امروزه جرأت كردن تعريف از خوشبيني، اميد و فيلمهاي خوشايند، ميتواند مثل اجراي نمايش كمدي در مراسم تشيع جنازه باشد. در پي دو جنگ جهاني، يهودسوزي، توسعهي سلاحهاي هستهاي و گرسنگي گسترده، ميتوان فهميد كه چرا خوشبيني روزگار نامرادي داشته است. اكنون تعداد چشمگيري از مردم وجود دارند كه آن قدر از درد و رنج ظاهراً بيامان جهان ناراحتاند كه برايشان فكر خوشبيني نه تنها نامناسب است، بلكه حتي بيتوجهي زنندهاي نيز به حساب ميآيد. سينما نظرسنج رسانههاي گروهي و رويدادنگار نوميدانهترين ساعات قرن بوده است. دستكم از سال 1916 (بخشي از تعصب د.و. گريفيث) فيلمها تخيلات ما را دگرگون كردند، به موضوعات حماسي پرداخته و ما را به سوي كثافتي سوق دادهاند كه ما را فرا گرفته است. ولي كارگردانهايي نيز وجود داشتهاند كه چشمانمان را به سوي ستارگان رهنمون كردهاند. وقتي چنين شود يك چيز مشخص است. با اينگونه فيلمها در انحصار فرانك كاپرا نيستند، ولي دير يا زود او ارتباط پيدا مي كند. كاپرا در سال 1897 به دنيا آمد. او كارش را در عصر صامت آغاز كرد و به دنبال پيدايش صدا، پيش و پس از جنگ جهاني دوم به يك رشته موفقيت دست يافت. اگرچه بعدها كمتركمتر، او همچنان تا دههي 1960 فيلم ساخت. وي در سال1991 درگذشت.
محصولات او با فيلمهاي خوشايند مترادف بودهاند، كه اين به خاطر طنز خيالانگيز موجود در آنهاست. به جاي ارايهي يك فرض نظري دربارهي معناي زندگي، تجربهي بشري نقطهي آغازيني است كه كارپرا ميكوشد هستي را از آنجا بكاود. آثار وي همچنين پر از خوشبينياند. اين عمدتاً نتيجهي طرفدارياش از مردم عادي در تلاششان براي پيروزي بر نيروهاي قدرتمند است. اميد كاپرا بيشتر به مفهوم خدا به عنوان غايت زندگي ما مربوط ميشود و منظري از عاقبت را به ما مينماياند كه به سويش هدايت ميشويم.
برداشت من اين است كه عناصري مثل خوشايندي، خوشبيني و اميد با اصطلاحاتي ديني چون جلال، مُلك خدا و معادشناسي مطابقت دارند. ناگزير بين يك اصطلاح با اصطلاح ديگر همپوشي وجود دارد. از اين سه،جلال احتمالاً كاربرد عامتري دارد. با اين حال تعريف آن دشوار است. هنرها به ما كمك ميكنند تا آنچه را نمي توانيم به طور كافي به كلام درآوريم تجربه كنيم. جلال از «عظمت و خوددادگي خداوند و واكنش انسان در برابر خدا با ستايش و دوستي و با پرستش و زندگي» سخن ميگويد. ما در جريان سهيم شدن در اين جلال، خودمان هم به سوي تجليل شدن حركت ميكنيم. ديدگاه كاپرا مثل ديدگاه «رسالهي روميان» (19:8ـ25) نيست: وقتي بفهميم كه آفرينش مشتاق زماني است كه جلال خداوند بر ما عيان شود از زندگي خوشمان خواهد آمد. مُلك خدا اصطلاحي است كه اغلب در قالب موضوع گستردهتر معادشناسي به آن ميپردازند. اما هميشه چنين نيست. براي مثال بارت اين دو را از هم متمايز ميكند. براي هدف ما بهتر است كه ملك خدا را جداگانه در نظر بگيريم؛ به خاطر معاني ضمني از پيش موجود در اينجا (انجيل متي 12:28و…) يا قريبالوقوع (انجيل متي 2:3) يا درون ما (انجيل لوقا 21:17) و نيز حالتي از هستي كه در پايان زمان يا فراتر از آن وجود دارد. در اين شرايط حاكميت خداوند، حتي اگر پنهان هم باشد، آغاز شده است. خوشبيني كاپرا دنيايي را به تصوير ميكشد كه تحت حاكميت خدايي خوب قرار دارد، اگرچه اين مسأله در زمان اين زندگي عالي است (1946) اتفاق ميافتد كه يك فيلمنامهي بسيار عالي است.
اينكه قبلاً واژهي «معادشناسي» را نشنيده باشيم دنيا به آخر نميرسد. ممكن است بين اين سه اصطلاح ديني كه در اينجا استفاده شدهاند دور از ذهنتر از همه باشد. معادشناسي، اصطلاحاً «آخرين چيزها» يعني مرگ، داوري، بهشت و جهنم، مربوط ميشود. واژهي eschatology از زمان نخستين ظهورش در 1844 بيشتر به آن دنيا پرداخته است. بررسي تأثير پايان ـ پايان و هدف ما ـ بر تمام چيزهايي است كه اكنون رخ ميدهد. اين دورنماي آفرينندهاي كه سرنوشت ما نيز هست، با سوق دادن ما به سوي دنياهاي تازه و شيوههاي تازهي هستي، با كاپرايي طنينانداز ميشود كه چنين اميدي را زماني مييابد كه شخصيتهايش سرانجام ميبينند و در نتيجه از وضعيت حقيقيشان لذت ميبرند. آنچه (مثلاً در ملاقات با جان دو ]با ملت آشناشو[ محصول 1941 و آقاي اسميت به واشنگتن ميرود محصول (1939) نوميدي مينمايد، پيشزمينهي اميد است. از ميان تمام فيلمهاي كاپرا، اين زندگي عالي است بهتر از همه حسي از خوشايندي را با درك جلال درميآميزد؛ با خوشبينيي كه مُلك خدا را آشكارا در ديدرس خود دارد، و اميدي مبتني بر معادشناسي مسيحي است. اين زندگي عالي است كه كلاً شاهكار كاپرا به شمار ميآيد، فيلمهاي زيادي را با مضموني هماهنگ برانگيخت. سال بعد ستارهي همسر اسقف (هنري كاستر، 1947) كاري گرانت، در نقش فرشتهي اسكيتبازي است. نحستين نسخهي معجزه در خيابان سيوچهارم (همچنين ساختهي جرج سيتن در 1947) كوشيد تا از خيال و روياي كاپرا سود برد. از آن زمان به بعد با تناوبي منظم فيلمهايي با ارجاع به اين زندگي عالي است ساخته شدهاند.
فيلمهاي خوشايند و جلال خداوند
كساني از فيلم هايي كه جرأت ميكنند ما را خوشحال به خانه بفرستند ناراحتاند و به نظر ميرسد فرانك كاپرا از آنها ميپرسد چه چيز خوش بودن بد است. كاپرا چهل سال پس از ساختن اين زندگي عالي است فرا جوواني را تأييد ميكند كه «اندوه دنيا تنها يك سايه است. پشت آن، كه در عين حال در دسترس است، شادي است. فقط اگر ميتوانستيم ببينيم، ميديديم كه در تاريكي تابناكي و جلال است و براي ديدن فقط بايد بنگريم. از شما استدعا دارم كه بنگريد!» اين جادوي تمام وجود بود كه كاپرا ميخواست آن را بر روي پرده تسخير كند. روشن است كه وي به طبيعتي شكوهمند اعتقاد داشت، طبيعتي كه در دسترس است. الهيات طبيعي اين فرض را در خود دارد كه دانش خداوند بديهي است. اين را ميتوان از طريق زيبايي و خارقالعاده بودن جهان دريافت. لازم نيست براي ما آشكار باشد. براي هر خردمندي كه بينديشد آنجا هست. منتقدان الهيات طبيعي ميگويند كه در قرن هراسهاي بزرگ نميتوانيم به استناد چشمانمان وجود رفتار مهربانانهي خداوند را ببينم. بايد برايمان معلوم شود. فيلمهاي بزرگ يكي از ابزارهايي بودهاند كه به وسيلهي آنها مردم به فراتر از ظاهر سطحي چيزها رهنمون شدهاند. الهيات طبيعي كاپرا واجد اين شرايط است. جرج بيلي (كه «مردي نمازگزار نيست») هيچ دانش مطلقي از جايگاه خود در گيتي ندارد. او وظيفهشناس و در عين حال آزرده و نوميد است. او به كمك الهام (كلارنس و تمام كارهايش) نياز دارد تا با پرستش پاسخ گويد. جرج اساساً نميتواند بفهمد كه يك زندگي عالي، قرض بانك و بقيهي چيزها را دارد. نميتواند به خوديِخود خوبي خداوند را درك كند. لازم است تا فرشتهاي گسيل شود و برايش روشن كند كه «روزگار همانطور كه بايد ميچرخد. پس با خدا در صلح و صفا باش.»
يكي از هوداران الهي بزرگ جلال خداوند در سدهي حاضر هانس اورس فُن بالتازار (1905ـ 1988) يك كاتوليك رُمي سوييسي، بوده است. او كه بهشدت از پدران اوليهي كليسا بهره ميبرد، طرفدار رويكردي بود مبتني بر اين باور كه هيچ جا خالي از شكوه خداوند نيست. وظيفهي ما جستوجوي زيبايي است زيرا گرايش طبيعي وجود خداوند، شكل گرفتن و تجسم يافتن و به نمايش گذاشتن جبروت است. كلارنس گسيل ميشود تا از ما بخواهد با درست نگاه كردن به جهانمان و خوش بودن با آن ببينيم.
كمتر از دو سال پس از ظهور اين زندگي عالي است شعر آرزو (Desiderata) از شاعري گمنام انتشار يافت. اكنون بخشهايي از آن را اغلب در كتابها و نيز پوسترها و آگهيها مييابيم. هم شعر و هم اين زندگي عالي است نمايانگر آن جنبههايي از روياي امريكايي هستند كه به اين احساس ميپردازد كه ميتوان بيرون رفت و خوشبختي را يافت. آرزو به خوانندگانش چنين سفارش ميكند:
آرام به ميان سروصدا و شتاب برو … زيرا پر است از فريب. ولي نگذار اينها چشم تو را به روي آنچه فضيلت است ببندد؛ افراد زيادي به دنبال آرمانهاي متعالي و هرجا كه زندگي پر از پهلواني است ميگردند… عشق را نيز به استهزاء مگير؛ زيرا در مواجهه با خشكي و كسالت همچون سبزهها هميشه سبز است... شما مثل درختان و ستارگان فرزند جهانيد؛ حق داريد اينجا باشيد... با تمام فريبكاري، مشقت و روياهاي نقش بر آب شدهاش هنوز هم دنياي خوبي است.
(واكر 3ـ2: 1975)
آرزو و فيلم كاپرا جنبههاي عجين ديدگاهي هستند كه انتظار دارند خداوند را «به خاطر هرچه طبيعي است، نامحدود است و آري است» بشناسند و او را سپاس گويند. اين زندگي عالي است با بارش زيباي برف بر روي بدفوردفالز آغاز ميشود. بر روي لبهي صدا نيايشهايي به جرج پيشنهاد ميشود. دوربين به سمت آسمان ميچرخد و در بينهايت فضا، ستارگان با لطافت به پايين مينگرند. كاپرا آنرا همچون جهاني لطيف و نه بيتفاوت به تصوير ميكشد. (مؤلف وجودگرا/اگزيستانسياليست، آلبركامر، زماني آن را به هر دو صورت توصيف كرده بود.) در اين زندگي عالي است آسمانها نه تنها از جلال خداوند ميگويند، بلكه از عشق خداوند هم سخن ميرانند. كلارنس واكنش آسمان در برابر مصيبت جرج است.
هم آرزو و هم اين زندگي عالي است داراي مفهوم احيا شدهاي از ايمان پدران زائر هستند. امريكا، يا در اين مورد امريكاي پس از جنگ، جهان جديدي است براي مشعوف شدن. بايد آغاز تازهاي داشت و سختي روزگاران پيشين نبايد چشم ما را به روي اين امكان ببندد. اين معنويت بود كه به نسل جوانترش كمك كرد و درميان آنها پدر و مادر استيون اسپيلبرگ نيز بودند. برخورد نزديك از نوع سوم (1977، تدوين ويژه 1980) يكي از زيباترين فيلمهايي است كه تاكنون ساخته شده است. استون اسپيلبرگ ميخواست وقتي سفينههايي فضايي فرود ميآيند اين صحنه «كليساي جامع نور» باشد. سخنان فِرا جوواني نيز اينجا طنينانداز ميشود. بيشتر افراد درون فيلم برخورد نزديك از نوع سوم نمي توانند بفهمند كه دنيا داراي شكوهي غير از نوع بشري است. نوع خاصي از افراد، اين را تشخيص ميدهند. پسر كوچك، گري، تشخيص ميدهد. همينطور هم روي (ريچارد دريفوس) و كساني كه به برج شيطان وايومينگ كشانده ميشوند؛ جايي كه بيگانگان از طريق نور و موسيقي و اطوار، بخشي از جلال آفرينش را انتقال ميدهند.
آفريدههاي استيون اسپيلبرگ (براي رسيدن به تأييدهايشان در ئي.تي. موجود فرازميني، 1982) متخاصم نيستند بلكه نمايانگر جهاني هستند كه خيلي خوب است. در اين زندگي عالي است مدتي طول ميكشد تا جرج به نتيجهاي مشابه برسد. اين طلوع كُندِ حقيقت معنوي، مضمون هميشگي فيلمهاست. در روز نفس كشيدن زمين (1993) فيل كانرز(بيل موري) پيشبيني كنندهي هوا كه از زندگي خسته شدهاست، نخست از دنيايي بهره ميبرد كه اجازه يافته است واردش شود. بيل موري تقريباً به آگاهي كاپراوارِِ خود از اين باور ميرسد كه زندگي عالي است. وقتي رستگارياش با بيان عشق به دختري كه ميستايد كامل ميشود برف بار ديگر شروع به باريدن ميكند. در اين زندگي عالي است برف دوباره زماني ميبارد كه جرج واقعاً ميخواهد زندگي كند.
تمام اين فيلمها اين مضمون را دارند كه اگر به اندازهي كافي بمانيم و به حد كافي خوب بنگريم در تاريكي، تابناكي و جلال را ميبينيم، و كاش ميتوانستيم ببينيم، و براي ديدن فقط مجبوريم بنگريم. الهاماتي با هدف الهي كه تمام اين فيلمها را در اختيار شخصيتهاي اصليشان قرار ميدهند هم يك امتياز و هم يك مسئوليت است. همگي تجربهي خلسه را دارند. خلسه (ecstasy)، از لغت يوناني (ec-stais) حركت چيزي از جاي درستش به جايي ديگر است. به لحاظ ديني اين خداست كه از آنچه اوست (الهي) به آنچه او نيست (انساني) ميرود. در اين زندگي عالي است الوهيت بالاي زمين است و وقتي ضروري باشد به آن سر ميزند. برداشت مسيحي متعارفتر اين است كه الوهيت با ماست (يعني درونگرا) و نيز متعالي است. در بشر، خلسه حالت از خود بيخودشدگي است كه روح، از بدن ميرهد و چيزهايي الهي را در نظر ميآورد. جرج رهايي از وجود زمينياش را تجربه ميكند و دورنمايي الهي مييابد. در مورد او بايد نشان داد كه زندگي بدون او چهقدر وحشتناك است.
خوشبيني و ملك خدا
براي كساني كه نميتوانند بياعتقادي را كنار بگذارند، خطر تعليقآميز شك به فيلمهاي خوشايند همچنان باقي ميماند. اگر تنها زماني احساس خوشي ميكنيم كه فرشتگان، اشياي پرندهي ناشناخته يا گسست زماني مطرح ميشوند، ممكن است با «موهبتي ارزان» كارمان را پيش برده باشيم. هاليوود را اغلب «كارخانهي رويا» توصيف كردهاند، اين در حالي است كه بسياري از فيلمهاي خوشايند، به عناصر وجوديِ قابل ترديدي مثل يوفوها و فرشتگان نميپردازند. اين مسأله آنها را در برابر اتهام غير واقعگرايانه بودن مصونيت نميبخشد، زيرا با اينكه آنچه ارايه ميكنند ممكن به نظر ميرسد، آن را نامتحمل ميانگارند. واقعگرايي در فلسفه مفهومي مشكلزاست، ولي در تفكر كلي، به معناي چيزي است كه وجودي عيني دارد. پسامدرنيسم در مسير طولاني پرسش از واقعگرايي و اصلاح آن تنها يكي از جنبشهاي متأخرتر است. اين شك فراروايتهاست كه خوشايند نتيجهگيريهاي خردگرايانهي علمي يا مطلقهاي يك باور مذهبي است. به لحاظ فرهنگي اينها اغلب به افراد ستم كردهاند و نتوانستهاند به نقش تمايز، ويژه بودن، خلاقيت و تفسيري كه هر شخصي براي حقيقت قايل ميشود بها دهند. روايت فيلم تقريباً پيوسته حول محور افرادي خاص ميچرخد تا جنبشهاي گسترده، از طريق قهرمانان حقيقت آنها را در مييابيم، ولي بر آن تأكيد ميكنيم و حقيقتي را براي خودمان استخراج مينماييم. الهيات ميخواهد ادعا كند كه يك داستان خاص ـ داستان خداوند اندر مسيح ـ آنقدر همگاني هست كه بتوانيم خودمان را، هر يك به شيوهي خود، در قالب جادوي آن بيابيم و از طريق آن با يكديگر آشتي كنيم.
واقعگرايي و حقيقت
فيلمهاي خوشايند نمايانگر نداي بلانش دوبوا در اتوبوسي به نام هوس هستند. «من واقعگرايي نميخواهم به شما ميگويم چه ميخواهم. جادو!» شايد آنطور كه به نظر رسد واقعگريزي نيست. ژان رنوار، پس از ديدن يك فيلم موزيكال، از فيلمهاي آمريكايي ميگويد هيچگونه واقعگرايي در آن نبود: «نه واقعگرايي،بلكه چيزي بسيار بهتر از آن، حقيقت بزرگ.» اين، يادآوري موضوعات بنياديني است چون چگونه زندگي ميكنيم و ميميريم. سازندگان فيلم موفق 1990، يعني زن زيبا، خيلي راحت پذيرفتند كه در «سيندر ـ جاپركنِ حذف شدهي ـ لا» ريشه دارد. اينكه چنين داستاني چندين سده دوام آورده است و در پوششهاي فرهنگي گوناگوني رخ نموده است گواه توان و قدرت آن است. زن زيبا ميتواند ايدهاي را به ما بدهد كه مرتب به تصوير كشيده شدهاست. حقيقت بزرگ در اينجا اين است كه حتي اگر يك نفر روسپي (جوليا رابرتز) و ديگري، يك ميليونر (ريچاردگِر) هم وجود داشتهباشد «هيچ چيزي نيست كه عشق نتواند با آن رويارو شود.» (اولين نامهي پولس به قرنتيان 7:13). از اين گذشته، خوشاقبالي به سراغ كسي ميآيد كه با او نامنصفانه برخورد شده باشد. ولي ما از پيش خط اصلي داستان را ميدانيم. اين تا حدي توضيح ميدهد كه چرا ما احساس خيلي خوبي داريم. منظورم اين است كه خوشبين هستيم.
تعريف عملي خوشبيني، حتي اگر با زباني فراگير بيان نگردد، از اين قرار است: «شيوهاي از انديشيدن و زيستن كه از يك سو ظرفيت انسان را براي ترقي خودش و كل شرايط انساني تأييد ميكند و از سوي ديگر مدعي ميشود كه واقعيت غايي، كه تحت كنترل خير است نه شر، اگر اين ترقي را تضمين نكند از آن حمايت ميكند.» اين تعريف ارزش زيادي براي دستاوردها و آرزوهاي بشري و براي فرهنگ و نگرشهاي متمدنانهي سنت مسيحي قايل ميشود كه از تأكيد بر تجربهي بشري از خدا نشأت ميگيرد تا پندار نظري.
در فيلمهاي كاپرا اين خوشبيني در مورد دستاورد بشري، اغلب شكلي جمعي به خود ميگيرد. جوامع شهري كوچك خداترسي كه مراقب يكديگر هستند اغلب در تقابل با خصومت و بدي زندگي شهرهاي بزرگ قرار ميگيرند. بدفورد فالز به عنوان الگويي از چگونگي عملكرد يك جامعه معرفي ميشود؛ يك الگوي خوشبينانه از مُلك خدا و از اينكه همه چيز چگونه ميتواند باشد، است. به اين ترتيب در تلاشمان براي كشف حاكميت خداوند در زندگي خودمان، ميتوانيم به دقت الگوي زندگي در جامعه را مورد توجه قرار دهيم، تفسير كنيم و از آن انتقاد كنيم. در اين زندگي عالي است خانوادهي مارتيني مهاجراني ايتاليايي هستند كه در يكي از محلههاي پايين پاتر زندگي ميكنند. مارتينيها به واسطهي اقدامات جمعي شركت ساختمانسازي و وامدهي، خانهاي براي خود به دست آوردهاند. بعدها گروهي از دوستان مهربان كه به نظر ميرسد نمايندهي كل جامعه به جز پاتر باشند جرج بيلي را نجات ميدهند. چنين فيلمهايي مغاير شناختي هستند مبني بر اينكه اين زندگي بايد درهاي از اشك باشد تا بدينوسيله جان و روان براي زندگي بعدي ساخته شود. همه چيز خوب خواهد بود و همه چيز در اين زندگي خوب خواهد بود.
اعتقادي تعديل شده به ترقي اجتماعي
اغلب هدف كاپرا را «انسان معمولي» ياد كردهاند. او به يك دانشپژوه گفته بود: «فكر نميكردم معمولي باشد. فكر ميكردم از آن آدمها باشد. فكر ميكردم اميد دنيا باشد.» كاپرا كسي نبود كه به اين گفتهي ساموئل گلدوين توجه كند كه اگر ميخواهيد پيامي بفرستيد از اتحاديهي غرب استفاده كنيد. در ميراثي كه كاپرا براي ما باقي گذاشته است، چندين طليعهدار از نوع قصهي زن زيبا وجود دارد. قبلاً در زن يك روزه (1933) نشانهاي براي دونپايگان و مطيعان قرار داده بود. اين مسأله در بيشتر آثار بعدياش تكرار شد، از جمله فيلم بازساختهي 1961 به نام معجزهي سيب. در آقاي ديدز به شهر ميرود (1936)، آقاي اسميت به واشنگتن ميرود (1339) و ملاقات با جان دو (1941)، اين قدرت يك فرد نترس در برابر بدبيني مشترك است كه سرانجام پيروز ميشود.
ادبيات متأخرتر برخي از تعهدات زندگي واقعي كاپرا به افراد عادي را بياعتبار كرده است، ولي دستكم در فيلمهايش اين تعهدات يك خطسير اشتباهناپذير را دنبال ميكنند. باور اين فيلمها اين است كه اشتباهات، اگر نمايان شوند، درست ميشوند. اما آيندهي چنين پيروزي كاملي با گذشت زمان مأيوسكنندهتر ميشود.
شايد تجربهي مستقيم كاپرا از جنگ جهاني دوم به خوشبيني او صدمه زده باشد. شروع آن ظرف كمتر از دوازده ماه پس از پايان جنگ در اين زندگي عالي است رخ داد. ميتوان گفت كه كاپرا در آن سالهاي جنگ با تداوم سرسختانه، حيرتآور و يأسآور پليدي روبهرو شدهاست. تغيير اجتماعي به خوديخود مُلك خدا را برقرار نميسازد. كاپرا بيشتر به سوي راينهولد نيبور (1892ـ1971) از دينشناسان برجستهي امريكا حركت كردهاست. نيبور يكي از طرفداران اوليهي الهيات يا قلعههايي بود كه توجه اندكي به نقصپذيري بشر ميكردند. او اظهار ميكرد كه طبيعت معيوب بشر از تأثير تمام كوششها براي پيشرفت اخلاقي و اجتماعي ميكاهد. كاپرا در دههي سي با نيبور همدل نبوده است. فيلمهايي چون آقاي ديدز به شهر ميرود و آقاي اسميت به واشنگتن ميرود پايانهاي خارقالعادهاي دارند. واقعيتهاي ناخوشايند پرگناهيِ ساختاريي كه كاپرا ماهرانه به تصوير ميكشد تنها در حلقهي آخر با يك پايان شاد نامتحمل محو ميشود. اينها به خوبي موضع نيبور عليه ضعف مفاهيم آزاديخواهانه را نشان ميدهند. نيبور حس ميكرد الهيات آزاديخواهانه به بُعد جمعي پرگناهي توجه ناكافي دارد. ممكن نيست منافع پايگاههاي قدرت موضوع بسياري از فيلمهاي كاپرا در اين سوي آسمان، به دست «انساني اخلاقي در جامعهاي غيراخلاقي» (عنوان كتاب نيبور چاپ 1939) تغيير شكل دهد. حتي اگر اين پايگاههاي قدرت تغيير يابند تا ايدئولوژيهاي نوظهور را دربر گيرند، نهادها و ملتها را قدرت شكل ميدهند نه افراد. اين بدان معنا نيست كه بگوييم بايد از تلاش براي هدايت در مُلك خدا دست برداريم. صليب و رستاخيز تأييد خداوند بر اين نكته است كه صفا و رستگاري در اينجا و اكنون آغاز خواهد شد. پاسخ كاپرا اين بوده است كه چنانچه تعدادي كافي از افراد اخلاقگرا برخيزند، آنگاه ساختار قدرتي را تشكيل خواهند داد كه قادر به دگرگون كردن جامعهي غيراخلاقي خواهد بود. در اين زندگي عالي است چنين دگرگونيهايي موقت و گذرا انگاشته شدهاند. جمعيتي كه هنگام هجوم به بانك پولشان را ميخواهند، مظهر عظمت اين وظيفهاند. جرج به آنها ميگويد: «ما بايد با هم باشيم.» اكثرشان با هم هستند. مردم كمكم خانههاي آبرومندانهاي ميگيرند. خودبزرگنمايي پاتر هم خنثي ميشود. شهر تدارك جنگ ميبيند. كساني كه فراخوانده ميشوندشجاعت زيادي از خود نشان ميدهند. هر آنچه ممكن است در جامعه تفرقه اندازد با بينش كاپرا نسبت به ارزشهاي مشتركي كه جامعه را يكپارچه نگاه ميدارد خنثي ميشود. با اين حال برخي چيزها تغيير ميكنند و اقبالها نيز دگرگون ميشوند. پاتر شكست نميخورد. جرج، با خوانش بدبينانهاي از متن، نميتواند خود واقعياش را كشف كند يا توان بالقوهاش را بالفعل سازد يا در شكلدهي ساختارها مشاركت كند. اكثر مردم به اعتقادي كه آنها را سركوب ميكند، پايبند ميمانند. پاتر در اينكه آنها را «سادهلوح» خطاب ميكند درست ميگويد. آنها نيز نسخهي تحليل رفتهاي از روياي امريكا را ميخرند؛ رويايي كه در عوض انجام كاري كه ممكن است خيلي دوست نداشته باشند و در ازاي گرفتن دستمزدي، آزادي محدودي به دست ميآورند كه نميتواند به طور كامل از پس هزينهي خريد كالاهايي كه به شكل پرسشبرانگيز موردنيازشان نيست برآيد.
فرانك دارابونت با همان شور و شوقي رهايي از شاشَنك را كارگرداني ميكند كه بيانگر آن است كه روح بشر را نميتوان مأيوس كرد يا نبايد كرد. اين يادآور كاپراي اوليه است. هـ. داد، يكي از دينشناسان انگليسي با نفوذ، در همان زمان چنين اظهار ميكند كه مُلك خدا دستكم تا حدي از پيش در اينجا برقرار بوده است «مُلك خدا به شما نزديك شدهاست.» (لوقا 9:10). «معادشناسي محقق شدهي» داد يادآور اين برداشت اوليهي كليساست مبني بر اينكه هركس حاكميت خداوند را پذيرفت «قدرتهاي عصر آتي را چشيده است.» (عبريان 5:6). اعتقاد بر اين است: كساني كه اين را بپذيرند اين قدرت را مييابند كه فرزندان خداوند شوند و در ضمن از عرف بشري برهند. سخن داد در مورد يك ملك خدايي تقريباً محقق شده است كه شايد به خاطر افتادن سايهي ستم نازيها بر جهان مبالغهآميز شده باشد. با اين حال داد به خوبي به ما يادآور ميشود كه قدرت تبديلشدن به فرزندان خدا (كه زندگي عصر جديد را آغاز خواهند كرد) به تمام نسلهاي بعدي پيشكش ميشود. مادام كه مردم به مبارزهاش برخيزند، مُلك خدا بر زمين همچون در آسمان محقق ميشود. در رهايي از شاشنك تيم رابينز همين موضوع مُلك جديد خداوند را نمايش ميدهد. اَندي دافرنس مرتكب قتل شدهاست. طي ساليان حبس ميبينيم كه تماميتش را حفظ ميكند. شايد زندان جرج بيلي ميلهاي نداشته باشد، ولي او خود را در زندان ميبينيد.
اندي مثل جرج ستوني از جامعهي كوچكش ميشود. با وجود محيطي فاسد (زندانبانان زيادهخواه) شيوههاي آرامي براي طرفداري از نيازهاي همسلوليانش مييابد. اين يك لحظهي پيروزمندانه است كه پس از سالها ترقي پيوسته ميگريزد. «رهايي» عنوان فيلم به تغيير در ديگران و خود او اشاره ميكند. حتي اگر فرار هم موفقيتآميز نبود، باز هم ميشد همين مطلب را در مورد اندي گفت؛ همانطور كه كلارنس در اين زندگي عالي است ميگويد: «عجيب است، نه؟ زندگي هر آدمي بر زندگي خيليهاي ديگر اثر ميگذاره و وقتي نيست حفرهي ترسناكي باقي ميگذاره، نه؟» اندي واقعاً حفرهاي ترسناك باقي ميگذارد: حفرهاي كه از طريق آن ميگريزد. علاوه بر آن، افرادي كه باقي ميمانند احساس خسران ميكنند. وقتي دوستش رِد، خودش هم سرانجام آزادي مشروط مييابد، نزديك است كه رِد خودكشي كند. رِد از همبندانش جدا افتاده است و در آن لحظه نميتواند رِد، اندي را دنبال كند، پس در زندگياش حفرهاي بزرگ به وجود ميآيد. چون اندي اكنون به پليس ويژهي ضد فساد زندانبانان خبر ميدهد. زندانبانان (و احتمالاً شرايط) در زندان ايالتي شاشنك تغيير ميكند. بار ديگر با اين سناريو مواجهيم كه يك نفر اين تفاوت را به وجود ميآورد. حركتي براي مُلك خدا انجام گرفته است. در زمان اين زندگي عالي است اين تنها راهي بود كه كاپرا معتقد بود ترقي ساختاري، با تكتك گامهاي عملي و منفردي كه برداشته ميشد، ميتوانست رخ دهد. پدر جرج بيلي، كه بيشتر در تصوير ديده ميشود، ميگويد: «حس ميكنم تا اندازهاي داريم كار مهمي انجام ميدهيم. نيازي اساسي رو برآورده ميكنيم. آدم عميقاً در وجود خودش حس ميكند كه بايد سقف و ديوارها و نجاري خودش رو بخواد، و ما هم بهش كمك ميكنيم تا در دفتر كوچيك درب و داغونمون به اين چيزها برسد.»
عقبنشيني و فرار بيشتر و بيشتر خصلت قهرمانان كاپرا ميشود كه زماني بسيار شجاعانه حريفانشان را شكست ميدادند. جرج بيلي حتي شهر كوچكش را هم ترك نمي كند. مُلكي الهي كه از آن مستفاد ميشود متناقض است، چون هم از قبل در اينجا هست و هم هنوز برقرار نشده است. كاپرا با تنشي تقريباً زياد به اين تعابير اعتقاد دارد. سلطنت خداوند بر سر كساني برقرار ميماند كه آن را پذيرفته باشند. جرج در پايان اين زندگي عالي است آن را (يعني عنصر «از پيش» متناقض را) ميپذيرد. پاتر هنوز بايد ياد بگيرد كه در مُلك خدا (يعني عنصر «هنوز محقق نشده») زندگي كند. براي بيان ماهيت متناقض اين مُلك به زبان شعر نياز است:
راهي دراز در پيش است اما درون آن
چيزهاي كاملاً متفاوتي رخ ميدهد:
جشنوارههايي كه در آنها مسكينان
شاهاند و مسلولان
شفا يافتهاند….
توماس
راينهولد نيبور تمام اين پيروزيهاي كوچك و ائتلافهاي سست را نخستين گام به سوي مُلك خدا ميداند. خوشبيني كاپرا به چنين نظام ايمانيي تعلق دارد. ميتوان از آن انتقاد كرد كه تجديدنظرطلب است. جرج مجبور است نگرشش را تغيير دهد تا با واقعيتهاي وجودش مطابقت يابد، و از آن خوشحال باشد! يوحناي قديس ميگويد: «مرا نه دنيا بلكه نگرشم نسبت به آن ساخته يا برهم ريخته است.» اين آغاز حيات مُلك خداست. اين موضعگيري اعتقادي كاپراست. ويكتور فرانكل، يك رواندرمانگر و بازماندهي يكي از اردوگاههاي كار اجباري نازيها، در تلاش براي تبيين اين كه چگونه اميد ميتواند به دهشتناكترين اوضاع راه يابد از نيچه نقل ميكند كه كسي كه چرايي براي زنده ماندن دارد ميتواند تقريباً هر چگونهاي را تحمل كند.
اميد و معادشناسي
اميد به عنوان يك فضيلت معنوي با خوشبيني و اينكه مردم ترقي خواهند كرد متفاوت است. چنانچه هيچگونه ترقي بشري نيز وجود نداشته باشد، اميد از بين نخواهد رفت. اميد و خوشآمدن نيز هميشه با هم مرتبط نيستند. اميد ميتواند گاه بيش از يك احساس گذرا باشد، احساسي كه «جاودانه در سينهي انسان ميجوشد.» بسياري از كارگردانهاي موفق با وجود رنج بشري اميدي قابل قبول را حفظ ميكنند. افراد كمي ميتوانند اين كار را همچون كاپرا به صورتي شاد درآورند.
به لحاظ ديني، اميد در نهايت رسيدن به خدا در آينده مربوط ميشود. بنابه اصطلاح مسيحيت، رستاخيز متناقض نااميدي است. وعدهي خداوند به آيندهاي ديگرگون است. بنابراين واكنشي پايا در برابر اين وعده نشانهي يك چنين اميدي است. در فيلم، مثل تمام قصهگوييها، نقطهي عطف چشمگير اغلب زماني رخ ميدهد كه چنين اميدي نيروي لازم رويارويي با خصومت و پيروزي بر آن را به قهرمان بدهد. ممكن است كار ايمان باشد: «اميدي كه برآورده شده باشد، ديگر اميد نيست.» (روميان 24:8). بنابراين اميد در الهيات يا چيزي ارتباط دارد كه به معادشناسي معروف است؛ پايان هر چيز. معادشناسي يعني مطالعهي چيزهاي واپسين مثل بهشت، دوزخ، مرگ و داوري. جرج بيلي تازه واقعاً ميفهمد كه وقتي رسولي از آسمان تصويري اعطايي، اگرچه دردناك، را بر او عيان ميسازد در ميان طرحي بزرگ قرار گرفتهاست.
تيليش: جستوجوي هويت گم شده
الهيات پل تيليش براي درك ما از جرج بيلي مفيد است. تيليش، با استفاده از وجودگرايي و روانشناسي عمقي، اظهار ميكند كه انسان از «مبناي هستي» (اصطلاح تيليش براي خداوند)، از خود و از ديگران مجزاست. بيگانگي ما موجب افسردگي و اضطرابي ميشود كه نميتوانيم فراتر از اين دنيا را ببينيم. خودانگاري جرج بيلي نشانههايي از اين ابهام معنوي را به نمايش ميگذارد. خوديت او با سفر اجتنابپذير تقليل مييابد و محقق نميشود. نورپردازي و كار دوربين در نمايش اين حس تنهايي بسيار مناسب است. وقتي جرج ميشنود در صورتي كه او برنامهي حركتش را به هم بزند شركت پدر فقيدش ميتواند ادامهي كار دهد، صورت درهم و سايه افتادهاش كمكم به صورت نماي نزديك نشان داده ميشود. وقتي ميشنود برادرش ازدواج كرده است، اين انزوا به صورت فيزيكي در ايستگاه راهآهن به نمايش در ميآيد: فوج استقبالكنندگان دور ميشوند و جرج در تصوير باقي ميماند. سپس در همان شب، پس از ميهماني بازگشت به خانه، جرجي تنها در وسط خيابان اصلي شهر به تصوير درميآيد.
پاري (رابين ويليامز) و جك (جِف بريجز) در شاه ماهيگير (تري گيليام، 1991) به ترتيب به خاطر ناراحتي و گناه از شخصيت خودشان جدا هستند. رِي (كوين كاستنر) در زمين درياها (1989) چون هيچ وقت پدرش را واقعاً نشناخته است، مرتب دچار توهم ميشود. اميد براي تيليش، همچون روح در ماست كه به سوي محقق ساختن توان بالقوهي ما كشانده ميشود. وقتي به دنبال «هستي جديد» ميگرديم ـ تيليش اظهار ميكند كه مسيح كسي است كه بيگانگي بين ما و خداوند را از هم گسسته است ـ آنچه هستيم و آنچه توان تبديل شدن به آن را داريم به هم متصل ميشود. فرهنگ صحنهاي است كه اين فعاليت الهي در آن رخ ميدهد. مبارزهي ديني از بيگانگي تا خود تعالي بخشي جاودانه است و نتيجهي بسياري نبردها شكست است. اميد در اين باور است كه ما هيچگاه در نهايت منكوب نميشويم. اين به واسطهي شك جرج است كه جلال رخ مينمايد. به واسطهي تأييداو بر نياز بشر («پروردگارا، من يك مرد نمازگزار نيستم… من طاقتم طاق شده است.») خدا نمايان ميشود. جرج بيلي از ريل خارج ميشود چون تمام زندگياش براي اين لحظه طي شده است و اين ما را به ياد سخن ميلتن در بهشت گم شده مياندازد، چنانكه در كتاب سوم، خداوند آدم را چنان ميسازد كه «بايستد اما در افتادن مختار» باشد. در شاه ماهيگير، جك فقط آرزو ميكند كه «ميتوانست جريمه را بپردازد و به خانه رود، ولي ادامهي ناراحتياش او را به كمك به پاري وا ميدارد و اين ملاك رستگارش خودش ميشود. پاري، كه غرق سنتهاي جام مقدس است، مثل شاه ماهيگيران زخمي و در حال مرگ به نظر ميرسد. او شاهد است كه قاتل همسرش ديوانه ميشود و سرانجام بيهوش ميشود و جك او را نجات ميدهد. در فيلم فارست گامپ (رابرت زمكيس، 1944)، با اين كه فارست از دست دادن مادر، بوبا دوستش و جني غايت آرزوهايش را تجربه ميكند، به نظر نميرسد هيچگاه روحيهاش قوي شود. به اين ترتيب الهيات تيليش به شكلي مطلوب با اين بيگناهي كه دنيا را در مينوردد ولي به لحاظ عاطفي هيچگاه خانه را ترك نميكند، مطابقت پيدا نميكند. شايد تيليش پاسخ ميداد كه فارست نميتواند از «هوشياري كاذب» گذر كند تا مرحلهي بعدي هستي حقيقي برسد. يا آيا چنين است كه هميشه او را «احمق» خواندهاند و احساس نيازش هميشه با اوست؟ رحمت بر كسي كه به نيازشان به خدا واقفاند؛ مُلك بهشت از آن آنان است.» (متي 3:5). فارست نمايندهي آن دسته از مردمي است كه پيشتر در زمرهي اين مُلك بودهاند و حضورشان در ميان مابقي ما انگيزهاي براي رسيدن به آنها، جني دوست هميشگياش، بيهوده راههاي زيادي را براي رسيدن به رستگاري امتحان ميكند. به نظر ميرسد فارست چيزي را دارد كه توماس هاردي آن را چنين توصيف ميكند: «اميد مباركي كه او از آن باخبر بود و من بيخبر.» كاپرا و زمكيس در تجليل از زندگي «با تمام فريبكاري، مشقت و روياهاي نقش برآب شدهاش» قويتر از تيليش هستند. جرج آن چيزي را كه فارست قبلاً ميدانست ميفهمد. فارست يك بار ميگويد: «بايد با آن چيزي كه خدا به تو داده بهترين كار را بكني.» از نظر بالتازار، خدا نه فقط به عنوان يك معلم (براي اينكه به ما بگويد چه چيز درست است) و نه فقط به عنوان يك منجي (تا ما را خوب كند) بلكه به عنوان يك آشكاركنندهي عشق، جلال و زيبايي الهي ظاهر ميشود. فارست كسي است كه در مورد او پيام گم نشده است. پس از اينكه بالاخره با جني ازدواج ميكند از يك طلوع سخن ميگويد: «نميتوانستم بگويم كي آسمان ايستاد و دنيا شروع شد.»
كسي براي اينكه از من مراقبت كند
جرج بيلي، بنابه اصطلاح تيليش، در اين نقطه نه حضور معنوي دارد و نه جماعت معنوي. هنوز بايد تأثير روح الهي غايي نامشروط بر روح جرج او را فراگيرد. جرج همچنين حمايتي را كه از جماعت معنوي به دست ميآيد كاملاً درك نكرده است. محفل دوستان و خويشان خود جرج زماني كه مرموزانه گردهم ميآيند تا از او پشتيباني كنند و از او در برابر ورشكستگي مالي محافظت نمايند يك چنين جماعت معنويي را تشكيل ميدهند. ما نه در زمين و نه در آسمان تنها نيستيم. برادرش به افتخار او به عنوان ثروتمندترين مرد شهر مينوشد. كلارنس به شكلي اثيري، نسخهاي از تام ساير با اين نوشته براي او باقي ميگذارد: «جرج عزيز! به خاطر داشته باش كه هيچ مردي شكست نميخورد اگر دوستاني داشته باشد. ممنون از بالها. كلارنس را دوست بدار.» در سرزمين روياها ري زمين بيسبال را ميسازد و همانطور كه صدا قول ميدهد: «او خواهد آمد.» روح «جوي بيكفش» جكسن مظهري است از پدري ري. بيسبال استعارهاي است براي ارزشهاي اصلي. قواعد و اندازهي زمينش هيچگاه تغيير نكرده است. اينها با ضدفرهنگ ري و زنش، كه در دههي شصت در زمين دانشگاه بركلي با هم ملاقات كردند، همگرا هستند. ري، در رويارو شدن با افسانهي بيسبال (حضور معنوي)، خود را در ملاقات با پدر خودش ميبيند. او سرانجام به واسطهي اين هديهي پدرش از جاودانگي قادر ميشود تا به پسر گم شدهي درون مرد دسترسي يابد. بازيكنان بيسبال در الگوي تيليش به جماعت معنوي نمايانگر اهل بهشت تبديل ميشوند.
پيشرفت جرج بيلي در جهت ديگري است. رفتار او نيز مثل رفتار فارست گامپ خيلي بچهگانه است. موقعيت كريسمس مانند اين زندگي عالي است يك سرنخ بصري بزرگ است. رفتار بچهگانه برانگيزانندهي روياهاي جرج است. پدرش هيچگاه واقعاً به او گوش نميدهد. پيتر، انگار براي نخستين بار، از جرج ميپرسد كه قصدش چيست. اين مسأله در شب رفتن به دانشكده پس از چهار سال مشغوليت در شركت ساختمانسازي و دامدهي اتفاق ميافتد! وقتي به عنوان يك پسربچه به نصيحت فوري پدرش در مورد نسخهي سمي گوئر نياز دارد، پيتر او را راهي ميكند. با اين حال جرج از پدرش كه هيچ وقت به او توجه نكرده است الگو ميگيرد و دچار وابستگي ناپختهاي به پدرش ميشود. جرج،كه جهنم تجربهي كابوسش را پشت سر گذاشته است، مثل مردي كه بچگياش را كنار گذاشته است به خانه باز ميگردد. او به ديگران ميپيوندد و سرود به آواز فرشتگان نويدبخش گوش فرا بده را چنين ميخواند:
«زاده براي پرورش پسران زمين. زاده براي بخشش زندگي دوم به آنها.»
جرج نميخواهد دوباره زاده شود، زيرا احساس انطباق را درك ميكند. چراكه اكنون ميخواهد هستي تازه داشته باشد. فردي تازه باشد. اكنون ميخواهد سرنوشتش را به سرنوشت جماعت معنوي بدفورد فالز گره بزند نه اينكه همرنگ آنها شود و آرزوي جاي ديگري را در سر بپروراند.
پايان
شاه ماهيگير يك فيلم امروزين نادر است. در خاتمهي فيلم وقتي ساختمانهاي پشت پارك مركزي شهر نيويورك روشن ميشوند «پايان» روي صحنه ميدرخشد. اين زندگي عالي است با همين كلمه در برابر پسزمينهي زنگهايي كه به صدا در ميآيند خاتمه مييابد. آرم تجاري «فيلمهاي آزادي»، فيلمهاي ديگري كه در اينجا به آنها پرداختيم از اين كلمات استفاده نميكنند، و اين نمايانگر برداشتهاي غيرقطعيتر و پراكندهتر از اين است كه زندگي پس از تمام شدن تيتراژ ممكن است چگونه پيش رود. در شاه ماهيگير مثل اين زندگي عالي است اميدي بيپروا به چشم ميخورد. پايان رنج پاري و نفي يك فاجعهي دهشتناك و پايان تنبيه خودخواستهي جك به خاطر مرگ مردم بيگناه داخل رستوران. كابوسهاي آنها تمام ميشود. در اين زندگي عالي است، وقتي كابوس جرج بيلي تمام ميشود، پاتر هنوز مجازات نشده است، ولي ميتوانيم ببينيم كه پيروزي او چهقدر توخالي است. او يك «پيرمرد مجنون سرخورده» است. حضرت عيسي مرتب از رياكاراني سخن ميگويد كه قبلاً پاداشش را، تنها پاداشي كه احتمال دارد بگيرد، گرفته است. به نظر ميرسد فيلم ميگويد ممكن است اين تأثير خيلي خوبي بر او داشته باشد.
احساس قوي تمام نشدني گناه در شاه ماهيگير، در اين زندگي عالي است صريحتر بيان ميشود. كلارنس روي برگ سفيد كتابي كه براي جرج باقي ميگذارد مينويسد كه هيچ مردي شكست نميخورد اگر دوستاني داشته باشد. بين ساخت اين دو فيلم فاصلهاي چهلوپنج ساله وجود دارد. در فيلم اول قطعيت مداخله و بخشش الهي دست نخورده باقي ميماند. اگر فرشتهاي به شما چيزي بگويد آن وقت به شما گفته شده است! در فيلم دوم اين قطعيتهاي قديمي از بين رفته است. ديگر نميتوان مطمئن بود كه فيلمسازان و مخاطبان همان مفروضات ديني را (اگر داشته باشند) دارند كه «خداوند در بهشتش دارد…» يا پايانهاي هميشه معتبرند. (آيا آنها، حتي در روزگار كاپرا هم، چيزي بيش از يك اميد بودند؟) با اين حال، در پايان شاه ماهيگير چنان با كابوسهاي شخصيتهايش كار ميكند كه به هر يك بركتي ميرسد. آنها از حضور خداوند و از طريق مردم كوچك پاري از جماعت معنوي مطمئناند.
پايانهاي خوش و روايتهاي پُر اميد
اين پرسش باقي ميماند كه آيا براي همهي فيلمهايي كه بررسي كرديم پايان خوشي وجود دارد. سرزمين روياها داراي خاتمهي رضايتبخشي است. فيلم با خطوط خودروهايي پايان مييابد كه به سمت اين سرزمين در حركتاند. مردم مشتاق و حتي تشنهي تجربهي معنوياند. فارست گامپ، همانطور كه شروع ميشود، با پري شناور به شكلي ظاهراً تصادفي پايان مييابد. در آغاز فيلم روي پاهاي فارست آرام ميگيرد. فارست پر را برميدارد و لاي كتابي در كيفش ميگذارد. در پايان بار ديگر پر راهي سفر خود ميشود. در فيلم مرتب به سرنوشت اشاره ميشود. فارست بيش از يك بار ميگويد «زندگي جعبهي شكلات است و هيچ وقت نميدانيد قرار است به چه چيزي برسيد.» ميتوان چنين نتيجهگرفت كه زندگي را شرايط كورِ آشفته ميگرداند. فارست بارها و بارها ميبيند كه به كانون لحظات تاريخي آمريكا كشانده ميشود. با كار رايانهاي هوشمندانه ميبينيم كه او با رييسجمهوران و ستارگان راك ملاقات ميكند و روي برخي از آنها تأثير ميگذارد، مثل قهرمان كاپرا كه زندگياش بر زندگي افراد زيادي تأثير ميگذارد. روياروييهاي فارست نشان ميدهد كه چيزي چون تصادف وجود ندارد. زندگي را كسي به هم ميپيوندند كه مراقب ماست. در پايان فارست متحير ميماند كه آيا ما اصلاً سرنوشتي داريم: «يا فقط به شكلي تصادفي با نسيمي شناور شدهايم. شايد هر دو باشد.» در اين لحظه پر دوباره شناور ميشود. مثل اين است كه فيلم، جداي از فارست، بر خودِ تصادفي بودن زندگي تأكيد ميورزد. هم اين زندگي عالي است و هم فارست گامپ ما را در مورد سرنوشت روشن ميكنند، هستي معنا ميدهد. مباني كوتاهتر (The Shorte Catechism) كليساي انگلستان چنين ميپرسيد: «پايان حقيقي انسان چيست؟» و اين پاسخ به آن داده ميشود: «براي تجليل از خدا و خوشي او براي هميشه.» درك ميكنم كه اين يك هدف جمعي است كه به افرادي خاص (يا يك جنس) مثل جرج يا فارست محدود نميشود.
بر اساس چكيدهاي از موضعگيري ديني كاپرا نميتوان بهتر از يورگن مولتمان سخن گفت. مولتمان اظهار ميكند كه دنيايي عالي است چون زندگيي نويدبخش است. اگر صليب را شرايط كنوني بشريمان بدانيم، سپس رستاخيز وعدهي خداوند به دگرگوني آينده است. رضايت كاپرا به كُندي و حتي عدم امكان عشق و صلح در اين زندگي عالي است با پذيرش فزايندهي اين دورنماي زماني و دورنماي تمام زمانها همگام ميشود. تمام فيلم از اين زاويهي ديد آسماني فيلمبرداري شده است: خيل فرشتگاني كه در نزديكي زمين خم ميشوند تا چنگهاي طلايشان را بتوازند. انسانها نميتوانند خودشان بر دگرگونيشان تأثيرگذارند. اين زندگي كنوني تنها ميتواند زماني عالي باشد كه ما به وعدهي خداوند از طريق مسيحي كه برخاسته است تا پايان زمان با ما باشد و با ما كار كند اعتقاد داشته باشيم. استفاده از سرود مسيحيِ مفصلي در صحنهي پاياني اين زندگي عالي است (كه پيشتر به آن اشاره شد) همچون مُهري است بر اين ضمانتنامه. در نمونههاي فيلمهاي متأخرتري كه بررسي كرديم گويي فيلمسازان امروزيني وجود دارند كه با فرانك كاپرا همنظرند كه جلال، مُلكِ خداوند و معادشناسي مفاهيمي هستند كه ارزش پرداختي جدي را دارند. به نظر ميرسد كاپرا ميگويد كه اگر به زندگي از منظر پايان نگاه كنيم، وجودي كاملاً بيمعنا و تصادفي نيست. در اين شرايط، احساس خوشي، خوشبيني و اميدواري ميتواند همچنان بين فيلمسازان اعتباري روشنفكرانه داشته باشد.
منبع:
Marsh, Clive & Gaye Ortiz (eds.) Exploration in Theology and Film, Blackwell Publishers. 1997-98