ضرورى نيست كسى فيلمهاى زيادى ساخته باشد تا درك كند چيزى به عنوان ميزانسن وجود ندارد. بازيگران ميتوانند بدون ميزانسن به خوبى ايفاى نقش كنند، هر مدير فيلمبردارى ميداند دوربين را چگونه و كجا قرار دهد تا نماى مناسب را بگيرد، تداوم بين نماها خود را حفظ ميكنند و... ميزوگوچى و افولس اين نكته را آشكارا بسيار زود درك كردند و سپس به سوى چيزى رفتند كه واقعاً توجه به آنها را به خود جلب ميكرد... تماشاى اينكه آدمها چگونه حركت ميكنند؟... نه دقيقاً ميتوان آن را به نحو شايستهترى به عنوان نمايش دادن آدمها، تماشاى چگونگى بازى و حركت آنها و در عينحال آنچه آنها را به حركت وا ميدارد، تعريف كرد.
تفاوت ميان سينما و هر هنر ديگر ـ از جمله رمان ـ در وهله اول، امكانناپذيرى گفتن يك دورغ است و در وهله دوم، اين يقين ـ كه تماشاگر و مؤلف بهطور يكسان در آن شريكاند ـ كه روى پرده سينما، هر چيزى با زمان حل خواهد شد. اساساً در اينجا است كه كارگردان ـ فيلمساز عملاً به نحوى در ساختن فيلم دخالت ميكند. او بين دو واقعيت گام ميزند: تصويرى كه از طريق آن جهان را مشاهده ميكند و استمرار زمانى كه نتيجه، در چهارچوبش به بار ميآيد.
به هر حال، او در اين چهارچوب ويران نميكند. فرسودن تدريجى حقيقت، هنر كسى همچون پروست است و در فردى چون فاكنر فوران ميكند كه رمان نوشته شده با كلمات و جزئيات پيوسته را از پيش تصور ميكند. هر چند اين ممكن است واقعيت را بيتغيير نگه دارد، اما به بهانى تلاشى بيوقفه براى تجزيه و نابودى شكلها، پيشروى و حملهاى بيرحمانه به فرهنگى كه باقيماندههاى آن در زمان جارى دستخوش طرد شدن است، چنين ميكند.
دوربين ثابت ميشود، گذار نميكند و نگاه ميكند. انسان بايد خام باشد تا تصور كند استفاده نظامدار از يك لنز 18/5 چيزها را از آنچه هستند، متفاوت خواهد كرد. اين استفاده در تبديل هرگز دروغ نميگويد. آنچه توسط لنز گرفته ميشود، حركت جسم است؛ يك آشكارسازى بيواسطه، شبيه همه آنچه فيزيكى است: رقص، ظاهر يك زن، دگرگونى ضرباهنگ در يك گام، زيبايى، حقيقت و...
سينما، باورى معين به جهان را ـ آنطور كه هست ـ بر خود فرض ميكند. حتى در قلب زشتى و فلاكت، از روى آن شفقت غريب و خشن و آن لطافت مهيب «هيروشيما» پرده برميدارد؛ جايى كه چند نماى سريع تعقيبى در قلب يك شهر و صداى يك زن براى پراكندن آن همه وحشت و ايجاد دگرگونى در چشمانداز كافى است ـ و كاملاً طبيعى است ـ تا درون يك دورنماى انسانى سازمان داده شود و نيروى اغواگر شگفتانگيزى سبب ميشود به طور كاملاً طبيعى چنين به نظر آيد كه همه آنچه در اينجا هنوز يك آرزو است، روزى بهطور كامل تحقق خواهد يافت.
يكى از زيباترين فيلمهاى جهان توسط يك كارگردان سالخورده ژاپنى ساخته شده كه مؤلف صد فيلم يا چيزى در اين حدود است و در مورد او مطمئنم هيچ آرزوى ديگرى جز فراگرفتن حرفه خود به طور كامل نداشته است. براى او، اوگتسو مونو گاتارى، نشان دادن مفهوم ميزانس ـ تقريباً كم و بيش در هر اوضاع و احوالى ـ بهطور واضح فقط پنج دقيقه طول ميكشد: روشى خاص براى گسترش وضعيتهاى ذهنى به جنبشهاى فيزيكى. اين يك ترانه، يك ضرباهنگ، يك رقص است. ميزوگوچى بهخوبى آگاه است كه آنچه را در خشونت فيزيكى بيان ميشود نميتوان به دروغگويى واداشت. اين شخصيت نيست، اين خودشناسى نيست، بلكه آن جنبش غيرقابل مقاومتى است كه همواره خود را در طول همان مسيرها، در جهت تحقق، يا ويرانى، به پيش ميافكند. تصور ميكنم آنچه كه او را، بعد از اين همه فيلم، به خود جلب ميكند ديگر حتى خود نمايش نيست بلكه عدم امكان اجتناب از آن و قطع توجه و تفكر دائم درباره آن است. اين امكانپذير است كه يك نويسنده براى رهايى خود بنويسد ولى براى يك كارگردان هرگز كاملاً چنين نيست. او ناچار است در شفقت يا در وحشت جهان هستى كه از آن بهره ميگيرد، با چيزى برخورد كند كه شايد بتوان نوعى اشتياق يا ابهام ناميد. اما براى هنرمند چيزى مگر منبع آن عظمت نيست كه او را به وسواس مياندازد و باور دارد كه ميتوان آن را به نمايش گذارد.
پس چه بر سر تكنيك ميآيد؟ تكنيك ديگر يك روش نشان دادن يا مخفى كردن نيست. سبك، بهسادگى وسيلهاى براى زيبا ساختن آنچه زشت است و برعكس نيست. اگر محدودههاى جاهطلبى حتى يك كارگردان در دنيا از رقابت با تصوير كارتپستالى فراتر برود، به «عكس» اعتماد نخواهد كرد. يا حتى توسعه يك آگاهى، نماهاى تعقيبى، يادداشت يا ارجاع پاى يك صفحه نيستند، بلكه فكر ميكنم تنها كاركرد يك تكنيك، تعميم دادن آن فاصله رمزآلود ميان مؤلف و شخصيتهاى او باشد كه به نظر ميرسد بالا و پايين رفتن آنها و مسابقه و شتاب ديوانهوارشان در ميان جنگل با حركتهاى دوربين، با چنان صداقتى همراه ميشود.
به نظر ميرسد شكوه و عظمت اين جهان كه در فيلمهاى او يكى پس از ديگرى ظهور مييابد، از تسلط دقيق مؤلف بر عناصر آن سرچشمه ميگيرد. او شايد نه از ديد خودش، آنها را رام ميكند. ميزوگوچى يك كارگردان سينما است نه يك رماننويس، اما به خاطر ضرورتى خاص، دانايى يا خواست رسيدن به دانايى، از زير بار آن عناصر شانه خالى ميكند. بنابراين، شعر تراژيك نيروى خود را از عدم حساسيت و برودت ظاهرى هنرمند ميگيرد كه به نظر ميرسد جايگاه خود را اشغال كرده باشد. دوربين روى دست در خم رودخانه ميدان را از جايى برانداز ميكند كه بازيگران در نمايش از آنجا سر برخواهند آورد.
لطافت و فريبندگى تكاندهنده اوگتسو مونو گاتارى همچون بعضى وسترنها، آرامى و متانت غيرقابل تغييرى را دربردارد كه شايد از خلال خشونت و خشم بر مشتى آدم كه سرنوشت آنها بياهميت است، بر آن تأكيد دارد.
اما ميزوگوچى به خوبى ميداند كه پايان خوش براى فيلمهايش در نهايت اهميت ناچيزى دارد، همانطور كه نگران اين نيست كه قويترين وابستگيها بين او و شخصيتهايش، شفقتآميزند يا نكوهيده. او شبيه تماشاگر كنجكاوى است كه كسى را تماشا ميكند و لذت منعكس شده در چهره او را ميبيند. هرچند بهخوبى آگاه است كه در جستوجوى چيزى بيش از اين انعكاس است: شايد اين سادگى بسيار، تصديق كسالتآور چيزى باشد كه هميشه ميدانسته، اما نميتواند مصرانه از آن مطمئن باشد.
بنابراين، من ميزانسن را به عنوان وسيلهاى براى به نمايش گذاشتن خود انسان ميبينم. اما آنچه هنرمند نميداند اين است كه آنچه ديده ميشود، اهميت كمترى دارد. نه از نحوه ديدن، بلكه بيشتر از نحوه خاص نياز به ديدن و نمايش دادن.
آنچه دست نقاش از ميان پرده نقاشى و فيگورهايى كه او را وسوسه كردهاند، بهبار ميآورد، يك شيوه متفاوت نگريستن نيست؛ بلكه يك بُعد جديد است. يك نقاشى از مانه «طبيعتى كه با حالتى ويژه مشاهده شده» نيست، بلكه شاهراهى است براى يك خواست زيباييشناسانه كه براى مايهها همان اندازه تحليلناپذير است كه براى انگيزشهاى پنهانى هنرمند، كه شايد آن را طاقت ميآورد اما هرگز تحملش نميكند. ميزانسن ضرورتاً اشتياق مفهوم جديد به جهان دادن نيست، بلكه در نه بار از هر ده بار، بر يقين پنهان حفظ جزئياتى از حقيقت بنا ميشود، در وهله نخست در مورد انسان و سپس درباره اثر هنرى، كه به نحوى پايدار به يكديگر پيوستهاند.
ميزوگوچى از خشونت، حرص و آز يا اشتياق سود ميجويد تا بر پرده سينما چيزى را ظاهر كند كه فقط در شرايطى ميتواند رها شود كه با آن عناصر مواجه شده باشد. اما بيمعنى است كه بگوييم خشونت، موضوع فيلمهاى اوست. نياز او به خشونت، همچون نياز يك دائمالخمر به نوشيدن مشروب است نه براى آنكه مست شود، بلكه براى آنكه خمارياش را رفع كند براى او همچون استادان بزرگ سينما، هرگز نه محتوا اهميت دارد، نه فرم، و نه حتى جلوه نمايشى؛ نه حتى امكان جابهجايى شخصيتهاى شوريده درون يك وضعيت غايى. ميزوگوچى، مانند همه شرقيها، روانشناسى و عيننمايى را حقير ميشمرد. او به خشونت، به مثابه كليدى كه در جهان ديگر را ميگشايد، نياز دارد؛ اما همچون نقاشيهاى باروك، باران توفان كه بر آن چهرههاى با سياهى آغشته شده و آن بدنهاى عاجز شلاق ميزند، منادى آرامش است. دنياى اين كارگردان ژاپنى، مانند دنياى مورنائو، فراتر از اشتياق و خشونت، اجازه ميدهد يك بار ديگر حجاب بيتفاوتى فرو ريزد تا به آن طريق، متافيزيك در سينمايى كه ميتوان آن را به عنوان «غريب» تبيين كرد، حضورى ناگهانى يابد.
آيا در نهايت چنين وجه تمايزى ميان يك فيلمساز ژاپنى كه به اندازه كافى در حرفه خود استاد است كه يك قرارداد هفت ساله هاليوودى به او پيشنهاد ميشود، مردى كه در واقع به تصور انسان از يك مهندس حقوقبگير بسيار شباهت دارد، و يك شاعر لعنت شده اواخر قرن نوزدهم وجود دارد؟
افيون يا اعتياد بودلر و هنر ميزوگوچى در نهايت نقش يكسان دارند: مانند آسمپروست يا همجنسخواهى او مانند رنگ زرد كه ونگوگ را از خود بيخود ميكرد، دستاويزند. اما چه كسى ميگويد رنگ زرد، هرگز موضوع نقاشيهاى ونگوگ يا هدف آن آثار بوده است؟
هنرمند در جايى جستوجو ميكند كه فكر ميكند شرايط مساعد براى آفرينش را مييابد؛ كارگردان در استوديو، در نجيبخانه، در موزه...
دنياى يك هنرمند، آن دنيايى نيست كه او را مقيد ميكند؛ بلكه دنيايى است كه هنرمند براى آفرينش و تغيير و تبديل شكل دائمي به چيزى كه او را به وسواس مياندازد، به آن نياز دارد. حتى بيش از آنچه كه از طريق آن وسوسه شده است، وسواس هنرمند خلاقيت هنرى اوست.