به نظر من داستان جانسوز سياوش، شاهکار داستانهای شاهنامه است. شاهنامهای که نام پر ارج فردوسی، شاعر چيره دست رمانتيسم ايران را با افتخار و مباهات تا جهان هست تکرار میکند که «نميرم ازين پس که من زندهام»
آشکار است که جاندارترين قسمت شاهنامه، جنگ ايران و توران است. شکی نيست که خونينترين و خوفناکترين اين جنگها، همانها بودند که برای انتقام خون سياوش اتفاق افتادند.
فردوسی عاشق رزم و بزم، شيفتهی قد و بازو و شاعر عزم و هنر است. اين شاعر که در هر جا نيرو و زيبايي را توأم میديد، نيرومندترين و زيباترين آفريدهاش رستم است. اين پهلوان سيستانی که زادهی الهام فردوسی است، چه کارهاي خارق العاده که نمیکند و چه معجزاتی که از او به ميان نمیآيد!!... رستم پهلوان اما بزرگترين اعجاز خود را در ميدان جنگ برای انتقام خون «سياوش» نشان داد.
﴿خلاصهی احوال سياوش﴾
1. چگونگی زايش سياوش
2. تربيت و انديشهی سياوش
3 . سياوش در توران: خواب افراسياب و پذيرايي از سياوش
4 . شهر «سياوش گرد»
5 . شور بختی سياوش: حيلهی گرسيوز، قتل سياوش، سخن پايانی سياوش.
در ميان مردم چنين مشهور است که:
سياوش پسر کيکاوس پادشاه کيانيان بيزار از عشق نامادریاش سودابه و بیوفايي پدرش کيکاوس به توران گريخت. او از طرف افراسياب پادشاه توران به گرمی پذيرفته شد. با فرنگيس دختر خاقان ازدواج کرد. سرانجام به خشم افراسياب دچار گشته و کشته شد. ايران و توران بر سر اين خون ناروا در هم آويختند و قرنها خون ريزی شد.
اما با جستجوی رموز اسطوره شناسی در داستان اندوه بار «ايلياد» ايرانی، بر خوانندگان آشکار میشود که: سياوش علاوه بر يک حقيقت تاريخی، يک رمز تاريخی آغشته به شعر است. اين يک نماد است.
اسطوره شناسی اوضاع دوران پيش از تاريخ را به صورتی آميخته به تخيل بيان میکند. داستانهايي اين چنين، سالنامهی ديرينی هستند از آن چه که «زمانهای پيش از تاريخ» ناميده میشود.
اساطير و افسانهها از ديرباز با يکديگر رابطه داشته و درهم آميختهاند. اين مورد حتی در بارهی ايران و توران که قرنها در نبرد بودند، صدق میکند. اين اساطير آميخته در قهرمانان شبيه و يا مشترک، نمود پيدا میکند مانند مشابهتی که در کلمات باتور (ترکی)، باگاتور (روسی)، و بهادر (فارسی) وجود دارد.
با استفاده از داستان سياوش روشن میشود که هم باتور و هم بهادر يک قهمران مشترک ميان ايران و توران هستند. آری هم چنان که مشهور است سياوش به راستی يک ايرانی از نژاد خالص ايرانی نيست. فردوسی چگونگی زاده شدن او را چنين بيان میکند:
دو سردار از بهادران ايران، توس و گيو برای شکار به نزديک مرزهای توران رفته بودند. در ميانهی شکار وجنگل ، به دختری گريزپا برخوردند. زيبايي دختر چون تير بر دل هر دو پهلوان نشست. آنها در حال شکار، هدف مژگان خدنگ اين پری جنگل قرار گرفتند. پهلوانان سالخورده و سپيدموی مانند «کودکان گردو يافته» بر سر اين پری بگومگو کردند. يکی گفت من او را نخست ديدهام. ديگری گفت من او را گرفتهام. هيچ کدام پس نمیرفت. سرانجام آن آفت جان را که دو دوست را دشمن يک ديگر کرده بود، نزد کيکاوس بردند. سرگذشت خود بيان کردند. او نيز مانند آن مرد گردو شکن، کشمکش را به نفع خود پايان داد.
به گفتهی فردوسی اين دختر فسونگر، بلای جان پهلوانان، اصالتاً تورانی و از نسل گرسيوز برادر افراسياب بود. بدين سان يک زيباروی تورانی از سلالهی افراسياب با شهريار ايران درآميخت و در نتيجه:
جدا شد از او کودکی چون پری
به چهره بسان بت آذری
به اين «بت آذری» نام سياوش دادند.
پرورش سياوش را به رستم پهلوان واگذاردند. رستم او را هم چون خود دلاوری بار آورد. او جنگاوری آشنا به رزم و پهلواني ماهر در بكارگيري اسلحه شد. با اين حال او بيشتر از جنگ به صلح علاقه داشت.
فردوسی زيبايي را از نيرو جدا نمیکند. زيبايي سياوش هوش از سر زنان میربود. روحش نيز مانند جسمش زيبا بود. او پاکدامنی آسمانی بود.
با اين ويژگیهای مردانه اما او در محيطی نامردانه به دشواریها و ماجراهای مهلک برخورد کرد. نخستين ماجرا با نامادریاش سودابه بود. سودابه زنی بود با زيبايي مشهور، حريص و يگانه. او به سياوش جوان نرد عشق باخت در حالی که او پسر خواندهاش بود. چون پاسخ رد شنيد، گزارش به کيکاوس برد. با روي خراشيده به حضور رسيد و گفت : پسرت سر و صورتم خراشيد و خواست بر من دست يازد. اين گفت و بهتانی زد. سياوش از سر راستی سرگذشت را گفت. پادشاه در ميان پسر و زنش مانده بود. به پيشنهاد مؤبدان، دستور داد تا هردو برای شناختن گناه کار از آتش بگذرند. سياوش از آتش گذشت و در امان شد.
ماجرای دوم از نظر نتيجه مهمتر بود. خاقان توران قسمتی مهمی از ايران زمين را تصاحب کرد. کيکاوس غريو جنگ سر داد. پسرش سياوش را فرماندهی سپاهيان کرد. رستم نيز با سياوش جنگ را به خوبی پيش برد. تورانيان از ايران زمين بيرون شدند. اکنون جنگ از دفاع به حمله عوض شد. سپاه ايران میبايد که وارد خاک توران شود. در اين ميان فرستادگان افراسياب رسيدند. افراسياب درخواست سازش داشت. سياوش پذيرفت. برای پايان دادن به جنگ، خبر به پدر رساند. کيکاوس از پيشنهاد سياوش برآشفت. او را از فرماندهی بر کنار کرد. ديگری را جانشين کرد و فرمان به ادامهی جنگ داد. سياوش پيشنهاد صلح را از فرمان پدر بهتر ديد. از ايران بيرون شد و با سوارانی چند به توران پناه برد.
سياوش با اين کار در پی آن بود که فرصتی برای رسيدن به هدف بزرگش بيابد. هدف اين بود نگذارد خونی که آميخته از دو کشور در وجودش بود، بيهوده بر زمين ريزد. از اين رو بايسته بود که ايران و توران سازش کنند. چون پيشنهادش را نپذيرفتند، او از پدر کناره گرفته و برای پيگيری پيشنهادش به افراسياب پناهنده شد. سياوش که به توران گذشت، در نامهای به پدر هدفش را چنين بيان میکند:
«من به اين جوانی خرد خود را پاس داشتم. خود بر نفسم چيره شدم. حرم شهريار نخستين اندوه را بر من آورد. ناچار به گذشتن از آتش وادار شدم. از اين حال نيز رسته و به جنگ پرداختم. پيروز شدم. سرانجام سازش کردم. سازشی که دو جهان از آن شاد شوند. اما قلب شاه به سنگ مبدل شد.»
نيــــامد ز مــن هيــچ کــاری پسند
گشــــادن همـــان و همان نيز بنـــد
چو چشمش ز ديدار من گشت سير
بر سيــــر گشتــــه نباشــــم دليــــر
افراسياب به خواب سياوش را ديده بود. خواب سنجان به او گفته بودند که اگر با اين جوان ستيز کند يا او به دستش جان دهد، تاج و تختش پايمال میشود، توران ويرانه میگردد و خون جهان را فرامیگيرد. از اين رو افراسياب میخواست دل سياوش را با خود همراه سازد. سياوش نيز افراسياب را دوست میداشت. میخواست با توران رشتهها ببندد تا به هدفش برسد. از اين رو به پيشنهاد پدرانه سردار پيران با فرنگيس دختر افراسياب ازدواج کرد.
افراسياب يکی از زيباترين بخشهای توران را برای آسايش و زندگی دامادش برگزيد. سياوش در آن جا بنايي مناسب با روحيهی صلح طلبش آفريد. اين بنا شاهکار جامعی از زيباييهای دو جهان بود. شاهنامه اين بنا را که «سياوش گرد» نام داشت، چنين توصيف میکند:
نه گرماش گرم و نه سرماش سرد
همــــه جای شادی و آرام خورد
نه بينی در آن شهـــر بيمــار کس
يکی بوستان از بهشت است و بس
همــه آبها روشن و خوش گوار
هميشه بر و بــوم او چـــون بهـــار
سردار پيران که برای گردآوری باج از دنيا به دستور افراسياب بيرون آمده بود، بازگشته و ميان گزارشات خود از «سياوش گرد» گفت:
سيــاوش يکی جايگه ساخت نغز
پسنــديدهی مـــردم پــــاک مغز
يکـــی شهر ديــدم که اندر زمين
نه بيند چنان کس به توران زمين
روز نيمی از شبانه روز است و نيمی ديگر شب. نيمی از ماه تاريک است و نيمی روشن. نيمی از سال سرد است و نيمی گرم. جهان از آغاز آفرينش صحنهی نبرد دو نقطهی رودررو، دو نيروی دشمن بوده است. گذشته بشر معمولاً سرگذشت اين دو و ماجرای نبردشان است.
هم چنان که در هر چيز طبيعت، دو گانگی هست، گذران زمان نيز از آن در امان نيست. اين دو گانگی به ويژه در دين زيباي ايرانی (زرتشتی) آشکار است: در برابر هر هرمزد يک اهريمن است. اينان همواره در ستيزند. برتری گاه از آن اين است و گاه آن. تا جهان هست ستيز خواهد بود.
فلسفه تاريخی فردوسی از سر تا پا بيان اين دو گانگی ميان هرمزد و اهريمن است. پندی که او در دهان رستم پهلوان نهاده است،
چنيـــن است رســـم ســـرای درشــت
گهی پشت به زين و گهی زين به پشت
در هر صفحهی شاهنامه، در هر زمانی که سر پر سودای پهلوانی از عرش بلند به فرش پست میرسد، تکرار میشود. وقتی میگويد «چنين است» سرنوشت حتمی دوران و آسمان را رقم میخورد.
اين فلسفه تنها در ماجرای رستم و «ديو سپيد» شاهنامه نيست بلکه در مفيتسوفل و فائوست از آثار گوته شاعر نامی آلمان ديده میشود.
سياوش سرشار از انديشههای مهرآميز، بسان فائوست فرشتهای است که میخواهد جهان را بهشتی کند اما در برابر، گرسيوز در نقش مفيستوفل با نيات شيطانیاش ايستاده است. او رهبری يک «شاهزادهی ايرانی مهاجر» را بر سرداران توران برنمیتابد. از سياوش به افراسياب بد میگويد:
فـــرستاده آمـــد ز کاوس شاه
نهانی به نزديک او چنــــد گاه
ز روم و ز چين نيزش آمد پيام
همــی ياد کاوس گيرد به جام
تبهکار ترسوست. اگر اين واژگونه بخوانی، ترسو تبهکار است. اين کار از ترس گراميداشت افراسياب بر سياوش بود. ضرب المثل «حادثه از آن ترسوست» مشهور میباشد. گرسيوز مانند ياغو از قهرمانان شکسپير به وسوسه کردن افراسياب که طبيعتی چون اوتللو داشت، پرداخت. گرسيوز توانست با اين سخن چينیها افراسياب را از راه به در کند. حال آن که پيشتر افراسياب از سردار پيران نزديکترين و معتبرترين سردارش شنيده بود که:
بدين زيب و آيين که داماد تست
به خوبــی به کـــام دل شاد تست
و چقدر افراسياب از اين گفته شادمان و آسوده بود.
توطئهی دستمال ياغو را میدانيد. افراسياب و سياوش نيز قربانی اين نيرنگ گرسيوز نابکار شدند. افراسياب به ناگاه لشکر کشيد. سپاه برآراست و «سياوش گرد» را به تندی در ميان گرفت. سياوش و يارانش در ميان سپاهيان گرفتار محاصره شدند. سياوش خود سرنوشت و سرانجامش را پيش بينی کرده بود که:
چــــو خرم شود جای آراسته
پديد آيد از هر سويي خواسته
نبايد مـــرا شاد بـــودن بســی
نشنيـــد برين کاخ ديگر کسی
با چنين حسی چون شنيد که افراسياب سپاه آراسته و آماده نبرد است، تصميم به فرار گرفت اما نگريخت. همهی راهها را بسته يافت در چنين حالی خود را به تقدير سپرد. ياران وفادارش خواستند تا ايستادگی کنند، اما
چگفت آن خردمند با رأی و هوش
کـــه با اختـــر بد بمردی مــکوش
سياوش با افراسياب رو به رو آمد و گفت:
چرا جنگجـــو آمـــدی با سپاه
چرا کشت خواهی مرا بی گناه
خواست افراسياب را از آرام نمايد اما گرسيوز نابکار فرصت نداد و شيطان صفتانه سياوش را خطاب کرد وگفت:
گـــر ايدر چنين بیگناه آمدی
چـــرا با زره نزد شـــــاه آمدی
پذيره شدن زين نشان راه نيست
کمـــان و زه هديهی شاه نيست
ديگر همه چيز به پايان بود. قلب افراسياب از مهر خالی شده و نيرنگ گرسيوز خردش را گوشه نشين کرده بود. او گفته مؤبدان را فراموش کرد:
اگـــر با سياوش کند شــاه
جنگ چو ديبه شود روی گيتی به رنگ
...
وگـر او شود کشته بر دست شاه
به توران نماند سر و تخت و گاه
سرازيــــر آشوب گـــردد زمين
ز بهــــر سياوش بجنــگ و بکين
خشم چشمان افراسياب را بسته بود. به جلاد دستور داد سر هم چون «بت آذری» سياوش را از تن جدا کنند. در اين لحظهی ترسناک، فرنگيس دختر افراسياب آمد. دلسوخته حکايت از بیگناهی سياوش کرد. از پدر خواهش نمود. خواست تا سياوش بخشيده گردد. اما با اين خواهشها او کاری از پيش نبرد. کم مانده بود که خود نيز کشته شود. تنها با خواهش برخی نديمگان مجازات مرگ او به زندان تغيير يافت.
کار جلاد را سرداری به نام کرو انجام میداد. اين شخص در يک همآوردی، از سياوش شکست خورده بود. اکنون خواستار بود که در اين فرصت گرانبها سياوش را بکشد. چون خنجر انتقام کرو با کينهای تلخ، بر گردن بیگناه سياوش رفت، آن ستمديده بزرگ صلح ايران و توران در پايان گفت:
از ايران و توران برآيـد خروش
جهانی ز خون من آيد به جوش
پی نوشتها:
shahmarasi@yahoo.com
www.shahmarasi.persianblog.com
1 . گریلوف نویسندة روسی در داستانی که به سبک لافونتن نوشته، دعوای دو کودک گردو یافته را بیان میکند. کودکی دیدن گردو و دیگری برداشتن آن را ادعا کرده و کم مانده بود که غوغایی رخ دهد. سرانجام رهگذری را به قضاوت فراخواندند. رهگذر گردو را شکافت، نیمی از پوست آن را به یکی و نیم دیگر را به کودک دوم داد. خود نیز گردو را خورده و به غائله پایان داد.
2 . به روایت افسانهها، در ایران قدیم که به آتش مقدس ایمان داشتند، عادت بر آن بود که متهمان را از آتش مقدس بگذرانند. اگر متهم بیگناه بود، آتش را با او کاری نبود.
3 . وزیر افراسیاب.