باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 31 مرداد 1387 كاربران برخط 177 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
محمد(ص)؛ پيامبر همه و هميشه
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: كريم - فيضي تبريزي

منبع: روزنامه - اعتماد ملی

 
 

آدم‌ها در «صدا» آويختند و از او خواستند برايشان از ابديت بگويد. گفت: به درستي كه من هم مثل شما هستم. صبر كنيد، تا مگر «خطاب» به آواز آيد و ابديتت را از ما دريغ ندارد. در اين حال، دست‌هاي خويش را به سمت عرش بلند كرد: ابديت را از ما دريغ مدار، اي بزرگ، اي لطيف! خطاب رسيد: اي پيشرو، دلتنگ مباش! بي‌شك ابديت در شماست. شما بي‌نهايت هستيد و آن بيرون از شما نيست. بگو تا «بي‌نهايت» شكل بگيرد. بخوان تا بي‌نهايت از فراز آسمان به زمين آيد. بگو تا شود، بگو، بگو: ابديت، بگو ابديت. ‌ صدا به خود لرزيد. آنگاه كه عرق‌هاي سرد بدنش را خشك مي‌كرد، احساس كرد، از كوهي بلند بر زمين فرود آمده است.

آدم‌ها را ديد كه در آن نيمه شب بي‌سحر به خوابي طولا‌ني فرو رفته بودند. اكنون در زمين بود، ولي گفتار، «خطاب» را خوب به ياد داشت كه گفت: «بگو تا بي‌نهايت شكل بگيرد! بگو تا آسمان به زمين بيايد، بخوان، بخوان! بگو... » در اين حال، در را از پشت بست. آرام بر زمين نشست و از ميان حرارتي كه وجودش را مثل يك كوره در خود مي‌گداخت، به بلنداي كوهي نگريست كه خطاب در آنجا از عرش بر قلبش فرود آمده بود و زمان، از «آدم» تا «عالم» برايش چه تند گذشته بود. چه تند سپري شده بود و اكنون، او در سرد عرقي كه در پيشاني‌اش مي‌لغزيد، در وجود خودش ايستاده بود. ‌

عربستان در عصر بعثت، از نظر شرايط اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي، در موقعيت بسيار دشواري قرار داشت و آيين ابراهيم، مانند آنچه از ساير نقاط جهان در عرصه بعثت جريان داشت، بسيار منحرف شده و به يك بت‌پرستي سخيف و زشت تبديل شده بود. ‌

بنابه گزارش ابن هشام: عمروبن لحي بن قمعه بن خندف، اول كسي بود كه دين اسماعيل را تغيير داد و مردم را به بت‌پرستي وادار نمود و بحيره و سائبه و وصيله و جام را وضع كرد. ‌

بنا به يك روايت، هرگاه كسي از بني‌اسماعيل، به واسطه سختي معيشت و زندگي و تهيه آب و نان در ساير بلا‌د و نقاط، از مكه بيرون مي‌رفت، همراه خود سنگي از سنگ‌هاي حرم را برمي‌داشت، تا بدين طريق، حرمت حرم را نگاه داشته باشد و رسمشان اين بود كه چون در منزلي فرود مي‌آمدند، همان‌طور كه دور خانه كعبه طواف مي‌كردند، به دور آن سنگ مي‌چرخيدند و اين عمل موجب شد كه تدريجا پرستش حرم برايشان عادت شود و نسل‌هاي بعد كه آمدند بدون اطلا‌ع از علت رفتار پدران و منظور اصلي از طواف به دور سنگ‌هاي حرم، بت‌هاي سنگي تراشيدند و آنها را پرستيدند. در آن عصر، شعر در مقام يك «رسانه» مسووليت بزرگي داشت و نقش بزرگي را در ارتباطات اجتماعي بسيار ابتدايي عرب ايفا مي‌كرد. هفت شعر معروف عصر جاهليت عرب، از ديوار كعبه آويخته شده بود و شعراي عرب، اشعار خود را در بازار عكاظ، در ميان مردمان مي‌خواندند. در ميان اعراب، گاه صفات پسنديده‌اي نيز به چشم مي‌خورد.

 

راهي به روح

در چنين فضايي، محمدبرخاسته بود تا نخست «راه» بسازد و آنگاه راه را به «روح» منتهي كند و آنگاه كه انسان را يافت، وجودش را از لوث تاريكي‌ها بزدايد، لباس تقوا را بر قامتش ببرد، بدوزد و آنگاه بپوشاند.

... هرچه زمان مي‌گذشت، زمينه نفوذ اجتماعي محمد گسترده‌تر مي‌شد. او هرچه بيشتر قد مي‌كشيد، متواضع‌تر مي‌شد، هرچه محبوب‌تر مي‌شد، مهرباني و لطف و دلسوزي‌هايش براي مردم، به‌خصوص فقرا، مستضعفان و محرومان جامعه افزايش مي‌يافت. همه او را برادر مهربان خود مي‌يافتند. ‌ هركس او را مي‌شناخت، به او اعتماد داشت، و احساس مي‌كرد در سختي‌ها مي‌تواند به او اميدوار باشد. لبخند از لبان محمد، هيچگاه محو نمي‌شد، او به همه لبخند مي‌زد، نگاهش درخشان، مهربان و نجيب بود. ‌

سينه‌اي فراخ داشت، گويي در سينه او براي درد دل همه آفريده‌ها، جايي وجود داشت. وقتي با او سخن مي‌گفتند، سراپا گوش بود، حرف هيچ‌كس را قطع نمي‌كرد و سخن گفتنش مثل باريدن باران در فصل بهار، پرطراوت و دلنشين بود. ‌

كلمات قطره قطره از ابر زبانش بر سينه مي‌چكيد و دل را زنده مي‌كرد و آن را مي‌شكفت، همه او را دوست داشتند، همه به او عشق مي‌ورزيدند، همه او را «امين» خود مي‌دانستند و همه او را «محمد امين» مي‌ناميدند.

ملقب شدن حضرتش به لقب فاخر «امين-» آن هم از طرف كساني كه زندگي و صدق و اخلا‌ص برايشان معناي روشني نداشت و در طول حيات خود، «امين-» به معناي واقعي كلمه- نديده بودند، پرهيزكاري قدسي و شكوه و قداست اخلا‌قي ويژه محمد بود. ‌ رفتار او، قطعا نتيجه يك تربيت حساب شده و تعليمات اكتسابي نبود. رفتار او، آيينه تمام‌نماي ضميرش بود، او فطرت خالص بود. او سرشت گداخته در كوره عشق به خدا و مردم بود. او «عشق» بود كه به صورت آدمي آفريده شده بود.

 

كعبه در زنجير

از غار بيرون ‌آمد. ستاره‌ها هنوز از دور چشمك مي‌زدند. ماه هنوز مي‌درخشيد. مكه هنوز در خواب خفته بود. كعبه هنوز تصوير يك زنداني را داشت در انتظار رهايي. بت‌ها در انتظار درهم شكستن! كوه نور با تمام عظمتش، اينك زير گام محمد كوچك و حقير مي‌نمود و آسمان، آنقدر نزديك شده بود كه اگر دستش را بلند مي‌كرد، مي‌توانست از خوشه پروين، ستاره بچيند.

از شكاف صخره‌هاي كوه نور گذشت و از دامنه كوه ظلمت فرود آمد. صخره‌ها، سنگ‌ها، خار‌هاي رسته بر دامن كوه، با او به نرمي سخن مي‌گفتند و به او با نرمي سلا‌م مي‌كردند و در او به آهستگي مي‌شكفتند و به او به روشني «لبيك» مي‌گفتند و از او، با بي‌قراري، انتظار قيام بزرگي را مي‌كشيدند، كه به عمر شرك در زمين خاتمه دهد. ‌

محمد قدم‌هاي خود را، شمرده شمرده بر زمين مي‌گذاشت، هر گام كه بر زمين مي‌گذاشت، انديشه‌اي بود كه بر بستر‌منطقي فرود مي‌آمد و بر زمينه مسووليتي استوار مي‌شد. فرود آمد، فرود آمد، فروتر، فروتر و... به خانه خديجه رسيد. مي‌لرزيد، صورتش برافروخته شده بود و مي‌تابيد. ‌

چندي بعد، كار محمد به جاهايي باريك كشيد. كار او در ميان شبكه درهم تنيده قريشيان و غيرقريشيان به بت‌ها پيوسته، به جايي رسيده بود كه همه از خود مي‌پرسيدند: در مقابل محمد چه بايد كرد؟ واضح بود كه راه‌حل نظامي نمي‌توانست بهترين راه و در نتيجه اولين راه باشد. ‌

قريش مي‌بايد به فكر راه‌حل‌هاي گوناگوني مي‌بود. يكي از اين راه‌حل‌ها- و در صورت توفيق كم‌خطر‌ترين و كم‌هزينه‌ترين آنها- جنگ رواني عليه پيامبر(ص) بود. ‌ قريش، خود را‌آنچنان ضعيف و ناتوان نمي‌ديد كه نتواند يك تبليغات سنگين وحساب شده عليه پيامبر به راه بيندازد. پيامبر، يك‌تن، تنها در مقابل انبوه دسيسه‌هاي قريش بود و قريش در مبارزه با پيامبر، روي امكانات وسيع مالي خود نيز حساب مي‌كرد. ‌

 

پيامبر وقف شده

اينك در هر عشيره، گروهي به پيامبر ايمان آورده‌اند. آنها مخفيانه نماز مي‌خوانند، قرآن را به يكديگر ياد مي‌دهند و تمام وجودشان از شعله آرماني مقدس، خدايي، عادلا‌نه و انقلا‌بي گرم و گدازان شده است، مكه، آتش زير خاكستر را احساس مي‌كند. ‌

رنج‌هاي بزرگ‌تر محمد، فراتر از قدرت درك و فضاي انديشه رجال قريش بود. محمد از اينكه مي‌ديد انسانيت مردم در پاي بت‌پرستي قرباني مي‌شود، رنج مي‌كشيد. او از ستمي كه بر برده‌ها و زنان و مستضعفان مي‌رفت، مي‌گداخت و تمام همت خود را صرف نجات مردم كرده بود، ولي بزرگان قريش، اشراف، كساني كه شئون اجتماعي ويژه داشتند، زراندوزان، آنها كه اهرم‌هاي اصلي قدرت را در مكه دراختيار داشتند، با رنج‌هاي بزرگ او بيگانه بودند و لحظه‌اي در شكنجه او و يارانش درنگ نمي‌كردند. ‌

محمد از روزي كه به پيامبري مبعوث شد، تمام هستي خود را وقف راه خدا و نجات مردم كرده بود. چگونه بايد براي خدا زيست؟ چگونه مي‌توان بيشتر مردم را به سوي خدا رهنمون كرد؟ اينها سوالا‌تي اساسي بودند كه او را به خود مشغول كرده بودند و او با زيستنش، به آنها پاسخ مي‌داد... محمد تمام وجود خود را وقف انجام تكاليف الهي خويش كرده بود. ‌

پيامبر(ص) در خارج از خانه، شاهد رشد اسلا‌م و در داخل خانه، شاهد رشد فاطمه(س) بود و اين هر دو براي او شكوهآفرين بودند. او در مقام پيامبر، هنگامي كه مي‌ديد آتش شوق سينه‌سوزان او در خرمن اشتياق مردم افتاده و نور كلا‌م خدا، مي‌رود تا آسمان زندگي مردم را روشن كند، اشك در چشمش حلقه مي‌زد. فاطمه، گويي تمثيل اسلا‌م بود كه با رشد اسلا‌م بزرگ مي‌شد و با شادابي اسلا‌م، بر گونه‌هايش طراوت و شادابي و خون زندگي جريان مي‌يافت. پيامبر هر شب، تا صورت فاطمه را نمي‌بوسيد، به خواب نمي‌رفت. ‌

 

وزش خورشيد

تمام مسلمانان مكه به مدينه هجرت كرده بودند، جز آن دسته از مسلمانان كه زنداني قريش شده بودند. از لحظه ورود پيامبر به يثرب، خورشيد آگاهي و آزادي در مدينه دميد. ‌

سخنان پيامبر در ملا‌قات‌هاي خصوصي و عمومي، غبار غفلت، جاهليت، خودپرستي، فردگرايي و جمع‌گرايي قوم‌مدارانه را- كه نوع ديگري از خودخواهي و خوپرستي است- از چشم و دل مردم مي‌شست و مي‌زدود و آنها را با حقيقت مطلق و زيبايي كه در فراسوي غبار تيره و تاريك تكثر و تعلق است و به روي همه دل‌هاي مشتاق و آزاد و آگاه لبخند مي‌زند، آشنا مي‌كرد و زنجير بردگي و بندگي را از دست و پاي روح و انديشه آنان باز مي‌كرد و مي‌شكست. ‌

نخستين خطبه‌اي كه پيامبر در مدينه ايراد كرد، اصولا‌ مضموني آزاديبخش داشت و عميقا در مقابل تعلق‌هاي بندگي‌آور و زندگي‌سوز موضع مي‌گرفت. موضوع اصلي اين خطبه، توجه به سراي ديگر و جهان پس از مرگ و سرنوشت نهايي انسان بود. ‌ دومين خطبه‌اش نيز درباره توحيد و ارزش پيام خدا؛ قرآن، به انسان‌و ضرورت رعايت احكام الهي ايراد شده بود. بناي «مسجد قبا» و «مسجد النبي» و گسترش اسلا‌م در مدينه، گام‌هاي اوليه او بود و به دنبال اين اقدامات و رخداد‌ها، نامه سرگشاده پيامبر به تمام شهر‌وندان مدينه النبي- به تمام مسلمانان مدينه- منتشر شد. اين نامه اولين منشور پيدايش جامعه اسلا‌مي در تاريخ بود. ‌

 

يك يثرب، دو مدينه

وقتي اخبار جنگ احد در شهر مدينه منتشر شد، براي نخستين بار مدينه چهره دوگانه‌اي يافته بود. گويي در يثرب، دو مدينه متولد مي‌شود؛ مدينه‌اي كه مي‌رفت تا با ارزش‌هاي جديد شكل بگيرد و مدينه‌اي كه ارزش‌هاي كهن را در قالب‌شعار‌هاي نوين مي‌ريخت تا آنها را حفظ كند و در راس اين ارزش‌ها، حب دنيا و اشرافيت بود، مدينه‌اي كه مي‌خواست تاريخ را بسازد و مدينه‌اي كه تاريخ آن را ساخته بود؛ مدينه‌النبي و مدينه‌العرب.

انعكاس اخبار جنگ احد، در مدينه بازتابي دوگانه و متناقض داشت. طرفداران مدينه‌النبي به شدت نگران شده بودند و شهروندان مدينه‌العرب، اگرچه نمي‌خواستند شاهد متلا‌شي شدن روياها و بر باد رفتن آرزو‌هاي خود درباره پيدايش يك قدرت نوين عربي باشند، ولي از آنجا كه با ارزش‌هاي متفاوتي شكل گرفته بودند، از اينكه مي‌ديدند مدينه‌النبي شكست خورده، احساس سرافكندگي نمي‌كردند، بلكه از جهتي شادمان هم بودند. ‌

اخبار جنگ، شامل اخبار شهدا، مجروحان، مثله كردن نعش برخي از شهدا به ويژه حمزه، فرار گروه كثيري از مسلمانان و حتي شايعه شهادت پيامبر در مدينه پيچيد. كساني كه دل با پيامبر داشتند، اينك دل در دل نداشتند و بي‌تابي مي‌كردند. ‌

از چشم كودكان شهدايي كه شهادت آنها مسلم شده بود، اشك مي‌ريخت و شيون زنان آنان در زير سقف آسمان مدينه مي‌پيچيد، ولي بر چهره عبدالله بن‌ابي و طرفدارانش- كه كم‌هم نبودند- انبساط غيرقابل كتماني مشاهده مي‌شد. ‌

در چنين شرايطي بود كه «مكه» و «مدينه» به آينده خود مي‌نگريستند و وارد مرحله جديدي از حيات سياسي خود مي‌شدند. مكه مي‌رفت تا انديشه‌ورزي پيچيده سياسي را تجربه كند و مدينه خود را آماده مي‌كرد تا با بال‌رويا‌هاي بلند، خود بر فراز مكه به پرواز درآيد و در اين شرايط نيز تدبير ابوسفيان در كمان انديشه استراتژيك او به سوي كبوتر آرمان‌هاي بلند مدينه نشانه رفته بود، تا كي مكه در دامن مدينه بيفتد و اسلا‌م در آغوش ابوسفيان؟

هيچكس جز نزديكان ابوسفيان، از عمق انديشه‌هاي سياسي او آگاه نبود. شرايط به گونه‌اي بود كه ابوسفيان را به سوي انديشه استراتژيك و كار تشكيلا‌تي و درازمدت سياسي هدايت مي‌كرد، ولي مدينه فارغ از آنچه در مكه در قلب ابوسفيان مي‌گذشت، به كوشش و پويش خود در راه خدا ادامه مي‌داد. ‌

مدينه بذري بود كه اينك ريشه كرده بود، ساقه داده بود، شاخه گسترده بود و مي‌رفت تا شكوفه دهد. مدينه هر لحظه، بيش از لحظه قبل شكوفا و شكفته مي‌شد. ‌

 

محمد(ص) چه گفت

در ماه ذيقعده سال دهم هجري، پيامبر آماده سفر حج شد، در اين سفر، همسران پيامبر، ياران او و گروه‌هاي مردمي كه آمادگي سفر داشتند، همراه پيامبر به حركت در آمدند. هيچكس نمي‌دانست اين سفر، آخرين سفر پيامبر به مكه خواهد بود، ولي تقدير چنين بود. ‌

وقتي پيامبر سخن مي‌گفت، هر جا كه بود، «كعبه» و «مروه» و «صفا» و «منا» و «مشعر» و «عرفات» و در هر كجاي سرنوشت و سرگذشت ابراهيم و هاجر و اسماعيل كه قرار مي‌گرفت، آنجا يكپارچه سكوت مي‌شد: گويي زمين و زمان گوش شده بودند، تا آخرين سخنان او را در مكه بشنوند. ‌

آفتاب، آن روز مهربان‌تر مي‌تابيد و ستاره‌ها، اگر چه ديده نمي‌شدند، ولي سخنان پيامبر را مي‌شنيدند. ‌

پيامبر مي‌گفت: مردم! سخن مرا بشنويد! من نمي‌دانم آيا از اين پس، در اينجا با شما سخن خواهم گفت يا خير؟ اين شايد آخرين گفت‌وگو من با شما در اينجا باشد.

مردم! خون و مال شما، بر يكديگر حرام است، مانند حرمت اينجا، مكه بيت‌الله‌الحرام و مانند حرمت امروز، همين‌روزي كه در آن، من با شما در حال گفت‌وگويم و شما به زودي پروردگارتان را ملا‌قات مي‌كنيد و او از اعمال شما پرسش خواهد كرد. من پيام او را به شما ابلا‌غ كردم و گفت: ‌

هر كس امانتي در نزدش هست، به صاحبش برگرداند. هر ربايي باطل است، ولي سرمايه‌هاي شما مال شماست نه ستم كنيد، نه زيربار ستم برويد! خداوند چنين حكم كرده كه ربايي نباشد و رباي عباس ‌بن عبدالمطلب نيز، تمامش بي‌اعتبار و باطل است. ‌

در اين سفر، پيامبر از هر فرصتي براي گفت‌وگو با مردم استفاده مي‌كرد، ولي هيچكس نمي‌دانست در انديشه پيامبر چه مي‌گذرد؟ پيامبر به مدينه برگشت. بقيه ماه ذيحجه و ماه‌هاي محرم و صفر را در مدينه به سر برد. او كه به تدريج فاطمه را براي تحمل داغ مرگ خود آماده مي‌ساخت، به او گفت: دخترم! جبرئيل هر سال يك بار قرآن را بر من مي‌خواند، ولي امسال دوبار آن را بر من خواند. فاطمه پرسيد: معني اين سخن چيست؟ پيامبر گفت: مي‌پندارم امسال آخرين سال زندگي من است. سرانجام روز شوم فرا رسيد. مردي كه تاريخ را تغيير داد، اينك از آينده‌اي كه فراروي دستاوردهايش قرار گرفته‌، انديشناك است و در عين حال، تسليم سرنوشتي است كه مشيت الهي براي او رقم زده است. ‌

حال پيامبر رو به وخامت بود، ولي مي‌كوشيد. آخرين قطرات جام جانش را در كام مردمش بريزد و آنها را نسبت به آنچه اتفاق مي‌افتد، هشيار كند، در حالي كه فضل بن عباس و علي‌، زير دو بازوي او را گرفته بودند، پاي‌كشان خود را به مسجد رساند و گفت: خدا يكي از بندگانش را در ميان دنيا و آخرت مخير كرد و او آخرت را برگزيد. اضطرابي در چهره مدينه ديده مي‌شد. مدينه معني زحمات پيامبر را به خوبي درك مي‌كرد. او بود كه جنگ‌هاي قبايلي را از عربستان ريشه‌كن كرد. او بود كه رسم شرك و بت‌پرستي را برانداخت و توحيد را و ايمان به خداوند يگانه را به مردم معرفي كرد. او بود كه از مجموعه قبايل پراكنده، فقير، متخاصم و غرق در خرافات، يك ملت جديد به وجود آورد، با آينده‌اي به مراتب روشن‌تر از آنچه در گذشته بود و اراده‌اي نوين، تا راه خود را در بستر تاريخ بگشايد. ‌

 

به قله نور

سخن از محمد است، مردي پسنديده كه همه افعال و سكنات و گفتار‌هايش پسنديده بود. تاريخ تمدن، در تمام صفحات خود، از او به نيكي ياد مي‌كند، با گفتار‌هايي روح پرور و سازنده و مشحون به ظرايف و عمق و پرمايگي. ‌

محمد با استمداد از نيروي زلا‌ل صداقتش و بياني كه از بلا‌غت و حكمت موج مي‌زد، آمده بود عرب را از انبوه اصطلا‌حات شعري و رجز و هجو و مدح و تغزل‌هاي بي‌فايدتي كه تمام صفحات كتاب زندگي‌اش را پر كرده بود، به قله نور برساند، تا خودر ا دريابد، جايگاهش را بشناسد و آنگاه كه خود شد، دنيا را فتح كند و از دنيا به بهشت پل زند: ‌

يا معشر قريش! يا معشر العرب! ادعوكم الي شهاده ان «لا‌ اله الا‌ الله» و «اني رسول الله. » و آمركم بخلع الا‌نداد و الا‌صنام، فاجيبوني تملكون بها العرب و تدين لكم العجم و تكونون ملوكا في‌الجنه. ‌

اي جماعت قريش! اي گروه عرب! من شما را به شهادت دادن به يگانگي خداوند و اينكه معبودي جز خداي واحد نيست، دعوت مي‌كنم و اينكه همانا من فرستاده او هستم و شما را به كندن و دور ريختن غيرخدا و بتان، امر مي‌كنم. پس اجابتم كنيد تا بدين وسيله عرب را فتح كنيد و عجميان به دين شما درآيند و در فرجام پادشاهان بهشت باشيد. ‌

محمد آنگاه كه با ترنم رسالت از كوه عبادتش- حرا- به پايين آمد، لبانش به حقيقتي آغشته بود كه وحدانيت خداي را نويد مي‌داد و اينكه معبودي جز خداي پاك و يكتا نيست و آنگاه اينكه: اي مردمان ابديت! ابديت!

ايها الناس! ان الرائد لا‌يكذب اهله و الله لو كذبت الناس جميعا ما كذبتكم و لو غررت الناس جميعا ما غررتكم والله الذي لا‌ اله الا‌ هو اني لرسول الله اليكم حقا و الي‌الناس كافه والله لتموتون كما تنامون و تبعثون كما تستيقظون و لتحاسبون بما تعملون و لتجزون بالا‌حسان و بالسوء سوياً و انها الجنه ابدا او لنار ابدا. ‌ «اي مردم! به درستي كه پيشوا و جلودار، به مردمان و پيروان خود دروغ نمي‌گويد. به خداي سوگند، اگر همه مردمان نيز دروغ بگويند، من دروغ نمي‌گويم و اگر همه مردمان نيز فريب دهند، من شمايان را فريب نمي‌دهم. »

سوگند به خداوندگاري كه معبودي جز او نيست، به درستي كه من فرستاده حقيقي خداوند هستم كه به شما به‌خصوص فرستاده‌شده‌ام و به ديگران، به صورت عام. ‌

به خدا سوگند حتما خواهيد مرد، همانگونه كه مي‌خوابيد و برانگيخته خواهيد شد، همانگونه كه بيدار مي‌شويد و نسبت به آنچه مي‌دانيد و علم داريد، مورد محاسبه قرار خواهيد گرفت و نسبت به نيكي‌ها و نيك‌كار‌ها پاداش نيك و نيكو داده خواهيد شد و نسبت به بدكرده‌ها، بد خواهيد ديد و پيامد اين هر دو؛ نيكي و بدي بهشت ابدي و جاوداني است و يا جهنم دائمي و هميشگي. ‌

سخن از محمد(ص) است، پيكي از ناحيت خدا. او هر چه مي‌گفت از جانب خدا بود؛ اگر «امر» مي‌كرد از طرف پروردگارش بود و اگر امر نمي‌نمود و «نهي» مي‌كرد، باز چنين بود:

ايها الناس! اوصيكم بها، اوصاني به الله في‌كتابه من العمل بطاعته و التناهي عن محارمه. ‌«اي مردمان! من شما را به چيزي توصيه مي‌كنم كه خداوند در كتابش مرا به آنها توصيه نموده است، اموري از قبيل عمل نمودن براي انجام طاعتش و دوري جستن از آنچه حرام كرده است... ‌»

محمد براي پاكسازي محيط جزيره‌العرب از افكار و انديشه‌هاي جاهلي كه اين وادي را قرن در قرن در خود فرو برده بود و روشنايي روزش را، تاريك‌تر از شب‌هاي ظلماني نموده بود، راهي دور و دراز در پيش داشت و نخست مي‌بايد عرب را به انسانيت برمي‌گرداند، آنگاه از فضيلت سخن مي‌گفت و پس از آن، ريشه رذايل اساطيري و ريشه‌دار پدري و مادري‌شان را مي‌خشكاند: ايها الناس! انه قذف قلبي، ان من كان علي حرام فرغب عنه ابتغاء ما عندالله، غفر له ذنبه. ‌

اي مردم! همانا به قلب من چنين افتاده است كه هر كس كه كار حرامي انجام داده و به درستي و صرفا به خاطر خدا از آن روي برگرداند، خداوند گناهش را برايش مي‌بخشايد. ‌

محمد، پيامبر يك زندگي نو بود كه كوره راه جاده‌اي به نام جاهلي بودن را، از مسيري به نام «توبه» عبور مي‌داد و شهري چون بهشت را نويد مي‌داد، شهري كه پس از او گم شد و در خاطره كتاب‌ها، چيزي جز «شهر گمشده» نقش نبست: ‌

ثم اقبل علينا رسول‌الله- صلي‌الله عليه و آله- فقال: انه من تاب قبل موته بسنه تاب الله عليه. ‌

ثم‌قال: و ان السنه لكثيره من تاب قبل ان يموت بشهر تاب الله عليه. ثم قال: و شهر كثير من تاب قبل موته بجمعه تاب الله عليه.

ثم وقال: وجمعه كثيره من تاب قبل ان يموت بساعه تاب الله عليه. ثم قال: من تاب و قد بلغت نفسه هذه ‌- و اومي بيده الي حلقه - تاب‌الله - عزوجل - عليه. ‌

‌- ثم ترك فكانت آخر خطبه خطبها رسول‌الله - صلي‌الله عليه و آله- حتي لحق‌بالله - عزوجل

-‌ رسول خدا آنگاه رو به ما كرد و فرمود: به درستي كه هر كس يك سال پيش از مرگش توبه كند، خداوند توبه‌اش را قبول مي‌كند و آنگاه فرمود: به درستي كه يك سال زماني زياد است، هر كس يك ماه پيش از مرگش هم توبه بياورد، خداوند توبه‌اش را مي‌پذيرد و به درستي كه يك ماه نيز زياد است و هر كس يك هفته پيش از مرگش نيز توبه كند، خداوند قبول مي‌كند و به درستي كه يك هفته نيز زياد است و هر كس يك ساعت پيش از مرگش توبه كند، خداوند قبول مي‌كند و يك ساعت نيز زياد است و هر كس درست لحظه‌اي كه جانش به گلويش برسد توبه كند- و در اين حال به گلوي خود اشاره كرد- خداوند توبه‌اش را پذيرا مي‌شود و آنگاه از منبر پايين آمد و اين آخرين خطبه‌اي بود كه رسول خدا ايراد نمود، تا به خداوند خود ملحق شد.

 

    81 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  حضرت محمد   (118)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:05/03/1387

تاريخ شمسی نشر:26/02/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب