ارض ظاهري در برخي از آيات و ابتكار علامه طباطبايي
در قرآن و در پارهاي از آيات به خالي بودن لوح نفس انسان از كليه معلومات در آغاز تولد و پيدايش تدريجي معلومات پس از آن از طريق حواس و فكر تصريح شده است. به علاوه آيات 34 سوره ابراهيم، 72 سوره احزاب، 19 سوره معراج، 7 سوره علق و... انسان را با صفات ظلوم، كفار، جهول و طغيانگر توصيف نموده است. آيه 213 سوره بقره نيز، بنا بر تفسير علامه طباطبايي، تمايل انسان به زندگي اجتماعي و نيز رعايت عدل را از جمله احكاميمعرفي كرده است كه انسان اضطراراً به سوي آن كشيده شده است. اين درحالي است كه در پارهاي از آيات ديگر به معلوم بودن فجور و تقوا براي انسانها به الهام فطري (شمس/ 7و 8 )، مبتني بودن دين بر فطرت و سرشت انسانها ( روم/ 30 )، همچنين پيمان و ميثاق خداوند با انسان بر عدم پرستش شيطان (يس / 60 و 61) و اعتراف رسمي وي به ربوبيت الهي (اعراف / 172) تصريح شده است. از اينرو برخي از انديشمندان مسلمان، با استناد به آيات دسته دوم، به برخورداري انسان از نوعي فطرت، كه به موجب آن از همان آغاز تولد به حسن تقوا و قبح فجور آگاه است و به سبب اين آگاهي آمادگي لازم را براي پذيرش دين الهي داراست، حكم نمودهاند. عهد و پيمان خداوند با انسان را نيز، اين دسته به عهد و پيماني كه خداوند پس از آفرينش آدم (ع) با انسانهايي كه قابليت تكون از نطفههاي وي را داشتهاند، بسته است تفسير نمودهاند اما علامه طباطبايي كه از توانايي ويژهاي در تفسير قرآن با قرآن برخوردار است هيچيك از توجيهات فوق را نپذيرفته، تفسيري سازگار با آيات دسته اول و نيز سازگار با نظام طولي عالم وجود و ضوابط تكويني حاكم بر آن ارائه كرده است.
بنابر نظر علامه طباطبايي انسان در نحوه وجود و واقعيتش در دنيا بالقوه آفريده شده است. يعني بذر انسانيت در او به صورت امري بالقوه موجود است كه به تدريج از زمينه وجودي وي سر بر آورد. بنابراين تفسير، هيچ امري براي انسان در بدو تولد معلوم نيست و اين خود اوست كه بايد آن معلومات را كسب نمايد. به علاوه انسان در اولين مرحله از مراحل رشد و تكون خود، خير و شر خويش را به وسيله تجهيزات غريزي تشخيص ميدهد و ماداميكه به مقام تصفيه نفس، كه در آيه 7 سوره شمس، بدان اشاره شده است، نرسيده است يعني مادامي كه مهمان خواهشهاي غريزي خود باشد همچنان ميزبان غرايز باقي خواهد ماند، و تشخيص خير و شر او به عهده غرايز او ميباشد. اما آنگاه كه بتواند نفس خود را تصفيه نمايد و قواي مختلفي كه در وجود اوست را تعديل نمايد و بين آنها عدالت برقرار كند يعني از هريك از قواي حسي، خيالي و عقلي براي راهيابي به عوالم ويژه هريك استفاده كند به ادراك فجور و تقوا نائل ميگردد و چه بسا كثيري از مصاديق خير و شر كه در مرحله قبل از رسيدن به مرحله فعلي توسط تجهيزات غريزي تشخيص داده بود در نزد وي تغيير يابند. بديهي است اين تغيير متناسب با رشد معنوي انسان و راهيابي او به عوالم بالاتر شكل ميگيرد.
ايشان همچنين بر اين عقيدهاند كه انسان ماداميكه در اثر اصرار بر مشتهيات نفساني و اتباع و پيروي از هواهاي نفساني مهمان خواهشها و ميلها و هوسهاي مادي است دين را مطابق فطرت خود نمييابد، بنابراين فطري بودن دين هرگز به اين معني نيست كه هر انساني از بدو تولد و يا در هر مرتبهاي و با هر بينش و هرگونه عملي متوجه و متمايل به آن است، بلكه به اين معني است كه دين به عنوان مجموعهاي از اصول و سنن و قوانين عملي كه سعادت انسان را تضمين و او را به كمال حقيقي ميرساند از مقتضيات تكويني رشد و تعالي انسان در مراتب مختلف وجود است كه انسان در هر مرتبه به تناسب مرتبهاي كه در آن قرار گرفته است آن را طلب و تاييد ميكند. بنابراين انساني كه در مرتبه ناسوت به سر ميبرد و هنوز به عالم ملكوت راه نيافته است مجموعهاي كوچكتر و آنكس كه عوالم ناسوت و ملكوت را درنورديده است مجموعهاي بزرگتر از آن اصول و سنن را طلب و تاييد ميكند.
و بالاخره ايشان درخصوص عهد و پيمان خداوند با انسان، بر عدم پرستش شيطان و اعتراف به ربوبيت خودش، براين اعتقاد است كه خداوند در عالميكه به حسب زمان هيچ انفكاك و جدايي از عالم دنيا ندارد و با آن اما محيط برآن است يعني سابق و مقدم براين دنياست اما نه به نحو سابقيت زماني بلكه به نوع سابقيت و تقدم رتبي، با انسان درباره ربوبيت خويش ميثاق بسته است. براين اساس، انسان داراي يك سابقه وجودي در نزد خداوند و در خزائن اوست به طوري كه آن سابقه وجودي، كه مربوط به عالم مثال و ملكوت است، و وجود دنيوي او دو وجه يك شيءاند يكي وجهي كه رو به خداوند است و با كلمه «كن» و بدون تدريج يعني دفعتاً افاضه ميشود و يكي وجهي كه به طرف دنياست و به تدريج از قوه به فعل در ميآيد و درباره آن با واژه «فيكون» تعبير شده است. در عالم مثال انسانها همه به وجود جمعي در نزد خداوند متعال حاضرند، هيچ فردي از فرد ديگر غايب نيست، افراد از خدا و خداوند از افراد غايب نيست و به طور كلي غيبت فعل از فاعل و صنع از مصنوع در آن مقام معقول نيست. از اين رو در آن عالم هر كس وحدانيت پروردگار را در ربوبيت از طريق مشاهده نفس خود و نه از طريق استدلال تاييد ميكند زيرا در آن عالم، هيچ فردي از ذات احديت منقطع نيست و حتي يك لحظه او را غايب نميبيند و همواره به وجود او معترف است. اين وجود جمعي نه امري مستقل و جدا از اين عالم ماده بلكه روي و وجه ديگر آن است. به عبارت ديگر در عالم ماده، وجود كمالات در انسان بالقوه است و اين خود اوست كه بايد سازنده و معمار آنها باشد. انسان درصورت كسب كمالات و به فعليت رساندن آنها به عوالم بعدي راه مييابد در غير اين صورت به اوصاف متقابل آن كمالات متصف ميشود. بنابراين اتصاف انسان به اوصاف متقابل در قرآن نه بدان جهت است كه انسان موجودي دو سرشتي است كه نيمياز آن متعالي و ستودني و نيمي از آن پست و نكوهيدني است بلكه به اين جهت است كه فعليت كمالات در دنيا فقط به دست خود انسان انجام ميشود و به ترقي و راه يافتن وي به عوالم بالاتر ميانجامد و عدم فعليت كمالات مانع راه يافتن وي به عوالم بالاتر و موجب اتصاف انسان به صفات متقابل آن كمالات ميگردد.
خلاصه آنكه علامه طباطبايي اين نظر را كه براساس آن انسان از همان آغاز تولد به صفات علم و عدل متصف گردد، دين الهي را بپذيرد و فارغ از نظام عالم ماده و سير تدريجي فعليت يافتن كمالات در آن از شوونات و اوصاف عالم مثال بهرهمند گردد نپذيرفته است و براين نكته تاكيد دارد كه انسان در هريك از دو قوس صعود و نزول كه قرار گيرد تابع قواعد تكويني حاكم بر آن قوس است و در مسير تنزل يا ترقي او هيچگونه طفرهاي پذيرفتني نيست.
فلسفه اسلامي و حكمت حقيقي در نظر كربن
پروفسور هانري كربن كه در سرزمين دكارت و ولتر تولد يافته بود و در بهترين مراكز علمي آن ديار فلسفه غربي را آموخته بود، از يك طرف تحت تعليم اتين ژيلسون بزرگترين صاحبنظر در فلسفه قرون وسطايي اروپا و از طرف ديگر تحتتاثير فنومنولوژي هوسرل و فلسفه وجودي هايدگر قرار داشت. وي پس از تسلط كامل به زبانهاي تازي و پارسي و شناختي نسبي از مسائل اسلامي با هدايت لوئي ماسينيون با تصوف، تشيع و فلسفه اسلامي آشنا شد و با كشف سهروردي با عالم فكري و معنوي حكماي الهي ايران آشنا گرديد و براي راه يافتن به آن و نشستن برخوان معنويت تشيع مهمان سرزمين معنوي متفكران اهل معناي ايراني شد.
ورود كربن به عالم فكري و معنوي اسلامي و مخصوصاً تشيع، او را سخت شيفته فلسفه اسلاميبه ويژه فلسفه سهروردي، ملاصدرا و نظام طولي ترسيم شده توسط آنها براي عالم نمود. اين شيفتگي به حدي بود كه فلسفه غربي را از دكارت به بعد، كه به دنبال علوم تحصلي كشيده شده و براي معرفت و شناخت به دو منشا ادراك حسي و معاني و مفاهيم حاصله از قوه فاهمه قائل است، يك بازي كودكانه با مفاهيم ذهني تلقي نمود كه در آن هيچگونه اميدي به بازيافتن حقيقت عالم مجرد و فوق محسوس باقي نمانده است. براساس نظر وي اين فلسفه نه ميتوانست بين حواس و فاهمه قوهاي واسط به جز قوه تخيل، كه از آن امور خلاف حقيقت، اسطوره مانند، واهي و عجيب ميتراود و همواره مورد سوءظن است و همراه بدن و جوارح آن فنا ميپذيرد، در نظر بگيرد و نه ميتوانست محلي براي عالم مثال در تصوير افقي خود از عالم لحاظ كند و به عالم مجرد و فوق محسوس كه نه جهان تجربه است كه با حواس ادراك شود و نه جهان انتزاعي مورد ادراك عقل است كه به ياري منطق صوري يا بحث و جدلي كه از يك مفهوم به مفهومي ديگر روي ميآورد قابل ادراك باشد، راه يابد.
دستيابي او به حكمت حقيقي، كه در آثار او مشهود است، موجب شد تا همچون علامه سيدمحمدحسين طباطبايي كه حكمت حقيقي را نه فقط در تتبعات توام با نقد و بررسي دريافته بود بلكه بدان در ضمير خود نيز موجوديت بخشيده بود، تنزيل را از تاويل بازشناسد، به نسبت ميان ظاهر و باطن پي ببرد، بر سازمان سلسله مراتبي عالم مهر تاييد بزند و تكامل انسان را نيز تابعي از تكامل تدريجي انسان در عالم ماده و سير روحاني و معنوي او در سازمان سلسله مراتبي عالم و عروج به عوالم مثال و عقل بداند و در يك كلام موجب گرديد تا او نيز محرم و تماشاگر راز معنوي قرآن شود و با گشودن افقي فرا روي خود از اشتباه ميان مثال و مجاز مصون بماند.
عالم مثال و منزلت آن در نظر كربن
در نظر كربن، قوه خيال قوهاي است ميانجي و واسط كه از يك جانب صور محسوسه و حسي را از عالم ماده بيرون برده، صورت تجرد ميدهد و از آنها خلع ماديت ميكند و از جانب ديگر صور عقليه را وجهه مثالي و خيالي بخشيده بدانها شكل، بعد و جهت ميدهد. به بيان ديگر ادراك مثالي يك نوع استحالهاي در ادراكات حسي ايجاد ميكند و آنها را تعالي ميبخشد. اين استعلا امكان عروج انسان را به عوالم بالاتر فراهم ميآورد بهگونهاي كه اگر اين استعلا نباشد محال است بتوانيم از مرحلهاي به مرحله ديگر سير كنيم. عالمي نيز كه اين قوه ما را بدان وصول ميدهد عالمياست واسط و ميانجي ميان عالم مادي محسوس و عالم عقل، كه درصورت فقدان آن، طرح و هيات عوالم از هم ميپاشد. صور و موجودات اين عالم، كه عالم ملكوت نام دارد، تجليات و جلوات مثالي صور و موجودات عقليه محضه عالم جبروت ميباشند. بنابراين قوه خيال قوهاي است كه وظيفه آن شناسانيدن يكي از عوالم قطعي حوزه وجود يعني عالم مثال به ماست.
بدين ترتيب كربن با شناسايي سلسله مراتب عالم وجود و شناخت جايگاه عالم مثال به عنوان حد واسط عالم ماده و عالم عقل و نيز شناخت نقشي كه قوه خيال ميتواند براي شناسانيدن عالم مثال ايفا نمايد، تكامل انسان را تابعي از سير روحاني و معنوي او از عالم ماده به عالم مثال و از عالم مثال به عالم عقل دانسته است و در اين موضوع با حكماي اسلاميهم زبان شده است. به علاوه وي قوه خيال را از خيالي كه نقش آن به حوزه تصور و پندار محدود شود متفاوت دانسته است و با استناد به سخن پاراسلس، ضمن تفاوت گذاردن بين خيال حقيقي و پندار واهي، خيال حقيقي را به شجره طيبه و پندار واهي را به شجره خبيثه كه در قرآن از آن سخن رفته است تشبيه نموده است. به عبارت ديگر بنابر نظر وي، اين قوه اگر به وظيفه اصلي خودش كه همان شناسانيدن عالم مثال و راه بردن به سوي آن است مشغول گردد جوابگوي نحوه دركي خواهد بود كه عوالم وجود را به منزله تجليات الهيه محسوب ميدارد ولي اگر به درجه خواهش و ميل طبع و هوس تنزل يابد و از آن امور واهي و خلاف حقيقي بتراود، به هرزگي و انحراف ميانجامد، عالم ماده را حقيقت ميپندارد و از عوالم مافوق كه حقيقت و باطن عالم ماده به شمار ميآيند غفلت ميشود و به اوصافي كه شايسته اين غفلت است متصف ميگردد.بنابراين اين خود انسان است كه دل به خيال و پندار واهي يا دل به خيال حقيقي ميسپارد. در حالت اول عالم ماده را حقيقت ميپندارد و وجود را منحصر در آن ميانگارد و از عوالم ملكوت و جبروت غافل ميشود اما در حالت دوم عالم ماده را پلكاني براي نيل و ترقي به عالم ملكوت ميشمارد و با استمداد از قوه خيال و قوه عقل و مبادرت به تصفيه نفس براي رسيدن به عوالم مافوق تلاش مينمايد.
در موضوع تلقي انسان از دين نيز كربن نظري مشابه علامه طباطبايي اختيار نموده است. بنابر نظر وي «كار مهم و اساسي، دريافتن معناي حقيقي مضامين كتاب مقدس (دين) است و وجه درايت و فهم معاني قرآن تابع وجهه نظر و نحوه تلقي كسي است كه در صدد دريافت آن معاني است. تمام اعمال و رفتار و كردار مومن نيز ناشي از وجه دريافت و درايت اوست. مومن اگر با معاني قرآن انس و الفت پيدا كرده باشد سر و كار او با تفسير و تاويل است و در اين وضع معناي حقيقي قرآن كه در عين حال معناي زندگي و جهت وجودي او نيز هست بر او آشكار ميشود»
نتيجهگيري:
1 – علامه سيدمحمدحسين طباطبايي و پروفسور هانري كربن ستارههاي درخشاني بودند كه هر يك پس از مطالعه عميق و جدي در فلسفه و حكمت و عرفان اسلامي و نيز آشنايي، انس و الفت با قرآن چگونگي تكامل تدريجي انسان در عالم ماده و عروج وي به عوالم بالاتر را به خوبي به تصوير كشيدند. در اين تصوير علامه سيدمحمدحسين طباطبايي كه در اقليم شرق متولد و با فرهنگ و فلسفه شرق، كه از روحانيت و حقايق ماوراي طبيعي اشباع شده بود رشد يافته بود، متوجه پيشفرض طفرهاي شد كه برخي از انديشمندان مسلمان با ناديده گرفتن تكامل تدريجي در عالم ماده در تبيين مسير تكاملي انسان بدان قائل ميشدند و انسان تولد يافته در عالم ماده را واجد برخي شوونات و اوصافي كه بايد پس از آن واجد شود ميدانستند. و پروفسور هانري كربن كه در اقليم غرب تولد يافته بود متوجه فقدان عالم مثال در تبيين انديشمندان آن ديار از سير تكاملي انسان شد.
2 - آشنايي كربن با علامه طباطبايي و برخي ديگر از متفكران ايران از يك طرف و قابليت فكري و معنوي او از طرف ديگر موجب شد تا وي در موضوعات مختلفي كه تفصيل آن گذشت به شكل بسيار تحسينبرانگيزي به عمق مباحث يادشده راه يابد و به دريافت معاني حقيقي قرآن نائل شود.
منبع: Transcendent Philosophy Journal