-------------------------------------------------------
تاریخپژوهی از نگاه استنفورد
نویسنده: استنفورد، مايکل
مترجم: مسعود صادقي عليآبادي
تهران: دانشگاه امام صادق(ع) و سمت، 1384
-------------------------------------------------------
مورخان و فيلسوفان به پرسش «تاريخ چيست؟»، پاسخهاي مختلف دادهاند. هر يك از اين پاسخها كه خود برخاسته از ديدگاههاي متفاوت نگاه به تاريخ است، جنبههاي مختلف اين پديده را روشن ميسازد. اما قبل از هر چيز، بايد بين دو معناي متفاوت واژة «تاريخ» تمايز نهاد (Dray, 1993., p.1).
واژة تاريخ، از يك سو، براي اشاره به جريان رويدادهاي گذشته، يعني لاية خاصي از واقعيت كه مطالعه و پژوهش آن، حرفة تخصصي مورخان قرار گرفته است؛ از سوي ديگر، براي اشاره به پژوهش مورخ در رويدادهاي گذشته، يعني نوع خاصي از پژوهش در موضوعي خاص، به كار ميرود؛[1] مثلاً وقتي ميگوييم: «در تاريخ بشر، دو جنگ جهاني اتفاق افتاده است»، به همان معناي اول، يعني «واقعيت تاريخ» نظر داريم، و وقتي ميگوييم: «در تاريخ، از فلان سلسله و بهمان واقعه بحث ميشود»، به معناي دوم، يعني «علم تاريخ» نظر داريم. برخي نويسندگان، براي نشان دادن اين تمايز، از تعابير «تاريخ (1)» و «تاريخ (2)» استفاده كردهاند؛ برخي نيز براي اين منظور، «تاريخ، به مثابة رويداد» (history-as-event) و «تاريخ، به مثابة گزارش» (history-as-account) را به كار بردهاند.[2]
اين دو معناي گوناگون واژة تاريخ، تمايز دو نوع مطالعة بهكلي متفاوت، گرچه نه كاملاً بيارتباط به هم را، كه به نام «فلسفة تاريخ» معروف است، نشان ميدهد. فلسفة تاريخ،[3] در معناي اول واژة «تاريخ» (يعني تاريخ، به مثابة رويداد) معمولاً فلسفة نظري يا مادي يا محتوايي تاريخ[4] خوانده ميشود. مسئلة محوري فلسفة نظري تاريخ، اين است كه آيا تاريخ به طور كلي معنايي دارد؟ هدف فيلسوف نظري تاريخ، اين است كه در رويدادهاي گذشته، الگو يا معناي كلي، كشف كند. فلسفة تاريخ، در معناي دوم واژة «تاريخ» (يعني، تاريخ به مثابه گزارش) معمولاً فلسفة نقدي يا صوري يا تحليلي تاريخ[5] و يا فلسفة علم تاريخ خوانده ميشود. فلسفة نقدي تاريخ، مسائلي در بارة پژوهش تاريخي پيش ميكشد و به نقد ادعاهاي مربوط به علم به گذشته ميپردازد. هدف فيلسوف نقدي تاريخ، اين است كه ماهيت پژوهش تاريخي را وضوح بخشد و پيشفرضهاي اساسي، مفاهيم نظامدهنده و روش تحقيق و نگارش آن را روشن سازد (Dray, 1993, pp.1-2.)؛ بر خلاف فلسفة نظري تاريخ كه در عرْض علم تاريخ قرار دارد و معرفت درجة اول است و به حوزة متافيزيك تعلق دارد، فلسفة نقدي تاريخ، ناظر به علم تاريخ است و معرفت درجة دوم است[6] و به حوزة معرفتشناسي تعلق دارد و به عبارت دقيقتر، معرفتشناسي خاص است؛ يعني، معرفتشناسي تاريخ (ملكيان، 1380، صص287ـ288).
فلسفة نقدي تاريخ، با يك نوع تاريخنگاري همپوشي و تداخل دارد. در اينجا بايد بين سه نوع تاريخنگاري تمايز نهاد: توصيفي، تاريخي و تحليلي.[7] تاريخنگاري توصيفي (descriptive historiography)، با پذيرش آنچه مورخان معمولاً انجام ميدهند، به توصيف روشها و شيوههاي متعارف آنها ميپردازد. تاريخنگاري تاريخي (historical historiography) يا به تعبير رساتر، تاريخ تاريخنگاري (history of historiography) شيوههاي نگارش تاريخ را از 2500 سال پيش، از زمان هرودت تا كنون دنبال ميكند و پيدايش، رشد و تحول تدريجي اين شيوهها را در طول تاريخ نشان ميدهد.[8] تاريخنگاري تحليلي يا نقدي (analytical / critical historiography)، مفاهيم و مسائل فلسفي برخاسته از نگارش تاريخ را بررسي ميكند. تاريخنگاري نقدي، با فلسفة نقدي تاريخ، همپوشي و تداخل دارد و تنها تفاوت آنها شايد در اين باشد كه اولي، از موضع مورخ است و دومي از موضع فيلسوف.[9]
كتاب «درآمدي بر تاريخپژوهي» نوشتة مايكل استنفورد، به اذعان خود وي، تحت مقولة تاريخنگاري تحليلي جاي ميگيرد.
این كتاب كه در يك مقدمه و ده فصل نوشتهشده، در پي آن است كه برخي از حوزهها و روشهاي نگارش تاريخ را روشن سازد.
در مقدمه، ضمن اشاره به دو معناي متفاوت واژة «تاريخ» و حوزههاي معرفتي مرتبط با آن و پارهاي از مباحث و مسائل مطرح در آنها، جايگاه كتاب و نحوة استفاده از آن بيان شده است.
فصل اول و دوم با عناوين «وحدت تاريخ» و «كنش در تاريخ»، در واقع به اين مسئله ميپردازد كه موضوع تاريخ چيست؛ تاريخ، در بارة گذشتة انسانها يا به تعبير دقيقتر، در بارة افعال گذشتة انسانهاست. در اينجا با اشاره به تمايز كنش و رفتار به اينكه رفتار، جنبة قابل مشاهدة كنش است، ولي فعل، رفتاري است كه نيت در آن اخذ شده باشد، پنج مؤلفة سازندة يك كنش، يعني نيت، ارزيابي، معنا (يا غايت) و اراده (يا ميل) و پنجم، بافت و زمينه كه متضمن مؤلفههاي پيشين است، بيان شده است. بافت و زمینههای یک فعل کل محیط فیزیکی، اجتماعی و فرهنگی است که فعل در آن واقع میشود؛ این بافتها هم محدودکنندة فعلاند و هم معنادهنده به آن. خلاصه آنکه موضوع تاریخ آن دسته از افعال گذشته انسانهاست که دارای معنا و اهمیت اجتماعیاند. فصل دوم، با گزارشي از پارهاي از استفادهها و سوءاستفادههايي كه از مطالعة تاريخ ميشود، خاتمه مييابد.[10]
فصل سوم، با عنوان «نگرش در تاريخ» در سه بخش تنظيم شده است: بخش نخست، نگرشهاي شخصي به تاريخ را بررسي ميكند؛ بخش دوم به نگرشهاي عمومي به تاريخ اختصاص يافته است؛ اين دو بخش، در واقع بررسي نقش علم تاريخ در زندگي خصوصي و عمومي است. بخش سوم، رابطة تاريخ با علوم اجتماعي را بررسي ميكند. اين بخش با برشمردن مشابهتها و تفاوتهاي اين دو شاخة معرفت، شيوههاي گوناگون همكاري و ياري رساندن آنها به يكديگر را بيان ميكند.
فصل چهارم با عنوان «گفتار در تاريخ»، روش تاريخ و مسائل راجع به چگونگي و چرايي نگارش تاريخ را بررسي ميكند. نوشتة تاريخي، آنگونه كه ما درك ميكنيم، به يونانيان و شايد هم پيش از آنها بر ميگردد؛ اما به عنوان شكلي از پژوهش كه مدعي داشتن روششناسي نظاممند باشد، پيش از اواخر قرن هجدهم بهطور پراكنده و ناقص وجود داشته است و در قرن نوزدهم است كه به عنوان شكل متمايزي از معرفت پديد ميآيد. دو شيوة تاريخنگاري كه دو گونه تاريخ متفاوت را پديد ميآورند، در اين فصل بررسي ميكند. يكي روش روايي و نقل كه تاريخ روايي را پديد ميآورد؛ در اينگونه تاريخ، توصيف نقش محوري دارد. ديگري روش علّي كه تاريخ علّي را پديد ميآورد. در تاريخهاي علّي، تبيين، محوريت بيشتري دارد.
فصل پنجم با عنوان «معرفت در تاريخ»، محصول فرايند نگارش تاريخ، يعني معرفت تاريخي و ميزان اعتبار و وثاقت آن و مسائلي چون ماهيت معرفت تاريخي، صدق تاريخي، واقعيت و عينيت در تاريخ و نقش تخيل را بررسي ميكند. اين فصل با ارائة تعريف متعارف معرفت آغاز ميشود و سه نوع معرفت از هم تمييز داده ميشوند: مستقيم؛ غيرمستقيم و تعميميافته. معرفت تاريخي، عمدتاً از نوع دوم است. آشكار است كه هر گزارش تاريخي بايد ساختن يا بازسازي گذشته باشد؛ به عبارت ديگر، آن را بايد به عنوان الگويي از گذشته فهم كرد و با خود واقعيت اشتباه نگرفت. معرفت تاريخي را شايد به بهترين نحو بتوان به عنوان نوعي تقرّب به حقيقت نگريست. در مواجهه با ترديدهاي شكاكان راجع به اينكه آيا اصلاً معرفت به گذشته امكانپذير است، بايد تأكيد كرد كه در پرداختن به مسائل معرفت، فيلسوف هيچ برتري ذاتي بر مورخ ندارد. امروزه ديگر فيلسوفان تاريخ به طور انحصاري به تاريخ به عنوان معرفت نميپردازند. اخيراً بحث از تاريخ به عنوان معنا نيز نزد آنها رواج يافته است؛ به عبارت ديگر، از علايق معرفتشناختي به سوي علايق تفسيري گرايش يافتهاند. اما هم معرفت در تاريخ و هم معنا، مبتني است بر آنچه از گذشته باقي مانده است كه بدون آن، هيچ چيز قابل بيان نيست. فصل بعدي نگاهي به آنچه گذشته از خود بر جاي مينهد، دارد.
فصل ششم با عنوان «تاريخ و آثار باقيه» مفهوم شاهد، ماهيت شواهد تاريخي، چگونگي به كارگيري شواهد تاريخي در تاريخنگاري، اصل و منشأ شواهد تاريخي و تاريخ شفاهي را بررسي ميكند. معرفت تاريخي كه جنبههاي مختلف آن، موضوع فصل پيشين بود، مبتني بر شواهد تاريخي است. شواهد تاريخي، آثار و بقايايي است كه از گذشته بر جاي مانده است و در واقع، پل ارتباط بين گذشته و حال است. معرفت ما به گذشته، از فهم درست ماهيت اين شواهد، اينكه واقعاً چه هستند، دلالت بر چه چيزي ميكنند و از كجا نشئت ميگيرند، پديد ميآيد و ميزان اعتبار و وثاقت تاريخي نيز وابسته به ارزيابي اعتمادپذيري چنين شواهدي است. با آغاز تفكر علمي نوين و با كارهاي لئوپلُد فون رانكه، ابزارهاي ارزيابي اين شواهد و نحوة به كارگيري آنها در نگارش تاريخ، كمكم فراهم آمده است.
فصل هفتم با عنوان «رويداد در تاريخ» ماهيت رويداد، شكلها و ساختارهاي تاريخ و زمان به عنوان يكي از مفاهيم اساسي در تاريخ را بررسي ميكند. در سه فصل گذشته، به معناي دوم تاريخ پرداخته شد، يعني به آنچه انسانها در بارة گذشته ميگويند، ميانديشند و مينويسند. اين فصل، خود گذشته و پارهاي از مسائلي را كه از آن نشئت ميگيرد، بررسي ميكند. رويدادها موادي هستند كه مورخان، مدعي پرداختن به آنها ميباشند. با اين حال، اگر ما به عقب برگرديم تا در وراي آثار مورخان، به موضوع آنها برسيم، نميتوانيم در «رويداد» متوقف شويم؛ زيرا رويداد، مفهومي ساختة انسان است. جهان، صحنة تحول هميشگي و تغيير دائم است؛ تنها اندكي از اين تغييرات بيشمار، مورد ادراك انسان قرار ميگيرد و تنها اندكي از آنچه ادراك شده، داراي اين ارزش دانسته ميشود كه به عنوان «رويداد» ذكر شود. بنابراين، اگر مادة تاريخ، رويدادها هستند، بايد خاطر نشان ساخت كه آنها تا حدي محصول انديشة انساناند. از اين رو، نبايد آنها را با امور واقع و موضوعات عيني اشتباه گرفت. رويدادهاي تاريخي، در قلمرو زماني ـ مكاني روي ميدهند كه به آن قلمرو تاريخي ميگويند؛ مورخان، شكل و ساختار قلمرو تاريخي را مشخص ميسازند و البته، اولين و اصليترين كار، تعيين ترتيب و توالي زماني است.
فصل هشتم با عنوان «توالي در تاريخ»، عليت و تبيين در تاريخ را بررسي ميكند. اهميت اين دو در تاريخ به حدي است كه برخي مطالعة تاريخ را مطالعة علل ميدانند و تفاوت تاريخ با وقايعنگاري صرف را در ارائة تبيين در تاريخ ميبينند. هرچند بين علت و تبيين غالباً ارتباط وجود دارد؛ زيرا بيشتر تبيينها در پي يافتن علت هستند و علل در راستاي تبيين شناخته ميشوند؛ ولي آنها دو مفهوم كاملاً متمايزند و به دو نظام متفاوت تعلق دارند. عليت، رابطهاي است كه در جهان طبيعي بر قرار است؛ اما تبيين رابطهاي عقلي و فكري است. علت، چيزي است كه در جهان واقعي عمل ميكند و چه انسانها به فهم آن نايل آيند، چه نيايند، وجود دارد؛ ولي تبيين به قلمرو انديشهها تعلق دارد و در ارتباط با فهم، معنا پيدا ميكند. نوع تبييني كه مورخان براي وقوع يك رويداد ارائه ميكنند، معمولاً به ديد و نگرش آنها نسبت به جهان به طور كلي، يعني به فلسفة آنها، بستگي دارد.
فصل نهم، نگاهي به فلسفة تاريخ و مسائل مربوط به آن دارد؛ در اين فصل، با عنوان «نظريه در تاريخ» به بحث از مسائل سر در آوردن از تاريخ، رهيافتهاي تحليلي و نظرپردازانه، تاريخ و نظريهها در تاريخ را بررسي ميكند. بخش نخست اين فصل، نگاهي به فلسفة نظري تاريخ دارد. فلسفة نظري تاريخ كه زماني رواج تام و تمام داشت، در قرن حاضر، با بيمهري و انكار مواجه شده است؛ با اين حال، مسائلي كه در صدد پاسخگويي به آنهاست، همچنان به جاي خود باقياند و چارهاي جز مواجهه با آنها نيست. در بخش دوم به مسئلة الگوها در تاريخ توجه شده است. در اينجا نيز با مشكلي مواجهايم؛ از يك سو، ظاهراً بدون داشتن نوعي الگو، فهميدن تاريخ محال است؛ از سوي ديگر، هر الگويي، ابداع مورخ پنداشته ميشود و نه بخشي از خود تاريخ. بدون نگاه نقادانه به آثار مورخان، اميد رسيدن به هيچ راهحلي در اينجا وجود ندارد. با اين وجود، همان قدر كه نگريستن از نزديك به تاريخ سودمند است، عقب ايستادن و از فاصلة دور، از منظري بهتر نظر كردن به تاريخ نيز مفيد است؛ ولي آيا ميتوان نگاهي برين و از بالا به تاريخ داشت؟ فصل بعد به پارهاي از تلاشهاي صورتگرفته در اين باب نظر دارد.
فصل دهم و آخرين فصل با عنوان «فراتر از تاريخ»، مباحثي چون تاريخگرايي، اثباتگرايي و آرمانگرايي، اسطوره و حقيقت و معنا را بررسي ميكند. اين فصل، تلاش دارد تا نگاهي به تاريخ به مثابه يك كل بيندازد و ببيند تاريخ از ديدگاههاي مختلف، واجد چه معناهايي است. مشكل معنا و معاني آن در وهلة اول در ارتباط با اسطورهها (كه مملو از معانياند) و حقيقت تاريخي كه (ظاهراً دشمن اسطوره است) مطرح ميشود. ولي در چه صورت ميتوان گفت: تاريخ، واجد معناست؛ معنايي شبيه آنچه در بحث از معناي زندگي اراده ميكنيم؟
كتاب درآمدي بر تاريخپژوهي خواننده را با مفاهيم، نظريهها و روشهاي اساسي تاريخ و مشكلات و مسائلي كه در مطالعة جدي آن پديد ميآيد، آشنا ميسازد. هر فصل از اين كتاب، داراي يك مقدمه و يك نتيجه است. در مقدمه، موضوع به بياني ساده طرح و سؤالاتي مطرح ميشود كه آن فصل، در صدد پاسخگويي به آنهاست. در پايان فصل، در نتيجه، به اجمال، مروري بر مباحث مطرحشده و نتايج به دستآمده ميشود و منابعي براي مطالعة بيشتر معرفي ميگردد. ساختار كتاب به نحوي است كه هر فصل، به طور مستقل قابل مراجعه است، هرچند ترتيب منطقي فصول، در كل، رعايت شده است. كتاب از مثالها و نمونههاي تاريخي رايج، به ويژه در تاريخ معاصر استفاده ميكند. اين مثالها، هرچند در درك بهتر مطالب مطروحشده كمك ميكنند، براي خوانندة ناآشنا با تاريخ معاصر اروپا خالي از دشواري نيست. همچنين، گسترة مباحث مطرحشده در اين كتاب، گاهي از عمق آن كاسته و به مؤلف اجازة موشكافيهاي بيشتر را نداده است. با اين همه، كتابي است كه ميتوان گفت به حق، راهنماي تاريخپژوهي است.
يادداشتها
[1]. اي. اچ. كار، با نقل سخن كالينگوود در بارة فلسفة تاريخ مبني بر اينكه «فلسفة تاريخ، نه با گذشته به خودي خود و نه با انديشة مورخ در بارة گذشته به خودي خود بلكه با هر دو عامل در روابط متقابل آنها سر و كار دارد»، ميگويد: «اين گفته، دو معناي رايج واژة «تاريخ» را منعكس ميسازد؛ يعني پرسوجوي مورخ و سلسلهحوادث گذشتهاي كه در آنها پژوهش ميكند» (رك. كار، 1378، ص49).
[2]. در زبان انگيسي، از تعابير و اصطلاحات ديگري نيز استفاده شده است، از جمله «history (e)» و «history (n)» كه (e) و (n) به ترتيب به event [= رويداد] و narrative [= روايت، نقل] اشاره دارد.
[3]. نام «فلسفة تاريخ» (philosophie de L’histoire) در قرن هجدهم به وسيلة وُلتر وضع شد. مراد وي از اين اصطلاح، نوعي تفكر تاريخي بود كه مورخ، به جاي تكرار صرف آنچه در كتابها و منابع كهَن مييابد، به بازسازي گذشته در ذهن خود بپردازد. همين نام، در پايان قرن نوزدهم، توسط هگل و ديگر نويسندگان استفاده شد؛ ولي آنها از اين اصطلاح معناي ديگري را مراد كردند كه عبارت بود از «تاريخ جهاني» يا «تاريخ جهان». استفاده سومي كه از اين اصطلاح شد، به وسيلة برخي پوزيتيويستهاي قرن نوزدهم بود. مراد آنها از «فلسفة تاريخ»، كشف قوانين كلي حاكم بر جريان رويدادهايي بود كه مورخ، آنها را نقل و روايت كرده است (cf. Collingwood, 1946, p.1)
تمايز بين دو نوع فلسفة نظري و تحليلي، با كتاب «مقدمهاي به فلسفة تاريخ» نوشتة والش، نزد فيلسوفان و مورخان رواج يافت (رك. والش، 1363، صص16ـ18).
[4]. speculative / material / substantive philosophy of history
[5] .critical / formal / analytical philosophy of history
[6]. هر علمي كه موضوعش واقعيت باشد، علم درجة اول و هر علمي كه موضوعش رشتهاي علمي باشد، علم درجة دوم است؛ مثلاً موضوعي شيمي، مواد است؛ پس علمي درجة اول است، اما فلسفة شيمي، كه موضوعش علم شيمي به عنوان يك رشتة علمي است، علم درجة دوم محسوب ميشود.
[7]. اين تمايز را استنفورد در مقدمة اين كتاب، بيان ميكند.
[8]. براي نمونهاي از اين قسم تاريخنگاري، ميتوان از اثر «تاريخ تاريخنگاري در اسلام» نوشتة فرانتس روزنتال نام برد.
[9]. براي فهم تفاوت اين دو موضع، ميتوان به كتاب «تاريخ چيست؟» تأليف كار، كه از موضع مورخ نگاشته شده است و كتاب «مقدمهاي بر فلسفة تاريخ»، نوشتة والش، كه از موضع يك فيلسوف نگاشته شده است، اشاره كرد.
[10]. در باب اين موضوع، علاوه بر فصل دوم كتاب حاضر، ميتوان رك. خيل، 1372 و نيچه، 1373.
كتابنامه
- كار، ادوارد هالت (1378). تاريخ چيست؟ ترجمة حسن كامشاد. تهران: انتشارات خوارزمي.
- والش (1363). مقدمهاي به فلسفة تاريخ. ترجمة ضياءالدين علايي طباطبايي. تهران: انتشارات اميركبير.
- ملكيان، مصطفي (1380). «روششناسي در علوم سياسي». مجلة علوم سياسي. سال چهارم، ش 14، تابستان.
- خيل، پيتر (1372). استفاده و سوءاستفاده از تاريخ. ترجمة حسن كامشاد. تهران: انتشارات انقلاب اسلامي.
- نيچه، فردريش (1373). «در باب فوايد و مضار تاريخ براي زندگي». ترجمة مراد فرهادپور. ارغنون. سال اول، ش3، پاييز.
- Collingwood, R. G. (1946). The Idea of History. Oxford: Oxford University Press.
- Dray, W. H. (1993). Philosophy of History. 2nd ed. Prentice-Hall Inc.