يكي از نويسندگان معاصر در حوزه داستاننويسي و متعلق به نسل دوم نويسندگان ايران، جمال ميرصادقي است كه فعاليت خود را با نوشتن داستانهاي كوتاه آغاز كرد و با چاپ آنها در مجلاتي همچون سخن و نگين به شهرت رسيد. وي در آغاز داستاننويسي به تشريح موضوعهايي نظير فقر و جهل و مشكلات و كمبودهاي زنان در بستر اجتماع و بازده ايران، ـ بهويژه ميان طبقات محروم ـ در دهه 30 و 40 پرداخت. اما پس از آن رويكرد داستانهاي وي بهويژه در رمانها، به مسائل و تحولات عميق اجتماعي، فرهنگي و سياسي كشور معطوف شد.
يكي از اين تحولات عمده فرهنگي كه محصول رواج پارهاي از مفاهيم و هنجارهاي نوظهور در جامعه نظير رشد آزاديهاي فردي و گرايش نسل جوان به تجدد و روشنفكري بود، موضوع «شكاف و ستيز نسلها» و بازتاب آن در خانوادههاي ايراني است كه به شكلهاي مختلف بر روابط و آتيه اين نهاد، تأثير مخرّب و ويرانگري داشت. ميرصادقي نيز با درك اهميت اين موضوع، تحليل عميق و مفصلي پيرامون اين مسئله در خانوادههاي سنتي ارائه كرده و مؤلفههاي شفاف و گويايي در اين ارتباط بيان نموده است.
وي در اولين رمان بلند خود، درازناي شب (1349)، ضمن توصيف دقيقي از قواعد سنتي حاكم بر خانوادهها، آداب و رسومي نظير «عزاداريها و مجالس روضهخواني»1 و ترسيم نوع ارتباط فرزندان با والدين، به انتظارات و خواستههاي آنها از يكديگر و تحول نقشها در ساية دگرگونيهاي اجتماعي اشاره كرده است.
شخصيت داستان، جواني به نام كمال است كه در خانوادهاي مذهبي و سنتي رشد كرده و جهانبيني و بينش او، متأثر از معيارهاي تربيتي پدر، با باورهاي ديني آميخته است؛ به گونهاي كه خواننده با تعقيب نگاه و روند زندگي اوست كه با آيينها و مراسم ديني آشنا ميشود.
«از خيابان به كوچه خاكي و پهني پيچيد. دستهاي با علم و كُتل از ته كوچه ميآمد. پسربچهها و مردها سينه ميزدند و نوحه ميخواندند و آهسته به جلو ميآمدند. فكر كرد: “دستهها راه افتادهاند. امشب و فردا شب هنگامه است. دستههاي حسابي راه افتادند؛ دسته تركها، دسته قُميها، دسته همدانيها ... دسته طاهر رودست ندارد.”
هيجاني او را گرفت. ياد چند سال پيش افتاد كه با دسته طاهر دور بازار گشته بود. روز قتل از خانه حاج عموش دسته راه ميافتاد. مصطفي گاوكُش علمكش بود. علمها، كه به هم ميرسيدند، خم ميشدند و سلام ميدادند. هر سال دهه اول محرم خانه عموش، خرج ميدادند. شبها روضهخواني بود. ميان حياط را پرده ميكشيدند.»2
همچنين وي كه در خانوادهاي مقيد و پدرسالارانه تربيت شده، از كودكي به دلايل گوناگون تحقير و تهديد شده و فضاي حاكم بر خانه، از او موجودي ظاهراً مطيع ساخته است؛ اما در واقع، آنگونه كه فضاي داستان نشان ميدهد به شدت آماده عصيان و گسستن از مفاهيم دنياي سنتي پدر است. زيرا دفاع تحكّمي پدر از ارزشهاي اخلاقي خود كه بدون اقامه هيچ دليل و برهاني، ميخواهد آنها را بر او تحميل كند، او را مستعد پرخاش و قيام عليه قواعد حاكم بر خانه كرده است.
«از دور، چراغ زنبوري سَردَر خانة حاج عمو سوسو ميزد. ديشب آخر روضه حاج عمو گفته بود: “عمو صبح زود بيا... يك وقت خوابت نبرد، ميداني يه عالمه كار داريم...” پدرش به جاي او جواب داده بود: “غلط بكند خوابش ببرد... با خودم ميآرمش حاج داداش... خيالت راحت باشد، بايد افتخار بكند كه چنين روزهايي به وجودش احتياج دارند...”»3
در هنگام بروز كشمكشها و اختلاف نيز، حمايت مادر است كه او را پناه ميبخشد و به سمت نيل به خواستهها همراهي ميكند زيرا اصولاً «درباره روابط متقابل ميان پدر يا مادر با فرزندان، در خانوادههاي سنتي ميتوان گفت كه در خانواده ايراني، غالباً پدر مظهر قدرت و مادر آيت محبت بوده است.»4 چنانكه وقتي كمال قصد ادامه تحصيل دارد و پدر مانع اقدام او ميشود، حمايت و وساطت دلسوزانه مادر است كه پدر خسيس را مجاب ميكند تا كمال به خواسته خود برسد.
«مُردم از بس كه، گفتي ندارم، ندارم. من اگر شده همين چهار تا تكه طلايي را كه دارم، ميفروشم و ميگذارم بچهام درس بخواند، مگر من از زن حاج عبدالله كمترم كه هر جايي مينشيند، قمپز درميكند كه بچههاش درس ميخوانند و ميخواهند دكتر و مهندس بشوند.»
مادرش كيف بزرگي برايش خريد و روز اول تا دم مدرسه همراهش آمد. دعا ميخواند و به او فوت ميكرد و درحاليكه چشمهايش پر از اشك شده بود، التماس ميكرد: «كمال جان درسهات را بخوانيها، بابات را كه ميشناسي، ديدي چه ميگفت. بهانه دستش نده كه از مدرسه درت بياورد...»5
بدين گونه ميرصادقي با تأكيد بر عدم صميميت و تفاهم يك خانواده سنتي آن را عامل رشد فاصله و گريز جوانان از حضور در خانوادهها ذكر كرده و چهره شفاف و ملموسي از واقعيتهاي تلخ حاكم بر روابط متقابل والدين و فرزندان، كه راوي عدم گذشت و بردباري و انعطاف و عطوفت نسل بالغ در برابر نسل جوان و انتظارات آنهاست، ارائه كرده و تزلزل پايههاي اين نهاد را به نحوي غيرمستقيم به تصوير كشيده است.
«پدرش داد زد: “خفقان بگيريد، تولهسگها... باز هرهرشان را راه انداختند.”
مادرش گفت: “باز اين شمر آمد خانه.”
پدرش گفت: “مرا بگو كه ميگويم بروم با زن و بچهام نان بخورم.”
مادرش گفت: “تو را به حضرت عباس اين دفعه هر جا كه هستي ناهارت را بخور بعد بيا خانه، فايده خانه آمدنت چيه؟ جز اين است كه خلق سگت را براي ما بياوري؟”
كمال گفت: “بابا، حالا ديگر بس كنيد. باز ميخواهيد مرافعه راه بيندازيد.”
پدرش گفت: “تو ديگر خفقان بگير. مگر كسي از تو چيزي پرسيد؟”...»6
ميرصادقي در توصيف مختصات زندگي كمال، شخصيت اصلي رمان درازناي شب، به جهانبيني او كه متخذ از بينش تحميلي پدر به اوست، اشاره كرده و در خلال رمان به پارهاي از باورهاي او پرداخته است و او را نماد گويايي از جوانان روزگار خويش در دهه 40 كه «دهه تغيير و تحول و نشاندهندة حركت از سكون نيمه فئودالي به تحرك زندگي شهري است»7 خوانده و معرفي كرده است.
پس از گذشت مدتي كمال با آشنايي و دوستي با پسري به نام منوچهر، كه متعلق به خانوادهاي متوسط و نيمهمدرن است، با ديدگاهي متفاوت نسبت به زندگي و هستي آشنا ميشود؛ ديدگاهي كه در تضاد و تقابل با آموختههاي پيشين اوست و در آن ردّپايي از سختگيريهاي پدر ديده نميشود و حتي در بسياري از مقولات، به تمسخر ارزشهاي حاكم بر هنجارهاي دنياي سنتي و محدود نسل پيشين ميپردازد.
كمال با گسترش بيشتر رابطه و تعامل با چند خانواده از طبقه متوسط، عناصر و مفاهيم زندگي اين طبقه را جذابتر از دنياي ـ به زعم خود ـ خرافي پدر خود ميبيند و مجذوب زرق و برق و آزاديهاي رايج در اين طبقه ميشود؛ اگرچه چندي بعد «از خانواده جديد هم دلسرد ميشود»8 اما اين آشنايي باب تازهاي به روي او ميگشايد، تا به بسياري از معيارهاي اخلاقي و رفتارهاي سابق بياعتنا گردد:
«محيط تازه پاك گيجش كرده بود. با همه تلاشي كه داشت نميتوانست خودش را به راه آنها بكشد و از آنها تقليد كند. گاهي حس ميكرد كه خيلي چيزها را از زندگي كم دارد. خيلي چيزها را از زندگي نميداند. زندگي در اطراف او جنبش و جوشش ديگري داشت. تا آنوقت سنتها و رسوم خانوادگي او را از هر چيز تازهاي گريزانده بود و يك نوع تنفر زنده به هر گونه تغيير و تحولي در او به وجود آورده بود. زندگي پيشين، ديگر زياد، كمال را به خود جلب نميكرد و احساس ميكرد زندگياش احتياج به تغيير و تحولي دارد. دلش ميخواست خودش را يكدفعه عوض كند و كم و كاستيهاي خود را از ميان بردارد.»9
اما چون هيچ راهي براي تطابق انديشهها و ساختار دو نظام طبقاتي (سنتي و متجدد) پيدا نميكند، ناتوان در حل اين بحران، كه خود محصول تحولات فرهنگي و رويكرد طبقات به آزاديهاي فردي و منش جديد است، سرگردان و مأيوس متوجه فاصله و شكاف عظيمي ميشود كه بين او به عنوان نماينده نسل جوان و پدر كاسبكار و ظاهراً متديّنش به عنوان نماينده نسل بالغ، حاصل گشته است.
به تدريج با بروز تحولات عميق فكري كمال از هويت سابق فاصله گرفته و ميكوشد تا از حيطه اقتدار پدر، مفرّي بيابد و بر الگوي «حاكميّت و تبعيّت» سابق با عدول از اصول و مقررات و ارزشها و غايات مطلوب دنياي پدر، خط بطلان بكشد و رفتارها و كنشهاي جديدي را جايگزين رفتار سابق خود بكند.
«در ذهنش خاطره آخرين باري كه به اينجا آمده بود، چنان دور و غريبه مينمود كه حتي تعلق خود را به اين خاطره نميتوانست باور كند. به صورت دايياش نگاه كرد و همان بيگانگي مبهم را دوباره نزديك به خود و در خود حس كرد. به انبوه مردم كه در اطراف او موج ميزدند، به چشمهاي نيازمند و صورتهاي شكسته و مغموم نگاه كرد...
يك لحظه احساس سرشكستگي و وحشت او را گرفت و بعد باز همان احساس بريدگي. آدمي غريب، در جايي غريب، ميان جمعي غريبه... ميان توده فشرده زن و مرد بيهيچ مقاومتي خود را رها كرد. ميخواست خود را، اين خود آزاردهنده را گم بكند و مثل گذشته با انبوه مردم يكي بشود، در انبوه مردم غرق بشود...
برگشت و گوشهاي ايستاد. بعد همانطور كه به ديوار تكيه داده بود و ميان انبوه جمعيت، دايي و پسردايياش را ميجست، به ياد مستبازي و آوازهخواني شب پيش افتاد. احساس كراهت كرد.»10
اين رفتار جديد كه بازتاب پيوند او با هنجارهاي دنيايي جديد و رشد سرگردانيها و تعارضهاي رفتاري و بيگانگي آشكار وي با ارزشهاي خانواده است، نمود روشني از شكاف و فاصله ميان دو نسل (بالغ و جوان) است. اصولاً اين شكاف براي طبقه پايين جامعه «از محل تلاقي نظام فرهنگي و ارزشي مرتبط با طبقه متوسط بوده است»11 و كمال كه خود به دليل كاهش فصلهاي مشترك عاطفي با پدر، به نوعي سرخوردگي و جدال دروني با خويشتن در انتخاب ارزشها و الگوهاي رفتاري متناسب، مبتلا ميشود، طريق سومي را ميجويد كه تعصبهاي شايع و باورهاي خرافي طبقه سنتي و محافظهكار جامعه، و ولنگاريها و بيبندوباريهاي طبقه متوسط، در آن جايگاهي نداشته باشد اما در اين راه هم ناكام ميماند.
هويت جديد او كه با پشت پا زدن به هنجارهاي مورد پذيرش خانواده شكل گرفته، در واقع نقطه آغازي است كه او را به انكار ارزشهاي تربيتي نسل بالغ واميدارد و همچنين گرايش او را به استقلالطلبي و قطع وابستگيها و پيوندهاي معمول ميان نسل جوان و بالغ كه بيشترين نمود را در حوزه شكاف نسلها دارد، خاطرنشان ميكند و خشم و انزجار و عصيان فروخوردة او را به تصوير ميكشد.
«ميخواهد مرا از مدرسه بيرون بكشد و بگذارد پيش حاج دباغ، دباغي ياد بگيرم كه بعدها برايش مداخل داشته باشم. از من طوري حرف ميزند، انگار مرا خريده. انگار صاحباختيار و مالك من است. نشانش ميدهم. تا حالا همه جورش را تحمل ميكردم و ميگفتم بگذار اين يك ساله هم بگذرد. اما حالا ديگر چطوري صبر كنم، تا حالا هر جور دلش خواسته مرا چرخانده. من همهچيز را تحمل كردهام. اما از اين به بعد ديگر چشمهايم را ميبندم و فكر هيچ چيز را نميكنم...»12
ميرصادقي كه خود متعلق به خانوادهاي سنتي و مقيد بود، در اين اثر به كرّات به محافظهكاري نسل بالغ و عدم توانايي آنها در بيان ارزشها و آرمانهاي خود به صورت مدلّل و منطقي اشاره كرده و شالودهشكني و سنتستيزي جوانان را كه با «كاهش دلبستگي نسل جوان به فرهنگ و ارزشهاي فرهنگي نسل بالغ»13 همراه است، با دقت و موشكافانه به تصوير كشيده است و تبحر خود را در ترسيم «برخورد افقها ميان پدراني كه مدافع سرسخت معتقدات نسل پيشيناند با فرزنداني كه نااميد و گيج خود را به سوي جذبههاي مضطربكنندة جديد پرتاب ميكنند»14 نشان ميدهد.
ميرصادقي با تأكيد بر اين مطلب كه «هر جا سنّت و نهادهاي سنّتي سختگيرتر، متعصبتر، عميقتر و ريشهدار است، تعارض و انقطاع نسلها خود را بيشتر نشان ميدهد»15 به شرايط حادّ حاكم بر خانوادهها و انديشههاي غالب بر اين نهاد اشاره كرده و از مؤلفههاي مهمي در اين ارتباط نظير «كاهش ارتباط كلامي، اختلال در فرايند همانندسازي، كاهش فصل مشتركهاي عاطفي، عدم تعهد به فرهنگ خودي و نابردباري نسلها»16نام برده و با توصيف خطاهاي دو نسل در قبال يكديگر، داستاني مستند و متناسب با شرايط فرهنگي جامعه در دهه 30 و 40 نگاشته است. همچنين وي در دو داستان فاجعه و مطرود از مجموعههاي شبهاي تماشا و گل زرد و زندگي را به آواز بخوان كه در واقع چكيدهاي از رمان درازناي شب محسوب ميشوند، به تكرار عواملي كه در بروز «ستيز نسلها» نقش مؤثري داشتند، پرداخته و به كشمكشها و مشاجرات حادي كه محصول و فرايند شكاف ميان دو نسل (بالغ و جوان) بود، اشاره مختصري كرده است.
منابع:
كتابها:
1. بهنام، جمشيد و شاپور راسخ: مقدمه بر جامعهشناسي، چاپ سوم، تهران، انتشارات سمت، 1348.
2. تسليمي، علي: گزارههايي در ادبيات معاصر ايران، تهران، نشر اختران، 1383.
3. سپانلو، محمدعلي: نويسندگان پيشرو ايران، تهران، نشر نگاه، 1381.
4. ميرصادقي، جمال: درازناي شب، تهران، انتشارات كتاب زمان، 1349.
5. ميرصادقي، جمال: شبهاي تماشا و گل زرد، تهران، نشر نيل، 1348.
6. ميرصادقي، جمال: زندگي را به آواز بخوان، تهران، نشر نيلوفر، 1382.
7. ميرعابديني، حسن: صد سال داستاننويسي ايران، چاپ سوم، تهران، نشر چشمه، 1383.
مقالهها:
1. آزادار مكي، تقي: «تجربه جهاني و گسست فرهنگي اجتماعي در ايران»، مندرج در نگاهي به پديده گسست نسلها، تهران، نشر پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي،1382، صص232ـ242.
2. تورج رهنما: «پيشگامان داستاننويسي جديد در ايران»، مندرج در داستاننويسهاي نامآور معاصر ايران، تهران، نشر اشاره، صص 197ـ201.
3. شرفي، محمدرضا: «مؤلفهها و عوامل گسست نسلها»، مندرج در نگاهي به پديده گسست نسلها، تهران، نشر پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي، 1382، صص 107ـ122.
4. منصورنژاد، محمد: «شكاف و گفتگوي نسلها با تأكيد بر ايران»، مندرج در نگاهي به پديده گسست نسلها، تهران، انتشارات پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي،1382، صص 191ـ211.
پينوشتها:
1. تورج رهنما: «پيشگامان داستاننويسي جديد در ايران»، مندرج در، داستاننويسهاي نامآور معاصر ايران، تهران، نشر اشاره، 1381، ص197.
2. جمال ميرصادقي: درازناي شب، تهران، انتشارات كتاب زمان، 1349، ص7.
3. همان، ص24.
4. جمشيد بهنام، شاپور راسخ: مقدمه بر جامعهشناسي، چاپ سوم، تهران، انتشارات سمت، 1348، ص180.
5. جمال ميرصادقي: درازناي شب، ص 20.
6. همان، ص46.
7. حسن ميرعابديني: صد سال داستاننويسي ايران، چاپ سوم، تهران، نشر چشمه، جلد اول، 1383، ص 621.
8. علي تسليمي: گزارههايي در ادبيات معاصر ايران، تهران، نشر اختران،1383، ص199.
9. جمال ميرصادقي: درازناي شب، ص 81.
10. همان، ص143.
11. تقي آزادار مكي: «تجربه جهاني و گسست فرهنگي ـ اجتماعي در ايران»، مندرج در نگاهي به پديده گسست نسلها، تهران، نشر پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي، 1382، ص 238.
12. جمال ميرصادقي: درازناي شب، ص 222.
13. محمدرضا شرفي: «مؤلفهها و عوامل گسست نسلها»، مندرج در نگاهي به پديده گسست نسلها، تهران، نشر پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي، 1382، ص 112.
14. محمدعلي سپانلو: نويسندگان پيشرو ايران، تهران، نشر نگاه، 1381، ص 122.
15. محمد منصورنژاد: «شكاف و گفتگوي نسلها با تأكيد بر ايران»، مندرج در نگاهي به پديده گسست نسلها، تهران، پژوهشكده علوم انساني و اجتماعي، 1382، ص201.
16. محمدرضا شرفي: مؤلفهها و عوامل گسست نسلها، ص 112.