در ميان صاحبنظران در مورد اينكه نظام جهاني چيست، محل مناقشه است. برخي عقيده دارند كه اصولا نظاميدر جهان بر سركار نيست و ما با محيطي آكنده از هرج و مرج مواجه هستيم. برخي ديگر البته نظام بينالمللي را قاعدهمند ميدانند اما تفاوتهايي بر سر آنكه اين نظام يك قطبي، چند قطبي و يا بدون قطب است مطرح است. در چارچوب روابط بينالملل همچنان كساني كه امر سياست خارجي را راهبري مينمايند نقش تعيينكنندهاي دارند. اين افراد داراي دو مسووليت ميباشند: تصميمگيري در ديپلماسي و داوري در امور اخلاقي. هر طوري كه وضعيت جهاني را در حال حاضر تعريف نماييم، واقعيت آن است كه اخلاق نقش افزايش يابندهاي در مناسبات جهاني پيدا كرده است.
اين به دليل آن است كه براي بشر در مسير پيشرفت، موضوعات انساني اهميت بيشتري پيدا كرده است، زيرا با تمام نشيب و فرازها، انسانيت بهسوي كمال است. از طرف ديگر مطالعه روابط بينالملل در گذشته تنها در چارچوب علم روابط بينالملل مطرح بود، در حالي كه اكنون اين مطالعه ميتواند چند وجهي و يا چند منظوره باشد و استفاده از علوم انساني ديگر مانند روانشناسي، تاريخ و جامعهشناسي ما را به زواياي نقش اخلاق در روابط بينالملل هدايت مينمايد. ديگر آنكه ترديد جدي وجود دارد كه ما همچون گذشته واحد مطالعه روابط بينالملل را كشور و يا ملت-كشور گرفته و اين واحد را ثابت و لايتغير فرض كنيم. در حالي كه نقش بازيگران غيردولتي اعم از سازمانها و يا بازيگران فردي به صورت گستردهاي افزايش يافته است و بنابراين اخلاق اجتماعي و فردي به صورت مشهودي در اين زمينه مورد توجه قرار ميگيرد و نهايت آنكه انسانيسازي روابط مابين كشورها از جمله اهداف انقلاب اسلامي و نظام برخاسته از آن يعني جمهوري اسلامي ايران است و از اين رهگذر نقش اخلاق در صحنه بينالمللي ميبايد مورد بازنگري قرار گيرد.
گرچه كار اصلي يك سياستمدار تصميمگيري است، اما در عين حال براي يك تصميمگير در سياست خارجي مفهوم اخلاق و پيامدهاي اخلاقي هر اقدام، مهم است. در اين ارتباط سادهترين رفتاري كه از يك سياستمدار سر ميزند، داوري است. داوري درباره ديگر سياستمداران، مردم، فردي از اشخاصي كه ميشناسد يا نميشناسد و بالاخره داوري درباره سخنها و عقايد. سياستمدار از درونآگاهي خويش بدون اينكه با ديگري رابطه داشته باشد، يا نوع رابطهاش مطرح باشد، داوري ميكند. اين تصويري است كه از داوري يك سياستمدار وجود دارد و البته بهترين نوع بيان آن يعني داوري متكي بر آگاهي. چرا كه داوري متكي بر منافع در اصول سياستپيشگي مطرح ميشود، حال اين منافع فردي يا گروهي باشد؛ در نتيجه داوري متكي بر آگاهي، بيان و فلسفه قابل قبولتري دارد.
در گستره اخلاق، داوري سياستمدار دستخوش تغيير فلسفي، كنشي و واكنشي ميشود. در اين حالت واژه اخلاق سياسي معنا پيدا ميكند. در عمق اين فلسفه، آدميت فينفسه فراتر از مناسبات سياسي صاحب ارزش ميشود و در آن، ديگران يك حق اصيل دارند و آن حق اين است كه انسان ناميده ميشوند. سياستمدار اخلاقي، انسان را محافظت ميكند. پس داوري، مواضع، تحليل و رفتار وي تحت تاثير اين وضع قرار ميگيرد كه با يك انسان مواجه است. آنگاه ادب شايسته رفتار با انسان را پيدا ميكند. نتيجه آنكه دروغ نميپروراند، اتهام نميبندد و لگدمال نميكند، بلكه حتي به آگاهيهاي خود نيز تكيه نميكند.
هرگونه اقدام سياسي به داوري اخلاقي مربوط است. معيارها در اين زمينه عبارتند از: نتيجه، ابزار و پيامدهاي آن. اكثر رهبران سياسي كمتر زمان و انرژي براي درك بخشهايي از خودآگاهي اخلاقي در تصميمات خود ميپردازند. آنها بيشتر بر يك دسته از ارزشهاي دروني كمتر تعريف شده كه موضوع هزينه فايده را به صورت نسبي تامين مينمايد تكيه مينمايند. تقريبا هر رهبر سياسي با لزوم تعادل در اهداف سياسي مشخص در برابر احتمال تلف شدن حيات انساني مواجه است.
سياست خارجي
موضوع سياست خارجي لاجرم با منافع ملي در ارتباط است. منافع ملي در ارتباط با قدرت ملي است. تصميمگيري در سياست خارجي عموما در محيطهايي صورت ميگيرد كه ناپايدار و پيچيده بوده و ابهام در مورد محيط كاملا نمايان است. رهبران سياسي در هر كشور، علاوه بر ملحوظ داشتن مسائل مربوط به محيط بينالمللي، نگرانيهاي داخلي را نيز در تصميمگيري لحاظ مينمايند. سياست خارجي هركشور تركيبي است از اهدافي كه از منافع ملي ناشي شدهاند و وسايلي كه از قدرت ملي توانايي گرفتهاند و از آنجا كه منافع ملي و قدرت ملي در عين تعاريف متعددي كه از آنان داه شده است، مفاهيم مبهمي هستند، سياست خارجي كه تركيبي از اين دواست، دستخوش ابهام و عدم قطعيت بيشتري خواهد بود. تعريف مرسومي از سياست خارجي ميگويد: <اساسيترين مولفههاي سياست خارجي عبارتند از: اهداف ملي مورد تعقيب و وسايل نيل به آنها. تعامل اهداف ملي و منابع نيل بدانها مضمون هميشگي كشورداري را تشكيل ميدهد. مولفههاي سياست خارجي براي كليه كشورها، اعم از كوچك و بزرگ، يكسان است. > اين تعريف سياست خارجي را بر اساس اهداف و وسايل موجود براي تحقق آنها تعريف كرده و آن دسته از اقدامات و عواقب نهايي آنها را كه ممكن است با مقاصد بيان شده كشورها مربوط يا نامربوط باشد، ناديده ميگيرد.
يكي از مسائل مهم در تصميمگيري در سياست خارجي، مساله اطلاعات است. حجم وسيعي از اطلاعات در جهان كنوني همواره در اختيار تصميمگيران است؛ فارغ از كيفيت مورد مجادله اين اطلاعات كه ميتواند مورد سوءفهم قرار گيرد، تمام اطلاعات به لحاظ محدوديتهاي ذهن بشري نميتواند مورد استقاده تصميمگير قرار بگيرد، بنابراين با توجه به واقعيت دنياي ما كه به هرحال مقامات كشورها همه روزه در حال تصميمگيري هستند، اين سوال پيش ميآيد كه آنان چگونه با انبوه اطلاعات ولي دستهبندي نشده، ناكامل و با كيفيت نامعلوم تصميم ميگيرند. پاسخ اين سوال آن است كه آنان به سادهسازي رو ميآورند. آنان بخشهايي از محيط را كه براي آنان شناخته شده است را با به كار بردن ساختار دانايي موجود خود (عقايد، چارچوب و تصوير ذهني) براي تفسير و تعبير اطلاعات ورودي، ساده مينمايند. در تصميمگيري نيز مجددا بازيگران سياسي، با استفاده از مدلهاي شهودي، وسعت و سنگيني پروسه انتخاب را كاهش داده و آن را ساده مينمايند. هر چقدر كه محيط پيچيدهتر و نامعلومتر باشد، افراد بيشتر به مدلهاي شهوديشناختي در تحليل اطلاعات رو ميآورند تا بتوانند و يا تصور كنند كه تمام عوامل شناخته شده و ميتوانند تصميم مقتضي را اتخاذ نمايند.
اخلاق و مقاطع سه گانه
علم و اخلاق هميشه در نزد بشر منزلت ويژهاي داشته است. غالبا چنين انگاشته ميشود كه نقشآفرينان حوزه علم، يعني دانشمندان، همواره در محدوده كار خود فقط به آنچه هست نظر دارند و نسبت به آنچه بايد باشد دغدغهاي ندارند. اين ديدگاه قهرا به تز بيطرفي علم نسبت به ارزشها ميانجامد. برخي ديگر معتقدند كه مسائل ارزشي، بهويژه مسائل اخلاقي با پژوهش علميگره خورده است. نميتوان پژوهش علمي را بدون مواجهه با مسائل ارزشي و اخلاقي به انجام رساند. براي فهم ارتباط مابين سياست و اخلاق لاجرم بايستي از زيرمجموعههاي اخلاق يعني فرهنگ و ارزشها سخن بگوييم.
موضوع اساسي آن است كه زماني كه يك تصميمگير در سياست خارجي در حال تصميمگيري و يا داوري است تا چه اندازه دغدغههاي اخلاقي در ذهن او فعال است و تا چه اندازه در تصميم او موثر است. به نظر ميرسد كه سه بخش در اين بحث قابل تفكيك است:
الف: اخلاق به مثابه ارزشهاي فردي
رابطه اخلاق و سياست از مقولات بسيار ديرينهاي است كه همواره ذهن انديشمندان را به خود مشغول داشته است. اهميت اين دو مقوله بيش از هرچيز به اين امر بازگشت ميكند كه هم اخلاق و هم سياست با حيات فردي و جمعي انسانها در ارتباطاند و هيچ انساني تحت هيچ شرايطي گزير از اين دو مقوله ندارد. هزم و احتياط و مصلحت، كارهايي اخلاقي است. حكما، فلسفه را به حوزههاي مختلف تقسيم كردهاند كه بخشي از اين تقسيمبندي اختصاص به ارزششناسي دارد. ارزششناسي معرفتي است كه موضوع آن ارزشها ميباشد. ارزش شامل كليه باورداشتها و ترجيحات يك فرد و يا گروهي از افراد است. بعضي از فلاسفه فونكسيون اصلي فلسفه را در عصر مدرن تبيين ارزشها و هدفهاي بنيادين براي حيات بشر ميدانند. ارزشهاي اخلاقي در حيات فردي و جمعي بشر نقش بسزا و مهمي به عهده دارند. بنيادي بودن اخلاق در حيات بشر بهگونهاي است كه تاثير آن را ميتوان در همه حوزهها و به ويژه ساحت سياست به عينه مشاهده كرد. ارزشهاي اخلاقي و رعايت آنها در حيات سياسي موجبات تفاهم، تساهل، همياري، احترام به حقوق ديگران و... و عدم عنايت به ارزشهاي اخلاقي سبب استثمار، رشد ديكتاتوري، از بين رفتن حقوق و آزاديهاي فردي و جمعي و... ميشود. در بحث از ماهيت ارزشها، اين پرسش مطرح ميشود كه آيا ارزشها دروني و ذهني هستند يا بيروني و عيني ميباشند و يا اينكه ارزشها محصول برخورد ذهن و عين هستند؟
اخلاق بخشي از فرهنگ است. براي فرهنگ معاني بسياري آمده است. همچنان كه كلاكهولم در سال 1951 ميگويد، فرهنگ شامل راههاي روشمند تفكر، احساس و عكسالعمل است. فرهنگ به وسيله نمادها بهدست آمده و انتقال پيدا ميكند. فرهنگ از دستاوردهاي مشخص دستجات انساني شامل فرآوردههاي تجسميتشكيل ميشود. شايد توجه به محصول و فرآورده ناشي از همريشگي دو لغت كشاورزي و فرهنگ در زبان لاتين است. ارزشها خود نشانهاي از افراد است، همچنانكه ميتواند نشانهاي از گروهها باشد. ارزش گرايشي است براي ترجيح دادن چيزي بر چيز ديگر. به علت آنكه ارزشها در اوائل زندگي افراد شكل ميگيرند، لزوما نبايد همه آنها منطقي باشند. حتي ميتواند در يك فرد ارزشهاي متناقض وجود داشته باشد مانند ميل به آزادي و در عين حال برابري. بنابراين ميتوان گفت كه فرهنگ ابتدا با فرديت سروكار دارد و آنگاه با جمعي از افراد. آنگاه كه يك سياستمدار و يا ديپلمات در حال فكر كردن مسالهاي است او در حال تصميمگيري و يا داوري است. در اين حال متغيرهاي متعددي بر ذهن او فشار ميآورند كه برخي از آنان عبارتند از متغيرهاي فردي، متغيرهاي نقشگرايانه، متغيرهاي ديوانسالارانه، متغيرهاي ملي و متغيرهاي نظامگرايانه. اين متغيرها همگي داراي بار اخلاقي هستند و از ارزشهاي حاكم بر ذهن سياستمدار ريشه گرفتهاند.
ب: اخلاق به مثابه يك موضوع اجتماعي
جامعه داراي شاخصههاي متعددي است، اما از ديدگاه سياسي سه مفهوم سرزمين، تابعيت و اخلاق داراي اهميت خاصي هستند. همچون بخش فردي، اينجا نيز ارزشها و فرهنگ زيربناي هرگونه حركت اجتماعي، سياسي است. ميتوان فرهنگ در صحنه اجتماع را با توجه به ادبيات مديريت و نظر گرتهافستده چنين تعريف نمود كه <عبارت است از برنامهريزي به هم پيوسته ذهن انسانها كه به وسيله آن اعضاي يك گروه انساني را از ديگر گروهها و دستجات متمايز ميسازد. > فرهنگ شامل نظام ارزشها ميشود كه خود عناصر تشكيل دهنده فرهنگ هستند. اخلاق در صحنه اجتماع موضوعي است كه اكثر افراد آن جامعه بر آن اتفاقنظر دارند. بنابراين با آنكه موضوع اخلاق فردي مبتلا به تفاوت ديدگاه است، ميتوان با نوعي اغماض اخلاق اجتماعي يك جامعه را مجموعهاي از دستورالعملهاي متشكل و منسجم دانست. اخلاق در نگاه اول همان چيزي است كه وجدان فردي ميگويد. اخلاق فردي راهي است براي شناخت اخلاق سياسي در نهادها و سنتهاي جامعه كه از مذهب و يا ارزشهاي گذشته جامعه نشات ميگيرد.
آگاهي اخلاقي خودبخشي جداناشدني از سياستگذاري عمومياست. اين در سياستهاي داخلي كشورها بيشتر مشخص است. سياستمدار نميتواند تنها به فكر هزينه فايده باشد.
سياست در گستره اخلاق، يعني برپا نگه داشتن حكومت، آنگونه كه در آن اكثريت، ابزار اقليت نباشد. در اخلاقگرايي سياسي، اكثريت، خود، اصل است تا آنجا كه باز هم آدميت به قربانگاه نرود. امروزه به نظر ميرسد مفهوم من ميخواهم در برابر ما ميخواهيم رنگ باخته است. تماميمساعي و تلاش يك سياستمدار اخلاقي اين است كه يك ما را بزرگتر سازد. يعني بر اساس آگاهي، همراهان هرچه بيشتري براي انديشهاي كه آن را آرمان خود ميداند، فراهم كند و نه اينكه همراهان بيشتري را قرباني آگاهي خود كند. پس اگر در شناخت خود بخواهيم درباره وجود و بروز اخلاق در نزد يك سياستمدار قضاوت كنيم، ميتوانيم چنين چيزي را بررسي كنيم كه يك سياستمدار از آگاهي خود دفاع ميكند كه متعلق به اقليت خود اوست يا در راه آرمانهايي است كه اكثريت بر روي آن اتفاق نظر دارند؟ شايد مفهوم اصولگرايي را بتوان در لابهلاي اين گفتار تشخيص داد؛ درك فاصله بين آرمانخواهي و خود شيفتگي.
ج: اخلاق به مثابه نرمهاي بينالمللي
خوانندگان اين مقاله با نظريات مطرح در روابط بينالملل آشنا هستند. براي ماكس وبر سياست شامل خشونت بود، اما ساختار روابط بينالملل كه به نظر وبر داراي حق مشروع انحصاري در استفاده از زور را داشت، برخورد غيرقابل جبران مابين ارزشها و قدرت را محكوم ميكرد. هر سياستمدار در ابتدا مسووليت پاسخگويي به كشور خويش را داشت و نميتوانست اخلاقا به امور خارج از مرزهاي كشورش بپردازد.
در دوران پس از جنگ جهاني دوم، نظريهپردازان سياست بينالملل چون ديگر رشتههاي علوم اجتماعي در پي آن بودند كه همچون علوم تجربي كشف نمايند كه روابط بينالملل چيست و كمتر به اين موضوع پرداختند كه روابط بينالملل چه بايد باشد. بدين ترتيب اخلاق به تدريج از اين رشته تا سالها بعد رخت بركشيد. يعني تحقيق بدون دخالت دادن ارزشها تا سالها همچنان پديده مسلط بر اين رشته بود. همان اختلافي كه مابين ماكس وبر و الكساندر دوتوكويل وجود داشت. گرچه مكتب وبر تلاش فراوان نمود تا ارزشها را از پژوهش خالص بيرون نمايد، اما به قول ريمون آرون تحليل علمي در علوم سياسي ناگزير با ارزيابي اخلاقي-سياسي هدايت و يا دنبال ميشود. كمال مطلوب در روابط بينالملل بخشي از مطالعه در اين علم است.
رئاليستها از يك سو ميگفتند كه در جهان هابزي جايي براي اخلاق وجود ندارد و اين موضوع شايد در كشورهايي كه داراي مديريت كيفي بودند در كوتاه مدت صدق ميكرد. اما از طرف ديگر خود آنان از جمله فليكس اوپنهايم در مقاله خود ميگويد كه سياست خارجي چيزي نيست مگر جستوجويي براي يافتن ابزارهايي موثر براي رسيدن به اهداف لازم و اجتناب ناپذير. اين همان حوزه انتخاب عقلايي است. البته نبايد از نظر دور داشت كه برخي از واقعگرايان مانند جورج كنان كاملا معتقد بودند كه ورود اخلاق به حوزه روابط بينالملل به افزايش رياكاري و يا اغتشاش در تحليل منجر ميشود.
در سالهاي اخير نظريه واقع گرايي ساختاري بر اساس انديشههاي كنت والتز در اين صحنه بيشتر مطرح است؛ دولتها عمدهترين بازيگران عرصه بينالمللي هستند. مهمترين عامل شكل دهنده و حتي تعيينكننده سياست خارجي دولتها عبارتند از ساختار نظام بينالملل. رفتار عرصه روابط بينالملل مبين آن است كه همچنان آنارشي محدود آن را بهتر توجيه مينمايد. البته اين به معناي عدم همكاري و يا هماهنگي مابين بازيگران نيست. مفهوم رفتار جبري كشورها در يك محيط آنارشيك به معناي آن است كه منافع بازيگران حكم ميكند كه آنها به سمت همگرايي پيش روند. طبيعت سيستم بينالمللي مشخصا داراي خشونت و ذات آنارشيك است. توجه به موضوعاتي از قبيل عدالت، انصاف و مدارا در صحنه داخلي توجيهپذير است ولي در صحنه بينالملل داراي كمتر مكاني است.
از ديد سازهانگاران، سياست بينالملل به عنوان يك برساخته اجتماعي، قلمروي اجتماعي است كه ويژگيهاي آن در نهايت از طريق ارتباطات و تعامل ميان واحدهاي آن تعيين ميشود.
اما همچنان واقعگرايي در صحنه سياست جهاني داراي طرفداران خود است. برايهانس مورگنتا، پدر علم واقعگرايي در روابط بينالملل، اخلاق مهمترين عامل در صحنه روابط بينالملل نبود، بلكه قدرت و اتخاذ راهبردهاي رسيدن به قدرت بيشتر توجه او را جلب كرده بود. او يك ماكياول ديگر بود كه ميگفت منافع، همان قدرت است. او ميگويد: <يك طرز تلقي اشتباه عمدتا همراه با كم ارزش نهادن و محكوميت اخلاقي در مورد سياست معطوف به قدرت وجود دارد كه تصور ميكند... سياست بينالملل كاملا شيطاني است و هيچ قيد و محدوديت اخلاقي در مسير دستيابي به قدرت در صحنه بينالمللي نيست. اگر از خود بپرسيم كه سياستمداران و ديپلماتها چه مقدار توانايي براي پيش بردن اهداف معطوف به قدرت براي كشورشان داشتهاند و چه مقدار اين كار را واقعا كردهاند، متوجه ميشويم كه آنها كمتر از ديگر دورههاي تاريخي اين كار را كردهاند. > اما روابط بينالملل تنها واقعگرايي نيست.
از زاويه ديگري به جهان مينگريم. اخلاق ميتواند يك موضوع كاملا سياسي باشد، زمانيكه اين پرسش را به ميان ميآوريم؛ چگونه جهان را ميتوان ساخت؟ كه مردمان كمتر در رنج و زحمت باشند؟ و يا اينكه چگونه ميتوان بهتر زندگي كرد؟ اخلاق با تعهد نيز قرين است. ما به چه سويي در حركت هستيم؟ آيا قرار است كه جهان آينده يك جهان با هدف باشد و يا همچون گذشته بدون هدف در يك محيط بيقاعده در تاريكي به جلو برانيم؟ آيا اين سمتي كه در حال پارو زدن هستيم اصلا به جلو است؟ بنابراين موضوع تعهد در آينده روابط بينالملل با اخلاق وارد ميشود.
سوال اساسي اين است كه آيا منافع ملي يك كشور با نظرداشت مسائل اخلاقي تعريف شده است؟ آيا ميتوان گفت همه كشورها سياست خارجي مبتني بر اخلاق دارند؟ مورگنتا عقيده داشت منافع ملي درست تعريف شده يك كشور فينفسه داراي ابعاد اخلاقي است و نظام جهاني را به سمت اعتدال پيش خواهد برد.
نكته اساسي آن است كه در محيط بينالمللي بازيگران چگونه تحت قيود اخلاقي قرار ميگيرند؟ منظور از بازيگران در اين جا كشورها، سازمانهاي بينالمللي و يا منطقهاي، بازيگران فراملي مانند شركتهاي بينالمللي و يا افرادي كه تاثير فراتر از كشور خود دارند مانند نلسون ماندلا، بيل گيتس، و محمد خاتمي و.. است.