زماني كه آرتور كلاس اول بود، معلمشان بچههاي كلاس را به «فكر كردن» واداشت. خانم معلم گفت: «بچهها من ميدانم كه اين مساله كمي دشوارتر از آن چيزي است كه شما بتوانيد آن را حل كنيد، اما من چند دقيقه بيشتر به شما فرصت ميدهم تا براي پاسخ به آن فكر كنيد. حالا شروع كنيد به فكر كردن.
اين اولين مرتبهاي نبود كه آرتور اين واژه را ميشنيد. او بارها در خانه اين واژه را شنيده بود اما نه با چنين تاكيدي. انگار كه معلم خواسته بود آنها يك كار خيلي خاصي انجام بدهند، كاري كه بايد دانست چطور آن را راه انداخت و چطور متوقف كرد مثل ماشين پدرش. او آرام شروع كرد به صدا درآوردن: «هوووممم.» بهخاطر دستپاچگي و سردرگمي حواسش نبود كه دارد سروصدا كند.
خانم معلم گفت: «آرتور لطفاً سروصدا نكن و فكر كردن را شروع كن.»
او خجالتزده و با اينكه همچنان نميدانست دقيقاً بايد چه كار بكند، سرش را پايين انداخت. بعد، از گوشه چشم به دختري كه نزديك او نشسته بود و به سقف خيره شده بود، نگاه كرد. با خودش فكر كرد: «شايد اين راه شروع فكر كردن است.» گمان كرد كه بقيه احتمالاً سال گذشته كه او مريض بوده و نتوانسته به مدرسه بيايد، ياد گرفتهاند كه چطوري فكر كنند. پس زل زد به سقف. او طي سالهاي درس خواندن از ابتدايي تا دبيرستان، صدها بار همان واژه را شنيد. «نه، پاسخاش اين نيست، تو فكر نميكني – حالا فكر كن!» و گاه گاه از معلمهايي كه با خودشان به صدايي بلند غرولند و ناله و شكايت ميكردند، ميشنيد كه: «من براي اينها چه كار ميتوانم بكنم؟ معلمهاي قبليشان انگار هيچ چيزي به اينها ياد ندادهاند. شما هيچوقت به فكرها اهميت نميدهيد؟ فكر كنيد، لعنتيها، فكر كنيد!»
بعد از اين آرتور تا حدودي درباره كل مساله فكر كردن احساس عذاب و ناراحتي و تقصير ميكرد. به طور مسلم اين فكر كردن مهمترين فعاليتي بود كه او نميتوانست آن را ياد بگيرد. شايد او توانايي، هوش و مغز كافي نداشت اما او به اندازه كافي مبتكر و خوشفكر بود. او به دانشآموزان ديگر نگاه ميكرد و هر كاري را كه آنها ميكردند تكرار ميكرد. هر وقت كه معلمي به آنها ميگفت كه شروع كنيد به فكر كردن، او صورتش را درهم ميكشيد، چين به پيشاني ميانداخت، دست به چانهاش ميكشيد، سرش را تكان ميداد، به دور و بر يا به سقف خيره ميشد و آرام با خودش تكرار ميكرد: «بايد فكر كنم، من دارم درباره آن فكر ميكنم، فكر ميكنم، فكر ميكنم (خدا كند معلم من را صدا نكند)، فكر ميكنم.»
اگرچه آرتور نميدانست كه دانشآموزهاي ديگر دارند چه ميكنند و زير لب چه ميگويند، ولي در واقع آنها هم وضعيتي بهتر از آرتور نداشتند.
احتمالاً تجربه شما هم شبيه تجربه آرتور است. به بياني ديگر، افراد زياد تا به حال به شما گفتهاند كه فكر كنيد بدون اينكه بگويند فكر كردن چيست و يك متفكر خوب چه ويژگيهايي دارد كه يك متفكر بد فاقد آنها است. اگر همين طور است، به نوعي همه با هم همدرديم. آموزش تفكر موثر و عميق استثناست نه قاعده. اين واقعيت و نتايج ناگوار آن در يادداشتهاي زير كه مربوط به بينندگان ورزيده موقعيت انسان ميباشد، بيان شده است:
شگفتترين و حيرتآورترين تناقض كه در زندگي با آن روبهرو بودم اين بود كه تقريباً همه مردم از يك سو تاكيد و پافشاري داشتند بر «منطق»، «عقل منطقي» و «عقل سليم» و از سوي ديگر ناتوانيشان بود در نشان دادن آن و عدم ميل و اشتياقشان در پذيرش آن وقتي كه از جانب ديگري ابراز ميشود.
بسياري از اوقات، خردورزي و منطقي بودن ما اينطور است كه تلاش ميكنيم براي اعتقاداتمان توجيه و دليل پيدا كنيم. انديشيدن روشن و شفاف چيز بسيار نادري است و حتي فقط خود انديشيدن و فكر كردن هم تقريباً چيز نادري است. خيلي از ما بيشتر وقتها اصلاً فكر نميكنيم. يك چيزهايي را قبول داريم و يك چيزهايي را هم احساس ميكنيم، اما فكر نميكنيم.
تنبلي ذهني يك از عموميترين خصلتهاي بشر است.
اين كار يا فعاليت چگونه چيزي است كه هر كسي به اهميت آن اذعان دارد اما كمتر كسي آن را به درستي در اختيار دارد يا اساساً كمتر كسي خوب ميفهمد كه آن چيست؟
تفكر يك واژه متداول است كه فعاليتهاي بيشماري را پوشش ميدهد، از خيالبافيهاي روزمره تا تأمل و تحليل. در زير چند تا از مترادفهاي تفكر كردن (Think) را از گنجواژه راجت (Roget's Thesaurus) ميآوريم: درك كردن، تصور كردن، تعقل، انديشه كردن، پنداشتن، ارزيابي كردن، خيال كردن، در نظر گرفتن، نگريستن، درصدد بودن، غور كردن، دريافتن، بحث و گفتوگو كردن، توهم و پندار، در سر پروراندن، غرق چيزي شدن، انديشيدن به، دريافتن، خردورزي، گمان، سبك و سنگين كردن، فرض كردن، نظرپردازي كردن و...
همه اينها در واقع نامهاي ديگري هستند براي تفكر كردن. اما در واقع هيچ كدام تفكر كردن را نشان نميدهند يا شرح نميكنند. واقعيت اين است كه پس از هزاران سال انديشيدن و گفتوگو كردن و نوشتن درباره «تفكر» همچنان تفكر از بسياري جهات به عنوان يكي از رازهاي بزرگ هستي ما باقي مانده و خواهد ماند.
منبع:
Beyond Feelings,Vincent Ryan Ruggiero, Mayfield publishing Company,2001