روز واقعه
روز جمعه 17 ذي القعده 1313 ق. مطابق با 19 آوريل 1896 ميلادي، حرم حضرت عبدالعظيم (ع) يكي از زيارتگاههاي شيعيان، واقع در چند كيلومتري جنوب تهران از ازدحام جمعيت زيارت كننده موج ميزند. آواي نيايشهاي مذهبي از گوشه و كنار بلند است و زائرين در فضايي آكنده از بوي عطر و گلاب و عود مشغول عبادتند. صداي زيارتنامه خوانها و روضهخوانها و صلوات و اوراد مذهبي مردم در هم آميخته است. چند لحظه بعد صداهايي قويتر، خبر ورود شاه ذوالقرنين را به حرم اعلام ميكنند. فراشان دولتي با نگاههايي كه ويژه اين گونه افراد است، مردم را زير نظر ميگيرند. شاه با هيبت و شوكت ويژه پادشاهان وارد حرم ميشود و به زيارت ميپردازد. همهمههاي مردم رنگ و بوي سياسي ميگيرد و از حالت عبادي خارج ميشود. شاه چند دور به گرد مزار ميگردد و مردم همه به او خيرهاند.
ميرزا محمدخان امين خاقان پيشخدمت شاه ميگويد:
"وقت ظهر شاه و صدراعظم وارد صحن حضرت عبدالعظيم شدند حاكم آنجا و خدام خواستند به قرق و بيرون كردن مردم بپردازند چنانكه در اين موقع هميشه رسم بود. شاه نگذاشت و گفت هيچكس را منع از ورود نكنيد امروز ميخواهم مثل ساير مردم به زيارت رفته باشم. شاه قصد زيارت كرد. صدراعظم گفت خوب است قبل از زيارت برويد باغ ناهار بخوريد بعد زيارت بيآئيد شاه گفت خير چون وضو دارم اول ميروم زيارت ناهار يكساعت بعدازظهر هم باشد نقلي ندارد. شاه وارد بقعه شد طوافي كرده طرف پائين پا ايستاده قاليچه و جانماز خواست صدراعظم براي آوردن قاليچه چند قدمي دور شد شاه عينك زده بطرف زنها نگاه ميكرد از طرف چپ شاه از ميان دو نفر زن كه ايستاده بودند شخصي دست از زير عبا در آورده كاغذ بزرگي بعنوان عريضه بطرف شاه دراز كرد تقريبا يك شبر به شاه مانده صداي پيشتاب شش لوله از زير كاغذ عريضه بلند شد همين قدر شاه مجال كرد كه گفت "حاجي حسنعلي خان مرا بگير" حاج حسينعلي خان و يكي دو نفر ديگر از پيشخدمتان كه نزديك بوديم شاه را گرفتيم پنج يا شش قدم با پاي خود آمده بعد بيحس شد. شاه را برديم در اطاق معروف بمقبره وليعهدي كه خيلي نزديك به آنجا بود. آنجا هم پس از به زمين خوابانيدن شاه، شاه آه بلندي كشيده ديگر نفس نكشيد. صدراعظم بعد از آنكه از گرفتن و محفوظ داشتن قاتل آسوده شد آمد پيش شاه و خيلي سفارش كرد كه كسي نگويد شاه كشته شده بگويند تير بپايش خورده و ضعف كرده است و امر كرد كالسكه شاه را بقدري كه ممكن بود نزديك آوردند و شاه را با تمام لباس و رسميت چنانكه آمده بودند و عينك هم بچشمش زدند روي صندلي نشاندند. "
قلب شاه در خون ميطپد و اندام مرد ضارب زير مشت و لگدهاي مردم و فراشان دولتي در حال خرد شدن است. ساعتي بعد، شاه مرده سوار بر كالسكه، با تشريفات مخصوص شاهان زنده در حال عبور از خيابان اصلي زيارتگاه است. او در حالي كه عينكي به چشم دارد و دستكشهاي سفيدي در دست، براي مردم دست تكان ميدهد و به فاصله چند متر پشت سر او، كالسكهاي به تاخت ميآيد كه شاه شكار با گردني افراشته، كه به قولي مستعد بريدن است، در آن نشسته و خونسرد و آرام اطرافش را نگاه ميكند.
زندگينامه
او ميرزا محمدرضاي كرماني فرزند ملاحسين عقدايي معروف به ملاحسين پدر است كه در كرمان زاده شد. پدرش ملاحسين در زمان حكومت طولاني محمد اسماعيل خان وكيلالملك در كرمان، به دليل ظلم و ستمي كه بر او رفته بود، مهاجرت كرد و به يزد رفت. در ناحيه عقداي يزد ملكي خريد و به كار كشاورزي پرداخت. ملاحسين چندي پسرش محمدرضا را به مدرسه فرستاد و پس از آن براي دادخواهي به تهران آمد و در مدرسه ملا عبدالله منزل كرد و در همان جا نيز درگذشت.
ميرزا محمدرضا به هنگام تحصيل و طلبگي در يزد، روضهخواني و پامنبري خواني هم ميكرد. از يزد به تهران آمد و به دست فروشي و سمساري پرداخت. در اين شغل موفقيتهايي به دست آورد و كم كم نزد تجار تهراني اعتباري كسب كرد. از حاج ملاحسن ناظم التجار، بازرگان معروف تهراني، شال ترمه به امانت ميگرفت و در خانههاي اعيان و شاهزادگان پايتختنشين به فروش ميرساند. شايد همين رفت و آمد به خانه رجال و اعيان شهر باعث شد كه بعدها به عالم سياست روي آورد.
ورود به مجالس اعيان، البته آداب خاص و بردباري لازم دارد كه يك نفر ولايتي بايد خيلي چشم و گوش خود را باز كند و متوجه حرفهاي اهل مجلس باشد، تا بتواند از كسب خود بهره ببرد، والا كارش نميگيرد. همين توجه، براي ميرزا رضا مكتبي شده و او را تا حدي به اوضاع و احوال دوره با اطلاع، و تجسس زندگي او را نخود همه آش نموده بود، چنان كه گذشته از مجلس اعيان، مجلس عمومي يا نيمه عمومي كه در شهر اتفاق ميافتاد اين شخص با بقچه كالاي خود كه بهترين جواز ورود او به مجلس بود حاضر ميشد.
او با ورود به خانه اهل دربار براي فروش كالا، نفوذ كلمهاي در بين زنان كه عمده مشتريان او بودند كسب كرد و بعدها در مقدمات شورش تنباكو از اين نفوذ كلمه به خوبي استفاده كرد. او پيام ميرزاي شيرازي در باب تحريم تنباكو را تا كنج خانه هاي اعيان شهر ميبرد و همگان را به اطاعت از مرجع تقليد عصر فرا ميخواند. البته اين اقدام ميرزا رضا، بعدها اسباب دردسر او شد.
« ميرزا رضا طاقه شال را به شانه ميانداخت و به خانه بزرگان ميبرد، آنجا ضمن گفتگو و چانه براي قيمت و نحوه انتخاب شال و وعده آوردن شال بهتر، كم كم صورت محرميت در بيشتر خانههاي بزرگان يافته بود، و خيلي حرفها به زنان و همسران و كنيزكان بزرگان ميزد كه آنها را نسبت به اوضاع و احوال روشن ميكرد، و همين حرفها موجب گرفتاريهاي او بود كه شوهران و مردها حرفهاي بزرگتر از دهن زنها، از همسران خود ميشنيدند. وقتي واقعه تحريم تنباكو و شكستن قليانها پيش آمد، ميرزا رضا كه در خانهها نفوذ فراوان داشت، بسياري از زنان بزرگان را تهييج به مقاومت كرده بود، و بسياري از قليانها در خانهها به تحريك و اشاره او شكسته شده بود. »
در ضمن معاملهگري با رجال دولتي، با كامران ميرزا نايب السلطنه پسر ناصرالدين شاه كه حاكم تهران و رئيس و وزير تجارت بود آشنا شد. مقداري خرقه خز و شال به او فروخت، اما نتوانست پولش را بگيرد و عاقبت با اعتراض و كتك خوردن فراوان توانست احقاق حق كند. يكي از مهمترين منابعي كه شرح اين داد و ستد ميرزا رضا را با نايبالسلطنه آورده، نوشتههاي كلنل كازا كوفسكي است، او در خاطرات خود مينويسد: «... ميرزا محمدرضا قبلا يك فروشنده ساده و فقير البسه كهنه و خريد و فروش كننده شال بوده است. قريب ده سال قبل، اين ميرزا محمدرضاي كهنهفروش، دو طاقه شال كشمير به نايبالسلطنه فروخته، ولي نايبالسلطنه وجه آن را نميپردازد. ميرزا محمدرضا دو سالي انتظار ميكشد. بالاخره روزي اتفاقا در حضور وزراء و شاهزادگان جسارت نموده به نايبالسلطنه تذكر ميدهد كه قيمت شال را نپرداخته است. در قبال اين جسارت، دستور ميدهد فورا پول او را با بهرهاش پرداخت نمايند، و بهره عبارت از اين بود كه در قبال هر يك قرآن پرداخته شده، نوكران نايب السلطنه، يك پس گردني هم بدان ميافزودند. با در نظر گرفتن اين كه شال كشميري بسيار گرانبهاست ميتوانيد مجسم نماييد كه چند پس گردني به اين بدبخت بينوا زدهاند.... »
ميرزا رضا كرماني طعم ظلم را از در نهايت شدت چشيده بود و با ظالمان آشنا بود و مركز فساد را به خوبي تشخيص داد.
ظاهرا مظفرالدين شاه مايل به قتل ميرزا رضا نبود. ولي بالاخره تصميم خود را گرفت. ميرزا رضا را براي بردار كردن به ميدان مشق بردند. گزارش لحظه به لحظه اعدام او نشان ميدهد كه تا آخر هم از كار خود پشيمان نشده بود و به اين كار ايمان داشت. سخنان و رفتارهاي او در آخرين لحظات نشان از بي باكي در مقابل مرگ است.
يك نقل قول شفاهي ميگويد هنگامي كه امير تومان ارغون پدر سرهنگ ارغون ( معروف به سرهنگ نمره يك ) كه مسؤول دار زدن ميرزا رضا بود، او را براي دار زدن ميبرد گفت: پدر سوخته شاه را كشتي، حالا ميبيني كه ميبرند دارت بزنند، ميرزا رضا در جواب گفت: پدر سوخته خودت هستي اگر تو بميري سگ و گربه هم به تشييع جنازهات نخواهند رفت، ولي ميبيني كه براي اعدام من اين همه تشريفات برگزار كردهاند !
گفته ميشود وصيت كرده بود روي سنگ قبرش بنويسند:
محب آل محمد غلام هشت و چهار
فداي مردم ايران رضاي شاه شكار!
بازجويي از ميرزا رضا كرماني:
ظهير الدوله در كتاب "تاريخ بي دروغ" مينويسد:
"ميرزا رضا را از محبس احضار كردند. در زنجير به حضور صدر اعظم آوردند. پس از نشستن خيلي از او سؤالات كردند صريحا اعتراف كرد كه در اين عمل شنيع و كار لغو و حركت زشت ابدا همدست و هم خيالي نداشته است فقط بواسطه تعديات نايبالسلطنه بوده است و تا روز جمعه هفدهم ذوالقعهده هم در حضرت عبدالعظيم منتظر مقدم نايبالسلطنه بوده كه او را بكشد كه شاه بحضرت عبدالعظيم رفت و گفته بود بعد از آنكه موكب شاهي عزم زيارت كرد خيال من قوت گرفت كه براي كشتن نايبالسلطنه كه يقينا مرا خواهند كشت و هم شايد شاه بعد از نايبالسلطنه كسي را ظالمتر از نايبالسلطنه روي كار بياورد پس چرا خود شاه را نكشم اگر چه ميكشندم تا اسم ناصرالدينشاه باقي است اسم من هم يادگار تاريخ باشد و هم گفته بود كه ناصرالدينشاه درخت كهنه پوسيدهاي بود كه آخرالامر باد او را از پا در ميآورد و در سرنگون شدنش بيشتر از حالا به مردم اذيت وارد ميشد و كرمهاي موذي در ريشه آن درخت تكوين شده بود من آن درخت را از پاي درآوردم.
از سيدجمالالدين از او پرسيدند كه آيا او هم در اين باب به او امري كرده يا نه؟ گفته بود. سيدجمالالدين هم به اينكار راضي نبود فقط وقتي كه رفتم در اسلامبول و از تعديات نايبالسلطنه كه به من روا داشته بود براي سيد تعريف كردم گفت چرا او را نكشتي كه جان يك مملكت از دستش خلاص بشود ميخواستي او را بكشي و شرش را از سر مردم كوتاه بكني.
پس از اين استنطاق و تحقيقات آخرين، صدراعظم امر كرد كه دوباره ببرندش به محبس. چهار ساعت از غروب آفتاب گذشته كالسكه حاضر كردند، ميرزارضا را در كالسكه نشانيده و به سرعت روانه شدند.
او را وارد ميدان مشق كرده در قراولخانه خود ميدان مشق تا طلوع فجر يعني اول صبح حقيقي نگاهش داشته بودند و تا صبح قرآن ميخواند يعني آنچه را كه حفظ داشت ميخواند و مكرر ميكرد.
صورتجلسه بازجويي از ميرزا رضاكرماني:
"صورت استنطاق با ميرزامحمدرضا كرماني پسر ملاحسين عقدائي كه عجالة بدون صدمه و اذيت با زبان خوش تا اينقدر
تقريرات كرده است و مسلم است بعد از صدمات لازمه ممكن است مكنونات ضمير خود را بروز بدهد":
سوال- شما از اسلامبول چه وقت حركت كرديد؟
جواب- روز بيست و ششم ماه رجب 1313 حركت كردم
س- بحضرت عبدالعظيم كي وارد شديد؟
ج- روز دوم شوال 1313
س- پس در صورتيكه شما اقرار ميكنيد كه تمام صدمات را وكيلالدوله براي تحصيل شئونات و نايبالسلطنه براي حب با او به شما وارد آوردهاند شاه شهيد چه تقصير داشت منتها مطلب را اينطور حالي ايشان كردند شما بايستي تلاقي و انتقام را از آنها بكنيد كه سبب ابتلاي شما شده بودند و يك مملكتي را يتيم نميكرديد.
ج- پادشاهي كه پنجاه سال سلطنت كرده باشد و هنوز امور را به اشتباهكاري بعرض او برسانند و تحقيق نفرمايند و بعد از چندين سال سلطنت ثمر آن درخت، وكيلالدوله، آقاي عزيزالسلطان، امين خاقان، و اين اراذل و اوباش بيپدر و مادرهائي كه ثمره اين شجره شدهاند و بلاي جان عموم مسلمين گشته باشند چنين شجر را بايد قطع كرد كه ديگر اين نوع ثمر ندهد. (ماهي از سر گنده گردد ني زدم) اگر ظلمي ميشد از بالا ميشد.
س- از خود شما انصاف ميخواهم اگر شما به جاي شاه شهيد بوديد، نايبالسلطنه و وكيلالدوله يك نوشتهاي به آن ترتيب پيش شما ميآوردند و آن تفصيلات را به شما ميگفتند جز اين كه باور كنيد چاره داشتيد يا خير؟ پس در اين صورت مقصر اين دو نفر بودند و به قتل اولويت داشتند، چه شد كه به خيال قتل آنها نيفتاديد و دست به اين كار بزرگ زديد؟
ج- تكليف بيغرضي شاه اين بود كه يك محقق ثالث بيغرض بفرستند ميان من و آنها حقيقت مسئله را كشف كند چون نكرد او مقصر بود. سالهاست كه سيلاب ظلم بر عامه رعيت جاري است، مگر اين سيدجمالالدين اين ذريه رسوال (ص) اين مرد بزرگوار، چه كرده بود كه به آن افتضاح او را از حرم حضرت عبدالعظيم (ع) كشيدند زير جامهاش را پاره كردند.
آن همه افتضاح به سرش آوردند او غير از حق چه ميگفت؟ آيا خدا اينها را برميدارد؟ اينها ظلم نيست؟ اينها تعدي نيست؟
اگر ديده بصيرت باشد ملتفت ميشود كه در همان نقطهاي كه سيد را كشيدند در همان نقطه گلوله به شاه خورد مگر اين مردم بيچاره و اين يك مشت اهالي ايران ودايع خدا نيستند؟
قدري پايتان را از خاك ايران بيرون بگذاريد در عراق عرب و بلاد قفقاز و عشقآباد و اوايل خاك روسيه هزار هزار رعيت ايران را ميبينيد كه از وطن عزيز خود از دست تعدي و ظلم فرار كرده كثيفترين كسب و شغل را از ناچاري پيش گرفتهاند هر چه حمال و كناس و الاغچي و مزدور در آن نقاط ميبينيد همه ايراني هستند. آخر اين گلههاي گوسفند شما مرتع لازم دارند كه چرا كنند و شيرشان زياد شود كه هم به بچههاي خود بدهند و هم شما بدوشيد، نه اينكه متصل تا شير دارند بدوشيد شير كه ندارند گوشت بدنشان را بكلاشيد، گوسفندهاي شما همه رفتند و متفرق شدند. نتيجه ظلم همين است كه ميبينيد. ظلم و تعدي بيحساب چيست؟ كدامست؟ و از اين بالاتر چه ميشود؟ گوشت بدن رعيت را ميكنند بخورد چه جره باز شكاري خود ميدهند. صد هزار تومان از فلان بيمروت ميگيرند، قباله مالكيت جان و مال و عرض و ناموس يك شهر و يا يك مملكتي را بدست او ميدهند. رعيت فقير و اسير بيچاره را در زير بار تعديات مجبور ميكنند كه يك مرد زن منحصر به فرد خود را از اضطرار طلاق بدهد و خودشان صدتا صد تا زن ميگيرند و سالي يك كرور پول كه به اين خونخواري و بيرحمي از مردم ميگيرند خرج (عزيزالسلطان) كه نه براي دولت مصرف دارد و نه براي ملت و نه براي حظ نفس شخصي و غيره و غيره و غيره ميكنند. آن چيزهايي كه همه اهل اين شهر ميدانند و جرأت نميكنند بلكه بگويند. حالا كه اين اتفاق بزرگ به حكم قضا و قدر به دست من جاري شد يك بار سنگيني از تمام قلوب برداشته شد. مردم سبك شدند. دلها همه منتظرند كه پادشاه حاليه حضرت وليعهد چه خواهند كرد. به عدالت و رأفت و درستي جبر قلوب شكسته خواهند كرد يا خير؟ اگر ايشان چنان كه مردم منتظرند يك آسايش و گشايش به مردم عنايت بفرمايند، اسباب رفاه رعيت بشوند، بناي سلطنت را بر عدل و انصاف قرار بدهند البته تمام خلق فدوي ايشان ميشوند و سلطنتشان قوام خواهد گرفت و نام نيكشان در صفحه روزگار باقي خواهد بود، و اسباب طول عمر و صحت مزاج خواهد شد اما اگر ايشان هم همان مسلك و شيوه را پيش بگيرند بار كج به منزل نميرسد. حالا وقتي است كه به محض تشريف آوردن بفرمايند و اعلان كنند كه اين مردم حقيقة در اين مدت به شما بد گذشته است و كار شما سخت بوده است، آن اوضاع برچيده شد، حالا بساط عدل گسترده است و بناي ما بر معدلت است و رعيت متفرق را جمع كنند و اميدواري بدهند و قرار صحيحي براي وصول ماليات به اطلاع ريشسفيدان رعايا بدهند كه رعيت تكليف خود را بداند و در موعد مخصوص ماليات خودش را بياورد بدهد. هي محصل پي محصل نرود كه يك تومان اصل را ده تومان فرع بگيرند و غيره و غيره و غيره...
س- در صورتي كه واقعا خيال شما خير عامه بود و براي رفع ظلم از تمام ملت اين كار را كرديد پس بايد تصديق كنيد به اينكه اين مقاصد بدون خونريزي به عمل بيايد و اين مقصود حاصل شود و البته بهتر است. حالا ما ميخواهيم بعد از اين در صدد اصلاح اين مفاسد برآئيم بايد خيال ما از بعضي جهات آسوده باشد كه از روي اطمينان مشغول ترتيب تازه بشويم در اين صورت بايد بدانيم كه اشخاصي كه با شما متفق هستند كي هستند و خيالشان چيست؟ و اين را هم شما بدانيد كه غير از شخص شما كه مرتكب جنايت هستيد يا كشته ميشويد يا شايد چون خيالتان خير عامه بوده است نجات بيابيد، امروز دولت متعرض احدي نخواهد شد براي اينكه صلاح دولت نيست. فقط اشخاصي را كه با شما همعقيده هستند ميخواهيم بشناسيم كه در اصلاح امورات شايد يك وقت به مشاوره آنها محتاج بشويم؟
ج- صحيح نكتهاي ميفرماييد من چنانچه به شما قول دادم به شرافت و ناموس و انسانيت خودم قسم ميخورم كه به شما دروغ نخواهم گفت.
همعقيده من در اين شهر و مملكت بسيار هستند. در ميان علما بسيار، و در ميان وزرا بسيار، و در ميان امرا بسيار، و در تجار بسيار، و در ميان كسبه بسيار، و در جميع طبقات هستند. شما ميدانيد وقتي كه (سيدجمالالدين) در اين شهر آمد تمام مردم از هر دسته و هر طبقه چه در طهران و چه در حضرت عبدالعظيم به زيارت و ملاقات او رفتند و مقالات او را شنيدند. چون هر چه ميگفت لله و محض خير عامه مردم بود. همه كس مستفيد و شيفته مقالات او شدند و تخم اين خيالات بلند را در مزارع قلوب پاشيد. مردم بيدار بودند هوشيار شدند. حالا همه كس با من همعقيده است ولي بخداي قادر متعال كه خالق سيدجمالالدين و همه مردم است قسم كه از اين خيال من و نيت كشتن شاه احدي غير از خودم و سيد اطلاع نداشتند. سيد هم در اسلامبول است هر كاري به او ميتوانيد بكنيد. دليلش هم واضح است كه اگر همچو خيال بزرگي را من با احدي ميگفتم حكما منتشر ميكرد و مقصود باطل ميشد. وانگهي تجربه كرده بودم كه اين مردم چقدر سست عنصرند و حب جاه و حيات دارند و در آن اوقاتي كه گفتگوي تنباكو و غيره در ميان بود كه مقصود فقط اصلاح اوضاع بود و ابدا خيال كشتن شاه و كسي در ميان نبود چقدر از اين (ملكها) و (دولهها) و (سلطنهها) كه با قلم و قدم و درم هم عهد شده بودند و ميگفتند تا همه جا حاضريم همين كه ديدند براي ما گرفتاري پيدا شد همه خود را كنار كشيدند. من هم با آن همه گرفتاري اسم احدي را نگفتم. چنانچه به جهت همين كتمان راز اگر بعد از خلاصي يك دور ميزدم ميتوانستم مبالغي از آنها پول بگيرم. ولي چون ديدم نامرد هستند گرسنگي خوردم و ذلت كشيدم دست پيش احدي دراز نكردم.
س- در اسلامبول آن وقتي كه در خدمت (سيد) شرح حال خودتان را ميگفتيد ايشان چه جواب ميفرمودند؟
ج- جواب ميفرمودند با اين ظلمها كه تو نقل ميكني كه به تو وارد شده است خوب بود نايبالسلطنه را كشته باشي. چه جان سخت بودي و حب حيات داشتي. به اين درجه ظالمي كه ظلم كند كشتني است.
س- با وجود اين امر مصرح سيد پس چرا او را نكشتيد و شاه را شهيد كرديد؟
ج- همچو خيال كردم كه اگر او را بكشم ناصرالدينشاه با اين قدرت هزاران نفر را خواهد كشت. پس بايد قطع اصل شجر ظلم را كرد نه شاخ و برگ را، اين به تصورم آمد و اقدام كردم.