شنبه 25 آذرماه دكتر محمد صنعتي به دعوت جامعه فرهنگي دانشجويان پرديس هنرهاي زيباي دانشگاه تهران براي دانشجويان درباره «حقيقت و معنا و مرزهاي تفسير» سخنراني كرد.
دكتر صنعتي در ابتدا با اشاره به سخنراني اخير خود در خانه هنرمندان درباره «امبرتو اكو و مرزهاي تفسير» موضوع سخن خود را ادامه آن نشست عنوان كرد و گفت: با اينكه سالها از مشروطيت ميگذرد و قرار بوده كه با غرب آشنا شويم اما تا يك دهه قبل حتي يك صدم از آثار مدرن به فارسي ترجمه نشده بود، اما به محض ورود متون پستمدرن بهايران با استقبال گرمي مواجه شد. تحريف و ترجمه باعث شد كه بازار آشفتهاي پديد آيد. در آن سخنراني سعي براين بوده است كه با پذيرش مفاهيم اصيل و ارزنده پستمدرنيته كه بخش مهمياز آن نقد مدرنيته است به آن بخشهايي كه با ابهام و ايهام و بيمرزي به مفاهيم پيشامدرن ميپردازد با هشياري و ترديد نگاه كرد. نويسنده كتاب «تحليل روانشناختي در هنر و ادبيات» در ادامه به بحث تفسير و ارتباط آن با معنا اشاره كرد و گفت: نزد نظريهپردازان معاصر پستمدرن و پس از طرح نظريه مرگ مولف تفسير بيحد و مرز و بيشمار رايج شده است. اما پرسش اين است كه آيا تفسير بيمعيار و دلبخواه ميتواند وجود داشته باشد؟ آيا اين گونه تفسير به بيمعنايي نميرسد؟ اين نيهيليسم پستمدرن ايراني چه كشفي براي ايرانيان پر رمز و راز دارد؟عضو ممتاز كالج سلطنتي روانپزشكان انگلستان در ادامه به نظريههاي مختلف در باب حقيقت اشاره كرد و گفت: از ديرباز حقيقت همواره محل پرسش بوده است. از حقيقت عرفاني كه با فرو افتادن پرده عارف نميمانده است تا حقيقت علمي(true). ازاين رو بسته به رويكرد و نظريه ميتوان از حقايق مختلف سخن گفت: گاهي چون دونالد ديويدسون به جستوجوي درستي و كذب در چارچوب نظريه كاربرد تارسكي و گاهي نيز همچون يونگ كه حقيقت را در آركي تايپها (سرنمون يا كهن الگو) جستوجو ميكرد.نويسنده كتاب «تحليل روانشناختي در هنر و ادبيات» با اشاره به تحليل روانشناختي در ادبيات گفت: در روانكاوي نيز به حقيقت بيروني ضمن حقيقت دروني توجه ميشود. دراين نگاه حقيقت به معناي درستي و كذب ديويدسون نيست بلكه مطابق نگاه هايدگر در «جوهر حقيقت» است. دراين نگاه وقوع حقيقت جدايي و با هم بودگي آشكار و نهان، بودن و فريفتار (being and illusion) است و حقيقت زماني وقوع پيدا ميكند كه ما جدايي و با هم بودن آنچه آشكار است و آنچه در نهاد است را ببينيم. هايدگر در تفسير ارسطو نيز ميگويد: فلسفيدن به حقيقت جهتگيري دارد يعني فلسفه در جستوجوي وجودهايي است در پنهاننابودن خويش.وي در ادامه به بحث تفسير (interpretation) و تاويل (hermenutic) پرداخت و گفت: هرمنوتيك يا تاويل همچون «انديشيدن به» سنتي در تفكر يا انديشه فلسفي است كه سعي در روشن كردن مفهوم درك و تفاهم(understand) دارد. پل ريكور در «فرويد و تفسير» مينويسد: تفسير تنها علمي نيست كه به دلالتها (signifition) بپردازد بلكه خود دلالت است. در روانكاوي فرويد نيز تفسير دو معنا داشت: در معناي اول فراگردي بود كه در ذهن روانكاو از سخنان بيمار شكل ميگرفت و در معناي دوم چيزي بود كه روانكاو به بيمار ميگفت و منتقل ميكرد. پس از فرويد بيشتر به معناي دوم پرداختند. اما به دليل مداخله كلامي روانكاو تفسير به معناي ياري دادن به ناخودآگاه است براي آن كه به آگاهي بيايد.
دكتر صنعتي در ادامه به گونههاي تفسير از ديد اكو اشاره كرد و گفت: اكو در «مرزهاي تفسير» پس از بيان گونههاي تفسير چون تفسير نماد و تمثيل نزد گوته، تفسير متافيزيكي نوافلاطوني و تفسير متون سنتي و علاقهمندي به زبان نمادين به تمايزي كه ميخاييل باختين فرماليست روس ميان دو زبان رسمي (official) و زبان غير رسمي (unofficial) اشاره كرد و گفت: زبان غير رسميدر كارناوالها و هنگام شادي و هيجان به كار برده ميشود. اكو در ادامه به تفسير نامحدود در يكي دو دهه گذشته ميپردازد و ميگويد: اينگونه نقد كه با آرا رولان بارت و تفسير بينهايت پيرس و نقد ويرانگر و شناختشكنانه دريدا رايج شده است با خردستيزي و عرفان واقعيتگريز سلاحي ساخته است براي از بين بردن هر گونه معنايي. اين بيمعنا كردن هر حقيقت ميتواند جامعه را به تباهي اخلاقي برساند كه از آن دور نيست و نشانههاي آن در زندگي روزمره مشاهده ميشود.نويسنده مقاله مهم «خاستگاههاي خودكامگي در ايران» در ادامه گفت: دراين فضاي آنارشيسم فرهنگي معقوليت و واقعبيني اكو نظير او به شدت حياتي است تا با آراي خود عقلانيت را به اين پست مدرن ايراني تزريق كند. اكو با نقد اينگونه تفسير ميگويد: اگر تفسير اين گونه بينهايت باشد بايد بتوان از انجيل مسيح براي تعمير وسايل خانگي استفاده كرد. اين و نه نميتوانيم اينشتين را از گوجه فرنگي بازشناسيم. اكو با نقد نظريههاي افراطي چون تودورف كه ميگويد «متن فقط پيك نيكي است كه مولف واژهها را به آن آورده است و خوانندگان معنا را» و يا دلوز و گتاري كه ميگويند «براي تبيين انسان مدرن بايد اسكيزوفرنيا را بنيان آن دانست.» و كساني چون لنگ كه ميگويد: «همه بايد الاسدي مصرف كنند تا انسانهاي كامل تري شوند.» اين نگاهها را از سويي نزديك آنارشيسم و از سوي ديگر گونهاي پوپوليسم ميداند. اكو معتقد است كه نه زيباييشناسي را فداي اخلاق كرد و نه بالعكس. نگارنده «درآمدي به مرگ در انديشه غرب» گفت: اين بوطيقاي دوران شكست و مرگ است كه با مرگ اروپا آغاز ميشود كه پيشايند آن مرگ خدا در نيچه بود و پل والري پس از جنگ، مرگ انسان را سرود و سپس به مرگ مولف و مرگ سوژه منجر شد. اين نگاه كه نه در آسمان خبري هست نه در زمين در شرق قرنهاست كه بوده است. مرگانديشي با مدرنيته به ستيز برميخيزد. بوديزم غربي و تائوئيزم غربي قرنها در عرفان شرقي سابقه داشته است. اين رويارويي با آپوكاليپس (آخرالزمان) نگرشي است كه ايران از هزاران سال پيش مهد آن بوده است و ازاين رو پست مدرنيته آوانگارد و پيشرو نيست.
دكتر صنعتي كه خود سالهاست در زمينه نقد روانشناسانه ادبيات قلم ميزند و براي اولين بار با اين رويكرد به ادبيات و سينما در ايران پرداخته است در پايان گفت: در آشفتهبازار پست مدرن به جاي انديشه اسطورهاي، رازمداري و ابهام و ايهام به خردپذيري و انديشه روشن متفكراني چون ويتگنشتاين، پل ريكور، گادامر و امبرتو اكو نياز داريم.