در اين جستار هدف آن است تا با نگاهي انتقادي به بحث نشانهها و مطرح نمودن بحث تفسيرپذيري و در واقع تكثرگرايي در درك و فهم معاني نشانهها بر اساس «مؤلفهاي فهم»، الگويي پويا و متكثر از رابطهي دال و مدلول در نشانه ارائه شود.
تاكنون چه گفتهاند؟
اصطلاح نشانه و نشانهشناسي، اكنون پس از مطرح شدن مباحث زيادي كه راجع به نشانهشناسي در زمينههاي مختلف ارائه شده است، ما را به ياد تعابير گوناگوني مياندازد. فردينان دوسوسور (سوسور، ترجمه صفوي 95-102: 1378) طرح دو عضوي (صورت يا تصوير ذهني) و مدلول (معني يا مفهوم) را از نشانه به دست ميدهد و بر قراردادي بودن نشانههاي زباني تأكيد ميورزد. چارلز ساندرز پيرس مثلث صورت، معني و مصداق را از نشانه ترسيم ميكند و نشانهها را به سه نوع شمايل، نمايه و نماد تقسيم مينمايد. (كريستهوا 1989:13). آگدن و ريچاردز مثلث او را مثلث معنايي و شامل تصور ذهني، مصداق و نماد تعبير ميكنند (مهرگان 44-5: 1377). اما مدل معنايي گوتلوب فرگه چهار ضلعي و شامل معني و گونتر كراس و تئووان ليوون (40-41: 1995)، بر اساس سه فرانقش اساسي مايكل هليدي (1994) ـ فرانقش انديشگاني، فرانقش بينافردي و فرانقش متني ـ نشانه را ترسيم ميكنند. مربع يا دستگاه متناظر نشانه گريما (1987) نيز عبارتست از خود مدخل، نفي آن، متقابل مدخل و نفي متقابل مدخل. گفتني است برخي از انديشمندان بحث نشانهشناسي را به نوعي گسترش ميدهند. چارلز ويليام موريس موضوع نشانهشناسي را در سه سطح معناشناسي نشانهها (رابطهي نشانه با آن چه نمايانگر آن هستند)، نحو نشانهها (روابط ساختاري بين نشانهها) و كاربردشناسي نشانهها (شيوهي كاربرد و تفسير نشانهها) بسط ميدهند. افراد زيادي نيز به بسط نشانهي واژگاني پرداختهاند، كه مجال يادآوري آنها نيست. به عنوان مثال، پولارد و ساگ (1993) نشانهي واژگاني سوسور را تا حد نشانهي جملهاي و متني و حتي فراتر از آن گسترش ميدهند.
همچنين افراد ديگري چون لاكان و اكو، بر اساس ديدگاه پيرسي يا سوسوري، مباحثي چون فرهنگ و روانكاوي را وارد بحث نشانهشناسي ميكنند. براي مثال، اومبرتو اكو با گسترش اصطلاح پيرس از Semiosis (تك معناشناسي) آن را بسط ميدهد و به فرآيندي اطلاق ميكند كه طي آن يك فرهنگ نشانه توليد ميكند و معنايي را به آن نشانه نسبت ميدهد.
از اينها گذشته، فراتر از زبان، در مورد انواع هنر ـ بهويژه سينما ـ به كار ميرود. اميل بنونيست زبان را نظام تفسيرگر تمام نظامهاي ديگر، چه كلامي و چه غير كلامي، ميداند. كريستين متز ساختار زبان را بر ساختار فيلم تحميل ميكند. هدف از آنچه گذشت صرفاً يادآوري تلاش متفاوت در زمينهي نشانه بود. اما آنچه در اين ميان مهم است و هدف از اين مقاله نيز طرح آن است، جداييناپذيري دال و مدلول در طرح نشانه، بهخصوص نشانهي سوسوري است. البته در ديدگاه پساساختارگرايي، دال از مدلول جدا ميشود. ژاك لاكان از سريدن پيوستهي مدلول به زير دال سخن ميگويد. حتي كساني مانند ژاك دريدا اصلاً به چيزي به عنوان مدلول قائل نيستند و پيوسته به بازي آزادانهي دالها اشاره ميكنند: دالها سخت به مدلولهايشان نچسبيدهاند و در ارجاع نامتناهي دالي به دال ديگر، بيوقفه فراتر از خودشان، به ديگر دالها اشاره مينمايند و لحظهاي سكون به معناي مدلول ندارند و در همه حال باز دلالت ميكنند و باز به تعويق ميافتند (دريدا 1978:178).افراد ديگري نيز، به عنوان مثال ديويد لوئيس رابطهي دال و مدلول را حتي در زبان، كاملاً اختياري نميدانند و به اين ترتيب اجازهي تأويل، تفسير و تكثر را ميدهند. فيسك و هارتلي طرحي پيوستاري از رابطهي دال و مدلول ارائه ميكنند: هر چه دالي در تقيد بيشتر مدلولش باشد، نشانه «انگيختهتر» است؛ نشانههاي شمايلي بسيار انگيختهاند، و نشانههاي نمادين ناانگيخته. اگر نشانهاي كمتر انگيخته باشد، لازم است قرارداد مورد توافق فرا گرفته شود.
مسأله
آنچه را تاكنون گذشت، با توجه به هدف مقاله، ميتوان در دو گروه جاي داد: الف) كساني كه معتقد به تفكيكناپذيري دال از مدلول هستند، چه در سطح ويژه و چه در نشانههاي غير زباني. ب) كساني كه معتقد به تفكيكپذيري دال از مدلول هستند، به خصوص در نشانههاي زباني.
قراردادي بودن نشانههاي زباني از نظر سوسور و ديگران نشانه را ايستا و تغييرناپذير معرفي ميكند، چنانكه هر دالي طبق قرارداد تنها به يك مدلول يا نهايتاً به مدلولهايي مشخص و خاص اشاره ميكند. به اين ترتيب، مسأله تفسيرپذيري، شعريت، استعاريت، تداعيهاي فردي و خرده فرهنگي و بافتي، و مهمتر از همه، سوء تعبيرها قابل توجيه نيستند.
از طرف ديگر، اگر همچون ژاك دريدا به چيزي به عنوان مدلول قائل نباشيم، هيچگاه حتي يك لحظه هم به قطعيت و ثبات نميرسيم و پيوسته در حال حركت هستيم؛ پس هيچگاه نميتوان به فهم رسيد، بلكه بايد پيوسته از فهم گذشت. شايد اين طرح براي شعر و ادبيات و هنر تا حدودي مناسبتر باشد، ولي زماني كه ارتباطي برقرار ميشود، به هر حال حتي براي يك لحظه هم كه شده، دال در مدلول آرام ميگيرد.
به علاوه، چنان كه صفوي معتقد است، اين بازي دالها و دلالت دالي به دال ديگر نيست، بلكه در حقيقت دلالت نشانهاي به نشانهي ديگر است. سجودي (1379) اين دلالت نشانه به نشانهاي ديگر را دلالت نشانه به «ضد نشانه» مينامد كه همچنان اين دلالت ادامه مييابد و متوقف نميشود. اما تفاوت آن طرح دريدا در اين است كه به هر حال در لحظاتي فهمي صورت ميپذيرد و دالي به مدلولي ميرسد، ولي در آنجا متوقف نميشود، بلكه حركت ميكند و به نشانهاي ديگر ميرسد و همين موضوع پيوسته ادامه مييابد.
اما اين نيز پايان كار نيست. چون اولاً اين طرح بيشتر در ارتباط با ادبيات و شعر مطرح شده است. ثانياً به نظر ميرسد اين طرح براي اين ارائه شده است كه از جدايي دال و مدلول سوسوري سر باز زده شود. اما به اعتقاد نگارنده ميتوان بين دال و مدلول فاصلهاي به اندازهي صفر تا بينهايت قائل شد، و دال و مدلول را به صورت يك پيوستار در نظر گرفت، چنانكه وقتي به شكلي آرماني، زبان در حالت پيش نمونه (Prototypical)، ارجاعي و اطلاعرساني محض و سرراست كار ميكند، دال و مدلول دو روي يك سكهاند و فاصلهي آنها صفر است؛ در حقيقت فاصلهاي ميان آنها نيست. اما هرچه زبان از حالت ارجاعي محض دور ميشود و به حالت غير ارجاعي ـ چه شعري و ادبي و چه زبان غير صريح اما غير ادبي مثل زبان محاوره ـ نزديك ميشود، فاصله دال و مدلول بيشتر و بيشتر ميشود.
ثالثاً قبل از اينكه نشانهها خود به نشانههاي ديگر يا ضد نشانهها دلالت كنند، يا به عبارتي آنها را تداعي نمايند، فرآيند دلالتگري از دال به مدلول ممكن است راههاي متفاوتي را بپيمايد. و اين همان هنگامي است كه تفسيرپذيري و تأويلپذيري از زبان بيشتر ميشود؛ يك دال از شرايط يا بافتهاي زباني و محيطي متفاوت، در اذهان گويشوران متفاوت و در روابط اجتماعي متفاوت به مدلولهاي متفاوتتري دلالت ميكند. اين مدلول در عين قطعيت داشتن، پويا و سيال نيز هست. رابطهي دال و مدلول در نشانهي زباني قراردادي است؛ قراردادي زباني و بالطبع تابع جامعهي زباني: سگ يعني سگ و صندلي يعني صندلي. اما در عين حال پويا و شناور است چون با توجه به عوامل ياد شده در بالا، مدلولهاي متفاوتي و در واقع معاني، تفسيرها و تأويلهاي متفاوتي در ذهن شكل ميگيرد. ممكن است سگ در كنار واژههايي مثل اذيت و آزار، با تصوري از يك فرد مزاحم به معناي وحشي و فحاشي باشد.
گفتني است زبانشناسي چون گيون(1982:112) پويايي را نه در بعد تاريخي و در زماني، بلكه در بعد همزماني زبان نيز در نظر ميگيرند: «زبان ـ درون اذهان سخنگويان و نه به عنوان دستگاه انتزاعي لانگ ـ هميشه درگير تغيير واژگان/معني، نحو، صرف و آواهاست». از اينرو، زبان به عنوان نقشهاي شناختي ـ نه تنها دستگاه رمزگذاري، دانش است، بلكه شايد در درجهي نخست دستگاه باز رمزگذاري، تعديل و بازسازي دانش موجود در افزودن دانش تازه فراگرفته باشد. به عبارت ديگر، در اين جا با كلان نشانهاي مواجهيم كه خود از خردهنشانههاي متفاوتي ساخته شده است كه در قبال هم داراي روابطي مشخص و قاعدهمند و سازمندند.
گفتني است اين پويايي از سوي ديگر نيز ادامه مييابد و آن تداعيگري است. به عبارت ديگر وقتي دلالتگري در قالب نشانهي زباني صورت پذيرفت، سپس با توجه به همان عناصر متفاوت بافتي، ذهنيت خواننده و غيره، خود نشانه نيز دلالتگري ميكند و نشانههاي ديگري را تداعي ميكند. اين همان پويايي و جاودانگي و تفسيرپذيرياي است كه در ادبيات مشاهده ميكنيم؛ يا به عبارت ديگر، همان دلالت نشانه به ضد نشانه.
موضوع ديگري كه اشاره به آن مهم مينمايد رابطهي بين نشانه (دال و مدلول) با مصداق و كلاً جهان بيرون از ذهن است.
اين موضوع در مورد مفاهيم انتزاعي كاربرد بيشتري دارد، چون اساساً و اصالتاً اين مفاهيم به صورت همان تصورات معنايي و ذهني باقي ميماند. و اين جاست كه مصداق بر تصور معنايي منطبق ميشود ـ نقطهچيني كه به مصداق منتهي ميشود نيز بدين معناست كه هميشه نشان به مصداق نميرسد. اين مسأله استقبال نسبي متن از مؤلف و كلاممداري دنيا را تا حدودي توجيه ميكند. مثلاً اين طور نيست كه ما با شنيدن واژهي «اسب» يا جملهي «اسبي كه به طرف ما ميتازد»، در شرايطي خاص همان اسبي را باز بشناسيم كه در نظر گوينده بوده است.
اما چه عواملي در دوري و نزديكي بيشتر يا كمتر دال از مدلول تأثيرگذار است. در واقع بايد گفت تصويري كه از دو روي يك سكه بودن دال و مدلول و اتصال آنها به همديگر به دست ميآيد تصويري است آرماني از معناي واژگاني قاموسي و دقيقاً قراردادي در سطح جامعهي زباني. در حقيقت اين معنا، كه در لغتنامه و فرهنگ لغت ميآيد، كانون و هستهاي نسبتاً ثابت و شايد متشكل از مؤلفههايي معنايي را تشكيل ميدهدكه تقريباً براي «كانون يك جامعهي زباني خاص مشترك است» (ساساني 1379:32).
اما از سوي ديگر، مجموعهاي نسبتاً شناورتر، متغيرتر و پوياتر از مؤلفههاي معنايي براي هر نشانهي زباني وجود دارد كه بسته به ديدگاه هر گويشور، بافت موقعيتي، رابطهي دو طرف گفتمان و تأثير ساخت زباني به هسته يا كانون اصلي نشانه افزوده ميشود و بالطبع با تغيير هر كدام از اين عناصر تغيير ميكند.
با توجه به توضيحات ياد شده، ميتوان عناصر شكلدهندهي فهم را در قالب چهار عنصر كلي و شامل در نظر گرفت: 1. متن 2. پيشفهم 3. بافت موقعيتي و 4. رابطه متقابل (اجتماعي). اين عناصر در حد فاصل تصور معنايي، يا معناي تفسيري عمل ميكنند. شرح مفصل آنها در مقالهي نگارنده با عنوان «عوامل مؤثر در تأويل متن» يا «فرآيند فهم و تأويل» (1379) آمده است. در اينجا صرفاً براي آشنايي به توضيحي مختصر بسنده ميكنيم.
1. متن: «در مرحلهي نخست يك اثر است. اين كه بگوييم متن يك اثر است، يعني اين كه يك كليت ساختمند است» (ريكور 13 :1981). ما در اينجا متن را كليتي كلامي در نظر ميگيريم كه اجزاء و سازههايي تشكيل شده است كه اين سازهها با توجه به ساخت و روابطي خاص داراي نوعي تماميت و انسجام متني ميشوند (اين متن را ميتوان در مورد اقسام هنر ـ نقاشي، پيكرهتراشي، سينما و غيره ـ نيز مطرح كرد، منتهي در آنجا سازهها ديگر نه زباني و كلامي كه تصويري، حجمي و غيرهاند. و ساخت، روابط، نحو و دستور حاكم بر آنها نيز از نوع خودشان است).
متن خود از يك پسزمينه در يك پيشزمينه تشكيل ميشود. پسزمينه شامل نماي متن و بافت متني است. نماي متن به خصوص در نوشتار عبارت است از نوع قلم، شكل نگارش، رنگ، خط و طرحهاي زمينهاي متن. بافت متني عبارت است از متنهاي مجاور با هم متن (Co-text). اينها بر تفسير و برداشت و در دفع نوع و شكلگيري تصور معنايي يا همان مدلول مؤثرند. پيشزمينه نيز شامل عنوان متن، سازهها يا اجزاي تشكيلدهندهي متن و ساخت است. سازهها در كلام ميتواند تكواژه، واژه، عبارت، جمله، پاراگراف، فصل و غيره باشد، اما مثلاً در نقاشي، خط، رنگ و غيره، سازهها و موضوع محور جانشيني يا تداعي زبان را تشكيل ميدهند. ساخت همان محور همنشيني سازهها، نحو، دستور يا روابط ميان سازههاست.
2. پيش فهم: اين اصطلاح را از مجتهد شبستري (1375) گرفتهام: «نه تنها هنگام تفسير متون، بلكه پيش از هر كوشش علمي ديگر نيز شخص محقق دربارهي آنچه ميخواهد تحقيق كند، يك پيشفهم با پيشدانسته دارد ... اگر دربارهي يك موضوع، هيچ اطلاع قبلي موجود نباشد، هيچ خواست و علاقهاي هم براي فهم تبيين آن به عنوان يك عمل ارادي به وجود نميآيد و هيچ فهمي و تبييني صورت نميپذيرد ... فهم و تبيين در جايي معنا پيدا ميكند كه از طرفي دربارهي موضوعي چيزي ميدانيم و از طرف ديگر ميدانيم كه همه چيز را دربارهي آن موضوع نميدانيم» (ص 16-17). در زبانشناسي نيز به اصطلاح پيشانگاره (Presupposition) برميخوريم. گيون (1979:5) ميگويد پيشانگاره «بر حسب مفروضاتي تعريف ميشود كه گوينده فرض ميكند شنونده احتمالاً بي چون و چرا آنها را ميپذيرد» استالينكر (1978:321). اما برداشت ما از پيشفهم فراتر از پيشانگاره است؛ پيشفهم به تمام پيشدانستهها، پيشداوريها، پيشانگارهها و مفروضات مشترك دو طرف گفتمان اطلاق ميشود. افرادي با پيشفهمهاي متفاوت، و يا حتي فردي با پيشفهمهاي متفاوت در برخوردهاي متفاوت با متن، فهمي احتمالاً تا اندازهاي و يا حتي كلاً متفاوت خواهد داشت. در اينباره، اين سخن آيتالله طالقاني راهگشاست: «هر انساني به تناسب گرايشها، باورها و دانشها، خواست و هدفي كه دنبال ميكند، از زاويهي خاصي اين حقيقت مطلوب را درمييابد؛ آنان كه همان مقدار و همان شكل از حقيقت دريافتي را همهي حقيقت ميدانند، فكر و دريافت محدود و خاص را بر ذهن حقيقت جريان همهي زمانها و مكانها تحميل ميكنند (مقدمهي پرتوي از قرآن/ ص20).
3. بافت موقعيتي: بافت موقعيتي به بافت زماني و مكاني اشاره دارد. البته اگر بپذيريم زمان استعارهاي است از مكان؛ مكان بلافصل يا خرد همان بافتي است كه در زبانشناسي، مطالعات كاربردشناختي و تحليل گفتمان به آن اشاره ميشود. اين مكان به زمان و مكان و عناصري اشاره ميكند كه در لحظهي رخداد كلام وجود دارد و در كلام نيز گاه به آنها اشاره ميشود يا از آنها كمك گرفته ميشود. مكان كلان نيز تأثير تاريخ، فرهنگ، روح زمان و در واقع پيشفهم جمعي اجتماعي است.
4. رابطهي متقابل: رابطهي متقابل دربرگيرندهي تمام عواملي است كه به دو طرف توليدكننده و دريافتكنندهي گفتمان مربوط ميشود، جايگاه اين عناصر را ميتوان از اين قرار دانست: جايگاه اجتماعي، سن، جنسيت، قوميت، لهجهي جغرافيايي، گونهي زباني يا سبك (خودماني، رسمي و ...) تحصيلات و عناصري از اين دست. به عنوان مثالي ساده ميتوان گفت رابطهي اجتماعي شاگرد و استاد حكم ميكند كه شاگرد با نگاهي مثبت و پذيرندگي به گفتههاي استادش گوش ميكند و اين مسلماً بر برداشت او از صحبتهاي استاد تأثير بسزايي دارد. آشكار است كه اين رابطه يك مسأله جامعهشناختي و مردم شناختي است.
براي روشن شدن چگونگي كاركرد عناصر فوق در قالب رابطهي دال و مدلول در نشانه، مثال سادهاي را بررسي ميكنيم.
«جملهاي از يك متن از نشريهاي ورزشي را دربارهي يك مسابقه در نظر بگيريد: «بازيكنان پرسپوليس يك گل زدند». اين جمله را يك نشانه در نظر ميگيريم و اين مدل را روي آن پياده ميكنيم. بافت موقعيتي بلافصل آن مسابقهي استقلال و پرسپوليس در ورزشگاه آزادي از سري مسابقات جام آزادگان و ... است. بافت موقعيتي كلان نيز حاكي از رقابت شديد اين دو تيم و طرفدارانش در طول عمر دو باشگاه است. همچنين اين دو در جام اخير داراي امتياز برابر هستند، چنانكه برتري يك تيم به برتري در كل جام ميانجامد.
به سراغ متن ميرويم. انتخاب هر يك از سازهها بر روي محور همنشيني ميتواند در شكلگيري «معناي تفسيري» يا مصداق ذهني متأثر باشد. براي مثال، جايگزيني «استقلال» يا «پاس» به جاي «پرسپوليس» وضعيت را به كل دگرگون ميكند. همچنين همنشيني و ساخت نيز در اين امر بسيار مؤثر است و «بازيكنان پرسپوليس به خودشان يك گل زدند»، به معنايي كاملاً متفاوت. حال مقايسه كنيد: «بازيكنان پرسپوليس يك گل زيبا زدند»؛ «بازيكنان پزسپوليس يك گل مفت زدند». ميبينيد همايي كلمات متفاوت، مثلاً در ساخت صفتي، چقدر در تغيير مصداق ذهني تأثيرگذار است. به اين مثال توجه كنيد: «يك گل زدند بازيكنان پرسپوليس». شايد در اين جا تأكيد بر اين باشد كه پرسپوليسيها فقط يك گل زدند.
در مورد تأثير موضوع و تأثير آن به خوانش ما نيز ميتوان به مثالهاي ذيل توجه كرد: «يك برد تاريخي»، «يك باخت ناعادلانه». درمورد جايگاه خود متن در ميان متون همجوار ميتوان به تأثير موقعيت ذيل در خوانش متن نگاه كرد: «صفحهي اول نشريه با تيتري بزرگ و عكسهاي رنگي»، «صفحهي وسط، قسمت پايين، قلم ريز، عنواني كوچك و بدون عكس». همچنين در مورد هم متن يافتنهاي مجاور ميتوان گفت كه درج مطالب متفاوت برخوانش متن ما تأثير مستقيم ميگذارد. مثلاً فرض كنيد كنار اين متن مطلبي است در مورد دعوت چند بازيكن پرسپوليس به تيم و خط خوردن چند بازيكن استقلال از تيم ملي، يا تجليل كارشناسان از بازي زيبا و جوانمردانهي بازيكنان استقلال. واقعاً آيا با ديدن آنها، برداشت ما از متن تغيير نميكند؟
حال فرض كنيد شما با پيشفهم يك طرفدار پرسپوليس و سپس يك طرفدار تيم استقلال، متن را ميخوانيد. آيا يك طرفدار استقلال همان برداشت يك طرفدار پرسپوليس را دارد؟
همچنين در دو مرحله، فرض كنيد متن از آن سه شخص متفاوت است: يك كارشناس معروف طرفدار پرسپوليس، يك كارشناس معروف بيطرف. فكر ميكنيد اين مسئله چه تأثيري بر برداشت ما داشته باشد؟
در كل تمام اين تأثيرات روي هم در هنگام شنيدن يا خواندن متن، به عنوان يك نشانه بر روي فهم، خوانش، تأويل و تفسير و در نهايت فهم ما از متن تأثير ميگذارد و «معناي تفسيري»، مصداق ذهني يا تصور معنايي ما را ميسازد.
البته بايد متذكر شد. در متون مختلف اين عوامل به صورتهاي گوناگون اثر ميگذارد. اگر با متني ادبي سروكار داشته باشيم، شايد به دنبال رسيدن به معناي نگارنده باشيم و به تعبير متفاوتي از كمرنگ شدن مؤلف و يا خودمختاري متن از سوي افرادي چون رولان بارت، گادامر، پل ريكور، آدورنو و ديگران نزديك شويم؛ پس ديگر رابطهي متقابل كمرنگ ميشود و پيشفهم خواننده و متن قويتر ميگردد. در تفسير متن قرآن و متون ديني ميخواهيم به معناي مؤلف برسيم، پس ميكوشيم تا بافت، رابطهي متقابل و متن را قويتر در نظر گيريم و پيشفهم خود را كمرنگ كنيم. به همين ترتيب در متون متفاوت كاركرد و كمرنگي و پررنگي عوامل فوقالذكر تغيير ميكند.
پايان سخن
با توجه به مطالبي كه ياد شد، ميتوان طرح ذيل را با نشانه(ي بهويژه زباني) ارائه كرد:
«معناي تفسيري» يا تفسيرشدهاي است كه از صافي عوامل متعددي چون پيشفهم موقعيتي و غيره ميگذرد. لذا ممكن است هميشه مدلول يا معناي تفسيري عيناً مطابق يا همنگاشت مصداق بيروني نباشد. همانطور كه گفته شد، در مواردي چون مفاهيم انتزاعي نيز مصداقي عيني وجود ندارد.
منابع
1. ساساني، فرهاد / «تأثير متن زباني بر خوانش و تأويل»