رابرت استوارت قبلاً در جايي گفته است كه نميتواند زياد تلويزيون تماشا كند، چراكه كاملاً درگير زندگي حقيقي است. حالت آرماني من نيز چنين است. من معتقدم تلويزيون، پديدهاي چنان فسادانگيز است كه بهترين راه مقابله با آن، كنار گذاشتن كلي آن است. البته من نسبت به اين كه قطع كامل و به صفر رساندن برنامههاي تلويزيون ممكن نيست آگاهم، از اين رو به عنوان يك معلم مدرسه به دنبال راهي براي كمك به مردم هستم، تا به طور داوطلبانه ميزان ساعاتي را كه صرف اين جعبهي روشن ميكنند، كاهش دهند. تا پيش از آن كه معلم بشوم، اين طور از دست تلويزيون عصباني نبودم. مدت كمي بعد از اشتغال به تدريس، به راحتي ميتوانستم بچههايي را كه مدت زيادي در شبانهروز تلويزيون تماشا ميكردند، پيدا كنم. اين كودكان، علائمي از نقص شديد را نسبت به يك انسان معمولي در خود داشتند، گويي كه رشد آنها به طور مصنوعي، دستكاري شده باشد.
كودكاني كه به تلويزيون معتادند اغلب، مسووليتپذير نيستند و دائماً بايد به آنها تذكر داد و از آنها مراقبت نمود. اين كودكان، نسبت به يكديگر بدخواه و مغرض هستند و اكثر اوقات در دلتنگي و بيحوصلگي غرق ميشوند. آنها دائماً نق ميزنند، همديگر را لو ميدهند و به هم خيانت ميكنند و به نحو غيرعادياي غيرقابل اعتماد و دروغگو هستند.
در وراي همهي اينها، اين كودكان فاقد هرگونه هدف پايدار و ثابتي هستند؛ به گونهاي كه به نظر ميرسد آنها براي ساختن داستان زندگي خود، داستان زندگي بسياري ديگر از انسانها را مصرف كردهاند.
من ميدانستم كه براي مدت طولاني نميتوانم به عنوان معلم، چنين روحهاي كوچك و خردي را تحمل كنم، از اين رو تصميم گرفتم كه به اين كودكان كمك كنم. علت اين تصميم بيشتر به خاطر خودخواهي خودم و ضمناً به خاطر انگيزههاي بشردوستانه بود، اما چگونه ميتوانستم به اين كودكان كمك كنم؟ ظن قوي من اين بود كه علت اين مشكل در وهلهي اول، داستانها و تصاوير سطح پائيني نيست كه اين كودكان شاهد آن هستند، بلكه علت اصلي مشكل، كاهش خطرناك تجارب واقعي اين زندگيهاي جوان و جايگزيني آن با تجاربي بدلي است.
از اين رو تصميم گرفتم كه ببينم، آيا درمان اين حالت، از طريق عوض كردن برنامههاي آموزشي قديمي و جايگزين كردن برنامههاي آموزشي عملي سنگين و دقيق عقلاني و تجربهي جهان واقعي، ممكن است يا خير؟ اگر بتوان كودكان را درگير جهان واقعي، نمود و آنها را با واقعيتهاي زندگي روبرو نمود، احتمالاً آنها به طور داوطلبانه، نوع زندگي از قبل دستهبندي شده و آمادهي تلويزيون را كه نيازمند جديت و كاوش عقلي نيست، رها كنند. من با خودم شرط بستم كه ميتوانم كودكان را به زندگياي جذابتر از تماشاچي بودن هدايت كنم و آنها را به جايگاه بازيگر بودن ببرم.
بنابر برخي مصلحتها نميتوانم ابراز كنم كه براي ايجاد اين نظم و نسق جديد، مجبور به نقض چند قانون بودهام، اما از همان ابتدا آثار مثبت اين طرح مشخص شد. غوطهور كردن كودكان در درياي عميق زندگي واقعي و نگه داشتن آنها در اين حالت تا زماني كه بفهمند چه ميزان قدرت و توانايي آنها پيش از آن به هدر ميرفت، موجب كاهش شديد وابستگي آنها به خانهي عروسكيهاي برقي (تلويزيون) شد.
با الهام گرفتن از يك مسير زيارتي كه از شمال اسپانيا ميگذرد و هنوز هم وجود دارد و به نام «كامينوهاي سانتياگو» خوانده ميشود، من نيز به اين فكر افتادم كه سفرهاي زيارتي محلي ميتواند براي كودكان موردنظر من مفيد باشد. از اين رو با هماهنگي والدين كودكان (كه آنها نيز مانند من از اين وضعيت مستأصل شده بودند)، بچههاي 13 ساله را تنها و پياده به عبور و مشاهدهي 5 منطقه از شهر نيويورك فرستادم. برخي از آنها پياده از حوالي منهاتان عبور كرده بودند و مسافتي در حدود 28 مايل را پياده رفته بودند. برخي از مسيرهاي ميان بر ديگري عبور كرده بودند و شرح مختصري از انسانهايي را كه در اين مناطق ميزيستهاند، نوشته بودند. تجاربي مانند لباسهاي مختلف، زبانها و صحبتهاي متفاوت، ساختمانها، مصاحبه با افراد، تحقيقات كتابخانهاي و نيز نگاه كردن در ويترين مغازهها. برخي ديگر از كودكان، نقشهاي از پارك مركزي شهر ترسيم كرده بودند و يا طرحهايي از دانشگاهها، تجارتخانهها و يا موزههاي شهر. آنها حتي وارد ادارات دولتي و دادگاهها شده و آنچه را كه ديده بودند، تحليل ميكردند و توضيح ميدادند. موضع من اين بود كه هر كسي حق دارد يك يا دو سه روز از مدرسه دور باشد تا در جاهاي مختلف شهر به تفحص بپردازد و اين مدت تا هر زمان كه كودك حاضر بود تنها در شهر قدم بزند، ادامه مييافت.
در كلاس، به كودكان ياد دادم كه چگونه اطلاعات روايي و داستاني را تحليل كنند و نيز به آنها آموختم كه چگونه اين اطلاعات را به چالش بكشند. به اين طريق دانشآموزان كلاس هشتم قادر به اين پيشبيني بودند كه آقاي ديفكين در انتخابات شهرداريها در نيويورك پيروز خواهد شد. تفاوت در آنجا بود كه نيويورك تايمز نمونه آماري 400 نفري را بررسي كرده بود و ما در كلاس خود نمونهي 3280 نفري را.
موضوع الهامبخش ديگري كه به ايجاد برنامههاي آموزشي من در برابر برنامهي آموزشي منفعلانه و خالي از تفكر تلويزيون كمك كرد، كتاب راهنماي خارقالعادهي «نكتههايي كليدي براي بازديدكنندگان از ايسلند» بود. اين كتاب عجيب و غريب، گام به گام همهي جادههاي ايسلند را طي ميكند و حقايق مرده را پرشور و سرزنده مينمايد: عدهاي معتقدند كه دو صندوق نقره در اين تپه پنهان شده است، دراين جا يك پل در حال تخريب به يك جاني آدمكش امكان فرار داد. يك قانونشكن حرفهاي، گوشت خود را در اين چشمهي آب گرم جوشاند. صاحبان اين مزرعه از پناه دادن به يك زن حامله خودداري كردند و همان شب در اثر يك ريزش كوه ناگهاني زنده زنده در مزرعهي خود دفن شدند.
اين بهترين نحوهي بيان تاريخ است. شاگردان من نيز اين چنين داستانهايي را براي پيتزافروشيهاي بزرگ بخش غربي نيويورك و استخرهاي نيويورك توليد كردند. ما اين داستانها را از اطلاعات پنهاني پيرمردان و پيرزناني كه در پاركهاي بازنشستگان روي نيمكتها مينشينند، به دست آورديم. به جنبش درآوردن اين نيروي خلاق، نه نيازمند استعداد و نه نيازمند پول بود، اما هنگامي كه اين نيرو به حركت درآيد، انرژي تابشي تلويزيون ديگر نخواهد توانست خود را حفظ كند.
من دانشآموزان خود را تشويق كردم كه در زمان مدرسه، تجارتهاي كوچكي را آغاز كنند و يا سراغ دورههاي آموزشي و حرفهآموزي باارزش بروند، همان گونه كه بنفرانكلين چنين كرده بود. در طول اين سالهايي كه ما اين طرحهاي مفيد و اين برنامههاي آموزشي مستقل را اجرا ميكرديم، كودكان مدرسهي من برنده فرصتها و جايزههاي بسياري شدند، اما بيش از همه، آنها توانستند به خوداتكايي و هدفي براي زندگي خويش دست يابند.
سخنراني در مورد مضرات تلويزيون احتمالاً هيچ اثر مثبتي نخواهد داشت، اما جذابتر كردن زندگي از سايههاي كمرنگ اين جعبهي جادويي، موفقيتي بزرگ را به دنبال خواهد داشت. اين معلولان ذهني و رفتاري در اثر همين كار، تبديل به جواناني جذاب و حيرتانگيز شدند. اعجابانگيزتر از همه اين بود كه به دست آوردن چنين موفقيتي تا اين حد آسان بود.
ساعتهاي دروني ما به ما اين اخطار را ميدهد كه قرار ملاقاتهايي با دنياي واقعي داريم، كارهايي واقعي كه بايد انجام دهيم، انسانهايي واقعي كه بايد ببينيم، مبارزاتي واقعي كه بايد وارد آن شويم، نوآوردهايي واقعي كه بايد تجربه كنيم، خطرهايي واقعي كه بايد بپذيريم و چيزهايي واقعي كه بايد بياموزيم. در 50 سال گذشته، عوامل فراواني از جمله تلويزيون و اصول مدارس دولتي، دست به دست هم دادهاند تا اين نياز طبيعي كودكان را براي بودن در دنياي خارج و آموختن از آن، سلب كنند.
با همهگير شدن تلويزيون، مفهوم رشد و بزرگ شدن، چيزي متفاوت از آنچه ما تجربه كرده بوديم شده است، چرا كه بخش زيادي از زمان ارزشمند آزمون و خطاي ما صرف نشستن در جايي تاريك و نگاه كردن ميشود. بالغ بودن در حقيقت به معني با هدف زندگي كردن، مسووليتپذير بودن، شهروند بودن، قوي بودن، مبارزه كردن با ضعفها و تقويت دل، عقل و روان است و هيچ يك از اينها با تماشاچي بودن به دست نميآيد.
تلويزيون توجه كردن را به برداشتهايي كوتاه و سريع كاهش ميدهد. اين امر، اشتياق به هيجان دائمي را ايجاد ميكند كه در جهان واقعيت قابل ارضا نيست، اما هر چقدر هم كه در اين باتلاق اعتياد عميقاً فرو رفته باشيم، پايان دادن به آن به سادگي خاموش كردن تلويزيون با كشيدن آن از برق است.
جذابتر ساختن زندگي واقعي از جايگزين تلويزيوني آن، به نحوهاي بستگي دارد كه شما انجام اين كار را به كودكان خود ميآموزيد؛ يك كودك معتاد به تلويزيون را از جا بلند كنيد، طبيعت مابقي كارها را انجام ميدهد.
منبع: مجلهي The American Entraps / vVolume: 10 Issue: 2/ March 1999. Page. 45