باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 66 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مبدأ تكاليف اخلاقي از ديدگاه كانت
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: عباس - الياسي

منبع: فصل نامه - دانش‌پژوهان - شماره 9

 
 

1. مباحث فلسفي و مبنايي اخلاقي براي بسياري از فيلسوفان بزرگ از جمله سقراط، افلاطون، ارسطو و كانت[1] مسائل مهمي بوده است و حاصل اين تأملات فلسفي پيدايش چهار مكتب مهم در حوزه گسترده «فلسفه اخلاق» مي‌باشد: نتيجه‌گرايي (teleologism)، وظيفه‌گرايي (deontologism) اخلاق فضيلت بنياد (virtue-based ethics) و اخلاق حق بنياد (right- based ethics). در اين ميان، بدون شك بزرگترين نماينده و سخنگوي مشرب وظيفه‌گرايي «كانت» است، اگرچه به اجماع محققان هيچ يك از سه مشرب ديگر نيز از تأثير آراء و نظرات كانت بر كنار نمانده‌اند. [2] بدين جهت آشنايي با نظريات اخلاقي كنت از جهات مختلفي ضروري است. از سوي ديگر وقتي توجه داشته باشيم كه «فلسفه اخلاق» كانت با «فلسفه سياسي» و «فلسفه حقوق» وي ارتباط دارد، اهميت ديدگاه‌هاي وي در زمينه اخلاق روشن تر مي‌شود. اين ارتباط را از اين سخن كانت بهتر مي‌توان فهميد كه مي‌گويد: «نظام حقوق هر جامعه مدني بايد اساس اخلاقي داشته باشد.» [3] اين ارتباط تا حدي است كه حتي «راجر ساليوان»[4] كانت‌شناس معاصر وقتي مي‌خواهد مباحث «اخلاق در فلسفه كانت»[5] را مطرح نمايد از نظام سياسي كانت آغاز مي‌كند.

2. در گفتگو از اخلاق چند پرسش اساسي مرتبط به هم وجود دارد كه كانت در خلال مباحث اخلاقي[6] خود به آنها پاسخ مي‌دهد؛ آن پرسش‌ها عبارتند از:

1. كار خوب اخلاقي چيست؟

2. چگونه كار خوب اخلاقي را تشخيص دهيم؟

3. وقتي كار خوب اخلاقي را تشخيص داديم، چگونه به آن عمل كنيم؟

در اين نوشتار مي‌خواهيم به بررسي مبدأ تكاليف اخلاقي از ديدگاه كانت بپردازيم. ما اين كار را در ضمن پاسخ به پرسش اول و دوم انجام مي‌دهيم. در واقع مي‌خواهيم ببينيم كه كانت چگونه دستورات و تكاليف اخلاقي را مورد شناسايي قرار مي‌دهد؟ چه مبنايي براي تكاليف و دستورات اخلاقي قايل است؟ دستورات اخلاقي از كجا و چگونه قابل استخراج هستند؟

 

فعل خوب اخلاقي چيست؟

كانت در پاسخ به اين پرسش كه «خوب‌هاي اخلاقي كدامند؟» جواب مي‌دهد كه كار خوب اخلاقي كاري است كه بر اساس «اراده خوب» انجام مي‌شود: يعني كسي كه در انجام عملش قصد خوبي داشته باشد، فرد نيكوكاري خواهد بود؛ به بيان ديگر، قصد خوب داشتن، معيار كار خوب است.

در اينجا اين پرسش پيش مي‌ايد كه ايا واقعاً معيار كار خوب اخلاقي مي‌تواند «نيت خير» باشد، يا بايد آن كار ذاتاً خوب باشد؟ ايا امكان ندارد كاري بد باشد، ولي من نيت خوبي از انجام آن داشته باشم؟ و يا برعكس، ايا ممكن نيست كاري خوب باشد و من نيت نادرستي از انجام آن داشته باشم؟ در اينجا مي‌بينيم كه معيار كار خوب و بد بايد چيز ديگري باشد. اكنون با وجود پرسش‌هايي كه بيان شد، كانت بايد به ما پاسخ بدهد كه منظور او از اراده خير چيست؟ چرا كه با پاسخي كه كانت به ما داده است، هنوز روشن نشده است كه كار خوب اخلاقي چيست؟

كانت در ادامه، در پاسخ به اين مسأله كه «اراده خوب چيست؟» چنين مي‌گويد كه نيت خوب داشتن، به اين معنا است كه قصد داشته باشيم آن كار را بر اساس «وظيفه» انجام دهيم. حال اين پرسش مطرح مي‌شود كه ايا اين جواب مي‌تواند مفهوم كار خوب اخلاقي را توضيح دهد؟ كار مطابق با وظيفه چه كاري است؟ ايا ممكن نيست كسي كار «الف» را مطابق با وظيفه بداند در حالي‌كه فرد ديگري آن را مطابق با وظيفه نمي‌داند؟ به نظر مي‌رسد هنوز مفهوم كار خوب اخلاقي كاملاً واضح نشده است؛ چرا كه به‌طور مثال ممكن است فردي جمع‌آوري ثروت را براي خودش وظيفه بداند و كس ديگري اين كار را وظيفه نداند. پس بايد به دنبال معيار نهايي ديگري براي كار خوب اخلاقي باشيم. بايد از كانت پرسيد «عمل مطابق با وظيفه يعني چه؟» كانت مي‌تواند چنين پاسخ دهد: «تنها انگيزه اراده خوب، انجام وظيفه براي انجام وظيفه است.» [7] و به‌عبارتي عمل بر اساس وظيفه يعني عمل بر اساس «قانون اخلاقي» و نه عمل بر اساس «اميال و خواهش‌هاي نفساني».

ما با شنيدن اين پاسخ، اگر چه به جواب پرسش اصلي خود نزديك‌تر شده‌ايم؛ ولي باز هم ابهامات ديگي وجود دارد؛ دستورات اخلاقي چيستند؟ چگونه مي‌توان به دستورات اخلاقي دست يافت؟ دستورات اخلاقي چگونه شكل مي‌گيرند؟ از كجا مي‌ايند و منشأ آنها چيست؟ ايا نسبت به افراد مختلف يكسان هستند؟ كانت در مباحث خود درباره اين مسايل گفتگو مي‌كند و درباره استحصال يا استخراج دستورات اخلاقي مطالبي بيان مي‌كند. قبل از اينكه به توضيحات كانت درباره دستورات اخلاقي بپردازيم، بهتر است درباره پاسخ نهايي كانت بيشتر صحبت كنيم.

كانت در مبحث اخلاقي خود، از جمله در درس‌هاي فلسفه اخلاق[8] بيان مي‌كند كه اعمال اختياري انسان از دو موضع مختلف ناشي مي‌شوند: [9]

1. تمايلات و خواش‌ها

2. قوانين و اصول

عمل بر اساس انگيزه‌ها و تمايلات همان پاسخ مثبت به خواهش‌هاي نفساني است كه در برابر عمل بر اساس وظيفه يا تكليف قرار دارد. اگرچه مفاهيم «وظيفه» و «تكليف» تفاوت‌هايي با يكديگر دارند، ولي در اينجا به‌طور كلي منظور اين است كه اعمال ما نبايد بر اميال و خواهش‌هاي نفساني مبتني باشند، و برعكس بايد بر اساس قوانين و دستورات اخلاقي عقلاني شكل بگيرند. اين‌گونه است كه مفهوم «وظيفه» در برابر مفهوم «خواهش» قرار مي‌گيرد.

كانت عمل بر اساس ميل و انگيزه را رد مي‌نمايد و معتقد است تمام زيان‌هايي كه انسان مي‌بيند ناشي از ابتكارات و آزادي‌هاي اوست. هرگاه انسان بدون مراعات قواعد، تابع تمايلاتي باشد كه به ذهن او خطور كرده است مورد تنفر ديگران واقع مي‌شود. كانت معتقد است چنين اعمالي كه بر اساس تمايلات نفساني صورت مي‌گيرند، مي‌توانند تمام طبيعت را بر هم بزنند، و به همين دليل است كه نتيجه مي‌گيرد: «پس انسان بايد متكي بر قوانين باشد.» در حقيقت كانت آزادي بر اساس اميال و خواهش‌هاي نفساني را اصيل نمي‌داند و آن را نفي مي‌كند و صريحاً بيان مي‌كند «انسان بايد حدود رفتار خود را مشخص كند.» بنابراين، «پايه تمام تكاليف عبارت است از هماهنگي اختيار با غايت ذاتي انسانيت.» [10] آنچه براي كانت مهم و اساس اخلاق است، وظيفه‌شناسي و عمل بر اساس وظيفه است.

كانت به حدي بر مفهوم وظيفه‌شناسي در اخلاق توجه مي‌نمايد كه حتي عمل بر اساس احساس را امري اخلاقي نمي‌داند، مثلاً كمك كردن به كسي از روي دلسوزي يا عملي كه محرك آن عشق به چيزي است، كار اخلاقي به‌شمار نمي‌ايد. به عقيده وي هر تصميمي تنها به اين شرط از نظر اخلاقي نيكو و پسنديده است كه به خاطر نفس وظيفه و به انگيزه وظيفه‌شناسي گرفته شود؛ البته برخلاف تصور بسياري[11] از خوانندگان نوشته‌هاي اخلاقي كانت، اين به آن معنا نيست كه اگر كسي همسايه خود را دوست بدارد، همين موجب مي‌شود كه آنچه نسبت به او انجام مي‌دهد، براستي به انگيزه وظيفه‌شناسي نباشد؛ مراد اين است كه مي‌توان به همنوعان اداي وظيفه كرد بدون دوست داشتن آنان و حتي با وجود بيزاري و تنفر از ايشان. [12]

 

منشأ رفتار در انواع موجودات

نكته مهمي كه كانت به آن توجه دارد، اين است كه عمل بر اساس وظيفه يا خواهش كه از اختيار ناشي مي‌شود از ويژگي‌هاي اساسي انسان و موجودات معقول مي‌باشد. موجودات ديگري وجود دارند كه اخلاق درباره آنها يا معنا ندارد و يا معنايي غير از «اخلاق انساني» را دارد؛ مثل خدا، موجودات قدسي (معصوم) و حيوانات.

شايد بتوان تقسيم‌بندي اعمال و رفتارهاي موجودات گوناگون را بر اساس مباحث اخلاقي كانت و شارحان وي به‌صورت زير بان نمود.

 

اعمال و رفتارها:

 

1. اعمال و رفتار موجودات مختار مثل انسان

- بر اساس ميل و خواهش

- بر اساس قانون اخلاقي

- بر اساس احساس اخلاقي

 

2. اعمال و رفتار موجودات غيرمختار

- اعمال حيوانات

- اعمال موجودات قدسي

 

3. اعمال و رفتار خداوند

كانت از ميان سه منشأ عمل موجودات مختار، فقط منشأ قانوني اخلاقي را براي اخلاقي بودن رفتارها معتبر مي‌داند وي كار خوب اخلاقي را فقط كاري مي‌داند كه بر اساس وظيفه عمل به دستور اخلاقي شكل مي‌گيرد. كانت كاري را كه از احساس اخلاقي برخاسته باشد، كار اخلاقي نمي‌داند. براي وي عمل به تكليف به‌عنوان مبدأ اخلاق مهم است. احساسات اخلاقي وقتي معنا دارند يا مهم هستند كه بر اساس قانون و تكليف باشند.

«ياسپرس»[13] در اثبات و تبيين سخن كانت مي‌گويد: «طبيعت به هيچ انساني احساسات كاملاً پاك نبخشيده است»[14] و بعد بيانات كانت را مي‌آورد. «اين ابلهي است كه با خوشباوري بر نيكي فطري روان تكيه كنيم و بپنداريم كه نيازي به برانگيختن، بازداشتن و فرمان دادن نيست و بدينسان تكليف خود را فراموش كنيم.»[15] وي مي‌افزايد: بي‌شك گرايش‌هايي نيك، دل پاك و زيبايي روان بس گران‌بها هستند؛ اما براي نگهداري آنها الزام روشن لازم است. حس اخلاقي وجدان سوبژكتيو، تنها آن‌گاه مي‌تواند بنيادي استوار باشد كه از مرحله پيش از فهم فراتر رفته، به مرحله فهم رسيده باشد. بس زيباست كه آدمي از روي عشق به همنوع به ديگران نيكي كند و يا از روي عشق به راستي، راست و درست باشد؛ ولي اينها كافي نيست؛ ما بايد براي رفتار خود يك اصل اخلاقي نيز داشته باشيم. بهتر آن است كه با غرور و خودستايي نگوييم كه ما از مفهوم تكليف برتريم؛ نگوييم كه ما را بس است كه تنها براي خشنودي ميل‌هاي شايسته خود عمل كنيم بي‌آنكه هيچ‌گونه فرماني در كار باشد. [16]

كانت تصريح مي‌كند كه «هيچ اصل اخلاقي، چنانكه بعضي پنداشته‌اند، واقعاً مبتني بر احساس نيست؛ بلكه در مابعدالطبيعه مبهمي است كه هر فردي در سرشت عقلاني خود واجد آن است.»[17] كانت بدين ترتيب با نفي عمل بر اساس خواهش و يا عمل بر اساس احساس اخلاقي، ما را به اهميت قانوني اخلاقي و مبناي مابعدالطبيعي آن آگاه مي‌سازد.

 

ضروري بودن رفتار در موجودات غيرمختار

 

- موجودات قدسي

به غير از انسان كه موجود مختاري است، موجوداتي وجود دارند كه گزينش دستور اخلاقي و رَد اميال و خواهش‌ها در مورد آنها معنايي ندارد؛ از قبيل حيوانات و موجودات قدسي. مي‌توان وجودي با چنان سرشتي تصور كرد كه همواره قادر است صرفاً بر اساس دستورهاي اخلاقي عمل كند و هرگز ميل به كاري مغاير با آن دستورها نمي‌كند؛ چنين وجودي را كانت وجود معصوم يا قدسي (holy) و صاحب اراده قدسي مي‌خواند. آدمي ياراي رسيدن به اين كمال مطلوب را ندارد و هميشه به كارهاي بد و نادرست متمايل است و به اين جهت دست كم در پاره‌اي موارد دستخوش تعارض بين خواهش و وظيفه مي‌گردد. در چنين وضعيتي است كه انسان مي‌كوشد تا خويشتن را به متابعت دستورهاي اخلاقي ملزم نمايد. [18]

 

- حيوانات

در مورد حيوانات بر اساس آنچه كانت مي‌آورد مي‌توان چنين توضيح داد كه در وجود حيوانات، تمايلات از طريق زمينه ضروري درون ذهني، مشخص مي‌شوند؛ بنابراين در مورد آنها بي‌نظمي معنا ندارد. حال اگر انسان تمايلات خود را آزادانه ارضا كند، حتي خود را نازل‌تر از حيوانات قرار داده است؛ يرا مرتكب بي‌نظمي شده است؛ يعني چيزي كه در حيوانات وجود ندارد. در اين صورت انسان در شخص خود يا غايت ذاتي انسانيت در تناقض است و بر ضد خود عمل مي‌كند. [19]

بدين ترتيب مي‌بينيم كه در موجودات قدسي، عمل بر اساس قانون اخلاقي و در حيوانات، عمل بر اساس تمايلات به‌صورت و خارج از حيطه اختيار صورت مي‌گيرد. در انسان است كه اختيار مي‌تواند منشايي براي حركت او به سوي قانون اخلاقي يا ارضاي تمايلات باشد كسي كه دست به ارضاي نادرست تمايلات خود مي‌زند در واقع از اختيار خود به نحو نامطلوبي استفاده كرده است؛ به همين دلايل كانت مي‌گويد: «هر شري در جهان برخاسته از اختيار است؛ حيوانات چون آزاد نيستند مطابق قاعده عمل مي‌كنند؛ اما موجودات مختار فقط اگر به اختيار خود، طبق قاعده، تعين بخشند، مي‌توانند منظم عمل كنند.» [20]

مسئله گزيش اخلاقي، وظيفه‌شناسي و عمل به دستور اخلاقي ما را به بحث مهمي كشانده است به نام «اختيار».

 

اختيار

بحث «اختيار» و «جبر» مسأله مهمي در اخلاق و مباحث آن به‌شمار مي‌ايد. نقطه عزيمت نظريه اخلاقي كانت نيز مفهوم اختيار است. [21] انسان براي اينكه كار خوب اخلاقي را انجام دهد، بايد بيش از هر چيز بر شناخت و انجام آن مختار باشد و به‌عبارتي هم در تصميم‌گيري و هم در انجام آن داراي اختيار باشد، و شايد بتوان گفت انسان بايد در تصميم‌گيري مختار و در عمل به آن توانا باشد. اين يك پيش فرض همه اعمال در عالم و بنابراين همه تصميمات خردمندانه است كه فاعل انجام كار، خالق چيزي است كه انجام مي‌دهد. [22]

مفهوم اختيار مانند برخي از مفاهيمي كه كانت آنها را مورد استفاده قرار مي‌دهد، به نحو پيشيني استناج مي‌شود[23] و در ارتباط با غايت بودن افراد انساني در اخلاق معنا پيدا مي‌كند؛ با اين توضيح كه غايت بودن هر يك از افراد و احترام به فرد فرد موجودات عاقل به اين معني است كه اراده هر فرد انساني منشأ قانون اخلاقي است؛ يعني هر فردي خود سازنده و مقوم قانون كلي اخلاق است، اين امر منشأ اختيار افراد است. [24]

اختيار عبارت است از توانايي در اراده كردن غايت فعل براي خودم. هر نوع استخراج غايات خودم از يك منبع خارجي مرا در همان زمان تابع آن منبع مي‌سازد. [25] فعلي كه از من صادر مي‌شود صرفاً مي‌تواند به من نسبت داده شود و بنابراين به يك معناي واقعي از آن من است. من با توجه به اين فعل مختار هستم. من هرگاه خودم عمل كنم، عملم مختارانه است و هرگاه عامل ديگري از طريق من عمل كند، عملم غيرمختارانه خواهد بود. [26]

يك فعل از من ناشي مي‌شود هرگاه كه من صرفاً با در نظر گرفتن آن به انجامش اقدام ورزم. [27] من اميال، منافع يا ساير شرايط تجربي را در تصميم‌گيري دخالت نمي‌دهم؛ زيرا اين كار به منزله آن خواهد بود كه خود را تابع عليت طبيعت سازم. [28] به نظر كانت براي اينكه ما كاري را از روي اختيار انجام داده باشيم و يا به‌عبارتي براي اينكه از اختيار خود به نحو مطلوبي استفاده كرده باشيم، بايد در انجام آن، از عقل خود استفاده كنيم؛ يعني اگر كار ما عاقلانه باشد آن‌گاه به نحو اعلا مختارانه نيز خواهد بود؛ بنابراين، اختيار؛ عبارت است از توانايي براي اداره شدن به وسيله عقل. [29]

براي جمع‌بندي آراء كانت در مورد اختيار، خلاصه‌اي از آنچه را كه وي در درس‌هاي فلسفه اخلاق خود درباره اختيار بيان مي‌نمايد، در ذيل مي‌آوريم:

1. اختيار عالي‌ترين درجه حيات، و پايه و اساس هر نوع كمالي است. [30]

2. اختيار، استعدادي است كه ساير قواي انسان را بي‌نهايت تقويت مي‌كند و اگر به موجب قواعد عملكرد، محدود نشده باشد، خطيرترين امري است كه يافت مي‌شود.

3. اختيار وجه تمايز انسان و حيوان است، آن‌چنان كه كانت تصريح مي‌كند «اختيار فقط متعلق به انسان است؛ تمام حيوانات مي‌توانند قواي خود را مطابق اراده خود به كار گيرند؛ اما اين اراده، آزاد نيست؛ بلكه به موجب تحريكات و انگيزه‌ها ضرورت مي‌يابد.»

4. از نظر كانت اختيار، ارزش دهنده هستي است، به‌گونه‌اي كه اگر اختيار نبود و همه موجودات فقط از اراده‌اي مشروط به انگيزه‌هاي حسي برخوردار بودند، جهان خالي از ارزش بود، ارزش دروني جهان كه به خير نهايي آن است، در گرو اختيار ناشي از اراده‌اي است كه براي عملكرد، تحت جبر نباشد.

5. براي اينكه اختيار تعين واقعي خود را داشته باشد، انسان بايد قانون اخلاقي را ملاك عمل خود قرار دهد و قانون كلي اين است: «چنان رفتار كن كه هميشه قانون بر اعمال تو حاكم باشد.» در مورد فرد به‌خصوص نيز تعين اختيار، به اين معناست كه شخص نبايد تابع تمايلات خود باشد و بنابراين مي‌توان گفت در نظر كانت حاكميت اراده، اصل اعلاي اخلاق است. اراده انسان قوانين اخلاقي را خود وضع مي‌كند و خود اجرا مي‌كند. [31]

 

دستورهاي اخلاقي

اكنون مي‌توانيم به اين مطلب بپردازيم كه دستورات اخلاقي از كجا مي‌ايند؟ منشأ و مبدأ آنها چيست؟ و انسان چگونه مي‌تواند تكاليف اخلاقي را دريابد؟ براي پاسخ دادن به اين پرسش‌ها از يك مقدمه آغاز مي‌كنيم و آن مقدمه اين است كه كانت خوب‌هاي اخلاقي را به دو نوع تقسيم مي‌نمايد: [32]

1. خوب‌هاي مشروط (يا مقيد): qualified good

2. خوب‌هاي ذاتي (يا مطلق): intrinsic good

مشابه چنين تقسيمي در مورد دستورات اخلاقي نيز وجود دارد و مي‌توان دستورات اخلاقي را به دو نوع «دستورهاي مشروط» و «دستورهاي مطلق» تقسيم نمود. ما در ادامه درباره اين تقسيم و مفهوم دستورات مشروط و مطلق صحبت خواهيم كرد. اكنون به توضيح تقسيم خوب‌هاي اخلاقي مي‌پردازيم:

از نظر كانت بيشتر چيزهايي كه خوب تلقي مي‌شوند في‌حدنفسه خوب نيستند. اين نوع خوب‌ها، «خوب‌هاي مشروط» نام دارند. خوب بودن خوب‌هاي مشروط به خاطر اين است كه آنها زمينه‌اي و مقدمه‌اي براي دست يافتن به يك خوبي ذاتي ديگر مي‌باشند، مثلاً هوش، ذوق، قدرت تشخيص، دليري، ثروت و تندرستي خوب‌هاي مشروط هستند، نه خوب‌هاي ذاتي. ما آنها را تنها به اين دليل با ارزش مي‌دانيم كه ما را به ارزش‌هاي ديگري مي‌رسانند. در مشروط بودن آنها همين بس كه ارزش آنها ذاتي نيست؛ چون اگر ذاتاً خوب بودند، انسان‌هاي شرور نمي‌توانستند از آنها در راستاي اهداف ضداخلاقي خود سود جويند. و حال آنكه همان‌گونه كه كانت نيز خاطر نشان مي‌سازد، اين نوع خوب‌ها مي‌توانند مورد استفاده فرد شرور قرار گيرند؛ به‌طور مثال تندرستي ممكن است موجب افزايش غرور يا تكبر نفرت انگيز و حتي پرخاشگري انسان بشود. [33]

به همين دلايل است كه كانت سعادت را نيز خوب مقيد مي‌داند، نه خوب مطلق؛ چراكه عمدتاً سعادت را همين خوب‌هاي مشروط مثل ثروت، تندرستي، هوش، قدرت و... مي‌پنداريم، و حال اينكه اين خوب‌هاي مشروط ذاتاً خوب نيستند. به‌كلي امروزه از ديدگاه بيشتر فلاسفه صرفاً ميزان خالص سعادتي كه در جهان وجود دارد، ارزش اخلاقي جهان را تبيين نمي‌كند، بلكه تا اندازه‌اي «چگونگي توزيع سعادت» ارزش اخلاقي جهان را تبيين مي‌نمايد. [34] خوب‌هاي ذاتي يا مطلق آن نوع خوب‌هايي هستند كه غايت هستند؛ البته نه غايت الغايات اخلاق؛ بلكه از نظر غايت اخلاقي «انسانيت» است. اين خوب‌هاي ذاتي، خوب‌هايي هستند كه ارزش دروني دارند و نمي‌توانند وسيله‌اي براي اهداف ضداخلاقي باشند.

براي شناخت خوب‌هاي ذاتي بايد راهي وجود داشته باشد؛ مثلاً شايد بتوان در مورد خوب‌ها و دستورات اخلاقي اين پرسش‌ها را مطرح كرد كه ايا آنها خودشان هدف هستند، يا وسيله‌اي براي اهداف اخلاقي ديگر مي‌باشند؟ ايا آنها براي معنابخشي به يك خوب ديگري به‌كار مي‌روند؟ ايا آنها مي‌توانند وسيله‌اي براي يك هدف ضداخلاقي باشند؟ مي‌توانيم اين پرسش‌ها را در مورد يك خوب يا دستور اخلاقي مطرح كنيم و آن‌قدر ادامه بدهيم تا به جايي به نام خوب ذاتي برسيم. نكته‌اي كه در اينجا وجود دارد اين است كه ما وقتي با رديفي از هدف‌ها روبه‌رو مي‌شويم، اين پرسش پيش مي‌ايد كه هدف نهايي كدام است؟ اگر در پاسخ بگوييم: «برترين نيك»، آن‌گاه همه فرمان‌ها مشروط خواهند بود[35] و فقط يك دستور يا خوب اخلاقي خواهيم داشت.

توضيحاتي كه در ادامه، درباره تقسيم امر به «امر مطلق» و «امر مشروطه» خواهد آمد، در حقيقت روشن‌كننده مفهوم خوب اخلاقي و منشأ تكليف اخلاقي خواهند بود. در اينجا در بحث از دستورات اخلاقي نكات ديگري را بيان مي‌داريم.

از نظر كانت وظيفه‌شناسي به‌عنوان مهمترين ركن اخلاق در قالب عمل به قانون يا دستورات اخلاقي معنا پيدا مي‌كند. عمل كردن به وظيفه در مقابل عمل كردن بر اساس احساس اخلاقي و يا عمل كردن بر اساس خواهش نفساني، معياري براي تشخيص كار خوب اخلاقي است كه تعين‌بخش اختيار هستند. به نظر كانت وقتي يك تصميم اخلاقي است كه نه صرفاً براي رفع تكليف بلكه به منظور وظيفه‌شناسي يا به‌خاطر نفس وظيفه اتخاذ شود. [36] به‌عقيده وي ارزش اخلاقي عمل به دستوري است كه به موجب آن، فعل اخلاقي انجام شده است. او توضيح مي‌دهد كه دستور، همانا مبدأ ذهني عمل است؛ يعني مبدايي كه دستوري كه فاعل بر حسب آن عمل مي‌كند، با قانون اخلاقي منطبق باشد. ولي از سوي ديگر ممكن است با قانون مذكور منافات داشته باشد. [37] وقتي مي‌گوييم عملمان به پيروي از دستور است، اين قول به اين معنا نيست كه پيش از عمل يا در حين آن، لزوماً دستور را به خود يادآوري مي‌كنيم يا حتي آگاهانه متوجه آن هستيم. گاهي ممكن است چنين كنيم، في‌المثل اگر شخص تندخو و زودخشمي بخواهد از دستور فرو بردن خشم متابعت كند، احتمالاً بايد براي عمل كردن به آن به خود تلقين كند. [38]

دستور يك عمل خاص با تصميم به اجراي آن فرق دارد و گزينش دستور، مساوي است با گزينش خط مشي و سياست. دستور، ممكن است ساده باشد مثل: «ابداً نبايد دروغ گفت» و همچنين دستور ممكن است پيچيده باشد، اما اگر به قدري آكنده از شرط و قيد باشد كه هيچ عملي بر طبق آن صورت نپذيرد، نبايد دستور خوانده شود. معمولاً دستور به‌گونه‌اي است كه بسياري و حتي بي‌نهايت كارها ممكن است با آن مطابقت داشته باشند. [39] دستور شخصي، قاعده‌اي است كه شخص تصميم به پيروي از آن در اعمال خويش مي‌گيرد[40] و البته ما بايد به‌گونه‌اي عمل كنيم كه اعمال ما بر يك قانون كلي منطبق باشند.

عمل كردن به قانون و دستور نيز وضعيت‌هايي دارد كه قبلاً به آن اشاره نموديم، عمل كردن حيوانات به قانون طبيعت به‌صورت ضروري و غريزي است، در حالي‌كه عمل كردن انسان به دستور اخلاقي در نسبت با اختيار و به‌صورتي آگاهانه معنا مي‌يابد و به قول كانت «هر چيزي در طبيعت مطابق قانون عمل مي‌كند، اما فقط موجود عاقل داراي اين توان است كه مطابق تصور قانون يعني مطابق با اصول عمل كند.» [41]

بنا به توضيح كانت يك عمل اخلاقي است به اين شرط و فقط به اين شرط كه بتوانم اراده كنم دستوري كه از آن پيروي مي‌كنم به قانون كلي مبدل شود. [42]

در اينجا بايد مفهوم مهمي را توضيح بدهيم كه از نظر كانت اصل نخستين اخلاق شمرده مي‌شود؛ مفهومي به نام «امر مطلق»:

 

امر مطلق

قبلاً بيان شد كه اعمال انساني سه منشأ مي‌توانند داشته باشند:

1. ميل و خواهش نفساني 2. احساسات اخلاقي 3. دستورات اخلاقي

و اشاره كرديم كه كانت معتقد است موجود مختاري مثل انسان بايد بر اساس قانون يا دستور اخلاقي عمل كند، نه بر اساس ميل يا احساس اخلاقي. از نظر كانت آدميان برخلاف موجودات قدسي هرگز قادر نيستند اصل صوري اخلاق را جز در قالب «امر» دريابند. امر تكليفي به ما فرمان مي‌دهد كه به وظيفه خويش عمل كنيم و اين كار را به خاطر خودش انجام دهيم. چنين امري، مشروط و متوقف به هيچ شرطي نيست و به ما نمي‌گويد: «به وظيفه خود عمل كن اگر چنين و مگر چنان شود.». [43]

بنابراين از نظر كانت دستورات اخلاقي دو گونه هستند: [44]

1. دستورهاي مشروط

2. دستورهاي قطعي يا مطلق

اما مشروط نوعاً با يك اگر شروع مي‌شود نظير «اگر مي‌خواهي بماني، مودّب باش» در اينجا عايت، مشروط است و امر، وسيله دست‌يابي به آن را بيان مي‌كند. اوامر مشروط هرچند مي‌توانند معتبر باشند؛ ولي هيچ‌گاه نمي‌توانند عيني باشند. زيرا همواره مشروطند. اعتبار آنها نيز كلي و عمومي نيست؛ آنها براي همه انسانها الزام‌آور نيستند.

امرهاي مطلق نوعاً حاوي «اگر» نيستند. آنها آنچه را بايد به‌طور نامشروط انجام داد به شما مي‌گويند. با اين حال مي‌توان از آنها با دلايل عقلي دفاع كرد. [45] فرمان‌هاي مطلق فرمان‌هايي هستند كه دعوي حقيقت مطلق دارند، در حالي‌كه فرمان‌هاي مشروط براي رسيدن به هدفي هستند. [46] امر مطلق به نحو پيشيني و مستقل از تجربه مي‌باشد و عبارت است از «متابعت از قانون كلي.»[47]

انديشه كانت اين است كه اراده نيك به وسيله شرطي تعيين مي‌شود كه خود نامشروط است. فقط خرد ناب آن را مي‌شناسد و از هرگونه محتوايي در جهان آزاد است، قانوني است كه تنها به خود استوار است. [48] اين قانون به‌صورت يك فرمان قطعي بيان مي‌شود:

«چنان رفتار كن كه گويي اصل رفتار تو، بخواست تو، به‌صورت يك قانون كلي طبيعت درخواهد آمد.»

اين امر مطلق كه بعداً صورت‌هاي مختلفي از آن را بيان خواهيم كرد، هنجارنهايي اخلاق مي‌باشد. چنين هنجاري يكتاست و وجود بيش از يكي از آن ممكن نيست. [49] نوعي از صورت‌بندي امر مطلق را مي‌توان به منزله مبنايي براي قاعده معروف موسوم به «قاعده طلائي» تلقي كرد كه بيان مي‌دارد: «ما بايد آن‌گونه عمل كنيم كه انتظار داريم با ما عمل شود.» [50]

امر مطلق يا فرمان قطعي يك بيان صوري است؛ از اين‌رو براي به‌كار رفتن در وضعيت‌هاي معين نيازمند يك قضاوت عملي است. قاعده اين قضاوت عملي اين است: «از خود بپرس كاري كه مي‌خواهي انجام دهي، اگر قرار بود طبق يك قانون طبيعت صورت بپذيرد- طبيعتي كه خود تو جزيي از آن هستي- ايا مي‌توانستي آن قانون را به اراده خود ممكن بشمري؟»[51]

كانت از كسي سخن مي‌گويد كه قانون اخلاقي را محترم مي‌شمرد و از تصور آن‌چنان جهاني كه اگر توان آن را داشته باشد كه به راهنمايي خرد عملي خويش آن را بيافريند، شاد مي‌گردد. معني چنين سخني اين است: «آن‌گاه كه به كرداري مي‌پردازي به ياد داشته باش كه جهان آن نيست كه هست. بلكه آن است كه تو با كردار خويش و آفريدنش سهمي داري. نه از راه شناسايي؛ بلكه از راه كردار توست كه آنچه را واقعي است فرا مي‌گيري.» [52]

همه آنچه كه بيان شد بر اين اساس استوار است كه اگر واقعاً قانون اخلاقي وجود دارد، بايد وجوه مشخصه قانون را دارا باشد از ديدگاه كانت اين وجوه مشخصه، «كليت» و «ضرورت»اند. قانون اخلاقي هر قدر دقيق باشد، به‌وضوح چشم‌انداز كلي دارد، زيرا همه موجودات عاقل را شامل مي‌شود. همچنين حداقل بر حسب ظاهر، نوعي از ضرورت را نيز دارد، زيرا همه موجودات عاقل را ملزم مي‌كند كه به طريق معيني رفتار كنند. ضرورتي كه در اينجا مطرح است، الزام يا اجبار اخلاقي است و مي‌توان آن را «ضرورت اخلاقي» ناميد.

قبل از اينكه توضيح دهيم چگونه اين قانون مطلق از عقل استنباط مي‌شود، بهتر است صورت‌هاي سه‌گانه آن را بيان كنيم.

 

كاركردهاي امر مطلق

قانون اخلاقي دو كاركرد مختلف دارد: يكي اطاعت‌طلبي از ما و ديگري محك زدن و آزمودن هر ضابطه ممكن. [53]

كاركرد نخست: (اطاعت‌طلبي) از آنجا كه ما موجودات قدسي نيستيم و همواره ممكن است برگزينيم كه برخلاف قانون اخلاقي عمل كنيم، قانون اخلاق در آگاهي عقلي ما حاضر است و بي‌اعتنا به اميال و گرايش‌هايمان از ما اطاعت مي‌طلبد و اگر آن را نقض كنيم، ناگزير محكوممان مي‌كند؛ به همين دلايل كانت اخلاق را محدودكننده اميال و گرايش‌هاي ما مي‌داند. البته آشكار است كه اين «محدود كردن» و «يا ملزم به اطاعت نمودن» به‌صورت اجباري و قهري نيست. [54]

كاركرد دوم: امر مطلق همچنين معيار كيفيت اخلاقي ضوابط ممكن است. امر مطلق براي اينكه هنجارنهايي اخلاق براي ما باشد، بايد به ما بگويد چه چيزي اخلاقاً درست نيست؛ بلكه چه چيزي اخلاقاً الزامي است؛ بنابراين بايد بپرسيم: ايا اين قضيه به‌طور تحليلي صادق است كه هر عامل كاملاً متعقل مي‌تواند بر طبق ضابطه مورد بحث عمل كند؟ پس براي آزمودن ضوابط رفتاري، لازم است بپرسيم: ايا اين آنچنان ضابطه‌اي هست كه هر عامل متعقل محض قادر به برگزيدن آن باشد؟[55]

بنابراين امر مطلق ما را ياري مي‌كند تا «رويه‌هاي كلي» و «ضوابطي» پيش بگيريم كه بتوانيم اخلاقي زندگي نماييم.

 

استنباط دستورات اخلاقي

از آنجا كه اتخاذ رويه‌هاي كلي با استناد به عقل انسان صورت مي‌گيرد. انسان قواعد اخلاقي را از عقل و خرد دروني خود استنباط مي‌نمايد. از نظر كانت امر مطلق به‌عنوان هنجارنهايي اخلاقي يك امر پيشيني است و از طرفي فراتجربي نيز هست؛ يعني براي رسيدن به آن بايد همه شرايط تجربي را كه اعمال ما را در بر مي‌گيرند، كنار بگذاريم. در اين وضعيت است كه مي‌توانيم ادعا كنيم كه قانون ما بر مبناي عقل عملي مبتني خواهد بود. زيرا آن را از همه مباني ديگر جدا و مجرد ساخته‌ايم. هر فردي با اين فراگرد تجريد (انتزاع) به يك ديدگاه عضوي از يك عالم معقول، دست مي‌يابد. چنين ديدگاهي در خارج از تجربه فرد قرار دارد؛ بنابراين مي‌تواند توسط هر عامل معقول (فاعل عقلاني) صرف نظر از شرايط وي اتخاذ شود. قانوني كه در اين حالت بدست مي‌ايد، امري خواهد بود كه به نحو عام و كلي و همچنين ضروري در همه موجودات معقول قابل اعمال است. اين قانون پيشيني است؛ چراكه مبتني بر چيزي است كه مي‌تواند بر مبناي عقل صرف، خود را توجيه كند. در اين حالت مي‌توان گفت موجود مختار هم عامل و هم منبع همه ارزش‌ها تلقي خواهد شد و به نظر كانت به‌عنوان غايتي است كه در خود زيست مي‌كند؛ در نتيجه بايد گفت: اگر اساساً قرار است واجد ارزش‌ها باشيم، مي‌بايد وجود و مجاهدات موجود معقول را ارج بگذاريم. قيدي كه بر آزادي ما وجود دارد آن است كه مي‌بايد به آزادي همگان احترام بگذاريم و اما چگونه آزادي و اختيار ما مي‌تواند به قوانين كلي منجر شود؟ چنين وضعيتي در مورد همه صورت‌بندي‌هاي امر مطلق وجود دارد؛ به‌طور مثال وقتي كه مي‌گوييم: «بايد چنان عمل كنيم كه انسانيت ما و ديگران يك غايت در نظر گرفته شود، نه وسيله» انسانيت در اينجا شامل همه موجودات معقول است. و عقلاني بودن اين امر مطلق از معقول بودن انسان مختار قابل فهم است. و به بيان اسكروتن: من در انتزاع تمايزات در مسير دست‌يابي به قانون اخلاقي همواره به اقتدار و حاكميت عقل احترام مي‌گذارم؛ بنابراين در حالي كه صورت قانون من كلي و عام است، محتواي آن بايد از كاربرد آن در خصوص موجودات معقول به‌عنوان غايات في نفسه استنتاج شود؛ [56] لذا در مورد هر موجود معقولي بايد گفت: اراده او به‌عنوان يك اراده قانون‌گذاري عام نقش مهمي در دست‌يابي به قانون اخلاقي دارد. [57] كانت از فرمان مطلق يعني فرماني كه قانون كردار ما را معين مي‌كند چون سرچشمه‌اي سخن مي‌گويد كه هر انساني چون يك باشنده خردمند آن را مي‌شناسد و آن‌گاه كه ما اين قانون را مي‌شكنيم، به هيچ‌رو نمي‌خواهيم كه اين قانون‌شكني به‌صورت يك قانون كلي درايد؛ تنها چيزي كه مي‌خواهيم اين است كه براي خشنودي ميل خود استثنايي در آن پديد آوريم. [58]

بنابراين مي‌توان گفت: «منشأ تكليف اخلاقي عقل است، نه تجارب حاصله از ارتسامات و اعيان؛ و هرقدر هم علل طبيعي فراوان و محرك‌هاي حسي متعدد مرا به خواستن (يا اراده كردن) چيزي سوق دهند، ممكن نيست در من حالت مكلف بودن ايجاد كنند.»[59] در حقيقت كانت از صورت نخستين امر مطلق هنجاري براي قانون‌گذاري اخلاقي ايجاد مي‌نمايد، وقتي كه مي‌گويد: «فقط بر طبق رويه‌اي عمل كن كه در عين حال بتواني اراده كني به‌صورت قانون عام درايد.» بر اين مسأله مهم تأكيد مي‌كند كه اراده، قانون‌گذار و مجري دستورات اخلاقي است. اين فرمول را مي‌توان فرمول عام ناميد و از آن به «خوداييني» تعبير نمود.

البته قانون خودآييني (Law of Autonomy) بر اين مطلب تاييد دارد كه هر عاملي تا آنجا كه بر مبناي عقل عمل مي‌كند، فقط ضوابطي بر مي‌گزيند و بر پايه آنها عمل مي‌كند كه خالي از تناقض باشد[60] و در عين حال مي‌تواند تحت تأثير اميال قرار گيرد؛ لذا عنصر اساسي در فهم، قانون خوداييني مسأله آزادي اراده انساني است و اين قانون بر اين اساس استوار است كه انسان يا هر موجود عاقل، غايت بالذات است. يعني آدمي بيرون از هرگونه زنجيره علّي و بنابراين، خارج از هر قِسم سلسله مراتب وسايل و غايات قرار دارد. [61]

وظيفه‌شناسي نيز در عمل به اين قانون خوداييني است كه معنا پيدا مي‌كند. هنگامي كه به انگيزه وظيفه‌شناسي عمل مي‌كنيم، از قوانيني كه خود براي خويشتن مطاع قرار داده‌ايم پيروي مي‌كنيم، و بنابراين در عين اينكه تابعيم، مقنن نيز هستيم[62] و در عين حال موجود مختار مي‌تواند برخلاف قانون وضع كرده خويش عمل كند. يك موجود خردمند خود را چون هوش، متعلق به جهان معنوي مي‌شمارد و عليت خود را چون علت مؤثري كه فقط به جهان معنوي تعلق دارد اراده، مي‌نامد؛ اما اگر من فقط به جهان معنوي متعلق بودم، مي‌بايست همه كردارهايم طبق اصل خود قانون‌دهي يك اراده ناب صورت مي‌گرفت و اگر فقط بخشي از جهان حسي بودم، همه آنها مي‌بايست در مطابقت كامل با قانون‌هاي طبيعت- كه فرمانرواي هوس‌ها و تمايلات‌اند- مي‌بود. [63]

كانت در عبارات زيباي ديگري به اين دو جنبه متضاد حيات انساني اشاره مي‌نمايد: «دو چيز جان مرا از اعجاب و احترام سرشار مي‌كند، چنان‌كه هرچه انديشه‌ام بيشتر و ژرف‌تر به آن مي‌پردازد، اين شگفتي و احترام فزوني مي‌يابد: آسمان پر ستاره بالاي سر من، و قانون اخلاقي در درون من. نيازي نيست درباره آنها به تحقيق و حدس و گمان بپردازيم چنان‌كه گويي در پرده‌اي از تاريكي پوشيده شده‌اند و يا اينكه در حوزه‌اي آن‌ سوي افق ديد من هستند؛ نه، من آنها را پيش روي خود مي‌بينم و در هستي آگاه خويش به‌طور بي‌واسطه با آنها در تماسم. اولي از جايي كه من در جهان حسي و بيروني دارم آغاز مي‌شود و بستگي‌هاي مرا با اين جهان افزون مي‌كند و تا حد جهان‌هايي آن سوي جهان‌ها و نظام‌هايي آن سوي نظام‌ها و زمان بي‌پايان دوران‌هاي حركتشان و آغاز و تداوم آنها گسترش مي‌دهد. دومي از خود ناپيداي من، از شخصيت من آغاز مي‌شود و مرا به جهاني مي‌برد كه به راستي بي‌پايان است و تنها فهم است كه بويي از آن مي‌برد و بدين وسيله است كه در مي‌يابيم در شبكه‌اي از بستگي‌هايي كه فقط اتفاقي باشد، نيستم بلكه بستگي من با اين جهان بي‌پايان نيز، همانند بستگي‌هاي جهان ديده شدني، لازم و كلي است. ديدگاه نخست و نگريستن به جهان‌هاي بي‌شمار، اهميت وجود مرا ناچيز مي‌كند و به من مي‌فهماند كه وجودي حيواني هستم و ماده‌اي كه از آن پديد آمده‌ام پس از آنكه زماني كوتاه از زندگاني برخوردار بوده است، بي‌آنكه كسي چگونگي آن را بداند، بايد دوباره به سياره‌اي كه خود آن چيزي جز نقطه‌اي ناچيز از كيهان نيست، بازگردد. اما از سوي ديگر، ديدگاه دوم، ارزش مرا چون يك هوش (يعني باشنده معنوي) به‌وسيله شخصيت و قانون اخلاقي آن كه آشكاركننده يك زندگاني آزاد از هرگونه حيوانيت و حتي از كل جهان ديده شدني است،... تا بي‌نهايت بالا مي‌برد.» [64]

 

پی نوشتها:

[1]. Immanuel Kant (1804-1724).

[2]. بروس اوني، نظريه اخلاقي كانت، عليرضا آل بويه، قم، بوستان كتاب قم، 1381، اول، ص7.

[3]. راجر ساليوان، اخلاق د فلسفه كانت، عزت الله فولادوند، تهران، طرح نو، 1380، اول، ص25.

[4]. Roger j. sullivan.

[5]. نام كتاب ترجمه شده درباره فلسفه اخلاق كانت است كه توسط جرج ساليوان نوشته شده است. نام اصلي آن با اين عنوان فرق دارد و عنوان اصلي عبارتست از: Introduction to Kant"s ethics.

[6]. منظور از مباحث اخلاقي كانت، مباحث فلسفه اخلاق است و نه خود اخلاق، روشن است كه كانت بيشتر به فلسفه اخلاق مي‌پردازد. از ميان سه پرسش اصلي مطرح شده نيز، پرسش نخستين است كه بيشتر جنبه فلسفي دارد و پرسش سوم بيشتر در حوزه اخلاق مطرح مي‌شود.

[7]. بروس اوني، نظريه اخلاقي كانت، عليرضا آل بويه، قم، بوستان كتاب قم، 1381، اول، ص29.

[8]. «درس‌هاي فلسفه اخلاقي» نام كتابي است از كانت كه حاوي مطالبي است كه كانت در كلاس درس، تدريس نموده است اين كتاب مستقيماً توسط وي نگارش نشده است. در اين باره مراجعه شود به: كانت، درس‌هاي فلسفه اخلاق، منوچهر صانعي دره‌بيدي، انتشارات نقش و نگار، اول، 1378، مقدمه.

[9]. ص168.

[10]. پيشين.

[11]. از جمله معترضان اخلاق كانت فريدريش شيلر j. c. f. shiller (1805-1759) مي‌باشد.

[12]. كورنر اشتفان، فلسفه كانت، عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي، 1367، اول، ص278.

[13]. Karl Jaspers.

[14]. كارل ياسپرس، كانت، ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، تهران، كتابخانه طهوري، 1372، اول، ص168.

[15]. پيشين.

[16]. همان منبع، ص169.

[17]. كانت، ايمانوئل، مابعدالطبيعه اخلاق، منوچر صانعي دره‌بيدي، 2 جلد، تهران، نقش و نگار، 1380، اول، ص28.

[18]. كورنر، اشتفان، فلسفه كانت، عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي، 1367، اول، ص283.

[19]. كانت، درس‌هاي فلسفه اخلاق، منوچهر صانعي دره‌بيدي، انتشارات نقش و نگار، اول، 1378، ص197.

[20]. پيشين.

[21]. راجر اسكروتن، كانت، علي پايا، تهران، طرح نو، 1375، اول، ص119.

[22]. همان منبع، ص120.

[23]. منوچهر صانعي دره‌بيدي، فلسفه اخلاق در تفكر غرب، انتشارات فافا، 1378، اول، ص320.

[24]. پيشين.

[25]. راجر اسكورتن، كانت، علي پايا، تهران، طرح نو، 1375، اول، ص126.

[26]. همان منبع، ص127.

[27]. پيشين.

[28]. پيشين.

[29]. پيشين.

[30]. كانت، درس‌هاي فلسفه اخلاق، منوچهر صانعي دره‌بيدي، انتشارات نقش و نگار، اول، 1378، ص167.

[31]. پيشين.

[32]. بروس اوني، نظريه اخلاقي كانت، عليرضا آل بويه، قم، بوستان كتاب قم، 1381، اول، ص23.

[33]. پيشين.

[34]. پيشين، ص25.

[35]. كارل ياسپرس، كانت، ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، تهران، كتابخانه طهوري، 1372، اول، ص162.

[36]. كورنر اشتفان، فلسفه كانت، عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي، 1367، اول، ص279.

[37]. پيشين.

[38]. پيشين، ص280.

[39]. پيشين.

[40]. پيشين، ص280.

[41]. پيشين، ص281.

[42]. پيشين.

[43]. پيشين، ص284.

[44]. راجر اسكروتن، كانت، علي پايا، تهران، طرح نو، 1375، اول، ص130.

[45]. پيشين.

[46]. كارل ياسپرس، كانت، ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، تهران، كتابخانه طهوري، 1372، ص163.

[47]. منوچهر صانعي دره‌بيدي، فلسفه اخلاق در تفكر قرن، انتشارات فافا، 1378، اول، ص218.

[48]. كارل ياسپرس، كانت، ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، تهران، كتابخانه طهوري، 1372، ص163.

[49]. راجر ساليوان، اخلاق در فلسفه كانت، عزت الله فولادوند، تهران، طرح نو، 1380، اول، ص62.

[50]. راجر اسكروتن، كانت، علي پايا، تهران، طرح نو، 1375، اول، ص135.

[51]. كارل ياسپرس، كانت، ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، تهران، كتابخانه طهوري، 1372، ص165.

[52]. پيشين.

[53]. راجر ساليوان، اخلاق در فلسفه كانت، عزت الله فولادوند، تهران، طرح نو، 1380، اول، ص71.

[54]. پيشين.

[55]. پيشين، ص72.

[56]. پيشين، ص136.

[57]. پيشين.

[58]. كارل ياسپرس، كانت، ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، تهران، كتابخانه طهوري، 1372، ص167.

[59]. كورنر اشتفان، فلسفه، كانت، عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي، 1367، اول، ص285.

[60]. راجر ساليوان، اخلاق در فلسفه كانت، عزت الله فولادوند، تهران، طرح نو، 1380، اول، ص84.

[61]. كورنر اشتفان، فلسفه، كانت، عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي، 1367، اول، ص297.

[62]. همان منبع، ص299.

[63]. ميرعبدالحسين نقيب‌زاده، فلسفه كانت، بيداري از خواب دگماتيسم، تهران، آگاه، 1364، اول، ص308.

[64]. همان منبع، ص340.

 

    144 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :