عصر روز يكشنبه، بيست و سومين روز از اسفندماه سال ۱۳۳۲شمسى، درست يك هفته مانده به اولين نوروز پس از كودتا، تهران زير نور ريسه هاى چراغ حال و هواى غريبى داشت. مراسم شب تولد رضاشاه بود. اما نه مختصر، مثل آنچه در دوازده سال گذشته برگزار مى شد. اين بار تاج الملوك به كمتر از چراغانى واحدهاى نظامى شهر و دادن خرج در شهر رى رضا نداده بود. مراسمى كه قرار بود براى نخستين بار بعد از شهريور ۱۳۲۰ و خروج رضاشاه از كشور با اين شكوه برپا شود؛ همانطور كه تاج الملوك چند ماه قبل از آن هم - در چهارم آبان- تولد دوقلوهايش را مجلل تر از سال هاى پيش جشن گرفته بود. حق هم داشت، حال و هواى آن روزها چنين اقتضا مى كرد. مگر نه آن بود كه پسرش تا مرز از دست دادن سلطنت پيش رفته و به سلامت بازگشته و اين بار، مقتدرتر از گذشته بر اريكه قدرت تكيه زده بود. اما در ميان رهگذرانى كه از جلوى واحدهاى نظامى چراغان شده عبور مى كردند، كم نبودند كسانى كه بعد از گذشت هفت ماه هنوز مى كوشيدند تا باور نكنند كه شور دوساله آنها، ناگهان چنين پايان دردناكى يافته است. اما اگر چراغانى شهر و دادن خرج، غايت آرزوى تاج الملوك براى برپايى مراسم سالروز جشن تولد همسرش بود، بى شك براى اشرفى كه اين روزها مغرورتر از هميشه به ديگر اعضاى خاندان سلطنت هم فخر مى فروخت و از قدرت نمايى به آنها هم ابايى نداشت، اين تنها جزيى كم اهميت از مراسم بود. اشرف هنوز روزهاى بعد از ۳۰ تير ۱۳۳۱ را از ياد نبرده بود كه «شيرمرد پير» _ لقبى كه ثريا، همسر برادرش به مصدق داده بود- براى اخراج او و مادرش از كشور اولتيماتوم تعيين كرده بود و برادر تاج دارش هم، در نهايت استيصال، چاره اى جز پذيرشش نداشت. اكنون همان شيرمرد پير را در حبس مى ديد كه صبح ها بايد حسين آزموده را در دادگاه تحمل مى كرد و شب ها تيمور بختيار را در زندان لشگر دوزرهى. اشرف داستان ۲۶ مرداد ۳۲ را كه از زبان برادر شنيده بود به خوبى به ياد داشت كه به دستور حسين فاطمى، كسى از طرف سفارت ايران در عراق، به پيشواز برادر فرارى اش نيامده بود، سهل است رولزرويس شخصى اش را هم در سفارت رم در اختيارش نگذاشته بودند و حالا همان حسين فاطمى كه مدت ها بعد از كودتا توانسته بود مخفى بماند و گه گاه خبر فرارش به خارج از كشور، روح او و برادرش را مى آزرد، درست دو روز قبل از سالروز تولد پدر (شنبه، ۲۲ اسفند ۱۳۳۲) با لو رفتن مخفيگاهش در تجريش دستگير شده بود و هم اكنون براى مداواى جراحاتى كه حين انتقالش به زندان، از ناحيه دار و دسته شعبان بى مخ به وى وارد شده بود، در بيمارستان ارتش به سر مى برد، كه قطعاً بعد از مداوا به زندان لشگر دوزرهى منتقل مى شد و اين بهترين هديه اى بود كه از جانب تيموربختيار و سروان حبيب الله جليلوند مى توانست اشرف و محمدرضا را در اين شب تولد شاد كند. اشرف هنوز نام آن دو سيد شيرازى را به ياد داشت كه در روزنامه هايشان هرآنچه خواسته بودند به او، برادرش و مابقى خاندان سلطنت نوشته و نسبت داده بودند. سيد اولى «ابوالقاسم انجوى شيرازى» نام داشت كه در روزنامه اش كه به نام «آتشبار» درمى آمد و به «رگبار» هم معروف بود، كليشه اى از برادر تاج دارش را به چاپ سپرده بود كه چندان خوشايند نبود و سيد دومى «امير مختار كريم پور شيرازى» مدير هفته نامه «شورش» بود، كه الحق در ناسزاگويى به خاندان پهلوى در روزهاى تصدى دولت ملى و برقرارى قانون آزادى مطبوعات، رقيبى برايش متصور نبود. اگر اصرار سيد اولى در نوشتن مقالات انتقادى و ناسزاگويى به خاندان پهلوى، به مراتب كمتر از دومى بود، اما در عوض سروسرى با توده اى ها داشت و معروف بود كه محبوب «احسان طبرى» هم بوده است و همين جرم از نظر اشرف كم نبود. حالا تمام اينها و بسيارى ديگر كه اشرف كينه آنها را در دل داشت در يكجا جمع بودند؛ زندان لشگر دوزرهى. جايى كه او براى برگزارى جشن سالروز تولد پدرش انتخاب كرده بود. فى الواقع حضور اين افراد و خاطرات آزاردهنده ذهن اشرف بود كه باعث شد، بخش اعظم مراسم را در آنجا برنامه ريزى نمايد، تا بتواند با در بند ديدن هريك از آنها، هر لحظه از اين جشن شوم را لذتى دوچندان برد. گيريم توان آزار رساندن به بسيارى از آنها را نداشت- نظير دكتر مصدق، فاطمى، شايگان، صديقى، نريمان، فروهر و بسيارى ديگر- و از بسيارى ديگر هم كينه شخصى به دل نداشت. اما حساب آن دو سيد شيرازى غير از بقيه بود و اشرف عزم خود را براى انتقام از آن دو جزم كرده بود، خصوصاً آن جوان شورشى مدير «شورش» كه معروف بود در هفته نامه خود كارى با اين دختر رضاشاه كرده است كه محمد مسعود نكرده بود. اما نيت اشرف در باره «انجوى شيرازى» عملى نشد چراكه او به خارك تبعيد شده بود و كيلومترها با اشرف فاصله داشت، اما كريم پور شيرازى، مدير «شورش»، هنوز در زندان لشگر دوزرهى در انتظار راى دادگاه به سر مى برد. ساعات پايانى شب ۲۳ اسفند اشرف، كه آن روزها چكمه پوش شده بود، براى انجام بازى آخر با كريم پور، راهى زندان لشگر دوزرهى شد. اما به خوبى مى دانست كه شكل و شمايل و قواعد اين بازى متفاوت از آن چيزى است كه سه سال گذشته جريان داشت. اين بار شكل و شمايل بازى را او تعيين مى كرد. فرداى آن شب، از افراد بيرون زندان كسى ندانست كه آن شب، در زندان لشگر دوزرهى چه گذشته است. تنها همين را فهميدند كه روزنامه هاى تهران خبر از آتش گرفتن كريم پور شيرازى دادند. روزنامه اطلاعات در شماره دوشنبه، ۲۴ اسفند ۱۳۳۲(شماره ۸۳۳۶) در صفحه اول خود تيتر زده بود كه: «ديشب كريم پور شيرازى تصميم به فرار گرفت... وى مى خواست سرباز محافظ خود را آتش بزند و چون موفق نشد خود را با نفت آتش زد.» اطلاعات كه ادامه اين خبر را در صفحه دهم خود پيگيرى كرده بود خبر داد كه پيكر سوخته كريم پور جهت مداوا به بيمارستان شماره يك ارتش برده شده است. روزنامه كيهان هم در شماره دوشنبه، ۲۴ اسفند ۱۳۳۲ خود (شماره ۳۲۳۵) در صفحات اول و دوم شرح مفصلى از اين آتش سوزى را داده بود. كيهان در اين شماره، از زبان تيمسار سرتيپ بختيار، فرماندار نظامى و فرمانده لشگر دوزرهى نوشت: «... مقارن ساعت ۹ ديشب...كريم پور پيراهن خود را درآورده و آن را به وسيله نفت بخارى نفتى كاملاً آلوده مى نمايد. در اولين لحظه كه نگهبان در اتاق را گشود كهنه را به وسيله كبريت آتش زد و به طرف نگهبان پرتاب و سپس اقدام به فرار كرد ولى بر اثر دستپاچه شدن نگهبان كهنه كه به كلاه كاسك او گير كرده بود به صورت كريم پور افتاد و در حالى كه يك قسمت از بدنش مشتعل بود پا به فرار گذاشت... در حال فرار ماموران چند تير به طرف او شليك كردند كه به وى اصابت نكرد و بالاخره در ۲۰۰ قدمى زندان دستگير شد... تمام لباس و قسمتى از بدن و موهاى سر و ابروى وى به كلى سوخته بود. ساعت ۱۰ صبح امروز به بيمارستان ارتش منتقل شد... خبرنگاران شنيدند كه موقع انتقال مى گويد: آخ از زندگى سيرم. كريم پور در بيمارستان شماره يك ارتش در اتاق مجاور دكتر فاطمى بسترى شد. پزشكان مى گويند حال عمومى كريم پور رضايت بخش نيست.» و يك روز بعد از بسترى شدن كريم پور در بيمارستان ارتش خبر فوت او در روزنامه ها به چاپ رسيد. روزنامه اطلاعات روز سه شنبه، ۲۵ اسفند (شماره ۸۳۳۷) در صفحه اول و چهارم خود و كيهان سه شنبه، ۲۵ اسفند (شماره ۳۲۳۶) در صفحات اول و هشتم خود ضمن درج خبر مفصل عيادت سرتيپ دكتر ايادى و دكتر نجف زاده جراح بيمارستان از او و تلاش براى بهبودى اش، نوشتند كه به دليل سوختگى شديد بدن او كه شبيه به يك تكه گوشت بريان (كيهان ص ۸) شده بوده تلاش ها نتيجه نداد و در ساعات ۴ و نيم بعدازظهر ديروز (۲۴ اسفند) آخرين لحظات زندگى را سپرى كرد و در حالى كه تيمسار سرتيپ آزموده- دادستان ارتش- تيمسار سرتيپ دكتر نجف زاده - تيمسار سرتيپ دكتر ايادى - تيمسار سرتيپ كيهان خديو و دكتر ميرحقانى - از پزشكى قانونى- بر بالين او بودند، بدرود حيات گفت. دكتر ميرحقانى جواز دفن را به نام اميرمختار كريم پور شيرازى صادر كرد. جنازه ديشب به مسجد بيمارستان انتقال داده شد و ساعت ۴ صبح امروز (سه شنبه، ۲۵ اسفند) به وسيله آمبولانس ارتش براى خاك سپارى به گورستان مسگرآباد برده شد. روزنامه اطلاعات در انتهاى همين گزارش، خبر از وصيت او براى صرف اموالش براى امور خيريه داد و در جملاتى كوتاه از اشكالاتى كه در دفن جنازه توسط مسئولين دفن و اعضاى محله مسگرآباد رخ داده بوده خبر داد و نوشت كه ساعت ۹ و نيم صبح امروز، با حضور كلانترى محل جنازه به خاك سپرده شد.
• كريم پور شيرازى كه بود؟
امير مختار كريم پور شيرازى به سال ۱۳۰۰ شمسى در روستاى مجدآباد، از روستاهاى اطراف فسا در شيراز، به دنيا آمده بود. پدرش امير قدمعلى از روستائيان خوش نام و مادرش «گل صنم» نام داشت. امير مختار كودكى را در وضع نامطلوب مالى گذراند. دبستان را در فسا درس خواند. اما تحصيلات دبيرستان را در شيراز و تهران به پايان برد. مدتى به كار در بيمه ايران پرداخت كه به سمت رئيس اداره فرهنگيان در شركت بيمه ايران هم رسيد و به موازاتش در سال ۱۳۲۷ وارد دانشكده حقوق دانشگاه تهران و در رشته حقوق قضايى مشغول تحصيل شد. كار در شركت بيمه با روحيه ناآرام او سازگارى نداشت و خيلى زود آن را رها كرد. در دوران دانشجويى يك بار بر اثر سخنرانى اى كه درباره ترور محمد مسعود كرده بود، براى يك سال از تحصيل معلق شد، اما بعد از آن دوباره وارد دانشكده شد و درس خود را تمام كرد. كريم پور در سال ۱۳۲۹ امتياز هفته نامه اى به نام شورش را گرفت. هفته نامه شورش به سردبيرى اميرمختار كريم پور شيرازى، در چهار صفحه به قيمت دو ريال، روزهاى شنبه و گاهى دوشنبه از سال ۱۳۲۹ در تهران منتشر شد. شكل و شمايل هفته نامه به اين شكل بود كه در صفحه اول، گوشه راست روزنامه كلامى از اميرالمومنين على(ع) بدين مضمون چاپ مى شد: «پيكار كنيد، بگذاريد جاى لكه ذلت، دامن كفن شما آغشته به خون پاك شما باشد. پيكار كنيد كه مرگ شرافتمندانه هزار بار از زندگى ننگين ستوده تر است.» در وسط صفحه اول با خط قرمز عبارت «شورش» نوشته مى شد و در گوشه سمت چپ بخشى از اعلاميه جهانى حقوق بشر: «وقتى كه حكومت، حقوق ملت را نقض كند، شورش و انقلاب براى هر دسته از ملت، از مقدس ترين و ناگزيرترين وظايف است.» روال معمول مطالب نشريه هم به اين ترتيب بود كه شروع صفحه اول با مقاله اى سياسى و انقلابى بود و وسط همان صفحه كاريكاتورى بر عليه قدرت ها و عوامل اجنبى كشيده مى شد. در صفحات بعدى شورش بخش هاى تازه ها، مسئله ها، درد دل ها و بالاخره خواسته هاى مردم جا داشت. كريم پور در شماره نخست شورش كه به بزرگداشت محمد مسعود اختصاص داشت، به خط درشت نوشت: «من ملت ايران را به شورش دعوت مى كنم» كه لغت شورش معنايى دووجهى داشت. به طور كلى خط مشى كريم پور در دو اصل كلى خلاصه مى شد. اول پشتيبانى قاطع از سياست هاى دولت ملى مرحوم مصدق كه بعد از روى كار آمدن مصدق، در ۸ ارديبهشت ۱۳۳۰ به عنوان دغدغه اصلى كريم پور مطرح بود و دوم انتقاد و ناسزاگويى به خاندان پهلوى، كه از همان شماره هاى اول نشريه (قبل از روى كار آمدن دكتر مصدق) به وضوح و به طرز افراطى آشكار بود و تا شماره هاى پايانى هم متوقف نشد. اين دو اصل كلى در تمام مقاطع انتشار «شورش» به موازات هم ادامه داشت و جالب اينجاست كه كريم پور، حتى اگر گاهى اوقات اصل اول را كم رنگ تر مى ديد، اما درگيرى با خاندان پهلوى و نوشتن مقالات تند، در انتقاد از آنها را هيچگاه فراموش نمى كرد و در زمينه نوشتن، پيرامون ديگر سرسپردگان دربار، از به كار بردن الفاظ غيرمتعارف هم ابايى نداشت. شورش از همان شماره اول با اشرف، فاطمه، عليرضا، تاج الملوك و گاهاً خود محمدرضا سر ستيز داشت، به طورى كه اين درگيرى در شماره سوم، به اوج خود رسيد. جمشيدى لاريجانى در كتاب دوقلوهاى ميرپنج، بخشى از مقالات منتشره در شورش را نقل كرده است كه به برخى اشاره مى كنيم: «... مردم مى گويند، اشرف چه حق دارد در تمام شئونات مملكت دخالت كند و مقدرات و حيثيت يك ملت كهنسال را به بازى بگيرد.... مردم مى گويند پول هايى را كه اشرف به نام سازمان شاهنشاهى از مردم كور و كچل و تراخمى و بى سواد اين مملكت فقير و بدبخت مى گيرد به چه مصرفى مى رساند... مردم مى گويند چرا خواهر شاه در امور قضائيه و مقننه و اجرائيه اين مملكت دخالت نامشروع مى كند... چرا اشرف، خواهر شاه دادستان را احضار كرده و نسبت به توقيف ملك افضلى، جنايتكار و آدمكش اعتراض كرده و دستور تعويض بازپرس را مى دهد؟... مردم اعتراض دارند كه چرا اشرف، خواهر شاه، احمد شفيق عرب را به ايران آورده تا اينكه بيرحمانه با اداره هواپيمايى كشور جوانان نخبه خلبان ما را طعمه مرگ كند؟... مردم مى گويند، اصلاً يك نفر عرب در كشور ما چه مى خواهد؟ چرا بايد يك نفر عرب مفتخور نالايق به نام همسر خواهر شاه، دربار سلطنتى يك مملكت تاريخى را ملعبه عياشى و خوشگذرانى خود كند...» كريم پور بعد از اخراج مادر شاه از كشور نوشت: «... من انتظار دارم بعد از رفتن ملكه مادر و عليرضا، دربار از مركز توطئه هاى ضد ملى و ميهنى و جاسوس بازى به نفع بيگانه منزه و مبرا گردد...» شورش در شماره اى درباره فاطمه، خواهر ناتنى شاه كه با يك مسيحى ازدواج كرده بود نوشت: «... نمى دانم شاه متوجه نيست كه مردم درباره ازدواج شرم آور فاطمه و هيلر چه مى گويند... اگر با طرد اشرف و فاطمه و احمد شفيق عرب و هيلر آمريكايى افكار عمومى را تسكين ندهند، عاصيان جان به لب آمده و كارد به استخوان رسيده، قربانيان جنايات اشرف و احمد شفيق و خجلت زدگان اعمال فاطمه و هيلر، ناچار خواهند شد براى حفظ استقلال و آبروى ايران، براى حفظ قانون اساسى، با كلنگ و داس و... و سنگ و آجر، به دربار حمله ور شده و كارى بكنند كه ملت قهرمان و بزرگ فرانسه با دربار خودكامه و بى اعتنا به افكار عمومى لويى شانزدهم كردند. حال خود دانيد با آتش قهر و نفرت مردم.» شورش در جايى ديگر نوشت: «من نمى دانم، مادر و خواهران و برادران شاه، ديگر از جان اين مردم مفلوك گرسنه بى چيز چه مى خواهند. سى سال تمام، خون مردم را مانند زالو مكيدند... املاك و اموال مردم را عنفاً و جبراً تصاحب كردند. ناموس دختران و زنان را به زور لكه دار و آلوده ساختند...رضاخان جنايتكار گور به گور افتاده لعنتى، تمام استعداد و نبوغ ايران را مانند افعى آفريقايى بلعيد و ايران مستعد و برومند و پرافتخار را به قبرستان سياه و تاريك و مخوف تبديل كرد...» يا در جايى با اشاره به دخالت هاى شعبان جعفرى در امور كشور شعرى بدين مضمون سروده بود: «هزار مرتبه جاى دريغ و آوخ هست/ كه شاه حامى چاقوكشان بى مخ هست». شورش از شروع انتشار، پس از چهار شماره توقيف شد و بعد از توقيف به نام هاى مرد وطن، فرياد ايران، قيام خوزستان و قيام ملت منتشر شد، كه روى صفحه اول با درج جمله «شورش در توقيف است» عملاً اعلام مى كرد كه اين روزنامه جاى شورش درمى آيد. كريم پور حتى يك بار هم در سال ۱۳۳۱ به اتهام اهانت به مقام سلطنت به پنج ماه و به اتهام نشر اكاذيب به منظور تشويش اذهان عمومى به ۳ ماه حبس تاديبى محكوم مى شود. (حكم دادگاه در روزنامه باختر امروز، شماره ۸۰۰ ، ۹ ارديبهشت ۱۳۳۱ آمده است) شورش در سال ۱۳۳۱ با روى كار آمدن دكتر مصدق، مجدداً با همان نام اصلى اجازه انتشار گرفت، كه فى الواقع در اين دوره طرفدارى سرسخت از دولت مصدق، به محور دوم سياست هاى شورش تبديل شد. شورش در سرمقاله شماره ۱۴ خود مى نويسد: «... ما با خون خود، لانه جاسوسان اجانب را شستشو مى كنيم، اراده آهنين مصدق اراده ۱۸ ميليون ملت غيور و محروم ماست...» وى در همين شماره نامه تهديدآميزى نسبت به خودش را چاپ مى كند كه در آن، او را به سرنوشت محمد مسعود تهديد كرده بودند. كريم پور رويه انتقاد و تهديد خاندان سلطنت را در روزهاى پايانى عمر دولت مصدق، شدت بخشيده بود، به طورى كه در شماره ۸۷ شورش، مورخ شنبه ۱۷ مرداد۳۲ مقاله اى به چاپ سپرده بود تحت اين عنوان: «ملت چوب هاى دار را آماده كنند». همين رويه افراطى باعث شد به دستور مصدق از ادامه انتشار خوددارى كند. حسين شاه حسينى عضو سابق نهضت ملى و عضو هيات امناى قلعه احمدآباد مى نويسد: «مصدق واقعاً عارفانه او را دوست داشت. در ۲۶ مرداد ۳۲ به لحاظ مقالات تندى كه عليه شاه نوشته بود، دولت دستور توقيف شورش را داده بود ولى ذره اى علاقه و ارادتش نسبت به او كاسته نشد.» با وقوع كودتاى ۲۸ مرداد، كريم پور شيرازى فرار مى كند. نزديك دو ماه از او خبرى نمى شود تا اين كه در تاريخ ۲۶ مهرماه ۱۳۳۲ روزنامه ها خبر از دستگيرى او و انتقالش به زندان موقت شهربانى مى دهند. كيهان در شماره روز يكشنبه ۲۶ مهرماه ۱۳۳۲ (شماره ۳۱۱۲)، در زير صفحه اول خود، عكسى را از او در هنگام دستگيرى چاپ كرد كه كريم پور را با ريشى بلند، لباده اى به تن و عمامه اى در دست نشان مى داد. كيهان در صفحات اول و ششم خود شرح دستگيرى كريم پور شيرازى را به چاپ رسانده بود، كه با لو رفتن محل اختفايش - خانه اى در مقصودبيك تجريش- عمليات دستگيرى انجام شده است. كيهان نوشته بود خانه مذكور، متعلق به شخصى به نام محمدعلى مباشر بازرگان بوده است. اطلاعات (يكشنبه ۲۶ مهرماه) هم با چاپ عكسى در صفحه آخر خود (ص ۱۲) كه كريم پور را در فرماندارى نظامى نشان مى داد، خبر دستگيرى اش را شرح داده بود. روزنامه آتش هم كه به صاحب امتيازى مهدى ميراشرافى (نماينده مجلس و از عاملين اصلى كودتا) درمى آمد، در صفحه اول شماره ۱۳۵۴ ، ۲۶ مهر ،۱۳۳۲ نوشت كه«ديشب كريم پور شيرازى در حالى كه عمامه به سر و لباده اى به تن داشت دستگير شد. كريم پور شيرازى كه مبدل به لباس آخوندى و در تجريش مخفى بود، دستگير شد». اما خلاصه ماجراى آن دو ماه فرار، طبق خاطراتى كه بعد ها به نقل از كريم پور بيان شد، اين گونه بوده است، كريم پور روز ۲۸ مرداد از دفتر روزنامه در خيابان اكباتان خارج مى شود. مدتى را در منزل زنى از آشنايان، در تجريش مى ماند. اما بعد از دوهفته با ترس از لو رفتن خانه و با مخفى شدن پشت يك كاميون حمل اسباب، به خانه اى در جنوب شهر مى رود. دو هفته اى در آنجا مى ماند و بعد از دوهفته با ريش بلند در لباس يك روحانى و با نام آشيخ احمد خراسانى، به سرايدار مقبره خانوادگى حاجى مبشر واقع در گورستان ظهيرالدوله معرفى مى شود و به بهانه خواندن قرآن هفته اى در آنجا مى ماند، اما بعد، به باغ پسر حاجى مبشر در خيابان مقصودبيك تجريش مى رود كه با لو رفتن اين مكان دستگير مى شود. كريم پور بعد از مدتى از زندان موقت به زندان لشگر دو زرهى منتقل مى شود. سوم آبان روزنامه ها خبر از شروع بازپرسى كريم پور دادند و اطلاع دادند كه پرونده از فرماندارى نظامى به دادسراى ارتش، براى پيگيرى تحت نظر سرتيپ كيهان خديو- بازپرس ارتش- منتقل شده است. ۲۹ بهمن ۱۳۳۲ هم تاريخى است كه پرونده با درخواست حكم اعدام براى غيرنظامى، امير مختار كريم پور شيرازى، ۳۲ ساله، بدون عيال و اولاد، به سرتيپ آزموده _دادستان ارتش- تحويل داده مى شود. موضوع اتهامى هم سوءقصد، برهم زدن اساس حكومت و ترتيب وراثت تخت و تاج و تحريض مردم به مسلح شدن بر ضد سلطنت عنوان شده بود. خبرى از برگزارى جلسات دادرسى او در مطبوعات درج نشد، اما زمانى كه روزنامه ها در تاريخ ۲۵ اسفند خبر مرگش را چاپ كردند، عنوان داشتند كه پريروز (۲۳ اسفند) اولين جلسه دادرسى كريم پور در دادگاه عادى شماره يك ارتش به رياست سرهنگ قهرمانى برگزار شده بود كه او همان شب خودش را آتش زد.
•خاطرات آن شب شوم
اما اين كه به راستى در آن شب چه بر سر كريم پور آمد، موضوعى است كه بعدها نويسندگان بسيارى به آن اشاره كردند. برخى هم خاطرات شخصى خود را از آن دوران زندان لشگر دوزرهى و آن شب بخصوص به رشته نگارش درآوردند. از جمله اين خاطرات شخصى، نوشته هاى پرويز خطيبى، طنزنويس معروف و مدير روزنامه حاجى بابا است كه مدتى با كريم پور در داخل زندان لشگر دو زرهى بوده است. مرحوم خطيبى در اين خاطرات، از شكنجه هاى مداوم كريم پور در جلسات بازپرسى، ماجراى پرتاب كردن خودش از پنجره طبقه دوم دادرسى ارتش واقع در خيابان زرتشت و از ماجراى رد وكيل انتخابى او و تعيين يك وكيل تسخيرى برايش كه باعث اعتصاب غذاى پنج روزه او مى شود مى گويد. اما در باب شب كشته شدن كريم پور مى گويد: «... در اينكه كريم پور شيرازى با آن وضع فجيع خودكشى نكرد ترديدى وجود ندارد، ولى متاسفانه در آن زمان ما كه در زندان بوديم، نتوانستيم از جزئيات آن آگاه شويم و به حقايق چنانكه بوده پى ببريم. آن شب همگى براى كريم پور شيرازى عزادارى كرديم و تا دو روز براى دوست مبارز از دست رفته اشك مى ريختيم...» اما غير از اينكه در نوشته هاى خطيبى اطلاعى از ماجراى آن شب نمى توانيم پيدا كنيم، ضعف ديگر خاطرات او، اين است كه به نظر مى رسد خطيبى در ذكر تاريخ ها و حوادث دوران زندان، دقت زيادى به خرج نداده است. براى مثال خطيبى تاريخ كشته شدن كريم پور را ساعت ۳ بامداد دوشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۳۲ ذكر مى كند و مى گويد كه من ده روز بعد از آن در تاريخ جمعه ۲۸ اسفند۱۳۳۲ از زندان رها شدم. در مورد تاريخ رهايى ايشان حرفى نيست، اما با كمى دقت در تمام روزنامه هاى آن دوران، اشتباهى كه در ذكر تاريخ آتش سوزى مى كند، مبرهن مى شود. يا اينكه خطيبى از زبان كريم پور، خاطره كتك خوردنش به دست شعبان جعفرى را اين گونه مى نويسد: بعد از ظهر سى ام مرداد كه مرا گرفتند اول شعبان جعفرى را به جان من انداختند و به قدرى مرا كتك زدند كه تقريباً بى هوش شدم. در صورتى كه اولاً كريم پور را عصر سى مرداد دستگير نكرده بودند، ثانياً خود شعبان جعفرى در خاطراتش ماجراى كتك زدن كريم پور را به زندان قبلى او مربوط مى داند كه خود جعفرى هم زندانى بوده است و با قاطعيت مى گويد كه بعدازظهر ۲۸ مرداد او از زندان آزاد شده بوده و ديگر در زندان نبوده كه بخواهد كسى را بزند. (خاطرات شعبان جعفرى، ص ۱۳۷) اما مسعود بهنود در كتاب اين سه زن، ماجراى آن شب را اينگونه شرح مى دهد: «... اشرف همراه با سرهنگ زيبايى و گروهبان ساقى در دفتر زندان بود كه كريم پور را آوردند. او وقتى سيلى محكمى از اشرف دريافت كرد، زبانش باز شد. در لباس ژوليده زندان، با آن خانم عطرزده و شيك معارضه مى كرد. او را آتش زدند و مستحق گلوله ندانستند...» (ص ۴۲۹) جالب اينجاست كه خود شعبان جعفرى هم در پاسخ به سئوالى درباره كريم پور و جريان كشته شدنش مى گويد: «بله. لحاف ميندازن تو سلولش، نفت روش ميريزن و آتيشش ميزنن». (ص ۱۳۷) اما نكته جالبى كه از خواندن خاطرات سياسى حسين مكى به آن پى مى بريم اين است كه شائبه كشته شدن كريم پور به آن طرز فجيع، در همان زمان هم به طور جدى مطرح بوده است به طورى كه مكى ادعا دارد در جلسه اى كه با شاه در كاخ بابل صحبت مى كرده اين موضوع را مطرح كرده است.
مكى مى نويسد: «... پس از صرف شام صحبت هاى مختلف شروع شد. ضمن آن كه در مورد دكتر فاطمى صحبت به ميان آوردم، گفتم شهرت دارد كه كريم پور شيرازى مدير روزنامه شورش را كه در لشگر ۲ زرهى زندانى بوده، نخست به چوبه اى بسته اند و با تلمبه امشى، بنزين بر او پاشيده و آتش زده اند و سپس با شليك گلوله اى به مغزش او را كشته اند و با آنكه مردم دل خوشى از او نداشتند مع هذا از طرز قتل و چگونگى چندش آور آن توليد تنفر كرده اند و مى گويند اعليحضرت خواسته است از او انتقام بگيرد...» اما مكى از جواب شاه سخنى به ميان نمى آورد.(خاطرات حسين مكى، انتشارات علمى، ص ۴۱۹) نكته اى كه مكى درباره تلمبه امشى مى گويد مطلبى است كه مهدى ميراشرافى هم در روزنامه آتش (سه شنبه، ۲۵ اسفند ،۳۲ شماره ۱۴۷۱) به آن اشاره دارد با اين تفاوت كه ميراشرافى- از عاملين مسلم كودتا- ادعا دارد كه تلمبه امشى به درخواست خود كريم پور كه از دست پشه و مگس شكايت داشته در اختيارش گذاشته بودند و او با خالى كردن سم داخل آن و پر كردن نفت بخارى نفتى كه از سلول داريوش فروهر قرض گرفته بوده است، مى خواسته نقشه فرارش را اجرا كند. اما از ديگر منابعى كه به اين موضوع اشاره كرده اند كتاب «مصدق و تاريخ»، نوشته بهرام افراسيابى است. افراسيابى در اين كتاب به طور قطعى از آتش زدن كريم پور در زندان به دستور اشرف سخن مى گويد و شرح دقيقى از آن مراسم چندش آور، ارائه مى دهد و در ادامه مى گويد: كريم پور در بيمارستان تمام توان خود را جمع كرد و چند بار فرياد كشيد: «والاحضرت اشرف مرا كشت... اما ايادى خائن- پزشك مخصوص شاه- با تمسخر گفت: ديوانه است! هذيان مى گويد». (مصدق و تاريخ، انتشارات نيلوفر، ص ۳۵۸) تنها مشكل كتاب افراسيابى اشتباهى است كه در ذكر تاريخ مى كند و روز وقوع آتش سوزى را مى نويسد: «غروب روز سه شنبه، ۲۳ اسفند ۱۳۳۲»، در حالى كه ۲۳ اسفند ،۱۳۳۲ برابر يكشنبه بوده است. اين اشتباه افراسيابى موجب شد ده ها كتاب كه از روى منبع او نوشته شد، اين اشتباه را تكرار كنند. محمدعلى سفرى هم در جلد دوم كتاب قلم و سياست مى نويسد: «... مرگ فجيع او از لكه هاى سياه رژيم شاهنشاهى است. كريم پور به خاطر حملات سنگينى كه در روزنامه اش به دربار داشت، پس از مدت ها آوارگى، دستگير شد و پيش از آنكه رژيم به محاكمه اش بكشد، او را زنده در آتش سوزاندند و مرگ فجيع او را خودكشى اعلام كردند...» (ص ۱۷۱) حتى دكتر غلامحسين صديقى هم بعد ها در خاطراتش گفت: «... روزى كه مى خواستند او را آتش بزنند بهترين لباسش را پوشيده بود...» من حيث المجموع آنچه كه از مجموعه گفته ها و شنيده ها و نوشته ها برمى آيد از اين است حتى اگر در چگونگى كيفيت اجراى آتش زدن كريم پور، هنوز هم شك داشته باشيم، اما اين امر قطعى به نظر مى رسد كه ماجراى فرار كريم پور يا حتى خودكشى او سناريويى بيشتر نبوده است. اما مجله «اميد ايران» در دومين شماره از دور جديد خود بعد از انقلاب اسلامى در سال هاى ۵۹ - ۵۸ گزارش جامعى از زندگى و مرگ كريم پور داده است. در اين گزارش در بخش مربوط به آن شب شوم مى خوانيم: «بالاخره شب ضيافت، شب مرگ... سپهبد بختيار، اردشير زاهدى و اشرف پهلوى حضور داشتند. قرار بود شاه هم بيايد. ساعت ۹ شب، شاه همراه اسكورت وارد باغ شد. سرلشگر شعشعانى، افسر نيروى هوايى كه معاون بختيار بود در ماشين را باز كرد... فقط خاندان پهلوى بودند، بدون ميهمان خارجى...، ساعت يك شب سرهنگ زيبايى، متخصص شكنجه، زنجيرى در دست، گوشه باغ نمايان شد و سر زنجير به گردن كريم پور شيرازى بود... يك گروهبان پالانى روى گرده او گذاشته و سوارش شد...كريم پور كه متوجه حضور شاه و اشرف شد فرياد كشيد: زنده باد مصدق... افسر حاضر به دستور شاه مقدارى بنزين روى او پاشيد و يك نفر كبريت كشيد و به لباس كريم پور نزديك كرد... لحظاتى بعد هنوز زنجير در دست سرهنگ زيبايى بود... كريم پور در آتش مى سوخت و دور استخر مى دويد...» در مورد مدفن كريم پور، هيچ اطلاع دقيقى در دست نيست. در بخشى از اين گزارش اخير (مجله اميد ايران)، نويسنده آورده است، كه پيكر او را در انتهاى پادگان دفن كردند، كه به نظر نمى رسد چندان صحيح باشد، چون تقريباً در همه منابع، چه روزنامه هاى آن دوران و چه كتب ديگر، محل دفن او را مسگرآباد عنوان كرده اند، اما آن چه كه مسلم است، اين كه در هيچ منبع موثقى، به ديده شدن قبر او، چه در مسگرآباد، چه جاى ديگر اشاره اى نشده است و اگر بگوييم مدفن او نامعلوم است، سخنى بيراه نگفته ايم و چقدر سرنوشتش به فرخى يزدى، شباهت برد، كه او را هم مى گويند در مسگرآباد دفن است، اما هيچ نشانى از مدفنش در دست نيست، گيريم فرخى را پدر كشت و كريم پور را دختر. كريم پور هيچگاه همسرى اختيار نكرد و اندك پس اندازى هم كه در بانك داشت به وسيله دادرسى ارتش توقيف شد.
پى نوشت :
۱ - جهت خواندن متن كامل اين نوشته: ر.ك. كتاب خاطراتى از هنرمندان، به قلم پرويز خطيبى، انتشارات بنياد فرهنگى پرويز خطيبى، لس آنجلس، ۱۹۹۴. همچنين بخش هايى از اين نوشته در مجله سپيد و سياه، شماره ۱۱۰۲ مورخ ۳۱ فروردين ۱۳۵۸ و همچنين روزنامه اعتماد، سه شنبه ۱۸ اسفند ،۸۳ شماره ۷۸۶ و كتاب قتل هاى سياسى و تاريخى سى قرن ايران، نوشته جعفر مهدى نيا، ج،۲ نشر پاسارگاد آمده است.
منابع و مآخذ:
۱- نشريات ذكر شده در متن / ۲- سه چهره جنجالى مطبوعات در عصر پهلوى، امير اسماعيلى، نشر علم / ۳- اين سه زن، مسعود بهنود، نشر علم/۴- خاطرات شعبان جعفرى، به كوشش هما سرشار، نشر ثالث / ۵ - خاطرات حسين مكى، انتشارات علمى، / ۶- قلم و سياست، محمدعلى سفرى، جلد دوم، نشر نامك /۷ - مصدق و تاريخ، بهرام افراسيابى، نشر نيلوفر