باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 50 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
وحشى بافقى مجنونى بى همدم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: آناهيتا - حسين زاده

منبع: روزنامه - جوان

 
 

كمال الدين وحشى بافقى در سال ۹۳۹ هـ . ق در بافق كه ۲۴ فرسنگ از يزد فاصله دارد به دنيا آمد. وى از خاندانى متوسط و روستايى بود كه روزگار در گمنامى مى گذراندند و تلاش براى معاش مى كردند. برادر بزرگتر وحشى به نام مرادى بافقى در پيشرفت شعر و شاعرى وى سهم بسزايى داشت. شرف الدين على از ادباى بزرگ آن زمان نيز استاد آن دو بود. وحشى پس از مرگ برادرش تركيب بندى در رثاى او سروده است:

ياران، رفيق هم نفس يار من كجاست

مردم زغم، برادر غمخوار من كجاست؟

يارى نماند و كار من از دست مى رود

آن يار كه بود غم كار من كجاست؟

در خاك رفت گنج مرادى كه داشتيم

ما را نماند خاطر شادى كه داشتيم

وحشى در جوانى از بافق به يزد رفت و از آن جا نيز به كاشان سفر كرد و مدتى در آن جا به مكتب دارى پرداخت ولى پس از مدتى به يزد بازگشت و تا آخر عمر در همان جا ماندگار شد. وى برعكس شعراى آن دوره كه به هند سفر مى كردند تا از نعمات شاهزادگان آن ديار نيز مستفيض شوند به هيچ كجا سفر نكرد.

او در سن ۵۲ سالگى از جهان رخت بربست و در محله «پير برج» شهر يزد به خاك سپرده شد. قبر وى بعدها در اثر سوانح مختلف خراب شد ولى در عهد احمدشاه قاجار بنايى به ياد او در محله ديگرى كه هم اكنون معروف به «مقبره وحشى» است ساختند. وى در طول زندگى هيچگاه در آسايش و رفاه مادى نبود و هميشه در عسرت و تنگدستى به سر مى برد:

مجنون به من بى سروپا مى ماند

غمخانه من به كربلا مى ماند

جغدى به سراى من فرود آمد و گفت:

كاين خانه به ويرانه ما مى ماند

او به قدرى بلندنظر بود كه على رغم ندارى و بى كسى حتى راهى دربار شاهان صفوى نيز نشد و شعر را صرفا وسيله اى براى بيان احساسات و انديشه هاى درونى خود مى دانست.

دلا اندوه دشمن گر نخواهى

زدرويشى طلب كن پادشاهى

چه خوش گفتند ارباب فصاحت

خوشا درويشى و كنج قناعت

وحشى بنياد همه چيز را عشق دانسته و در سراسر جهان هيچ ذره اى را خالى از اين ميل نيافته است:

زاصل عشق اگر جويى نشان باز

نبينى هيچ ميلى را در آغاز

اگر صد آب حيوان خورده باشى

چو عشقى در تو نبود مرده باشى

همچنين عشق را براى زندگى لازم و ضرورى و آن را حد كمال انسان دانسته است:

منادى مى كند عشق از چپ و راست

كه حد هر كمال، اينجاست، اينجاست

او پيش از آن كه به دام شگفت انگيز عشق اسير گردد به دست خود كمند گرفتارى را بر گردن افكنده و تشنه آن سوختگى و جنون بوده است:

خوش آن روزى كه زنجير جنون بر پاى من باشد

به هر جا پا نهم از بيخودى غوغاى من باشد

عشق وحشى ظاهرى و رياكارانه نيست. عشقى پاك و راستين است. قريب به اتفاق كسانى كه اشعارش را مى خوانند در اندرونشان سوزوگدازى برپا مى شود. او همچنين عشق را براى بهتر زيستن كافى مى دانست. وحشى مردى وارسته و از خود گذشته بود و هيچ گاه به خودستايى نپرداخت. داراى خويى پسنديده و همچنين فروتن بود و همگان را از خودخواهى و سركشى منع مى كرد:

اى علم كبر برافراخته

تاج تواضع زسرانداخته

خاك ره مردم آزاده باش

بر صفت خاك ره افتاده باش

با روشن بينى خاص خود به جهانيان مى نگريسته و دورويان و رياكاران را سرزنش مى كرده است:

داد از اين ديده هاى ظاهربين

ريش و دستار و وضع شاعربين

وحشى گوشه گير و از داشتن همسر و فرزند نيز محروم بود و شايد هم به دليل تنگدستى و فقر نتوانست ازدواج كند و تنها با دلبران پندارى خويش زندگى مى كرد:

يك همدم و هم نفس ندارم

مى ميرم و هيچ كس ندارم

گويند بگير دامن وصل

مى خواهم و دسترس ندارم

شاعر قانعم مجرد گرد

از همه چيز و همه كس فرد

ارزش سخن وحشى در آن است كه مضمون ها و نكته هاى دقيق و همچنين احساسات و عواطف گرمش كه سرشار از صداقت و راستى بوده را با نوپردازى و ساده سرايى در شعر فارسى بنياد گذاشته است:

طرح نوى در سخن انداختم

طرح سخن نوع دگر ساختم

ديوان كلياتش متجاوز از نه هزار بيت اعم از: غزليات، ترجيعات، تركيبات، مثنوى، قصيده، رباعى و غيره مى باشد.

تركيب بندهاى وحشى جايگاهى بس بلند در شعر غنايى فارسى دارد و آن را مى توان از بهترين نمونه هاى مكتب وقوع به شمار آورد كه شاعر در آن به روشنى و در كمال زيبايى عشقى كه بين او و معشوق پديدار گشته را مى سرايد. نمونه كوتاهى از تركيب بند شرح پريشانى كه اكثرا آن را زمزمه مى كنند شهرت زيادى دارد.

عشق من شد سبب خوبى و رعنايى او

داد رسوايى من شهرت زيبايى او

بس كه دادم همه جا شرح دلارايى او

شهر پر گشت زغوغاى تماشايى او

اين زمان عاشق سرگشته فراوان دارد

كى سر برگ من بى سر و سامان دارد

ساقى نامه او كه به شكل ترجيع بند سروده از شاهكارهاى شعر درى به شمار مى رود كه بعدها مورد استقبال زيادى قرار گرفت:

ديرى است كه ما معتكف دير مغانيم

رنديم و خراباتى و فارغ زجهانيم

هوشيار شود هر كه در اين ميكده مست است

اما دگرانند چنين ما نه چُنانيم

ما گوشه نشينان خرابات الستيم

تا بوى مى يى هست در اين ميكده مستيم

غزليات وحشى كه در بيان احساسات عاشقانه پرشور او در نهايت جذابيت و شيدايى است نيز ميان خاص و عام مشهور است:

عاشق يكرنگ را يار وفادار نيست

بنده شايسته نيست ورنه خريدار هست

لازمه عاشقيست رفتى و ديدن زدور

ورنه زنزديك هم رخصت ديدار هست

وحشى اگر رحم نيست در دل او گو مباش

شكر كه جان تو را طاقت آزار هست

وحشى سه مثنوى بلند دارد كه «ناظر و منظور» به تقليد از خسرو شيرين نظامى سروده شده و شامل حكاياتى زيبا و دلنشين است:

ايا مدهوش جام خواب غفلت

فكنده رخت در گرداب غفلت

از اين خواب پريشان سربرآور

سرى در جمع بيداران درآور

در اين عالى مقام پرغرايب

ببين بيدارى چشم كواكب

مثنوى «خلد برين» كه به پيروى از مخزن الاسرار نظامى سروده شده است شامل پند و اندرزهاى متعددى مى باشد:

رسم وفا از همه يارى مجوى

زادن گل از همه خارى مجوى

مس اگر از هر علفى زر شدى

نرخ زر و خاك برابر شدى

در همه بحرى درّ يكدانه نيست

گنج به هر خانه ويرانه نيست

وحشى، مثنوى «فرهاد و شيرين» را به تقليد از خسروشيرين نظامى سرود، اما عمرش كفاف نداد كه آن را به اتمام برساند به همين دليل وصال شيرازى پس از ۵۲۰ سال ۱۲۵۱بيت بدان افزود و آن را كامل كرد. بعد از آن نيز صابر شيرازى ۳۰۴ بيت بر آن افزوده است. اين مثنوى يكى از بهترين و زيباترين آثار وحشى مى باشد كه در شعر فارسى كم نظير است.

صفات عشق را اندازه اى نيست

كما كز عشق حرف تازه اى نيست

ز كوى عشق اگر آيد نسيمى

شود هر گلخنى باغ نعيمى

ز هر جا حسن بيرون مى نهد پاى

رخى از عشق هست آن جا زمين ساى

نيازى هست هر جا هست نازى

نباشد ناز اگر نبود نيازى

او همچنين در قصايدش به مدح پيامبر اعظم (ص) و ائمه اطهار (ع) هم پرداخته است:

تو آن براق سوارى كه در شب اسرار

گذشته اى ز بيابان لامكان چالاك

و در مدح حضرت على (ع):

دل سخت عدو خون مى شود از تاب شمشيرش

شعاع مهر سازد سنگ را لعل بدخشانى

و در رثاى حضرت فاطمه عليها السلام:

ماتم فرزند پيغمبر بود بر جمله فرض

گر يزيدى سيرتى را نداند گو بدان

رفته زهرا عصمتى در خلوت آل رسول

كامده آل على از فرقت او در فغان

 

منابع:

۱- ديوان وحشى از (حسن مخابر)

۲- شاعران بزرگ از رودكى تا بهار از (عبدالرفيع حقيقت)

 

    88 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  وحشى بافقى   كمال الدين(1)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:20/01/1385

تاريخ شمسی نشر:20/01/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب