باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 20 دي 1387 كاربران برخط 57 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
پرسش‌هاي فلسفي در جهان آينده
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اشاره:

پرسش‌هاي فلسفي در جهان آينده عنوان سخنراني دكتر محمدرضا حسيني بهشتي كه به همت طرح‌هاي ملي وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي در تاريخ 19 اسفند ماه سال 82 برگزار شد. آنچه در ذيل مي‌خوانيد چكيده‌اي از سخنراني دكترمحمدرضا بهشتي است كه به صورت مقاله تنظيم شده است.

 

 
   ● نويسنده: محمد رضا - حسيني بهشتي

منبع: هفته نامه - فرهنگ و پژوهش - 1383 - شماره 145، فروردين

 
 

مسأله «انسان‌شناسي فلسفي» يكي از مهم‌ترين حيطه‌هايي است كه در آن پرسش فلسفي صورت مي‌گيرد و اهميت پرسش در اين حيطه، هنگامي مشخص مي‌شود كه بتوان قلمروهايي كه در فلسفه به نحوي با اين حيطه، پيوند وسيع، محكم و استواري دارد را تشخيص داد. يكي از انديشمنداني كه در دو سده اخير، از جايگاه ويژه‌اي در فلسفه مغرب زمين برخوردار بوده و تعليمات وي فراتر از مغرب زمين، در كانون‌هاي بحث فلسفي پرداخته مي‌شد، «امانوئل كانت» نام دارد. وي معتقد بود: مي‌توان پرسش‌هاي بنيادين فلسفه را به چهار پرسش اساسي كه شامل «من چه مي‌توانم بدانم»، «چه بايد انجام دهم»، «به چه مي‌توانم اميد داشته باشم» و «انسان چيست» برگرداند.

وي معتقد است كه آن شاخه از فلسفه كه پاسخگوي پرسش اول است، به دنياي مابعدالطبيعه مرتبط مي‌شود و شاخه‌اي كه به پرسش دوم، پاسخ مي‌دهد، فلسفه و اخلاق و فلسفه دين نيز مي‌تواند پاسخگوي سوال سوم باشد. اين سه پرسش، روال و سياق واحدي را دنبال مي‌كنند. كانت معتقد است: «انسان شناسي فلسفي» كه هنوز پديد نيامده (البته در زمان كانت) لازم است، بحث محوري باشد و كانون توجه قرار گيرد. زيرا پرسشي زيربنايي است و بدون شناخت انسان، نمي‌توان به سه پرسش ديگر پاسخ داد.

به طور كلي رشته فلسفه، تاريخي 3 هزار ساله دارد و در واقع شاخه‌اي قديمي است. اما «انسان‌شناسي فلسفي»، موضوعي است كه اخيراً مورد توجه قرار گرفته است. با وجود اين كه طي اين 3 هزار سال، مسائل مربوط به انسان در جاهاي مختلف مطرح بوده، اما رشته مستقلي كه انسان را موضوع خود قرار دهد، نسبتاً ديرتر پديد آمد. اوايل قرن هجدهم، گرايش به چنين رشته‌اي به طور تدريجي به وجود آمد و در قرن نوزدهم اوج گرفت و سپس در قرن بيستم «انسان‌شناسي فلسفي» مطرح شد. دو پرسش «من چه كسي هستم» و «چه مي‌خواهم» چنان زيربنايي است كه در تمام قلمروها حركت مي‌كند و تعيين‌كننده است.

«رابطه انسان با خود»، «رابطه انسان با جهان پيرامون خود» و «رابطه انسان با خدا»، سه مفهومي است كه به طور مداوم با يكديگر در پيوند و دادوستد هستند. دگرگوني در هر يك از اين مفاهيم، موجب دگرگوني در مفاهيم ديگر مي‌شود و به تناسب خود، طرز تلقي را دگرگون مي‌سازد. با توجه به دامنه‌هاي گسترده‌اي كه در «انسان‌شناسي فلسفي» پديد آمده، تمام توجه‌ها به جانب آن معطوف گشته و در اين عرصه كارهاي بسياري صورت گرفته است.

مسأله «انسان‌شناسي» موضوعي است كه در علوم ديگر اعم از زيست‌شناسي، روانشناسي، جامعه‌شناسي و … مطرح است. اما اين سوال پيش مي‌آيد كه چه ويژگي در انسان‌شناسي فلسفي وجود دارد كه در علوم ديگر چنين نيست. به نظر من، اين ويژگي در نوع پرسش است. به طور مثال در زيست‌شناسي، جنبه‌هاي «بيولوژيك انسان»، با روش كمي و تجربي صورت مي‌گيرد. انتخاب چنين روشي، جهت‌گيري خاص و محدوديت خاصي را از ابتدا، براي خود تعريف كرده و در آن دايره حركت مي‌كند. بنابراين شيوه، شيوه تجربي ـ كمي است و موضوع، جنبه‌هاي زيستي و حياطي انسان است. مسأله انسان در روانشناسي شيوه‌اي كه براي نزديك شدن به انسان در «انسان‌شناسي فلسفي» وجود دارد، نمي‌تواند به صورت تجربي ـ كمي باشد. البته، اين مسأله بدين معنا نيست كه دستاوردهاي علوم در نگاه فلسفي، ناديده انگاشته شود. انواع مختلفي از طرح، پرسش‌هاي فلسفي در قبال انسان وجود دارد كه مطرح مي‌شود. با توجه به اين كه در علوم مختلف به جنبه‌هاي خاص انسان پرداخته مي‌شود، در دانشي به نام «انسان‌شناسي فلسفي» تلاش بر اين است، تعبير كساني كه در حيطه فلسفه علم فعاليت مي‌كنند، در درجه‌اي بالاتر مورد جمع‌بندي قرار گيرد. اين روش، نوعي «انسان‌شناسي فلسفي» است. روش ديگر اين است كه در آثار فيلسوفان گذشته و معاصر، تلقي آنان از انسان، همچنين، آنچه نظام فلسفي آنان براساس آن شكل گرفته را مورد بررسي قرار داد؛ يا اين كه به دنبال كشف اين مسأله بود كه در بن علوم، چه تصويري از انسان وجود داشته كه براساس آن علوم، حركت خود را به شيوه تجربي ـ كمي، آغاز كرده‌اند و در لايه زيرين اين علوم، چه برداشت و چه تلقي از انسان وجود داشته است.

پيش از آن كه نسبت انسان «با وجود» و «با خود» در عرصه تجربه مورد سوال قرار گيرد، لازم است در عرصه ماقبل تجربي، پرسش گردد. انسان بايد آنگونه كه هست مورد سوال قرار گيرد، وقتي انسان آنگونه كه بايد باشد، به زير سوال مي‌رود، پرسش جنبه اخلاقي مي‌يابد و در آن، بايد و نبايدها مطرح مي‌شود.

بنابراين، به طوركلي مي‌توان گفت: در انواع مختلف انسان‌شناسي فلسفي، با توجه به آموزش‌هاي بسيار عميق و جدي، ويژگي‌هاي خاص انسان (كه باعث متمايز ساختن آن از موجودات ديگر مي‌شود) مورد سوال قرار مي‌گيرد.

در پايان سده گذشته و آغاز سده جديد، پس از فراز و نشيب‌هاي بسيار در عرصه فلسفه نظري، طرح اين مسأله كه جايگاه فلسفه چيست؟ مجدداً مطرح شد و جزو پرسش‌هاي بنيادين به حساب آمد.

در سنت انديشه گذشته، هر رشته‌اي فلسفه‌اي داشت كه در آن سخن از مبادي اين رشته علمي به ميان مي‌آمد و علوم ديگر از مبادي خود پرسش نمي‌كردند. در واقع مي‌توان گفت: نهايي‌ترين پرسش‌ها در فلسفه، صورت مي‌گرفت، اما طي دهه گذشته، نام جديدي به نام «فلسفه فلسفه» پديد آمد و فلسفه‌هايي كه هر يك به تنهايي، مبادي خاص خود را داشته در شاخه بسيار جواني به نام «فلسفه فلسفه» مورد بررسي قرار گرفتند.

در نيمه دوم سده گذشته، سه جريان بزرگ كه هر كدام رهيافت‌هاي خاص خود را در عرصه فلسفي داشتند، پديد آمد. يكي از آن سه جريان، روشي بود كه فلسفه‌هاي تحليلي دنبال مي‌كردند و از دهه دوم سده گذشته، كار متمركزي بر روي آن صورت گرفت و در حال حاضر نيز كارهاي گسترده‌اي بر روي آن انجام مي‌گيرد. فلسفه‌هاي هرمنوتيك به معناي عام دسته دوم به حساب مي‌آيد.

در اين گروه بزرگ، فلسفه‌هايي وجود دارد كه رهيافت آنها به جانب موضوعات، رهيافت ديالكتيكي است و به انواع مختلف تقسيم مي‌شوند. دسته سوم از رهيافت‌هاي گوناگون، به نحو ادغامي و تركيبي استفاده مي‌كنند؛ در اين دسته، هر يك از رهيافت‌ها، چيزي را عرضه مي‌كنند؛ لازم است به جاي آنكه يك رهيافت را به عنوان رهيافت صحيح پنداشت، اين مسأله در نظر گرفته شودكه هر يك از آنها چه دستاوردي دارند.

قلمرو ديگري كه بيشترين توجه را در مغرب زمين به خود معطوف ساخته، فلسفه عملي است.

اگر برنامه‌هاي دانشگاه‌هاي مختلف مورد توجه قرار گيرد، مشاهده مي‌شود اكثر سمينارها، همايش‌ها و … در مورد فلسفه علمي است. در واقع مي‌توان گفت: توجهي كه به فلسفه علمي مي‌شود در تقابل فلسفه نظري، غيرقابل قياس است و اين مسأله به پيوند فلسفه با زندگي در مغرب زمين برمي‌گردد. عده‌اي معتقدند با توجه به اين كه پرسش‌هاي عميقي در اين رشته مطرح مي‌شود، اما نمي‌توان پيوند آن را با زندگي درك كرد، مخصوصاً اين كه زباني بسيار تخصصي دارد و افرداي كه خارج از اين دايره هستند، زبان آن را متوجه نمي‌شوند به خصوص اين كه در سنت‌هاي ما، جنبه‌اي تعليمي داشته است. در فلسفه مغرب زمين مشاهده مي‌شود هر آنچه در عرصه زندگي فردي يا اجتماعي دنياي كنوني رخ مي‌دهد، مورد پرسش فلسفي قرار مي‌گيرد و بر مبناهاي مختلفي كه فيلسوفان دارند (با كاوش) پاسخ‌هايي را مي‌يابند، پاسخ‌هايي كه مي‌توان آنها را درك كرد و سپس انس گرفت. بنابراين اصلاحات ناآشنا، عموميت يافته و قابل فهم مي‌شود، در آن لحظه حس مي‌شود، فلسفه پيوندي بسيار نزديك و عميق با زندگي كنوني دارد.

در مورد فلسفه طبيعت و تكنيك كه از شاخه‌هاي فلسفه به حساب مي‌آيند، كارهاي بسياري صورت گرفته است. به خصوص مسأله بحران زيست محيطي كه نه فقط ذهن عالمان علوم را به خود متوجه ساخته، بلكه آنان را به بازنگري عميق‌تري واداشته است.

مسأله بحران محيط زيست، موضوعي است كه بشر امروزي به طور ملموس با آن روبه‌رو است و تا بدين لحظه، بيشتر از دو نوع مواجهه با طبيعت نداشته است كه يكي از آن دو مواجهه معرفتي ـ نظري است.

بشر در اين نوع، سعي در شناخت طبيعت و در ديگري تلاش دارد طبيعت را از منظر زيباشناختي مورد داوري قرار دهد. روبه‌رو شدن بشر با مسأله بحران طبيعت توجه قابل ملاحظه‌اي را نسبت به نوع ديگر مواجهه به نام مواجهه عملي با طبيعت پديد آورد.

با توجه به اين كه فسلفه اخلاق (بايدها و نبايدها) تنها در مورد رابطه ميان انسان‌ها مطرح بوده، اين سوال پيش مي‌آيد كه آيا اين فلسفه در مورد مواجهه انسان با طبيعت صدق مي‌كند؟ آيا بشر در برابر طبيعت، نوعي مسئوليت و نوعي تكليف دارد؟ يا اين كه طبيعت به تنهايي موجود مستقلي است كه لازم است به خاطر آن، بايدها و نبايدهايي مطرح شود؟ يا در نهايت به خاطر نسل‌هاي آينده بشري است كه بايدها و نبايدها مطرح مي‌شود.

به طور كلي، علم تجربي با تصرف در طبيعت امكان‌پذير بوده است. وقتي در عالم علوم طبيعي با موضوعي روبه‌رو مي‌شود، با فاكتورهاي مختلف آن را تحليل كرده و سعي در محدود كردن عوامل دارد.

در واقع يكي از عوامل را دگرگون و در آن تغييراتي پديد مي‌آورد، دست و پاي طبيعت را مانند موجودي مي‌بندد و اجازه مي‌دهد تنها يك عضو خود را حركت دهد و سپس واكنش‌هاي آن را مشاهده مي‌كند. به طور مثال در تاريخ فلسفه مشاهده مي‌شود، مثال‌هايي كه بيكن ـ از مناديان جديد ـ در مورد روش‌ها و متدهاي علوم تجربي جديد به كار مي‌برد، بيشتر برگرفته از دادگاه است.

بيكن اظهار مي‌دارد: طبيعت با زبان خويش، پاسخ نمي‌دهد، يعني بايد دست و پاي آن را بست و تنها پاسخگوي آنچه ما مي‌خواهيم باشد. در واقع منظور اين است كه براي جواب بايد آن را شكنجه داد، جالب است كه نام اين شكنجه، آزمايش گذاشته مي‌شود، بنابراين مي‌توان گفت: علم در مسير پيشرفت خود نوعي تصرف محسوب مي‌شود، در واقع روش آن با تصرف در طبيعت آغاز مي‌گردد و بر او بنيان نهاده مي‌شود. گذشته از اين مسأله، پديده ديگري شكل مي‌گيرد كه در زندگي بشر فوق‌العاده مؤثر و در دستاوردهاي آن غوطه‌ور است، اين پديده «تكنيك» نام دارد. بانيان علوم جديد، معتقدند: علم، بايد به بشر قدرت تصرف و پيش‌بيني دهد، نه صرفاً شناخت. در واقع تأويل علم، مساوي با قدرت است. بشر، نوع ديگري از مواجهه با پيرامون خود را در پيش گرفته است. دكارت در اين باره مي‌گويد: انسان، ارباب و آقاي طبيعت است. يعني خود را تافته‌اي جدابافته مي‌داند و خود را مجاز دانسته براي سعادتش از طبيعت بهره‌گيري كند، مگر اين كه خدشه‌دار شدن سعادت خود و آيندگان در ميان باشد، در غير اين صورت هيچ گونه مانعي را بر سر راه خود حس نمي‌كند.

 

 

    292 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   انسان‌شناسي فلسفي (3)
●   فلسفه اخلاق (99)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:16/01/1383

تاريخ شمسی نشر:00/01/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب