باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 95 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
دين و داستان علمي تخيلي
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: فصل نامه - فارابی - 1383 - شماره 53

   ● نويسنده: فرح - هندرسون

مترجم: فرهاد - ساساني

 
 

جاذبۀ ايمان و آيين براي ژانرعلمي تخيلي از دو جهت قابل بررسي است. نخست اينكه در داستان، ماجراجويي علمي، احساس عظمت و شگفتي در برابر كيهان و آثار كيهاني را متبلور میِِِسازد. اپراهاي عظيم ا.ا. داك اسميت، سفرهاي معنوي ديويد ليندسي، سفر به آركتوروس (1920) و آينده‌گرايي آخرت شناسانه الاف استاپلدون از ماجراجويي علمي گرفته شده‌اند. ماجراجويي علمي مؤيد تفسير ديني از دنيا نيست، اما مملو از امور غير عادي است و ميل به امور متعالي را در ژانرعملي تخيلي وارد كرده است. اين تصورازآينده نمايانگر سرك كشيدن به آسمان‌هاست. دوم اين كه، چون داستان علمي تخيلي در مجلات عامه پسندرشدكرد،‌به برداشت بسيار مادي‌تر و آیني‌تري از دين گرايش پيدا كرد و دست كم در سطح، غالباً بدينگونه با دين مواجه شد.

انتشار آثاري دربارۀ امور روزمره در ايالات متحده در دهه بيست آغاز شد و بخش زيادي از مطالبي كه در اين مقاله شرح میِِِدهم پيامد اين فضاي فرهنگي خاص است. بيش‌تر اين گزارش‌هاي سطحي در مورد ايالات متحده در اين دوران رويكردي خاص و شمال شرقي دارند و بر اساس نظر آن‌ها، امريكا در آغاز سدۀ بيستم صورت خردگرايي علمي و سياسي پيدا میکند با اين حال بيش‌تر امريكايي‌ها عميقاً مذهبي مانده‌اند. از 1926 به بعد، احكام مربوط به پرونده‌هاي دادگاه‌ها غير ديني‌تر میشد و قانون، آموزش دانش و روش علمي را كه آرام آرام وارد كتاب‌هاي قانون محلي مي‌شد محدود مي‌كرد (اين مسأله تا اصلاحات برنامه‌هاي درسي در اواخر دهۀ پنجاه در پي پرتاب اسپوتنيك از سوي روس‌ها آشكار نشد). تا 1960 سكولاريسم با حداقل تفسيري ليبرال از بيش‌تر اديان، يك سنت روشنفكري ظاهراً سلطه‌گرا را در ايالات متحده بوجود آورد. در پي اين مسأله و متأثر از الگوي قصه‌هاي ماجراجويانۀ امپرياليستي‌اي كه داستان‌هاي اوليۀ ژانر علمي تخيلي آن را انتخاب كرده بود گمان مي‌شد دنياي نوظهور داستان علمي تخيلي تصويربردار آينده اي غير ديني است و در بهترين حالت،‌ دين را مؤدبانه به سخره ميگيرد. دين اساساً «ديگري»، عقب مانده و بدوي معرفي مي‌شد و نقش آن در داستان عملي تخيلي يا تضعيف مي‌شد يا حاكي از تمدن ضعيف نژادهاي غريبه بود.

سه پيرنگ در تحول ژانر علمي تخيلي غالب بوده است که عبارتند از: اختراع باور نكردني، جنگ در آينده و سفر خيالي. از اين سه عمدتاً سفر خيالي بوده كه امكان غور در مسألۀ دين و ايمان را داده است. در مجله‌هاي اوليه، يكي از رايج‌ترين ابزارها براي ايجاد «غرابت»، قرار دادن يك قصه ماجراجويانه، كه در جاي خود تقريباً عادي به نظر مي‌رسيد، در سرزميني فراموش شده يا كشف ناشده بود. اين ماجراها بارها و بارها با استفاده از ابزاري كه قهرمان از طريق آن انتقال پيدا مي‌كرد، لحني اسرارآميز به خود گرفت و نمايانگر علاقۀ روزافزون طبقات متوسط انگليسی آمريكايي به اين بود كه ديگر فرهنگ‌هاي ديني را اشيايي عتيقه بدانند و آن‌ها را گردآوري كنند؛ همچنين بيان‌گر محبوبيت فزايندۀ عرفان نزد اين گروه بود.        

معنويت گرايي، با اين كه اساساً در ظاهر با مسيحيت بيگانه است، در دهۀ بيست در كنار ظهور بنيادگرايي احيا شد، اگرچه بيش از همه در ميان آنگليكن‌ها و پيسكوپالين‌ها محبوبيت داشت. بيش‌ترين تأثيرگذاري داستان علمي تخيلي در ماجراجويي علمي حس مي‌شد: سفر به آركتوروس با يك جلسه احضار ارواح آغاز مي شود.

با اينكه قصه‌هاي اوليه در ظهور داستان علمي تخيلي مهم‌اند، اما اساساً به علم يا تفكر آينده گرايانه كاري ندارند. تا 1940 موضوعات تخيلي آنقدر رشد داشتند كه دو شعبه پيدا كردند وكمپبل قصه‌هايي را كه به فانتزي معروف بودند (بدون هيچ افزوده‌اي علمي) وارد رمان ناشناخته كرد. با اين كه داستان علمي تخيلي مكان‌هاي آن دنيايي را انتخاب میکند و با سفينۀ فضايي به آن جاها مي‌رسد، اما استفاده از رقابت ترن‌هاي(Terrans)علمي با ديگر خدايان ادامه پيدا كرد. سنت ماجراجويي بسيار تخيلي كه بر اين قصه‌ها تأثير گذاشته، منوط به عجيب و غريب نشان دادن «ديگري» است؛ كه طي آن، «دين» را به فرهنگي ديگر منتقل میکند و آن را تقريباً به شكل كاملاً «بدوي» نشان مي‌دهد.

توجه به امور عجيب و غريب باعث توجه به آيين میشود. داستان علمي تخيلي مانند مردم‌شناسي و مطالعات ديني در درجۀ اول به عمل توجه میکند تا ايمان. شايد اين توضيح دهد كه چرا، همانگونه كه برايان استيبلفورد يادآور شده است، نويسندگان داستان‌هاي علمي تخيلي اغلب اوقات دربارۀ مصلوب ساختن نوشته‌اند. ولي مهم اينجاست كه چالش ميان نهضت اصلاح‌گرايي و كاتوليسيسم به نفي ارتباط آيين و دين و آيين و معنا متكي است. مدرنيسم كه ريشه در همين تقابل دارد، اين ارتباط را گسترش داده است؛ داستان علمي تخيلي پر است از قصه‌هايي كه در آن‌ها خرافات از استدلال شكست مي‌خورند و امور عيني امور غير عادي را مهار مي‌كنند. در قصه‌هاي بار سوم نوشتۀ ادگار رايس باروز، جان كارتر كه با اراده‌اي رؤياوار به مريخ عربي جديد مي‌رود و با رب النوع ايسوس، كه به خاطر مادي بودن‌اش مجازي محسوب میشود، برخورد میکند و او را سرنگون مي‌سازد. حتي در برداشتي نوين از اين استعاره از سوي نويسنده‌اي ديني (مورمون) نيز اين مادي‌گرايي استفاده میشود تا با آن مقابل شود. در سخنگوي مردگان اثر ارسون اسكات (1986)، به نظر مي‌رسد پكوئينوهاي بيگانه يا «خوكي‌ها»(Piggies)، بسيار عقلاني و علمي‌اند تا اين كه درمي‌يابيم يك مردم شناس را به صليب كشيده‌اند. در ظاهر به نظر مي آيد اين پیرنگ جرياني عادي را دنبال میکند و از طريق توضيح و تبيين، خردگرايي انسان را توجيه میکند. اما مشخص میشود كه عرفان بشري با تعابير آرمان‌گرايي، ايثار و رستگاري به كار بسته شده تا حقيقت علمي پكوئينوها را پنهان كند؛ اين حقيقت كه به صليب كشيدن باعث تغيير زيست شناختي در زندگي بعدي آن‌ها به شكل يك درخت میشود. اين خرافات انساني است كه مسخره میشود، نه دين. مصلوب كردن‌هاي ناموفق پيشين انسان در اين كتاب به شكل استعاره ايثار در مي‌آيد؛ پيوندهاي آيين و ايمان با خردگرايي علمي تقويت میشود. اين سناريوي خاص به طرق ديگر در داستان عملي تخيلي رواج دارد: اصولاً‌ هر بيگانۀ پيشرفته‌اي كه داراي اعتقاد ديني است صرفاً واقعيتي رمزگذاري شده از كار درمي‌آيد،‌ به گونه‌اي كه انسان‌ها آن را درست نمي‌فهمند. هاين لاين از اين ترفند براي مريخي‌ها در غريبه‌اي در سرزمين عجائب (1960) استفاده میکند؛ جوديت موفت در پانترِّا (1987) يك اقليم كامل را بر اساس همين اصل مي‌سازد و ارجاعاتش به آن سياره به عنوان عاملي كه فعالانه پيرنگ را به حركت درمي‌آرود، غير استعاري از كار درمي‌آيد.

رابطۀ دين با نامتمدن‌ها همچنان در عصر طلايي دهه‌هاي چهل و پنجاه نيز وجود داشت. يكي از تغييرات جديد، استفاده از باور ديني و آيين به عنوان نشانۀ ناكامي بود: نويسندگان داستان‌هاي عملي تخيلي با اين برداشت عمومي از تاريخ به عنوان روند دايره‌اي، دين را نقطه‌اي از اين چرخه ديدند كه انسان‌ها از طريق آن، اگر از تاريخ و تمدن جدا شوند، مرتب فراموش خواهند شد. قصۀ كوتاه آسيمف با نام «شب هنگام» (1941) دنيايي را به كابوس و خرافات فرو مي‌برد، در حالي كه در يتيمان آسمان (1963)، اثر هاين لاين ساكنان سفينۀ فضايي استعمارگر به دين متوسل مي‌شوند تا دنيايي غيرقابل فهم را توضيح دهند. داستان سرايي پسا يهودي سوزي پيوسته از اين مضمون انتقام گرفته است. سرودي براي لايبوويتس (1960) از والتر م. ميلر جونيور شايد پيچيده‌ترين نوع از اين ژانر فرعي باشد. علم به شكل آيين ديني در آمريكاي ويران شده بازآفريني میشود و اين همانا تثبيت شدن عشاء رباني است كه بقاي علم را تضمين میکند. ولي تداعي دين با زوال انديشه همچنان ادامه ي‌يابد. در اين اواخر، رمان آن (On_2001) از آدام رابرتز اين استعاره را دوباره به كار مي‌گيرد: كل دنيا فراموش كرده است كه چرا اكنون روي طبقات عمودي زندگي میکند. ساكنان آنكه نمي‌توانند حتي مباني علمي سدۀ پانزدهم را هم بفهمند، يك توضيح ديني طنزآميز دست و پا كرده‌اند. در اين سنت، دين نه با تكنولوژي _ البته جوامع ديني را اغلب ضد تكنولوژي نشان داده‌اند _ بلكه با تفكر علمي مخالف است. در نتيجه، دين كم‌تر به صورت يك شيوۀ تفكر و بيش‌تر به صورت فقدان تفكر ديده میشود. اين تعصب در نقشي نمايان شده است كه به دين مي‌دهند تا در ساختن دنيا ايفا كند.

سودجويي مادي‌گرايانه از داستان علمي تخيلي به دين نقشي خاص مي‌دهد: از نظر بسياري از نويسندگان، دين لباس ثابتي است براي نمايش انواع بيگانه‌ها. فرهنگ‌هاي غيرديني نه تنها پيشرفته تلقي مي‌شوند، بلكه معمولاً بديهی انگاشته مي‌شوند كه همه فرهنگ‌هاي پيشرفته سكولاريست باشند. ايداران‌هاي رمان ايان م. بانك (فلباها را در نظر بگيريد، 1987) غيرمعمول‌اند چون تكنولوژي پيشرفته را حفظ مي‌كنند و در عين حال نظامي ديني را كه توصيفي متفاوت از اشكال مادي موجود عرضه كند ارائه نمي‌دهند.از نظر بيش‌تر افراد، يك دين هميشه كافي است. راه ستاره با يك دين براي هر سياره شايد معروف‌تر از همه باشد، ولي مشكل موردي كماكان وجود دارد. براي مثال، در جهان شري س. تپر، دين‌هاي زيادي وجود دارند ولي هر سياره معمولاً فقط به يك دين تعلق دارد. اين حوزۀ فانتزي با جمعي از صدها و هزاران خدايش، به نسبت داستان علمي تخيلي درك پيشرفته‌‌تري نشان مي‌دهد. استثناهاي نادري هم وجود دارد: بار سوم ادگار بارو مسلك‌هاي زيادي دارد كه همگي رو به قبله‌اي چند خدايي دارند (كه اين شايد بازتاب جذابيت هندوگرايي براي امريكايي‌ها در اوايل سدۀ بيستم باشد)؛ يا ونوسي‌هاي رزم‌آموز فضايي(Space Cadet)(1948) اثر رابرت هاين لاين كه دست كم دو باور متمايز دارند. ساكنان گتن در دست چپ تاريكي لوگوان (1969) به تعدادي ساختار اسطوره‌اي باور دارند كه آن‌ها را كنار بخاري براي سفير غريبه، جنلي آي، بازگو میکند. بيش‌تر اوقات تصوير دين غريب يا خارجي بسيار گسترده است؛‌ سوگند واژه‌هاي تازه‌اي ابداع میشود (براي مثال قسم به پرنِ مك كافري) يا صرفاً راهي مسير «خدايان» مي‌شويم. گاه ديني حاشيه‌اي انتخاب میشود تا به نكتۀ خاصي اشاره گردد: كوئيكرها در چشم هرون (1980) اثر لوگران، ايادي صلح‌گرايان مي‌شوند و در پانتنبراي اثر جوديت موفت و قطار لينكلن (1995) نوشته مورين مك هيو اجتماع خاصي را تشكيل مي‌دهند. ولي به نظر نمي‌رسد لوگران فهميده باشد كه صلح‌گرايي يك ترفند درازمدت است در حالي كه كوئيكرهاي رمان جوديت موفت در مدت كوتاهی به اجماع مي‌رسند كه اين نامعقول است، و كوئيكرهاي مورين مك هيو نمي‌دانند كه اساس دين‌شان اين باور است كه خدا همه جا هست.

يهوديت جايگاه خاصي در اين ژانر دارد. گفتمان فرهنگي اين مذهب در تلمود تجسم پيدا میکند كه انديشمندان يهود را به سوي عقل و خردگرايي علمي سوق مي‌دهد. در نتيجه گرايش به تجزيه و تحليل منطقي به ماده‌اي براي داستان‌هاي علمي تخيلي تبديل شده است. احمق‌ها (1958) اثر آسيموف از اين گرايش سود مي‌برد: نژاد قديمي ريجلي به عاقبت تمدني كه سلاح‌هاي هسته‌اي را پيش از سفر فضايي ساخته بدبين است، و نام زمين از كتاب گونه‌هاي متمدن، كه معادل خردگرايانۀ فهرست سن پيتراست، حذف میشود. با توجه به اينكه نسبت تعداد نويسندگان داستان‌هاي علمي تخيلي يهودي به كل جمعيت آن‌ها زياد بوده است، تعجبي ندارد كه برخي از داستان‌هاي علمي تخيلي يهوديت را مضمون خود بگيرند. قصه‌هاي گلچين جك دان در كتاب ستارگان سرگردان (1974) تجسم يهودياني‌اند كه به يهوديت عمل نمي‌كنند و در عين حال سخت به فرهنگ ديني خودشان پاي‌بندند. رابرت سيلوربرگ دربارۀديبوقي كه وارد بدن يك بيگانه میشود مي‌نويسد، حال آن كه ويليام تن اين مسأله را بررسي میکند كه چه كسي و چه چيزي در جهاني چند وجهی يهودي واقعي محسوب میشود. اما چون جريان اصلي يهوديت دوشادوش علم حركت كرده و يهوديت بسيار سنتي دين اقليتي بيش باقي نمانده است،‌ يهوديت موضوع فرعي جالبي براي بيش‌تر نويسندگان بوده است، اما نه موضوعي اصلي با اسلام كه هميشه بيگانگان درباره آن داستان علمي تخيلي نوشته‌اند، آن هم بدون شوخ طبعي، فرق دارد. بهترين برخورد جديد با اسلام شايد پاشازاده (2001) كار جون كورتني گريموود باشد. هم گرينوود در افندي (2002) و هم كيم رابينسون در سال‌هاي برنج و نمك (2002) كوشيده‌اند به طور جدي به ساختار بنيادگرايي اسلامي در قالبي اسلامي، و نه صرفاً در مقابل غرب، نگاه كنند.

شايد ظهور غير مترقبۀ مبلغان يا كشيشان به عنوان قهرمانان محبوب داستان‌هاي علمي تخيلي ريشه در مردم شناسي، رمان ماجراجويانه و همچنين شايد محبوبيت جنبش تبليغ مذهبي در اواخر سدۀ نوزدهم و اوايل سده بيستم داشته باشد. داستان علمي تخيلي مانند تعبير نزديك به آن، يعني آرمان شهر، تا حدي وابسته به شخصيت‌هاي بيگانه است. مبلغ در كنار پليس، روزنامه‌نگار، بازرگان و سرباز به عنوان يك غريبۀ نوعي در جامعۀ بيگانه جاي مي‌گيرد: شخصيتي كه مجاز است در شرايط دشوار، پرسش‌هايي بپرسد. مبلغان حامل تمدن‌اند و مختارند هم نقش دين در يك فرهنگ و هم معناي آن را به چالش بطلبند. ولي باز هم رايج‌ترين استعاره عبارت است از نقش ويرانگر ايمان مبلغان، اگر چه به شكلي سهوي. در خيابان‌هاي اشكلون (1965) اثر هري هريسون، تلاش مبلغان براي رساندن پيام رستگاري است اما غريبه‌ها را وادار به گناه میکند. در حالي كه نكتۀ اصلي اين قصه در تصميم غريبه‌ها براي به صليب كشيدن مبلغان است تا انجيل رستگاري او را بيازمايند، اما پيام زيرين آن گناه، آلودگي ايماني است كه به القاي خرافات تكيه میکند. كشيش رمان وجدان (A case of conscience)(1958) اثر جيمز بليش ويراني دنيا را با اين سخن توجيه میکند كه دنيا فقط مي‌تواند آفريدۀ خود شيطان باشد. در كلمۀ ديگري براي انسان (1958) نوشتۀ رابرت پرسلي، ورود يك غريبه به زمين مغاير ايمان يك كشيش است و هم او را مي‌رهاند. وقتي غريبه، كه يك مبلغ پزشك است،‌ زندگي‌اش را براي درمان سرطان كشيش مي‌دهد، او مجبور میشود بپذيرد كه غريبه نه تنها كشيش است بلكه فرزند خدا هم هست. حتي اگر مبلغ بيگانه هم باشد، وظيفه‌اش در داستان علمي تخيلي همچنان اين است كه چالش بورزد و به چالش كشيده شود.

استيبلفورد مي‌گويد همۀ موارد بالا مظاهر علاقۀ دوران پسا هسته‌اي به آخرت شناسي است، حال آن كه شواهد گوياي آن است كه در دوران پس از جنگ، ميراث آشكار شدۀ تعصبات ديني اساساً نويسندگان داستان علمي _ تخيلي را متقاعد میکند كه ظن كلي آن‌ها به دين در تمام اشكالش درست بوده است. از نظر بسياري از نويسندگان، دين اساساً غير امريكايي است يا دست كم در حاشيۀ تعريفي قرار مي‌گيرد كه از يك فرد زميني میشود. نويسندگان غير امريكايي كه براي بازار امريكا كار توليد مي‌كنند نيز عموماً همين لحن را برمي‌گزينند، اگر چه نويسنده‌اي بريتانايي مانند كلارك توانست كاملاً در گستره يك آيين ديني، نوعي اعجاب علمي تخيلي بوجود آورد: در نه ميليارد نام خدا (1953) ، يك رايانه فهرست نام‌هاي خداوند را كامل میکند ولي به هدف جهان كه مي‌رسد، از كار مي‌افتد. آخرت شناسي ديني استعاره‌اي میشود براي آخرالزماني كه با بمب اتمي گره خورده است. قصۀديگر كلارك كه برگرفته از دين است، ستاره (1955)، افسوسي است براي مردن سياره‌اي در نواختري كه ستاره بالاي بيت اللحم را تشكيل داده است، و با اين اقتران، دين معناي وسيعي پيدا میکند. سومين اثر ديني بزرگ او، رمان پايان كودكي (1953)، تكفير كل دين است كه دچار انحراف شده است. در پايان بخش نخست كتاب معلوم میشود نجات دهندگان غريبۀ ما در سيماي ابليس رفته‌اند و شاخ و دم هم دارند. در همه اين مثال‌ها، حس شگفتي در داستان علمي تخيلي متفاوت است از حس شگفتي در ايمان ديني و ميل آن به كشف شگفتي فهم.

دين را بارها و بارها خطرناك و منحرف كنندۀ انسان‌ها (و غريبه‌ها) از مسير عقل و روشنگري حقيقي به تصوير كشيده‌اند. رمان كوتاه رابرت هاين لاين اگر اين ادامه پيدا كند (1940)، اكثريت را تحت كنترل متحجران مذهبي نشان ميدهد. خيابان‌هاي اشكلون اثر هري هريسون، كه پيش‌تر ذكر آن رفت، باور مبلغ كاتوليك را راستين مي‌انگارد اما به تأثير خرافات بر غريبه‌اي كه پيش از اين عقلاني فكر مي‌کرده و توجه مسيحيت بر يك بخش خاص و هولناك از ماجراي مسيح، انتقاد میکند. گسترده‌ترين استفاده از مبلغان را در داستان علمي تخيلي جديد جان بارنز مي‌بينيم: هم به صورت متظاهرانه در گناه آغازين (1988) كه در آن جهان به حوزه‌هاي ديني متفاوت تقسيم شده است، و هم در ميليون‌ها درِ باز كه طي آن سفيران دين تبديل مي‌شوند به مبلغان سرمايه‌داري آزاد (مقايسه‌اي منصفانه، با توجه به    اينكه ماركسيسم يكي از سه دين در گناه آغازين است). گناه آغازين تأثير كليساي كاتوليك را بر هم زننده و مخرب تصوير میکند. بر روي سياره‌اي كه تثليثي از سه گونه موجود با هم همزيستي دارند، محروم‌ترين افراد كساني‌اند كه از محروميت جان به در برده‌اند. پيام تولد دوباره در تثليثي جديد، براي ساختار جامعه ويرانگر است. اما گوياترين نكته عدم تمايل كليسا به پذيرفتن مسؤوليت كاري است كه انجام داده است. اگر يك مؤمن به اين مسأله مي‌پرداخت، نتيجه متفاوت بود. در گنجشك (1996) و كودكان خدا (1998) اثر ماري دوريا راسل، تأثير دين بر دو گونه موجود هوشمند، يك شكارچي و ديگري شكار، يك اكوسيستم كامل را دگرگون میکند ولي در گناه آغازين، مؤلف دربارۀ اين پيامد مردد است.

چيزي كه هنگام بررسي اين متن‌ها به شكل يك پيكرۀ واحد به ذهن خواننده مي‌رسد اين پيام برجسته است كه دين نه تنها خطرناك و گمراه كننده است بلكه اراده موجودات درك كننده عموماً آنقدر ضعيف است كه نميتوانند آن را نفي كنند.‌ اما بسياري از مؤلفان (خواه اين را باور داشته باشند يا نداشته باشند) بيان‌گر اين باور شورانگيز بوده‌اند كه ما تكنوكرات‌ها بايد «دنيوي‌ها» را نجات دهيم. اي.اي فان فوگت اين مرامنامۀ شورانگيز را در رمانش اسلن (1940) بيان كرده است. اين انديشه‌ها در اصل مؤيد «نظام خودهوشيار» ل. رون هودبارد بود كه ابتدا معروف به دايانتيكس بود و بعدها به علم شناسي شهرت يافت (و دولت ايالات متحد آن را دين مي‌شناسد). دو مؤلفي كه ساده‌لوحي را در انسان طبيعي مي‌انگارند عبارت‌اند از ويليام تن و جيز تيپتري جونيور كه هر دو قصه‌هاي كوتاه عالي‌اي دارند. تن در آزادي زمين (1953) تمايل ما را به پذيرش هرگونه اسطوره‌اي كه به نوعي مقبول باشد به تصوير مي‌كشد چون غريبه‌ها با اثبات ارتباط‌‌شان با ما شيوه‌هاي مختلف را بارها و بارها «آزاد» مي‌كنند. كمك (1968) اثر تيپتري نشان مي‌دهد اگر كليساهاي غريبۀ رقيب، بخواهند دين ما را عوض كنند،‌ همين نتايج در پي خواهد آمد. انسان‌‌ها در هيچ يك از دو قصه جان سالم به در نمي‌برند.

همۀ موارد بالا ماهيتاً رويكردهايي مادي گرايانه به دين‌اند از نظر بيش‌تر مؤلفان، دين نقش‌گراست. ولي دين گفتمان قدرت را هم بوجود مي‌آورد. شايد تأثيرگذارترين و پيشگام‌ترين داستان در اين سنت، خداي جهان خرد (1941) از تئودور استرجن باشد. قهرمان او موفق میشود تمدني خرد جهاني بوجود آورد كه قلدري میکند و آزار مي‌رساند تا مسائل علمي و سياسي را حل كند. اين قصه هم تجسم اين گفته است كه ما خداييم و هم مبارزه با اقتدار خداوند است. برخي مؤلفان دربارۀ باور به خدا صرفاً به عنوان قدرتمندي ديگر سخن گفته‌اند؛ مثل اسلونچفسكي كه، با صراحتي بيش‌تر از همه، در بلاي مغز (2000) اين مسأله را بيان مي‌کند. در اين جا غريبه‌هاي فرهنگ‌ خرد جهاني هماهنگ با ميزبان‌شان زندگي میکنند: در اينجا بايد با خداوند بحث كرد نه اينكه كوركورانه از او اطاعت كرد. نويسندگاني چون شري تپر و دان سيمونز به نوبۀ خود به طور مستقيم حقوق اقتدار الهی را به چالش طلبيده‌اند. خدايان سرزمين هابز تپر، كه در بلند كردن سنگ‌ها (1990) به تصوير درآمده‌اند،‌ در نمايش فرعي (1922) يك انگل از كار در مي‌آيند كه نه تقدس بلكه همدردي‌اي مي‌آفرينند كه به اعمال چنان شكل مي‌دهند كه از نظر بي‌باوران به اين دين، فقط يك همكاري افراطي (حتي از نظر كمونيست‌ها) و نامطلوب (پيرنگي كه پيش‌تر در راه ستاره در اين سوي بهشت (1967) به كار گرفته شد) به نظر مي‌رسد. كار سيمونز قابل قبول‌تر است. هايپريون (1989) و سقوط هايپريون (1990) جست‌وجوي خدايي را مطرح میکنند كه ارزش عبادت را ندارد و انگلي غريبه از كار درمي‌آيد. […] اما مك‌لود تأكيد مي‌ورزد كه هر قدر هم اين موجودات خداگونه باشند، هيچ ارتباطي با دين ندارند چون تنها در توانايي‌هاي انساني اغراق میکنند، چيزي كه ورنر وينج آن را «ابرانسان ضعيف»‌ مي‌نامد. برخلاف انتظار، گفتمان اين لفظ و لفظ همراه آن يعني «فرديت»،‌ لحني آخرت شناسي دارند. اكستروپين‌ها (گروه مذهبي كه حضوري قوي بر روي شبكه دارند) شخصاً معتقدند میتوان  در آينده‌اي نزديك تكنولوژي را در زندگي، سكونت‌گاه، هوش و ژرفاي عاطفي بشر اساساً گسترش داد. […]

همۀ نويسندگان هم به دين از موضع مادي‌گرايي خودآگاهانه نگاه نكرده‌اند. جنگ جهاني دوم، انفجار بمب اتمي و پيدايش جريان ضدفرهنگ، حامي گفتماني فلسفي‌تر بود كه در آن نه آيين بلكه ايمان مورد توجه قرار گرفت و تعالي جزء قابليت‌هاي بشري در نظر گرفته شد. يكي از معروف‌ترين رمان‌هاي مربوط به تعالي غريبه در سرزميني غربي (1961) اثر هاين لاين است كه در آن يك كودك زميني نجات يافته به نام مايكل والنتاين اسميت دريافت‌هاي معنوي خانوادۀ مريخي‌اش را به زمين باز مي‌گرداند. با اين كه قصد نويسنده ايجاد شك و ترديد بيشتر بوده، اما نوشته‌اش كتاب مقدسي شده است براي جريان ضدفرهنگ. تا دهه هفتاد، با اوج جنبش هيپي و بعدها همراه با جنبش بوم دوستي روبه گسترش دهۀ هشتاد، نويسندگان داستان‌هاي علمي تخيلي مانند جان وارلي تعبيري گسترده‌تر از معنويت ارائه كردند. تداوم ديد (1978) اثر وارلي كه در دهكدۀ كور و كرها اتفاق مي‌افتد كه ارتباط در آنجا از طريق بودن انجام میگیرد، فهم‌هاي قبلي از دين به عنوان آيين را با احساس دين و تجربه حسي درآميخت. كفر نيز منبع و مضموني شد براي نويسندگان داستان‌هاي علمي تخيلي دهه‌هاي هفتاد و هشتاد كه مي‌كوشيدند بر اهميت معنويت نسبت به آيين تأكيد كنند. مطرح شدن جنبش جديد اكولوژي، تأثيرش را بر مفهموم سازي ديناي معنوي در داستان علمي تخيلي گذاشت. بهترين نمونه‌هاي آن عبارت‌اند از رمان‌هاي ريچارد گرانت ]سربند زمان گم شده (1985) و شايعات بهار (1978)[ كه كفر را با طبيعت بيدار شونده تركيب می کنند درحالي كه درختان دنيا را در اختيار مي گيرند تا هم تهديد و هم چالشي براي انسان‌ها باشند. اما چشمگيرترين تأثير كفر در قلمروي داستان علمي تخيلي فمينيستي بوده است. در دهه هفتاد موجي از داستان هاي علمي تخيلي شكل گرفت كه الهه‌هاي مادر فمينيستي‌اي را مطرح میکردند كه نقش‌شان تضمين قدرت زنان بود (ويرانه‌هاي ايزس (1978) اثر ماريون زيمر بردلي؛ دروازۀ كشور زنان (1989) اثر شري تپر) يا طبيعت مهربان مانند آنچه در سرزمين سرگرداني (1980) نوشتۀ سالي م. گيرهارت مي‌بينيم كه دنيايي را مطرح میِِِ كند كه در آن جانوران خودخواسته مي‌ميرند تا غذاي ديگران شوند. بيدار كردنِ ماه (1995) اثراليزابت هند نفي احساسي‌ترين وجوه اين متون بود كه با استقبال روبه‌رو شد: در اثر هند، طبيعت كريه و الهۀ مادر، يك رب‌النوع طلبكار و ستمكار است. انتخاب قهرمانان از ميان دو رب‌‌النوع ستمكار انجام می شود.

يكي از پيامدهاي اين علاقۀ روزافزون به معنويت و سنت‌هاي ديني شرقي، حساسيت روزافزون براي نشان دادن اعمال ديني غريبه بوده است: بهترين نمونه‌ها را ميتوان در مجموعۀ بيگانه‌زايي اكتاويا باتلر، سه‌گانه آليوتي جيونت جونز و اثر ج. چري‌ ديد. اين نشانگر آن است كه ممكن است پيوندي بين توجه زياد به فرهنگ غريبه و ظهور فمينيسم وجود داشته باشد، ولي هيچ تأثير واقعي بر مضمون‌هاي پيشنهادي فان فوگت دربارۀ ابرانسان يا پساانسان صورت گرفته است. ادراك فراحسي، هوش افزوده و بيداري اخلاقي در داستان علمي تخيلي عناصر بنيادين روند تعالي و فراتر از انسان شدن را تشكيل داده است. ستاره‌ساز (1937) نوشتۀ الاف استيپلدون اين امكان را دربر دارد كه تكامل انسان ممكن است روزی با امور مادي انجام گيرد و از زمان استيپلدون به بعد، شماري از مؤلفان اين انديشه را دنبال كرده‌اند. جان كلوت در اپلسيد (2001) رويكردي دوگانه به مسألۀ تعالي را بررسي كرده است.

ميل به تعالي، تمسخرِ انسان نيز هست كه ديگر مؤلفان بشدت با آن مقابله كرده‌اند. به نظر مي‌رسد مجموعۀ دادالوس (9-1976) نوشته برايان استيبلفورد با نفي هرگونه آرمان شهر عقلاني، مدعي حفظ تماميت انسانيت است. ديجيتالي كردن شخصيت‌هاي انساني تا مدتي راهكاري مردم‌پسند براي افزايش طول عمر بود ولي ناگزير بحثي دربارۀ ماهيت روح و فرد را برانگيخت. به تازگي اين بحث در آثار بانكس و مك‌لود نمايان شده است. رمان‌هاي بانكس دربارۀ پرورش موجودات و تقسيم كاسيني اثر مك‌لود را میتوان  بحثي درباره ماهیت شخصيت دانست. رمان‌هاي       ايان م. بانكس بر غريبگي بنيادين تعالي تأكيد میکنند: دستگاه‌ها هستند كه بيش از همه با جامعه‌شان كه در حال تعالي هستند فرق دارند، در حاليكه مك‌لود با تلخ كامي با پيدايش هرگونه شيوه جايگزين براي ترقي اموري غير از امور صرفاً فيزيكي مخالفت ميكند و به نظر میِِِرسد در برابر اين سخن مي‌ايستد كه ما بايد تكامل بيشتري پيدا كنيم. شخصيت‌هاي او دوباره با تمدن استرجن در ظرفِ كشت موجودات (خداي جهان خرد) و با تازه‌ترين تجسمش در واقعيت مجازي روبه‌رو ميشوند. جوويان‌ها در رمان مك‌لود فرزندان آپلودهاي انساني‌اند ولي انسانيت‌شان پذيرفته ميشود. انسان‌ها كه بر اثر فرآيند ديجيتالي شدن در كانال سنگ نوشتۀ مك‌لود ساختاري ديگر يافته‌اند، شك ميكنند كه ديگر منحصربه‌فرد باشند.

در مقابل،بيش‌تر شهروندان با خوشحالي نسخه‌هايي پشتيبان از خودشان را ذخيره ميكنند تا درگير ورزشي پر خطر شوند. به همين ترتيب، در يك ميليون در باز اثر جان بارنز تنها براي كساني افسوس خورده ميشود كه پيش از تكميل تكنولوژي مرده‌اند.

با اينكه امكان ارائۀ تاريخچۀ روشني از ظهور و سقوط تفكر ديني در داستان علمي تخيلي وجود ندارد، ولي تا دهه هشتاد شواهد روشني وجودداشت كه نشان ميداد نويسندگان داستان‌هاي علمي تخيلي مؤيد يك نظم سياسي نوين بوده‌اند: در دهه هشتاد شاهد بروز تأثير بنيادگرايي مسيحي بوديم. مهم است كه بدانيم عضویت در كليساهاي بنيادگرا پيوسته از دهۀ بيست افزايش يافته است ولي دو تحول اين امر را در دهه هشتاد بيشتر مطرح كرد. مورد نخست اعتقاد به وحدت فرقه‌ها بود: تحرك گسترده ميان سطوح مختلف امريكاييان همراه با ظهور كليساهاي راديويي و تلويزيوني چيزي را كه مرزهاي سفت و سخت ميان متوديست‌ها، تعميدگرايان ]پاپتيست‌ها[ و پنتكوستاليست‌ها درهم شكست. در دهۀ هشتاد كليساها در جهت فهم آزاد و مخالف فهم لغوي از كتاب مقدس، و در جهت نگرشهاي آزاد و مخالف نگرش‌هاي اجتماعي محافظه‌كارانه حركت كردند. يهوديان و مسلمانان نيز مشتاقانه طبق آموخته‌هاي ليبراليستي يا محافظه‌كارانه‌شان دست به همكاري با كليساهاي مسيحي زدند.

عامل دوم، يكدست شدن الهيات بنيادگرايي بود. طي بخش اعظم دوران پس از جنگ جهاني، بيشتر بنيادگرايان مسيحي معتقد به اين باور مشتركِ پساهزاره‌اي بودند كه حضورشان بر روي زمين رنج و محنتي است كه بايد آن را پشت سر بگذارند. تلاشهاي ديني‌شان بايد متوجه به سازي خود، نه به سازي دنيا، تحول افراد و نه رهانيدن دنيا ميشد. اما اين مسأله تا دهۀ هشتاد ادامه داشت و مبارزان ليبرال بيش از آنچه بسياري از مسيحيان متعهد ميخواستند، باعث جدايي دين از سياست شدند. پيشتر، تنوع در آموزۀ جدايي دين از سياست عمدتاً تنوع در فرقه‌هاي مسيحي را به همراه داشت، اما در اين مرحله تلاشي براي تحميل سكولاريسم بر ملتي مسيحي تلقي ميشد. حمايت از اين تعبير از ملت مسيحي تحت محاصره، ظهور سياست هويت و فروپاشي ظاهري اخلاقيات جنسي اين ملت را به همراه داشت. از ميانۀ دهۀ هفتاد به بعد، مسيحيان محافظه كار علاقه افزوده‌اي به سياست پيدا كردند در حالي كه سياست از امور نان و آبي كه فكر میکردند به آن ارتباطي ندارد، دور میشد و به سوي امور بسيار اخلاقي میرفت  كه موضوع اصلي الهيات رستگاري شخصي است. در 1980 وقتي رونالد ريگان بر مبناي برنامۀ اجتماعي و اقتصادي محافظه‌كارانۀ خود به رياست جمهوري انتخاب شد،‌ به نظر میرسید به آرزويشان رسيده‌اند. هنگامي كه ريگان در مجموع نتوانست اخلاقيات مسيحي را كه راست ديني دنبال آن بود احيا كند، تعبيري از يك ملت دوپاره را بوجود آورد كه هر دو طرف آن جداً احساس خطر ميكردند. تعجبي ندارد كه بيشتر نويسندگان داستان‌هاي علمي تخيلي‌ با فردگرايي ليبرال همراه شده‌اند. در حاليكه اگر چنين شود اثر هاين لاين پيش از دهۀشصت كاملاَ تنها مانده بود، دهه‌هاي هشتاد و نود شاهد طيف گسترده‌اي از داستان‌هاي علمي تخيلي بود كه با ظهور بنيادگرايي مخالف بودند. اين كار با طيفي از رويكردهاي متفاوت همراه بود: از نظر بسياري، مبارزه رودررو با مسيحيت كه ديگر نمايانگر سنت‌ها بود، ضرورت پيدا كرد. كفرگرايي تقويت شد چون راست ديني داستان تخيلي را ذاتاً كفرآميز دانست (نخستين تجلي اين مخالفت حمله به نابغۀ اوز بود؛ تازه‌ترين آن‌ها حمله به بافي خون آشامِ قاتل و هري‌پاتر است). شماري از نويسندگان با رمان و قصه كوتاه واكنش نشان دادند كه در آن‌ها، كفر مسيحيت سركوبگر را شكست میداد، يا امريكايي را تصوير كردند كه در آن جادوگري آنقدر جدي گرفته میشد كه مورد تعقيب قرارگيرد. ديگر نويسندگان داستان‌هاي علمي تخيلي صرفاً دنيايي را تصوير كردند كه راست ديني آن را اداره میکرد: سوزت هيدن در زبان بومي (1984) به تجربۀ زنان در امريكاي بنيادگرا توجه نشان داد؛ ساختن بيت‌المقدس (1994) از جان ويتبورن تلاشي است جدي براي تصويركردن دنيايي كه در آن اصلاحات ديني با شكست روبه‌رو میشود؛ حال آنكه ديويد وبر در به خاطر ترس از ملكه (1993) به شكل قابل قبول مستعمره‌اي را تصوير ميكند كه بنيادگرايان امريكايي ساكن آن‌اند. انتخاب رئيس‌جمهور كلينتون كمي ليبرال‌ها را راحت كرد (اگرچه در سرزمين زمستان (1997) اثر ريچارد گرانت، قصۀ مادر كافري كه مورد حمله اجتماعش قرار میگیرد، اين نكته را میِِِرساند كه بيش‌تر نبردهاي محلي، در مناطقي اتفاق افتاده‌اند كه راست ديني در سياست غالب بوده است). ولي اين روايت‌ها نمیِِِخواهند بنيادگراييرا بر اساس خود آن بفهمند. دو نويسندۀ برجسته كه كوشيدند درون راست ديني كنكاش كنند عبارت‌اند از تري بيسون و تد چيانگ. بيسون در صليب زمخت قديمي (2001) آينده‌اي نزديك را تصوير ميكند كه در آن مبناي آزادي عمل دين، مجرمان مرگ خودشان را انتخاب میکنند. در اين مورد، منطق حاكميت ديني مصلوب كردن را مي‌طلبد؛ قصه برخورد تلخ‌تري با رستگاري دارد. جهنم غياب خداست (2001) نوشتۀ چيانگ، از همان مجموعه، به همان اندازه تلخ است. توجه چيانگ به دنيايي كه در آن امور معجزه‌وار هر روز اتفاق مي‌افتد مستقيماً مفروضات سادۀ راست ديني را مبني بر اينكه معجزه‌ها هميشه چيزهاي خوبي‌اند به چالش مي‌طلبد؛ عدم حضور فرشتگان پيامدهايي وخيم دارد و غيبت خداوند تهديدي بسيار واقعي به شمار مي‌آيد. در مقابل، كن مك‌لود موفق میشود بريتانياي مقبول و بالكاني شده‌اي را به تصوير بكشد كه لندن آن، در كنار شهر آزاد نورلونتو،‌ پناهگاه بنيادگرايان داوطلب بيوله ]يك نام مؤنث يهودي[ است. با هر دو شهر همدردي میشود: جوردن، پناهنده‌اي از بيوله، خودش در جادۀ آسماني (1999) ايمان میِِِآورد.

سرانجام، از آنجايي كه غالب آمريكايي‌ها عموماً مخالف سوسياليسم‌اند، دين عرصۀ اصلي مقابله با بي‌عدالتي است بدون آنكه اين ژانر را آلوده كند. هدف مبلغ رمان در گناه آغازين اثر بارنز اين است كه دنياي بيگانگان را تحت شرايط بلاد مسيحي و نه شرايط خارجيان، وارد آن سرزمين‌هاي مسيحي كند؛ اگرچه بارنز امپريالیسم فرهنگي را در اين جا تشخيص میِِِدهد. شمار اندكي از نويسندگان اين ژانر نامتعارف‌اند. ماري دو ريا راسل، كاتوليكي كه يهودي شده است، گروهی از يسوعيان را به اضافۀ يك يهودي سفاردي ]يهودي اسپانيايي يا پرتقالي[ به سياره‌اي از گياه‌خواران خردمند اسير گوشت‌خواران مي‌فرستد و نجات دهندگان، خودشان را خدايان آزادي‌بخش معرفي م‌كنند (گنجشك و فرزندان خدا). ارسون اسكات كارد، كه يك مورمون است، در رمان خلق حاشيه (1989) مورمون‌گرايي را رستگاري دنيا معرفي ميكند و جالبتر اينكه در سخنگوي مردگان كه حقيق را به خاطر مي آورد، يك دين كاملاً جديد، دين سخنگويان،‌را بوجود مي‌آورد. جوديت موفت، كه خودش يك كوئيكر نيست (و در واقع اصل و نسبش از يك خانواده بنيادگراي تعميدگر است)، از ايمان كوئيكري شوهرش استفاده ميكند كه پانترا، نوعي استعمار، را بوجود آورد تا براي نخستين بار كوئيكرها بكوشند از پس يك دنياي گائا‌آيي ]گائه الهی زمين[ برآيند و با ساكنان غير كوئيكر به گونه‌اي مذاكره كنند كه عدالت را براي همه در پي داشته باشد. در ژانري كه مبتني بر تجربه‌اي انديشيده است، طبيعي است كه گفتمان ديني مطرح شود. در ژانري كه به دنياسازي اختصاص دارد، ثابت شده است تشخيص اهميت ايمان در بحران‌آميز كردن متن داستاني علمي تخيلي «تمام عيار» مهم است.

 

    158 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   دین و مذهب (348)
●   هنر و ادبیات (91)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:02/03/1387

تاريخ شمسی نشر:00/00/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب