باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 1 آذر 1387 كاربران برخط 96 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
پست مدرنيته و نگرش‌هاي جديد معناشناختي در شهرسازي(1)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


امروزه پست مدرنيسم در تمام رشته‌ها به جنبشي فراگير و همه‌جايي تبديل شده است و ما، چه بخواهيم و چه نخواهيم، به حوزه‌اي وارد شده‌ايم كه با دوره‌هاي پيشين تفاوت ماهوي و معنايي بسيار زيادي دارد. نمونه‌اي از اين تفاوت‌ها در حوزه انديشه عبارتند از: نفي فراورايت‌ها، نفي‌انسان‌گرايي و نفي هرگونه واقعيت ثابت و حقيقت مطلق. در تمام اين انديشه‌ها يك موضوع مشترك به چشم مي‌خورد: نفي معنا و ناتواني در به بيان درآوردن معنا و درك كامل از حقيقت.

تأثير جنبش پست مدرن بر شهرسازي معاصر بسيار مشهود است. در حقيقت، بخش اعظمي از پيشرفت شهرسازي پست مدرن حاصل تغيير نگره‌ها و انديشه‌ها و مباني نظري است. بحث حاضر به دنبال برشمردن و بازخواني ريشه‌ها و پايه‌هاي اين تفكر در شهر و شهرسازي است. آنچه در پي آن هستيم، اين است كه هستي‌شناسي و معناشناسي شهر در گذار به فلسفه پست مدرن چه قبض و بسطي به خود ديده و نگرش‌هاي معناشناختي در عصر پست مدرن دستخوش چه تغييراتي شده‌اند.

 
   ● نويسنده: عبدالهادي - دانشپور / اميررضا - رفيعي

منبع: فصل نامه - فلسفی - 1385 - پاییز و زمستان، شماره 12

 
 

آنچه مدرنيسم در شهر و شهرسازي از خود به جاي گذاشت، توسط پست مدرنيست‌ها با انتقاد جدي روبرو شد. اگرچه اين انتقادات تا حدودي به خاطر عوارض ناخواسته و پديد آمده مدرنيته بود، اما از نحوه برخورد كاملا متفاوت اين دو نگرش سرچشمه مي‌گرفت.

اين انتقادات اگرچه در اواسط قرن بيستم توسط متفكريني چون هايدگر، ويتگنشتاين و در فلسفه و افرادي چون ونتوري، كان، جنكس و . در شهرسازي عنوان شد و ماهيت مدرنيته و اصول و مباني آن به طور جدي با انتقادات و پرسش‌هاي فراوان روبه‌رو شد، اما اين انديشمندان هيچ‌گاه لفظ و نام پست‌مدرن را به كار نبردند و در حقيقت، آنها پست‌مدرن‌های اوليه‌اي بودند كه تنها در لفظ «پست» با متفكريني چون دريدا، بودريار و آيزتمن مشترك بودند. آنها در گذار از مدرن ما را با بازگشتي به دوران قبل از مدرنيته روبه‌رو مي‌كردند؛ و لذا نمي‌توان نام پست‌مدرن بر آنها نهاد. همين تزلزل ساختاري باعث شد كه پست‌مدرنيسم متقدم (عصر گذار از مدرنيته) به سرعت عرصه را براي گرايش‌هاي جديد و متأخرتر پست‌مدرنيستي كه حاوي فلسفه‌اي مشخص‌تر و مترقي‌تر نسبت به فلسفه مدرن بودند، خالي كند.

از سوي ديگر، اكثر انديشمندان بر اين امر اتفاق‌نظر دارند كه مقصود و هدف نهايي پست‌مدرنيسم، «بحران معنا» است: بحراني در ناتواني بيان و در به بيان نيامدن معنا و در غيبت معنا.(2) داعيه اصلي پست مدرنيسم ويژگي نامتجانس، پاره‌پاره و متكثر حقيقت است و ناتواني انسان در احاطه بر واقعيت.

بازتاب اين انديشه در معماري و شهرسازي گذار به تفكري است كه فضا را محصول روابط اجتماعي و انديشه فلسفي مي‌داند. (3) در اين تفكر «معناشناختي»، فضاهاي شهري نيز دستخوش دگرگوني‌هاي بنيادين مي‌شوندا. از نظر شهرسازان پست‌مدرن، «معني» همواره بسته به تعبير افراد و نيات آنهاست و هيچ معنايي به خودي خود در ذات فضاها و مكان‌هاي شهري وجود ندارد.

اين پژوهش كوششي است براي شناخت اين انديشه‌ها و سازوكار تأثيرگذاري آنها بر شهر و شهرسازي معاصر.

 

1- مدرنيته و انديشه انتقادي:

در دوران مدرنيته با استفاده از دست‌آوردهاي اكتشاف علمي، انقلاب صنعتي و اكتشافات جغرافيايي عرصه‌ها و چشم‌اندازهاي تازه‌اي در برابر ديدگان بشر گشوده شد. ارزش‌هاي غالب اين دوره را مي‌توان عقل‌گرايي و ايدة پيشرفت ناميد. در اين دوره، متفكران خوش‌بين بودند كه با استفاده از ارزش‌هاي كلي علم و عقل مي‌توانند از شر تمام موانعي كه باعث عقب‌ماندگي و عدم پيشرفت مي‌شود، رهايي يابند. اما در اواسط قرن بيستم بود كه انديشمندان كم‌كم متوجه شدند كه جريان مدرنيسم با بن‌بست روبرو شده است و بايد به فكر چاره‌اي باشند. از اين‌رو، پست‌مدرنيته را مي‌توان جرياني ناميد كه در واقع برآمده از دل مدرنيته و تلاشي براي يافتن پاسخ‌هايي جهت حل معضلات مدرنيته و خروج از بن‌بست مدرنيسم است.

 

2- پست‌مدرنيسم چيست:

اگرچه امروزه پست‌مدرنيسم در همه‌جا پذيرفته شده است، اما هنوز تعريف دقيقي از آن داده نشده است. به همين جهت، اكثر انديشمندان از آن به عنوان يك وضعيت و يك موفقيت ياد كرده‌اند. در واقع:

«پست‌مدرنيسم به مثابه يك انگاره بسيار مبهم بوده است. از يك سو دوره‌اي تاريخي ديده شده كه در پي مدرنسيم آمده و به همين جهت، پست‌مدرنيسم نام گرفته، از طرف ديگر، «يك حالت» ديده شده است (دوكرتي، 1993)، «يك موقعيت ذهني» (باومن، 1991)، «يك موضوع بيان انديشه» (ليوتار، 1993)، «يك رديه، جداشدن، عدم همراهي و بسيار بيشتر از يك تغيير جهت ساده». (رز، 1991)». (4)

اين خود نشان از بيان تكثرگرايانه و نامنجانس پست‌مدرنسيم دارد و جزء خصلت‌هاي بنيادين آن است.

اگر بخواهيم تعريف ابتدايي و اوليه‌اي از پست‌مدرنيته‌ ارائه دهيم، بايد بگوييم كه پسامدرنيسم طرز تفكري است كه به دنبال شكل يكسان و ثابتي از يك رويكرد و نظرگاه نيست، بلكه گروه‌هاي مختلف و پديده‌هاي متفاوت را به حكم خصوصيت‌هايشان در نظر مي‌گيرد، و بنابراين، اصول و قواعد فكري خود، ضمن درك مناسب هر يك از عوامل و تأكيد بر چندگانگي و كثرت‌گرايي، سعي دارد آنها را چنان سامان و سازمان بخشد كه در پي بي‌قاعدگي و بي‌نظمي ظاهري، به نوعي انتظام پيچيده دست يابد و شكلي از ابهام و چندگانگي را به دست دهد، كه متضمن نفي شناخت كامل و نفي درك واضحي از حقيقت است و اين همه بدين‌معناست كه پست‌مدرنيسم همواره به معناي پايان عصر جهان شمولي يك ذهنيت، يك بينش، يك فرهنگ، يك سبك و بوده است.

آنتوني گيدنز در پاسخ به اين سئوال كه پسامدرنيته درباره چه چيزي است، سه ايده اصلي را بيان مي‌كند:

«اول اينكه ما كشف كرده‌ايم كه هيچ‌چيز را با قطعيت نمي‌توان دانست و بنيادهاي معرفت‌شناسي مدرن اعتماد‌پذيرند. دوم اينكه باورهاي ما به پيشرفت، ميان‌تهي از آب درآمده است و از هيچ روايتي از پيشرفت نمي‌توان دفاع كرد. سوم اينكه با چيرگي روزافزون و نگراني‌هاي بوم‌شناختي و شايد رواج جنبش‌هاي نوپديد اجتماعي، برنامه سياسي و اجتماعي تازه‌اي به وجود آمده است». (5)

 

3- برخي از اصول انديشه پست‌مدرن

اگرچه انديشه پست‌مدرن، انديشه گوناگوني و كثرت است و همان‌طور كه گفته شد، نمي‌توان رويكرد و نظرگاه مشخصي را ارائه داد، اما مي‌توانيم از يك منظر كلي، اصولي را براي آن دسته‌بندي كنيم:

 

الف) در انديشه پست‌مدرن فراروايت‌هايي (6) نظير حقيقت، خرد و اخلاقيات كه مسير زندگي را در دوره مدرنيته تعيين مي‌كردند، همة معاني خود را از دست داده‌اند و تمام نظرياتي كه بر مفاهيم مطلق حقيقت و خرد استوار بودند، چيزي بيش از ساختارهاي تصنعي نيستند. از نظر پست‌مدرن‌ها هيچ روايت نهايي وجود ندارد و واقعيت نيز لزوما با تصويري كه ما از آن داريم، يكي نيست. اين پذيرش عدم واقعيت، زندگي را براساس الگوها و بازنمايي‌هايي بنا مي‌كند كه هيچ‌كدام ربطي و پيوندي با واقعيت ندارند.

 

ب) پست‌مدرنيسم نظريه گوناگوني و كثرت است و بر چندگانگي فرهنگ‌ها، حقيقت و حتي خرد و بر خصلت پاره‌پاره و نامتجانس آنها تأكيد مي‌ورزد. در اين معنا، پست‌مدرنيسم بيان‌گر نوعي تنش دايمي است و همواره جرياني است التقاطي، مبهم،دوپهلو، چندگانه و داراي ابهام. بدين‌ترتيب، هيچ ايدئولوژي و معرفتي نمي‌تواند براي مدت طولاني سيطره داشته باشد.

 

ج) در جهان فاقد خرد و حقيقت، جايي كه هيچ دانشي معتبر نيست و واقعيتي وجود ندارد، به طبع، معنايي هم به گونه قطعي وجود نخواهد داشت. از اين‌رو، فلسفه پست‌مدرن متضمن نفي هرگونه معناي ثابت است. فيلسوفان پست‌مدرن هرگونه داعيه شناخت قطعي، حكم كلي و فراگير يا روايت‌هاي كلان را رد مي‌كنند و از شناخت‌هاي جزيي، محلي و محدود جانب‌داري كردند. بدين‌ترتيب است كه در انديشه پست‌مدرن تكثرگرايي (pluralism) و حاكم مي‌شود و نسبي‌گرايي به عنوان اصل محترم و ثابت پذيرفته مي‌شود.

 

4- پست‌مدرنيسم و مسأله معنا:

گفتيم كه پست‌مدرنيست‌ها به معناي نهايي باور ندارند و معتقدند كه معني هيچ‌گاه واضح و آشكار بر ما ظاهر نمي‌شود. در حقيقت،‌«مقصود «پسامدرنيسم» {در تفاوت با مدرنيسم} فاصله درناگذشتني است ميان معنا و بيان، يعني در ناتواني در ارائه مقصود. به زباني كهنه مي‌توان گفت كه تمايز ميان گوهر و معناست».(7)

 

الف) شالوده‌شكني و بازي‌هاي معنايي: اين دسته از انديشمندان به معناي نهايي باور ندارند و معتقدند كه ما به «سازمان‌دهي درست زبان» و به «قاعده‌هاي انتقال معني» نخواهيم رسيد. چون معنايي نيست كه منتقل شود. اين معناي از دست‌رفته خود به فرايند بي‌پاياني از تفسيرها و تأويل‌هاي گوناگون تبديل مي‌شود. دريدا انديشمند شاخص اين دسته است. دريدا نشان مي‌دهد كه در پي فهم «معناي نهايي» نيست بلكه، در نظر او، در فرايند، دنبال كردن معنا، معناهاي بي‌شمار آفريده مي‌شوند و معنا مدام به تأخير مي‌افتد، كه در خود انكار معناي نهايي است. از نظر او، بايد تمام عواملي كه به درك معناي اثر هنري كمك مي‌كنند، شالوده‌شكني (deconstruction) شوند تا معاني متفاوت بتوانند در يك اثر هنري رخ نمايند. به همين خاطر است كه او بر بازي و لغزش معنا تأكيد مي‌كند. او از ظاهر معنايي مي‌گذرد تا به كشف امكانات باطني نايل شود؛ بدين‌خاطر است كه در شالوده‌شكني او بحث از بي‌معنايي نيست، بلكه بحث بر سر معناهاي اثر هنري و بازي‌هاي معنايي آن است. (8)

 

ب) انكار وجود معني: اما از سوي ديگر، افرادي نيز وجود دارند كه هيچ معنايي را برنمي‌تابيد و معتقدند كه ما در عصر و دوره‌اي زندگي مي‌كنيم كه ديگر هيچ راه فرار و گريزي از اين بي‌معنايي و بي‌مفهومي نيست و تمام معيارها و ابزارهاي سنجش اخلاقي و انساني به مفاهيم پوچ و بيهوده‌اي تبديل شده‌اند كه در خود هيچ واقعيت روشني را بازنمود نمي‌كنند. بودريار، انديشمند شاخص اين دسته است.

از نظر بودريار، خط مبنايي كه تاكنون به كمك آن مي‌توانستيم بسنجيم چه چيز «هست» و چه چيز «نيست»، ناپديد شده است. با اين تغيير، تفاوت ميان «بودن» و «نبودن» نيز از دست رفته است.

تفاوت بودريار با دريدا در اين است كه دريدا در چنين موقعيتي كه همه‌چيز با يك تأخير معنايي و در موقعيتي وانموده قرار دارد، از طريق شكستن شالوده ظاهري به دنبال رسوخ در معناي باطني است. اما بودريار تأكيد مي‌كند كه وقتي ما از تأخير معنايي سخن مي‌گوييم، حتي ديگر نمي‌توانيم اين جمله را دوبار تكرار كنيم، چرا كه صحنه‌اي براي بازي ديگري وجود ندارد و منطقي براي گفت‌وگو و تدقيق در ميان نيست. از نظر بودريار:

«همان‌طور كه دست‌آورد اصلي و انقلاب راستين «مدرنيته» در سده نوزدهم را مي‌توان «فرايند پرتوان نابود كردن ظواهر» به نفع معنا (بازنمود، تاريخ، نقد و ) محسوب داشت، انقلاب «پست‌مدرنيته» در سده بيستم نيز «فرايند پرتوان نابودي معنا» است كه هم‌سنگ نابودي ظواهر در دوره پيشين است.» (9)

 

5- پست‌مدرنيسم در شهر و شهرسازي:

انگيزه اصلي پيدايش «پست‌مدرن» شكست اجتماعي شهرسازي مدرن بود و انتقاد به فراروايتي كه مدرنيسم از خود ساخته بود. شهر مدرن شكست خورد، زيرا در ايجاد ارتباط با ساكنان و استفاده‌كنندگانش ناتوان مانده بود و از اين‌رو، پست‌مدرنيسم مانند ابزاري عمل مي‌كند در ايجاد ارتباط در سطوح مختلف و به اشكال متنوع و گوناگون، ارتباطي ميان ساكنين شهر و بخش‌هاي مختلف شهر.

چارلز جنكس، منتقد مشهور پست‌مدرن، معتقد است:

«مدرنيسم علي‌رغم نيات دموكراتيكش نخبه‌گرا و انحصار‌طلب شده بود. در همين زمان، معماران {و شهرسازان} نظير هر شغل ديگري در تمدني پيشرفته،‌ مجبور بودند خود را با ضوابط پيشرفته فني كه به سرعت تغيير مي‌كردند، وفق دهند و نيز با هم رشته‌هايشان»(10)

چارلز جنكس اگرچه در به راه انداختن معماري و شهرسازي پست مدرن نقش عمده‌اي ايفا كرده است اما ايراد مهمي نيز مي‌توان به كار وي وارد كرد. در حقيقت، او تمايز و تفاوتي ميان پست مدرن در معماري و شهرسازي و پسامدرنيسم درانديشه فلسفي نمي‌گذارد. معماري و شهرسازي پست مدرن جنكس كليت نگر و مبتني بر ارزش‌هاي اجتماعي و عاميانه است. اين شهرسازي با بازگشت به گذشته نيم نگاهي به تمايلات نوستالوژيك و حركت‌هاي تاريخ‌‌گرايانه شهرسازي قرن نوزدهم (نظير كامليوسيته) دارد. بنابراين، اين انديشمندان در چهارچوب همان متافيزيكي مي‌مانند كه مدرنيته به آن معتقد بود، آنها مدرنيته را به نقد مي‌كشند، اما بود خود را درنبود مدرنيته معني مي‌كنند. انتقاد آنان به ناكارآمدي مدرنيته صرفاً كوششي است براي اثبات وجود خود.

چارلز جنكس پست مدرنيسم را دوگانگي مي‌نامد: «نخبه‌گرا و عامه‌پسند، سازگار و شورشي، كهنه و نو»(11) اين موضوع در كلام رابرت ونتوري هم تكرار شده است كه خواهان استفاده از عناصر دورگه، پيچيده و متضاد در شهرسازي است. اين معماران و شهرسازاني كه جنكس آنها را پسامدرن خوانده است، نه به معناي يكه و جهان شمول اعتقاد دارند و نه خود را در دام بي‌معنايي صرف مي‌اندازند. پس، نمي‌توان نام پست مدرن بر آنها نهاد. اين دسته از شهرسازان هيچ‌گاه زمينه را پاك نمي‌كنند و بنابراين، از نمايش شهرسازي منطبق بر واقعيات متضاد سخن مي‌گويند و معتقدند كه با تغييرات جزيي مي‌توانيم آن را روبه‌راه‌تر و مناسب‌تر كنيم. اينها هيچ‌وجه مشتركي با انديشه‌هاي مبتني بر بي‌معنايي و نفي حقيقت وفراروايت پست مدرن‌ها ندارند و بايد آنها را «گذار از مدرن» نام نهاد.

حال آنكه «شالوده شكني» و «ناشهرسازي» در معماري و شهرسازي را مي‌توان دقيقاً منطبق بر دست‌آوردها و انديشه‌هاي «پست مدرن» دانست. در اين رويكرد هم وجه ساختاري و هم وجه محتوايي و مفهومي فضا دگرگون مي‌شود. هم پسامدرنيسم و هم شالوده شكني در مخالفت با منطق‌گرايي و خردگرايي مدرنيته و چندگانگي (و نه دوگانگي) و چند معنايي كردن فرم‌ها و فضاهاي شهري اتفاق نظر دارند.

شهرسازي «شالوده شكن» هم سو و هم گام با برداشت‌ها و نگرش‌هاي نوين انديشه و فلسفه، شكاكيت و عدم قطعيت (uncertainty) را به طور دقيق نشانه مي‌گيرد؛ عدم قطعيتي كه ناشي از شناخت ناقص، تيره و تار و مبهم است. در حقيقت، آنچه پست مدرن‌هاي متأخر را از پست مدرن‌هاي اوليه‌اي نظير ونتوري، كان و جنكس متمايز مي‌كند، متمايز مي‌كند، جنبه‌هاي زير است:

 

الف. مدرنيست‌هاي متأخر تمايل فراواني به بازگشت به گذشته داشتند. در واقع، آنها مي‌خواستند از شهر پيش از صنعت براي جامعه و زندگي پس از عصر صنعت ایده بگيرند. اما، به عقيده پست مدرن‌ها، شهرهاي كهن قبل از صنعت هرگز با نيازها و خواسته‌هاي كنوني جامعه بشري منطق نيستند و شكل فضاهاي شهري آن نمي‌تواند با شيوه‌هاي توليد و زندگي در عصر پسا اطلاعاتي سازگار باشد. همان‌طور كه آيزنمن مي‌گويد:

«اگرچه همه ما به سنت و يادواره نيازمنديم، امر سرشت اين سنت‌ها بايد با توجه به اصول فكري غالب بر دنياي امروز تغيير كند؛ جست‌وجويي درون سنت، براي يافتن آن سنتي كه نسبت به مفهوم واقعي خود مبهم مانده است.»(12)

 

ب. مدرنيست‌هاي متأخر بر خلاف مدرنيست‌هاي اوليه كه به دنبال فراروايتي به نام پيشرفت و ترقي بودند، به ابزار ديدگاه‌ها و مواضع كاملاً شخصي روي آوردند. اين نوع خودستايي باز در دام همان ايدئولوژي مدرن افتاد. اين بار به جاي روايت برتر تكنولوژي، معمار و شهرساز، خود به روايتي والا تبديل شد. در مقابل آن، پست مدرنيست‌ها اصولاً به وجود فردي به نام شهرساز اعتقادي ندارند. از نظر آنها، اين روند طراحي است كه جايگزين طراح و شهرساز مي‌شود و نقش معمار در فرايند طراحي فقط ارائه تصويري از اين عدم قطعيت‌هاست.

 

ج. تلاش‌هاي شهرسازان مدرن متأخر در مورد مردم‌گرايي و بومي‌گرايي، در نهايت، تسليم نيروهاي بازار شده و به جاي خدمت به مردم در اختيار ثروتمندان و نخبگان قرار گرفته است. آيزنمن معتقد است: «معماري مشاركتي در خدمت روياي طبقات مرفه قرار گرفته است، در حالي كه نقاب مردمي بودن به چهره دارد.»(13) پست مدرن‌ها معتقدند كه كوشش‌هايي توسط مدرنيست‌هاي متأخر در جهت وارد كردن مردم در فرايند طراحي شهري صورت گرفته است، در حال حاضر با اشكالات عمده مواجه شده است.

 

6- شهرسازي پست مدرن و مسأله معنا:

بر اساس نگاه هستي شناسانه، شهرسازان پست مدرن به مسأله معنا در شهر و شهرسازي مي‌توان سه نگاه عمده را تشخيص داد:

 

الف. نگاه هستي شناختي شهرسازان بر اساس انكار حضور معنا و بازي و لغزش معنا:

اين شهرسازان تفكر خود را بر اساس نظريات فيلسوفاني چون «دريدا»، «بارت» و «فوكو» تنظيم مي‌كنند. از نظر آنان، معني يك فضا هيچ‌گاه شفاف و آشكار بر ما ظاهر مي‌شود و همواره بستگي به تعبير شخصي ما دارد و از اين رو، هيچ «حقيقت» مطلقي وجود ندارد. از نظر آنها، شخصي كه وارد يك فضا مي‌شود، با «بازي آزاد معناشناسي» آن معناي يكه و ثابت را كنار مي‌گذارد و خود را در بازي بي‌پايان معني غرق مي‌كند. اين دسته از شهرسازان «حضور» و وجود معني را انكار مي‌كنند و نمي‌پذيرند كه فضا بتواند به طور مستقيم معنايي را به ذهن القا كند، اما در دام «بي‌معنايي» صرف هم نمي‌افتند و اعتقاد دارند اين بازي بي‌پاياني است كه در آن، معني به طور مداوم به تأخير مي‌افتد و معناي هر نشانه خود نشانه‌اي تازه است كه راه را به معاني تازه‌تر باز مي‌كند. براي اين دسته از شهرسازان تنها اين «بازي معني‌شناسي» است كه اهميت دارد، نه خود معني. سردسته اين شهرسازان افرادي چون آيزنمن و چومي هستند.

اين دسته از شهرسازان هيچ چيز را به جز متن‌ها، بازي‌هاي زباني و تصاوير در تجزيه شهري نمي‌پذيرند، آن هم نه به عنوان ابزار بلكه به عنوان هدف مستقل.

 

ب. نگاه هستي شناختي بر اساس عدم وجود معني:

اين دسته از شهرسازان هيچ معنايي را بر فضاي شهر مترتب نمي‌دانند. آنها در كار خود به نظريات فيلسوفاني نظير «بودريار» تأسي مي‌كنند و معتقدند ما در دوره‌اي زندگي مي‌كنيم كه تمام تلاش‌ها و كوشش‌ها با شكست مواجه شده‌اند. از نظر آنها، يك شهر معجوني از متناقض ‌ترين اشكال فلسفه، علم، هنر و شيوه‌هاي زندگي را نمايان مي‌كند و از اين معجون هيچ معنايي را نمي‌توان دريافت. اين شهرسازان معتقدند كه مكانيزم‌هاي كاملاً پيچيده زندگي شهري و رشد شتابان و روزافزون شهرها و ظهور كلان شهرهاي غول آسا به خودي خود منجر به تغييرات وسيعي از شناخت شناسي شهر شده است و به نوعي سرخوردگي و يأس در زندگي انساني منجر شده است و به تبع آن، اين بي‌معنايي و بي‌هويتي كه زاييده تمدن مردم است، نتيجه و اثر خود را روي كالبد شهري و زندگي شهري هم نشان داده است. سردمداران اين تفكر افرادي نظير «كولهاوس» هستند كه شهر بي‌تاريخ و بي‌هويت را به عنوان نماد و سمبل شهر قرن بيست و يكم معرفي مي‌كنند و شهر پست مدرن را «شهر بي‌شناسه» (generic city) نام مي‌نهند.

 

ج. نگاه هستي شناختي و ارتباط با رسانه‌ها:

اين انديشمندان معتقدند كه وسايل ارتباطي و رسانه‌ها فضاهاي عمومي را با تغييرات بنيادين مواجه كرده‌اند و مردم در سرعت و بيهودگي اين همه جابه‌جايي وانبوه اطلاعات دريافت شده از مراكز اطلاعاتي و رسانه‌اي حبس خواهند شد. آنها به «تصور عمومي» و «تصوير عمومي» به جاي «فضاي عمومي» اعتقاد دارند و كالبد شهر را «كنار هم قرار گيري» همين تصاوير عمومي كنار هم قرار داده شده مي‌دانند. جايگزيني مفاهيمي چون «شهر مجازي» و «فضاي مجازي» به جاي «كالبد شهري» نشان دهنده همين تغييرات است.

استعاره‌هاي «مونتاژ» و «كولاژ» در بيان اين شهرسازان بسيار به كار برده مي‌شود. آنها شهر را مجموعه‌اي از تصاوير متعدد مي‌دانند كه در مقياس‌هاي فضايي و زماني بر روي هم انداخته مي‌شود و منظور از آن چسباندن و كنار هم قراردادن لايه‌هاي مختلف معني در شهر توسط ذهن مخاطب است.

 

ادامه دارد ...

 

    290 بازديد     4 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   پست مدرنيسم (120)
●   شهر (31)
●   معماری (20)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:29/02/1387

تاريخ شمسی نشر:00/00/1385
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب