لئو اشتراوس در سال 1899 در آلمان به دنيا آمد و در همان كشور به تحصيل فلسفه، رياضيات، و علوم طبيعي پرداخت. در كلاس درس هوسرل و هايدگر حضور مييافت. در موسسه مطالعات يهودي در برلين به عنوان پژوهشگر به كار پرداخت. در سال 1932 به دنبال قدرت گرفتن حزب نازي آلمان را ترك گفت و مقيم ايالات متحده شد و در مدرسه جديد پژوهش اجتماعي از سال 1938 تا 1949 و در دانشگاه شيكاگو از 1949 تا 1967 و در كالج كلرمونت در سال 69-1966 و كالج سن جان از 1969 تا زمان مرگش در سال 1973 به تدريس مشغول بود. در نشست سالن اجتماعات كانون پژوهشگران فلسفه و حكمت، كه روز پنجشنبه شانزدهم آذرماه 1385 با موضوع «اشتراوس و جامعه شناسي فلسفه سياسي» برگزار شد، دكتر محسن رضواني استاد دانشگاه و مدير گروه فلسفه سياسي پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، در باب جنبههاي گوناگون فلسفه سياسي اشتراوس سخنراني كرد.
دكتر رضواني سخنان خود را با اشاره به گستردگي بحث آغاز كرده و در باب ضرورت جامعهشناسي فلسفه سياسي گفت: تقريبا اولين كسي كه اهميت اين بحث را مطرح كرد لئواشتراوس بود. منظور اشتراوس بيشتر تاكيد بر فلسفه سياسي و فلسفه عملي بود تا مباحث نظري فلسفه. اشتراوس خود در پي تحقيق در فلسفه قرون وسطا به ضرورت اين رشته پي برد. هجرت گسترده انديشه اجتماعي و فلسفي در پي ظهور نازيسم زمينه بروز واكنشهاي گوناگوني شد. مهمترين اين واكنشها عبارت بود از: مكتب فرانكفورت با شخصيتهايي چون تئودور آدورنو، ماكس هوركهايمر و هربرت ماركوزه در آمريكا؛ گرايش به ماركسيسم نزد كساني چون والتر بنيامين و ارنست بلوخ يا برتولت برشت، گرايش به صهيونيسم نزد برخي يهوديان مثل مارتين بوبر و هاناآرنت كه آرنت بعدها از اين گرايش جدا شد؛ گرايش به تاريخيگري، اين رهيافت كه پيش از ظهور نازيسم توسط نيچه مطرح شده بود بعدها در هايدگر ادامه يافت و نوعي ضدعقلگرايي را پديد آورد. حتي برخي با اعلام اينكه رويكرد ناسيوناليستي نازيسم منحرف و منحط است گرايش به نوعي ناسيوناليسم داشتند، اين رويكرد اخير نزد كساني چون هانس يواخيم اسكوپس كه يهودي متديني بود ديده ميشد. اما لئو اشتراوس به هيچكدام از جريانهاي مذكور تعلق نداشت، چرا كه وجه مشترك همه اين نگاهها نوعي وابستگي به مايههاي بنيادين مدرنيته حاكم بود، درحالي كه نگاه اشتراوس را نه ميتوان مدرن، نه پست مدرن و نه پيشا مدرن خواند. به عبارتي ميتوان اشتراوس را متعلق به نوعي نگاه سنتگرايي خاص كه متفاوت از سنت گرايي رايج امثال نصر، شووان و گنون و سنتگرايي جامعهگرايانه مك اينتاير است، دانست. اشتراوس به دنبال نقد عقلانيت مدرن به سراغ گونهاي عقلانيت راهگشا ميرود كه مطابق با رهيافتهاي كلاسيك مثلاً نزد عقلانيتگرايي افلاطون و پيروان مسلمان او مثل فارابي، ابن سينا و ابن رشد ميتوان يافت. از اين رو افلاطوني كه اشتراوس در نظر دارد افلاطوني نيست كه امروز در دانشگاههاي غرب معرفي ميشود بلكه افلاطوني است كه در پي خوانش نوافلاطونيان مسلمان آشكار ميشود.
اشتراوس در ادامه، فلسفه سياسي را اينگونه معرفي ميكند: «فلسفه سياسي تلاشي ست در جهت جايگزيني معرفت (knowledge) به ماهيت امور سياسي به جاي باور و اعتقاد (opinion) به امور سياسي». اين تعبير كه كاملاً متاثر از تمثيل غار افلاطون در جمهوري است ناظر به تقسيم افلاطوني شناخت به چهار مرتبه طولي است. اشتراوس به «روششناسي فهم متون سياسي» اشاره ميكند و ميگويد دو رويكرد عمده در خوانش متون سياسي عبارتند از: اول رويكرد پيشرفت انگارانه كساني چون كانت و هرمان كوهن؛ در اين نگاه يك دانشمند امروز ميتواند انديشههاي فيلسوف گذشته را بهتر از او بفهمد. نقص اين نگاه در اين است كه اين رويكرد تاريخي نيست و در بيشتر موارد تفسير فيلسوف دوم به تحريف انديشههاي نويسنده متن منجر ميشود. رويكرد ديگر، روش تاريخي گرايي و زمينهگرايانه نزد كساني چون اسكينر است. در اين نگاه توجه به فهم رايج و عام مردم آن زمانه از انديشههاي فيلسوف مطرح است، در اين نگاه هر انديشهاي تاريخ مصرف دارد و هيچ انديشهاي فرازماني و فرامكاني نيست. مشكل اصلي در ميان نقايص متعدد اين نگاه آن است كه در آن نميتوان به انديشههاي پنهاني متن پي برد. چرا كه اگر فيلسوف مزبور پنهان نگارانه نوشت آن وقت چطور به حقيقت افكار فيلسوف پي ميبريم؟
اشتراوس در برابر اين دو نگاه رايج رويكرد «فهم تاريخي» را معرفي ميكند، در اين رهيافت تلاش ميشود افكار فيلسوف را بهگونهاي بفهميم كه او خود درك ميكرده است. از راههاي پيش برد اين نگاه خوانش «متن با متن» و «نويسنده با نويسنده» است، روشي كه اشتراوس خود در قرائت متون فلسفه سياسي فيلسوفان به كار برده است. او تمايزات دقيق و مهم فلسفه سياسي اسلامي و فلسفه سياسي مدرن را اين گونه شرح ميدهد: اول ـ انسان كامل در برابر انسان صنعتي: نمونه آشكار اين مورد در تفاوت بين رساله حي ابن يقظان ابن طفيل و رابينسون كروزوئه دانيل دوفو مشهود است. دوم، دانش حقيقتجو در برابر دانش درجه دوم است؛ درحالي كه فلسفههاي مضاعف مدرن همچون فلسفه دين، فلسفه اخلاق و فلسفه علم رويكردي ابزاري و درجه دوم به مسائل دارند در كلام، فقه و الهيات ديني سخن بر سر حقيقت اشيا و نسبت آنها با ذات امر قدسي ست. سوم- ترجمه اصطلاحي در برابر ترجمه تحتاللفظي: اين جا اشتراوس به ترجمههاي شگفتانگيزي كه در سدههاي سوم و چهارم از متون يوناني و عبري انجام شد اشاره ميكند و دقت آنها را ناشي از توجه به روح فلسفه يوناني ميداند؛ امري كه در ترجمههاي تحتاللفظي امروز ديده نميشود. چهارم- فلسفه در برابر علم: در علوم مدرن رويكردي ابزاري به شناخت اشيا حاكم است درحالي كه فلسفه علم ذوات اشيا به قدر طاقت فهم بشر است و در آن هستي از آن جهت كه هست دارد مدنظر است و پنجم و آخر: عقل و وحي در برابر عقل تنها. البته بايد در نظر داشت كه اين تمايزات به صورت وجه غالب در نظر گرفته ميشود و ممكن است در اين ميان استثناهايي نيز بتوان يافت.دكتر رضواني در ادامه معرفي اشتراوس به تفاوت فلسفه سياسي اسلام و فلسفه سياسي مسيحيت در نظر او اشاره كرد و گفت: دو تمايز عمده وجود دارد اولاً در محتواي دين اسلام و ماثورات دين مسيحيت و ثانياً در منابع موجود در اختيار فيلسوفان مسلمان و منابع فيلسوفان مسيحي.
از ديد محتوايي دين مسيح صرفاً به ايمان توجه دارد، آن هم ايماني كه در كليسا مطرح ميشود درحالي كه اسلام در كنار ايمان به پرداخت يك نظم سياسي و اجتماعي هم مشغول است. در اين جا دكتر رضواني به كتاب خود «فلسفه و شريعت» اشاره كرد و گفت: شريعت در اسلام را ميتوان به مفهوم قانون (low) در نظر گرفت، درحالي كه در مسيحيت قلمروي ديني و قلمروي سياست از هم جدا بودهاند. از همين رو ادعاي فلاسفه دينداري مثل هابز، لاك و ماكياولي در مورد اضافه بودن نهاد كليسا، صحيح و مبتني بر آموزههاي كتاب مقدس است. اما در اسلام ماهيت اموري چون وحي و نبوت در زمره فلسفه سياسي است و بحث كلام و فلسفه سياست، ماهيتاً تفاوتي ندارند و تمايز به مخاطب است.
از ديد منابع نيز، اشتراوس مدعي است بر خلاف نگاه تاريخنويسان عمومي، وقتي در قرن نهم ميلادي مسلمانان به كتابخانه بيزانس رفتند آگاهانه از ميان آثار موجود كتابهايي چون جمهوري، مرد سياسي، اخلاق نيكوماخوس [اثر ارسطو] و قوانين افلاطون را ترجمه كردند و به عمد به كتاب سياست ارسطو توجه نكردند درحالي كه در قرن پانزدهم وقتي مسيحيان به همان كتابخانه رفتند به جمهوري و قوانين توجه نكردند و سياست ارسطو را برگزيدند. اين انتخاب آگاهانه با توجه به نياز جامعه و تمايز باورهاي ديني اسلامي و مسيحي مربوط ميشود. از ديد آگوستينوس مسيحي در كتاب مهمش شهر خدا، پس از هبوط انسان به زمين سياست به او عارض ميشود و از اينرو فضاي سياسي حاكم با جو ايماني كليسا كاملاً جداست و كار ويژه هر يك نيز به فراخور فرق ميكند. از اينرو سياست ارسطو كه كتابي كاملاً زميني و بر خلاف نگرش آرماني افلاطون است انتخاب و ترجمه ميشود. ارسطو در كتاب خود با صرفنظر كردن نگاه آسماني افلاطون در جمهوري، امكان تحقق مدينه فاضله را ناممكن ميداند و از اينرو شيوههاي مطلوب حكومت را با توجه به واقعيت موجود به سه قسم تقسيم ميكند: دموكراسي خوب، اليگارش و تيراني (حكومت جابرانه شاهي)در ادامه همين بحث اشتراوس به هماهنگي ميان فلسفه سياسي اسلامي و فلسفه سياسي افلاطوني متوجه ميشود و ميپرسد: چرا مسلمانان او را افلاطون الهي ميناميدند؟ آيا اين امر ناشي از شناخت نادقيق ايشان از فلسفه افلاطون و مباحث چندخدايي اوست؟ اشتراوس در اينجا معتقد است كه تطابق ديدگاهي مسلمانان و افلاطون اتفاقي نيست و اين افلاطون گرايي آگاهانه و دقيق دو خاستگاه دارد: از منظر تاريخي شباهت فلسفهپردازي در جهان اسلام و يونان قديم مطرح است. همانطور كه جرم سقراط در آپولوژي، پرستش خدايي مخالف خدايان رايج و به انحراف كشيدن جوانان بود، فلاسفه مسلمان هم مجبور بودند براي فلسفيدن به روشهاي پنهاننگارانه متوسل شوند. اما خاستگاه دوم كه خاستگاه معرفتي است دقيقتر و مهمتر است. در اينجا دو موضوع مهم مطرح ميشود: اول بحث افلاطونشناسي(platonology) است. دكتر رضواني با اشاره به اينكه دو نگاه رايج به افلاطون موجود است، گفت: نگرش مشهور آن است كه در ميان سه كتاب مهم افلاطون در حوزه سياست، يعني جمهوري، قوانين و مرد سياسي، كتاب جمهوري از اهميت بيشتري برخوردار است و افلاطون در پايان عمر و به دليل نااميدي و بازگشت از سيراكيوز كتاب قوانين را به صورت تعديل جمهوري نوشت. درحالي كه اشتراوس معتقد است قوانين اهميت بيشتري دارند و سپس جمهوري و در نهايت مرد سياسي. دكتر رضواني گفت: اما به عقيده من نگاه درست آن است كه اين سه كتاب را مكمل يكديگر بدانيم. افلاطون در جمهوري حكومت مطلوب خود يعني نظريه فيلسوف ـ شاه را طرح ميكند اما در رساله كوچك مرد سياسي مينويسد كه ما ممكن است فيلسوف كامل نداشته باشيم، پس در پي راهحل ميبينيم چه شيوههاي از حكومت مطرح است. در اينجا افلاطون سه شيوه نامطلوب حكومت يعني تيراني (حكومت شاه ستمگر)، اليگارشي و دموكراسي بد را در برابر سه شيوه مطلوب حكومت يعني مونارشي، اريستوكراسي و دموكراسي خوب معرفي ميكند و در كتاب قوانين ميگويد هرگاه در هر حكومتي فرد يا كساني مطابق قوانين عمل كنند حكومت همان خواهد بود كه اگر شيوههاي آرماني خوب باشند حكومت ميكنند. اين شيوه بحث شباهت كامل به بحث فارابي از مرد اول و مرد دوم و مرد سوم دارد. در زمينه پيامبرشناسي (prophetology) مسلمانان نيز پيامبر كسي است كه از طريقه قوه خيال(نزد فارابي) و يا از طريق قوه عاقله(نزد ابن سينا) با عقل فعال(واهب الصور يا عقل دهم) ارتباط دارد. او وحي الهي را اينگونه دريافت ميكند. به عبارتي پيامبر تحقق فيلسوف شاه افلاطون است و تلاش فيلسوفان مسلمان در راستاي تبيين فلسفي وضعيت «پيامبر بودن» است.