيم عادل است و روا نيست شري و ظلمي به او نسبت داده شود، يا از بنده خلاف چيزي را بخواهد كه ارادهاش به آن تعلق گرفته است يا بر وي چيزي محتوم سازد و بعد براي آن مجازاتش كند.
او بر اين باور بود كه خود بنده فاعل خير و شر، ايمان و كفر و طاعت و معصيت است. انسان مسؤول افعال و اعمال خويش است و كيفر و پاداش اعمالش را ميبيند و بر تمام افعالش قادر است و البته اين قدرت را خداوند به وي داده است. او تأكيد ميكرد كه تكليف مالايطاق محال است و ممكن نيست خداوند بندهاي را به فعلي امر كند كه انجام آن براي وي ناممكن است و او در خود احساس قدرت بر انجام آن را ندارد. واصل در اين خصوص، مدعي ضرورت بود و به آياتي از كلام خداوند هم استدلال ميكرد. گفتني است كه معبد و جهني و غيلان دمشقي در قول به قدر و برواصل سبقت دارند.(99)
ادامه دارد ...
|