باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 14 تير 1387 كاربران برخط 120 نفر



متن كتاب تصوير صدا نوانما سيما       مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه افراد منابع لغتنامه
   
  
  
    
رسالت‌ها و وظيفه‌هاى اساسى عالمان دين در نگاه شهيد مطهرى (3)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سيد عباس - رضوي

منبع: خبرگزاری - فارس

 
 

همان گونه كه براى نماز، روزه، حج و نكاح مردم دل مى سوزاند و دغدغه دارد كه درست انجام بگيرد و هيچ خلل و گسستى در آنها وارد نيايد، رسالت او اقتضا مى كند كه درباره اقتصاد مردم هم دغدغه داشته باشد كه بر چه مدارى مى چرخد؟ بر مدار عدالت، يا ستم، تبعيض و يا مساوات، بر ثروت ثروت اندوزان مى افزايد و يا بر دامنه فقر، تهى دستى، بينوايى و مسكنت؟ مردم را روز به روز از دين و آيين توحيدى دورتر مى كند و يا به دين و آيين توحيدى نزديك تر؟ ايثار، همدلى، برادرى، صفا، با هم بودن و در كنار هم بودن را به ارمغان مى آورد، يا جدايى، دشمنى و كينه توزى را؟ اگر عالم دين، ديد اقتصاد بر مدار درست و عادلانه نمى چرخد، فاصله طبقاتى را روز به روز، بيش تر و بيش تر مى كند و تهى دستان و ضعيفان را به گرداب خود مى كشد، بايد به پا خيزد و اين مرداب عفن و لجن زار را از ساحت جامعه بزدايد:

(وظيفه عالم اسلامى اين است كه وقتى با جامعه اى رو به رو مى شود كه در آن يك عده پر مى خورند و آن قدر مى خورند كه از پرخورى ثقل مى كنند و ديگرى آن قدر گيرش نمى آيد كه شكمش را سير كند، در چنين شرايطى، بر او واجب است كه قيام كند و اين شكاف را پر نمايد، اين اختلاف را از بين ببرد.)47

استاد شهيد، از عالمانى بود كه در راه دين رسالت بزرگ و احياى مبانى فكرى عدالت اجتماعى در اسلام، تلاش گسترده و دامنه دارى كرد. هم از نظر نظرى اين مهم را سرلوحه كار خويش قرار داد و هم از نظر عملى.

او در اوان انقلاب اسلامى به روشنگرى مى پردازد و ماهيت اين حركت بزرگ را به بوته بررسى مى نهد و عوامل اثرگذار و پديدآورنده آن را با مقايسه با ديگر انقلابها بررسى مى كند و به اين نتيجه مى رسد: انقلاب اسلامى ايران با ويژگيهايى كه دارد، از سنخ انقلاب پيامبران است، بويژه انقلاب پيامبر اسلام(ص). انقلاب پيامبر اسلام، بيش تر از سوى محرومان پذيرفته شد و كم تر از سوى گروه هاى مرفه. انقلاب اسلامى نيز چنين است، بيش تر از سوى محرومان پذيرفته شد و كم تر از سوى گروه هاى مرفه. چرا؟

(زيرا اين اختلاف به سود مستضعفين و در جهت خير مستضعفين، يعنى در جهت عدالت است.

و قهراً چون در جهت استقرار عدالت است، لازم است نعمتهايى كه در دست عده اى احتكار شده از آنها گرفته شود و در اختيار آنها كه محروم اند قرار بگيرد. طبيعى است كه براى آن كس كه بايد حقش را بگيرد، قضيه هم فال است و هم تماشا. يعنى هم پاسخ گو به فطرتش است و هم چيزى نصيبش شده است. ولى آن كس كه بايد نعمتها را پس بدهد، البته به فطرتش پاسخ مى گويد، ولى بايد پا روى مطامع اش بگذارد. از اين جهت براى اين فرد پذيرفتن نظم تازه بسيار مشكل است و درست به همين دليل، ميزانِ موفقيت در ميان اين طبقه كم است.)48

اين تحليل و اين نگاه، در روزگارى كه هر گروه و نحله فكرى تحليلى از انقلاب مردم ايران براى جوانان ارائه مى دهد و هدفى را براى انقلاب ايران ترسيم مى كند، بسيار راه گشا بود و دفاع عالمانه در محفل عالمان و فرهيختگان و دانشگاهيان، از انقلاب اسلامى و بيان دقيق خاستگاه و جهت گيرى انقلاب اسلامى ايران.

شهيد در مدت كوتاهى كه پس از پيروزى انقلاب اسلامى در قيد حيات بود، به رسالت خود عمل كرد و در راه برقرارى و برپايى عدالت اجتماعى گامهاى اثرگذار و بسيار مهمى برداشت كه بخشى از كارنامه درخشان آن شهيد عزيز در آثارى كه از ايشان به جاى مانده بازتاب يافته است كه اگر دقيق اين جستارهاى به جاى مانده بازشكافى شوند، مشعل راهى خواهند بود براى عالمان و طالب علمان و حوزه هاى دينى كه آهنگ آن دارند پرچم عدالت را همه گاه افراشته نگهدارند.

شهيد مطهرى تنها به بيان و تحليل عدالت اجتماعى بسنده نكرد، بلكه براى پر كردن فاصله طبقاتى در جامعه، طرح و پيشنهادهايى هم ارائه داد، از جمله:

1. مصادره داراييها، نعمتها و ثروتهايى كه در دست مرفهان انباشته شده به سود صاحبان اصلى و طبقه محروم.

2. مصلحتهاى كوچك تر را فداى مصلحتهاى بزرگ تر كردن. به اين بيان فقيه و حاكم شرعى وقتى مى بيند، تعديل ثروت و پر كردن فاصله هاى طبقاتى در برهه اى ممكن نيست مگر به وضع ماليات تصاعدى، مى تواند اين كار را انجام دهد:

(وضع ماليات، يعنى به خاطر مصالح عمومى، قسمتى از اموال خصوصى را جزو اموال عمومى قرار دادن. اگر واقعاً نيازهاى عمومى اقتضا مى كند كه بايد ماليات تصاعدى وضع كرد و حتى اگر ضرورت تعديل ثروت اجتماعى ايجاب مى كند كه ماليات به شكلى وضع شود كه از مجموع درآمد؛ مثلاً فقط صدى پنج آن به دست مالك اصلى برسد و صدى نود و پنج گرفته شود، بايد چنين كرد و حتى اگر مصلحت جامعه اسلامى اقتضا مى كند كه از يك مالك، به طور كلى سلب مالكيت شود [حاكم شرعى] تشخيص داد كه اين مالكيت كه به اين شكل درآمده، غدّه سرطانى است، به خاطر مصلحت بزرگ تر، چنين كارى را بكند.)49

راه هاى نرفته در اين مقوله بسيار است و بن بستهايى كه بايد گشوده شوند و بازدارنده هايى كه بر چيدن و برداشتن آنها، شرط و لازمه برپايى و گسترش عدالت اجتماعى است.

حوزه هاى دينى و عالمان دين با به كار گرفتن تمام تواناييها و نيروهاى خود و بهره گيرى از انديشه هاى نو، مى توانند زمينه رشد و شكوفايى عدالت اجتماعى را در جامعه پديد آورند.

حوزه هاى دينى، با فرهنگ سازى، زمينه سازى فكرى، ارائه الگوهاى عدالت محور و عدالت گستر، طرح و بيان آيات قرآن در اين باب، شرح و بيان نهضت انبياء براى برقرارى عدالت اجتماعى، سيره پيامبر اسلام(ص) سيره اميرالمؤمنين(ع) و… مهم ترين و بنيادى ترين نقش را مى توانند در برقرارى عدالت در تمام لايه هاى اجتماع، بيافرينند.

عدالت، فطرى است، انسان به آن ميل، كشش و علاقه دارد، همان گونه كه به زيبايى علاقه دارد و آن را دوست مى دارد. حال اگر بشر از آن گريزان است و يا آن را برنمى تابد و يا درباره ديگرى اگر اجرا شود دوست دارد و مورد پسند و ستايش اوست؛ اما اگر درباره خودش بخواهد اجرا شود، دوست ندارد و… به دليل اين است كه انسان به مرحله كمال نرسيده است كه بايد عالمان دين و مربيان الهى دست به كار تربيت بشر و افراد جامعه خود شوند و آنان را به فطرت خود و موهبتى كه در نهادشان قرار داده شده برگردانند و بياگاهانند. اگر چنين حركتى انجام بگيرد، يعنى همان كارى كه پيامبران با بشر انجام دادند و فطرت خفته او را بيدار كردند، بشر نه تنها از عدالت گريزان نخواهد بود كه به آن عشق خواهد ورزيد و حاضر خواهد بود براى برقرارى عدالت از جان و مال بگذرد، گرچه منافع اش هم ايجاب نكند.

شهيد مطهرى در اين باب مى نويسد:

(اگر مى بينى بشريّت امروز از عدالت گريزان است، هنوز به مرحله كمال نرسيده است. در نهاد بشر، عدالت هست. اگر بشر خوب تربيت شود، اگر زير دست مربى كامل قرار گيرد، مى رسد به جايى كه خودش، واقعاً عدالتخواه بشود، واقعاً عدالتِ جمع را بر منفعت فرد خودش ترجيح بدهد و همين طور كه زيبايى را دوست مى دارد، عدالت را دوست داشته باشد.)50

پس داشتن جامعه سالم، نمونه و عدالت محور، بستگى به تلاش مربيان الهى و عالمان ربانى دارد. با تلاش و تكاپوى آنان بشر در مسير درست گام برمى دارد، نه ستم را بر خود برمى تابد و نه بر ديگران و با علاقه و عشق گام در مسير عدالت مى گذارد و براى كشاندن مردم به مسير عدالت به تلاش برمى خيزد.

فطرتهاى خفته وقتى بيدار مى شوند كه عالمان دينى به رسالت خود عمل كنند و در اين راه از هيچ تلاشى دريغ نورزند. انسان عدالت گستر است. فطرت او، او را به عدالت ورزى، عدالت دوستى و عدالت خواهى مى خواند. عالم دينى و مصلح دينى بايد در تعليم و تربيت و در تبليغ دين از اين نيروى محركه و برانگيزاننده اى كه در نهاد انسانها وجود دارد بهره برد و با فنون تعليم و تربيت و تبليغ و با باريك انديشى، ظرافت و هنرمندى تمام، آهنگ و نغمه بيدارى فطرت عدالتخواهانه انسان را بنوازد، تا اين نيروى خفته بيدار شود. اين روش رسولان الهى بوده است. پيام آنان هماهنگ با فطرت انسانها بوده كه چنان جاذبه و بيدارى آفريده است.

كار بر عالمان شيعه براى انجام وظيفه و به انجام رساندن رسالتى كه بر عهده دارند در باب برقرارى عدالت اجتماعى، بسيار آسان تر است؛ چون بر جاده هموار بايد بپويند. شيعيان چون عدالتخواه هستند گرد شمع على(ع) به طواف برخاسته اند و چون على(ع) مظهر و نهاد عدالتخواهى بود و در راه عدالت وجود مقدس خويش را فدا كرد قبله و آمال شيعيان شده پس شيعه از آغاز تاكنون به عشق عدالت فراز و نشيبها را پيموده و سختيها و رنجها را تحمل كرده و قيامها، حركتها و خيزشهاى بزرگى را سامان و سازمان داده؛ از اين روى، در هر برهه، زمينه براى خيزش عدالتخواهانه در بين شيعه، با وجود زنده بودن ياد و نام على(ع) و بيدارى فطرت عدالتخواهانه پيروان آن امام همام، مهياست و اين رسالت حوزه ها و عالمان دين است كه از زمينه و بستر آماده بهره ببرند و موج عدالتخواهى را برانگيزانند.

 

دفاع از ستمديدگان

عالمان دين كه وارثان انبيا بشمارند و جانشين رسول گرامى اسلام در بيان احكام و عمل به سيرت آن بزرگوار، دفاع از ستمديده را بايد در همه گاه، سرلوحه كار خويش قرار دهند و اين رسالت مهم را به بهتربن وجه پاس بدارند. رسول گرامى اسلام، آيينه تمام نما و الگوى راستين دفاع از ستمديدگان است. او در برابر دادخواهى ستمديده بى تاب مى شد و به دفاع برمى خاست و داد مى ستاند و حق ستمديده را احيا مى كرد و دست ردّ بر سينه ستم پيشه مى كوبيد. او در كنار ستمديدگان بود و به اين افتخار مى كرد. با ستم پيشه از هر طيف و گروه، درمى افتاد و با گروهى همراه و هم گام مى شد كه شجاعانه و جوانمردانه به يارى ستمديدگان برمى خاست و از حق آنان دفاع مى كرد.

اين مرام، سنتِ نيك و جوانمردانه، در زندگى لبالب از صفاى او، تبلور ويژه داشت. همگان او را به اين ويژگى مى شناختند و پيش از آن كه از سوى خداوند به پيامبرى برانگيخته شود، به اين خصلت زيبا نامبردار بود. مردم مكّه، از همه قبيله ها و گروه ها، حتى كسانى كه براى داد و ستد و خريد و فروش كالا به مكه مى آمدند، از نوه عبدالمطلب، با اين ويژگى نام مى بردند.

شركت آن حضرت در بيست سالگى در حلف الفضول، از آن زيبا رفتاريهايى است كه همگان را به ستايش آن بزرگوار واداشت و به روشنى روحيه ستم ستيزى و جوانمردى آن حضرت را مى نماياند:

(مردى از بَنى زُبيد كالائى به عاص بن وائل سَهمى فروخت. عاص، كالا را تحويل گرفته بود و بهاى آن را نمى داد.

مرد زُبيدى، ناچار بالاى كوه ابوقُبَيس رفت و فرياد برآورد:

ييا لَلرِّجال لمظلوم بضاعته

ببطن مكّة نائى الحَيِّ والنَّفَر

إنّ الحرامَ لِمَن تمَّت حرامته

ولا حرامَ لِثَوبَى لابسِ الغَدَر

اى مردان (قريش) به داد ستمديده اى برسيد

كه در داخل شهر مكه كالاى اورا به ستم مى برند.

همانا احترام، كسى راست كه خود در بزرگوارى تمام باشد

و دو جامه فريبكار را احترامى نيست.

پس بنى هاشم، بنى مطَّلب بن عبد مناف و بنى زهرة بن كلاب و بنى تيم بن مُرَّه و بنى حارث بن فهر، در خانه عبدالله بن جُدعان تيمى فراهم شدند و پيمان بستند كه البته براى يارى هر ستمديده و گرفتن حقّ وى همداستان باشند و اجازه ندهند كه در مكّه بر احدى ستم شود.

رسول خدا بيست ساله و به قول يعقوبى از بيست سال گذشته بود كه در حِلفُ الفضول شركت كرد.)51

بر اساس اين پيمان مقدس ضد ستم، در روزگار و شهر و سرزمينى كه هركس در پناه قبيله و عشيره خود مى توانست در امن و امان باشد و اگر عشيره و قبيله اى نداشت، هم جانش در خطر بود، هم دارايى اش به غارت مى رفت و هم هرآن ممكن بود ناموس اش را بربايند و شرافت او را بر باد دهند، حق مرد زُبيدى از عاص بن وائل گرفته شد و نيز دخترى را كه نُبَيه بن حجاج از مرد خثعمى با زور گرفته بود، به آغوش خانواده اش برگشت.

درباره اين پيمان از رسول خدا روايت شده كه پس از بعثت و هجرت به مدينه فرمود:

(لقد شهِدتُ حِلفاً فى دار عبدالله بن جدعان لَو دُعيت الى مثله لَأجَبتُ و مازاده الاسلام الا تشديداً.)52

در سراى عبدالله بن جدعان در پيمانى حضور يافتم كه اگر در اسلام هم به مانند آن دعوت مى شدم، اجابت مى كردم و اسلام جز استحكام چيزى بر آن نيفزوده است.

حِلف الفضول، با اين كه پيمان بَس بزرگ، والا و مقدسى بود، در برابر آن چه رسول خدا به بشر از زبان وحى ارزانى داشت و سيره زيبا و رخشان آن بزرگوار، در درازاى عمر، عليه ستم و انظلام، نَمى از يم بود. در برگ برگ زندگى رسول خدا، مبارزه با ستم، دفاع از ستمديده به چشم مى خورد.

رسول خدا جامعه اى را بنيان نهاد كه دفاع از ستمديده، سرلوحه كار مردمان آن جامعه بود. مردم مدينه، انصار و مهاجر، در مكتب رسول خدا، چنان تربيت شده بودند كه كوچك ترين ستمى را برنمى تابيدند و در دفاع از ستمديده، پيشاهنگ بودند و شركت آنان در نبردهاى گوناگون به رهبرى پيامبر اسلام (ص) براى رهايى ستمديگان از چنگ ستم پيشگان بود. زيرا آنان خوب مى دانستند كه مسلمانى، با دفاع از ستمديده و فريادرسى، به هم گره خورده است و نمى توان مسلمان بود و ادعاى مسلمانى كرد و به دفاع از ستمديده برنخاست و به طلب كمك ستمديده، پاسخ نداد و گره از كار بسته مردمان نگشود.

و به خوبى دريافته بودند كه بايد در كنار ستمديده باشند، مسلمان، يا كافر، هم گروه و هم قبيله و هم عشيره و يا بيگانه. ياران پيامبر(ص) با الگوگيرى از آن حضرت، چنان بار آمده و تربيت شده بودند كه نه ستم مى كردند و نه ستم مى پذيرفتند:

لاتَظلمون و لاتُظلمون.

جامعه مدنى كه پيامبر (ص) با تلاشها و رنجها و خون دل خوردنهاى بسيار و مجاهدتها و از جان گذشتگيهاى شگفت انگيز و افتخارآميز، بنيان نهاد، بر اين شالوده استوار بود كه هيچ گاه نه تن به ستم بايد داد و نه به كسى ستم روا داشت، نه فرياد كمك خواهى ستمديده اى را بى پاسخ گذارد و نه بايد گذاشت ستم پيشه اى براى ستم و پايمال كردن حقّ و ناديده انگارى آزادى ديگران، مجال يابد و زمينه را مساعد ببيند.

بايد فضاى ستم شكسته شود. انظلام، به هر شكل آن برچيده گردد و مردم مدينة النبى به گونه اى تربيت شوند و اخلاق و رفتارشان شكل بگيرد كه هيچ گاه ستم زمينه رشد نيابد. حكومت ستم، در سرزمين و در بين مردمى خيمه مى افرازد كه مردم آن سرزمين زمينه و آمادگى پذيرش ستم را داشته باشند.

پيامبر(ص) با رفتار و گفتار خويش، مردم را به اين سمت و سو سوق مى داد، به اخلاق، رفتار و منشى كه به هيچ روى به ستمكار ميدان جولان ندهند، با تن در ندادن خود به ستم، جلوگيرى از تن دادن ديگران به ستم، دفاع از مظلوم، همكارى با هم، در مبارزه با ستم و رهاندن ستمديده از زير بار ستم و… مردم، با رفتار و اخلاق خود، گونه حكومت بر خود را تعيين مى كنند. اگر آزاده باشند وزير بار ستم نروند و از پذيرش هرگونه ستمى سر باز زنند و در دفاع از ستمديده، هم قول و هم پيمان باشند، حكومت بر آنها دادگرانه و عادلانه خواهد بود و اگر خوگر با ستم باشند و در برابر ستم از خود بازتابى نشان ندهند و فريادهاى ستمديده را بشنوند و به يارى او برنخيزند، روشن است كه ستمگرانه و ناعادلانه سرپرستى خواهند شد. از اين روست كه پيامبر(ص) مى فرمايد:

(كما تكونون يولّى عليكم.)53

هر آن گونه كه باشيد، بر شما حكومت مى شود.

رسالتى كه رسول اكرم بر دوش داشت از رويارويى با ستم پيشه، دفاع از ستمديده، تربيت مردم و اصلاح رفتار و اخلاق آنان براى تن در ندادن به انظلام، خداوند پس از آن بزرگوار بر دوش عالمان گذارده و از آنان پيمان گرفته پاسدار اين رسالت بزرگ باشند. هم رويارويى با ستم پيشگان را پيشه سازند، هم به دفاع از ستمديده برخيزند و هم مردم را تربيت كنند و به اصلاح رفتار و اخلاق آنان بپردازند كه با ستم خو نكنند و در برابر فريادهاى ستمديدگان و كمك خواهى آنان بى تفاوت نباشند. عالم دينى وظيفه دارد در برابر كسانى كه با رفتار و انديشه هاى انحرافى خود زمينه ساز ستم مى شوند و به حكومت گرانِ ستم پيشه عرصه جولان مى دهند، بايستند و به اصلاح رفتار و انديشه هاى آنان بپردازند.

عالمان روشن انديش و آگاه شيعه بايد در برابر انديشه و مسلك قضا و قدر آن گونه كه اشاعره مى گفته اند و امويان آن را رواج مى داده اند و در ذهن و فكر شيعيان و در اصل دعوت به ستم پذيرى و سكوت در برابر ستم پيشگان است، از ذهنها و فكرها بزدايند و آثار شوم و نكبت بار اين فكر شيطانى و اهريمنى را براى مردم باز گويند.

شهيد مطهرى در كتاب انسان و سرنوشت، اين فكر شوم را عالمانه نقد مى كند و درباره آثار شوم آن مى نويسد:

(بدون شك مسلك جبر، آن طور كه اشاعره گفته اند، كه به كلى بشر را فاقد اختيار و آزادى مى دانند، آثار سوء اجتماعى زيادى دارد؛ مانند ميكرب فلج، روح و اراده را فلج مى كند.

اين عقيده است كه دست تطاول زورگويان را درازتر و دست انتقام و دادخواهى زورشنوها را بسته تر مى كند. آن كس كه مقامى را غصب كرده و يا مال و ثروت عمومى را ضبط نموده است، دم از موهبتهاى الهى مى زند و به عنوان اين كه هر چه به هركس داده مى شود، خدادادى است و خداست كه به مُنعم، دريا دريا نعمت و به مفلس، كشتى كشتى محنت ارزانى فرموده است، بهترين سند براى حقانيت و مشروعيت آن چه تصاحب كرده ارائه مى دهد و آن كه از مواهب الهى محروم مانده، به خود حق نمى دهد كه اعتراض كند؛ زيرا فكر مى كند اين اعتراض، اعتراض به قسمت و تقدير الهى است و در مقابل قسمت و تقدير الهى، بايد صابر بود، سهل است، بايد راضى و شاكر بود. ظالم و ستمگر از اعمال جابرانه خود به بهانه سرنوشت و قضا و قدر، رفع مسؤوليت مى كند؛ زيرا او دست حق است و دست حق سزاوار طعن و دق نيست و به همين دليل، مظلوم و ستمكش نيز آن چه از دست ستمگر مى كشد، تحمل مى كند؛ زيرا فكر مى كند آن چه بر او وارد مى شود، مستقيماً و بلاواسطه از طرف خداست و با خود مى گويد: مبارزه با ظلم و ستمگرى هم بيهوده است؛ زيرا پنجه با پنجه قضا افكندن است، و هم ضد اخلاق است، زيرا منافى مقامِ رضا و تسليم است.)54

عالم دينى وظيفه دارد براى دفاع از ستمديدگان و ريشه كن كردن ستم از جامعه، راه هاى گوناگون را بپيمايد و طرح و برنامه هاى دقيقى عرضه بدارد.

او بايد افزون بر عمل و پيشاهنگى در ستيز با ستم و دفاع از ستمديده كه بسيار كارساز است و نقش آفرين و برانگيزاننده، آيات قرآنى را در دفاع از ستمديدگان و مبارزه با ستم، بسان مشعلهاى روشنايى آفرين، فراراه مردم برافروزد، تا مردم مسلمان، هميشه در روشنايى حركت كنند و از افتادن در تاريكى انظلام و ستم پذيرى در امان بمانند.

مردم مسلمان، به پيامبر اكرم، از بُن جان عشق مى ورزند و دوست دارند در روشنايى سيره و سخن آن عزيز، راه زندگى را بپيمايند و در خط روشنى سير كنند كه آن حضرت، در سيره و سخن، براى آنان نمايانده است. از اين روى، بر عالمان دينى است كه زواياى سيره آن حضرت را، بويژه در مقوله مورد بحث به درستى باز شكافند.

فريضه جهاد و دفاع از مظلوم، مسلمان و غير مسلمان: از جمله اصول و مقوله و فريضه هايى كه بايد هم در آيات قرآنى به گونه دقيق روشن شود و هم در سيره نبوى، جهاد است. اگر زواياى جهاد، دقيق و همه سويه بيان شود، موضع اسلام، كه عالمان دين بايد پى گيرانه آن را دنبال كنند، درباره وظيفه مسلمانان در برخورد با كسانى كه در گوشه و كنار جهان شكنجه مى شوند و در چنگ اهريمنانه ستمگران اسيرند و هيچ راه نجاتى نمى يابند، روشن مى گردد.

استاد شهيد، عالمانه به روشنگرى درباره آيات جهاد مى پردازد و پس از بررسى آيات مطلق و مقيد اين باب و حمل آيات مطلق به مقيد، از جمله قيدهايى كه به آيه: (قاتلوا الذين لايؤمنون بالله ولا باليوم الآخر…) مى زند، دفاع از مظلوم است:

(آيا قيد، منحصر به همين است كه طرف بخواهد با ما بجنگد؟ يا يك چيز ديگر هم هست؟ آن چيز ديگر اين است كه ممكن است طرف با ما نخواهد بجنگد، ولى مرتكب يك ظلم فاحش نسبت به يك عده افراد انسانها شده است و ما قدرت داريم آن انسانهاى ديگر را كه تحت تجاوز قرار گرفته اند، نجات بدهيم، اگر نجات ندهيم، در واقع به ظلم اين ظالم نسبت به آن مظلوم، كمك كرده ايم.

ما در جايى كه هستيم، كسى به ما تجاوز نكرده، ولى يك عده از مردم ديگر كه ممكن است مسلمان باشند، و ممكن است مسلمان هم نباشند، تحت تجاوز قرار گرفته اند (اگر مسلمان باشند مثل جريان فلسطينى ها كه اسرائيلى ها آنها را از خانه هاى شان آواره كرده اند، اموال شان را برده اند، انواع ظلمها نسبت به آنها مرتكب شده اند، ولى فعلاً به ما كارى ندارند.) آيا براى ما جايز است كه به كمك اين مظلومهاى مسلمان بشتابيم، براى نجات دادن آنها؟

بله، اين هم جايز است، بلكه واجب است، اين هم يك امر ابتدايى نيست، اين هم به كمك مظلوم شتافتن است، براى نجات دادن از دست ظلم، بالخصوص كه آن مظلوم، مسلمان باشد.)55

 

دفاع از حقوق ملتها: شهيد مطهرى، در آيات جهاد، دقيق و عالمانه مى نگرد و با شناختى كه از آموزه هاى اسلام و هدفهاى مقدس، والا، متعالى و انسانى اسلام و سيره رسول خدا و على مرتضى دارد، دامنه جهاد اسلامى را مى گستراند و انجام اين فريضه بزرگ را محدود به همان كسانى نمى داند كه مورد تجاوز و تهاجم دشمن قرار گرفته باشند و يا كسانى كه مورد تجاوز قرار گرفته اند، مسلمان باشند، بلكه هر گروه از انسانها، در هر كجاى از دنيا، با هر دين و آيينى كه دارند، اگر ستمكاران ددمنش و بى وجدان و به دور از شرف انسانى به آنان يورش برند، و به قتل و غارت بپردازند و زندگى را بر آن ملت به جهنم دگر سازند و هرگونه راه رهايى را بر مردم آن سرزمين ببندند و حقوق شان را پايمال كنند، برابر آيات جهاد بر مسلمانان واجب مى داند اگر توان دارند به كمك آن مردم مظلوم بشتابند.

از باب نمونه در سخنرانى كه به تاريخ 2/9/1351، در آمفى تأتر دانشكده حقوق دانشگاه تهران، در جمع بيش از چهارصد نفر دانشجو ايراد مى كند، بنا به گزارش ساواك، مى گويد:

(اگر حقوق انسانى و ملى انسانى مورد تهاجم قرار گيرد، مطابق مكتب اسلام، بايد به دفاع برخاست. كسانى كه به بشريت خيانت مى كنند، بايد به جنگ با آنان شتافت. هرگاه حقوق ملتى به دست ملتى ستمگر مورد تجاوز قرار بگيرد، اعلاميه حقوق بشر مى گويد، چون اين تهاجم در مورد ملت خاصى است و به ما مربوط نمى شود، لذا نبايد جلوى اين ستمگرى گرفته شود. ولى مكتب اسلام مى گويد: جنگ و جهاد، با چنين كشور استعمارگرى وظيفه ذاتى هر ملتى است. كسى كه به نفع ويت كنگ وارد جنگ شده شايسته ستايش است. كسى به نفع آواره فلسطينى به جنگ برمى خيزد، كارى در حد والاى انسانى انجام مى دهد.)56

 

دفاع از آزادى: استاد شهيد، سلب شدن و به خطر افتادن آزادى ملتى را نيز از مواردى مى داند كه امت اسلامى، برابر آيات جهاد، بايد به رويارويى با كسانى برخيزد كه اين حق مقدس را از آن ملت سلب مى كنند؛ زيرا به باور ايشان آزادى حق انسانيت است و دفاع از حق انسانيت هم، دفاع مشروع به شمار مى رود:

(ملاك تقدس دفاع اين نيست كه انسان بايد از خود دفاع كند، بلكه ملاك اين است كه بايد از (حق) دفاع كند. وقتى كه ملاك حق است، چه فرقى است ميان حق فردى و حق عمومى و انسانى، بلكه دفاع از حقوق انسانى، مقدس تر است و امروز، ولو اسمش را نبرند، در عمل به آن اعتراف دارند.

مثلاً آزادى را از مقدسات بشرى به حساب مى آورند. آزادى، مربوط به يك فرد و يك ملت نيست. حالا اگر آزادى در جايى مورد تهاجم قرار گرفت؛ اما، نه آزادى من و نه آزادى ملت من، بلكه در يك گوشه اى از گوشه هاى دنيا، آزادى، كه جزء حقوق عمومى همه انسانهاست، مورد تهاجم قرار گرفته، آيا دفاع كردن از اين حق انسانيت، به عنوان دفاع از حق انسانيت مشروع است، يا نه؟

اگر مشروع است، پس منحصر به آن فردى كه آزادى او مورد تهاجم قرار گرفته نيست، افراد ديگر و ملتهاى ديگر نيز مى توانند، بلكه بايد به كمك آزادى بشتابند و به جنگ سلب آزادى و اختناق بروند.

در اين جا چه جواب مى دهيد؟

گمان نمى كنم كسى ترديد كند كه مقدس ترين اقسام جهادها و مقدس ترين جنگها، جنگى است كه به عنوان دفاع از حقوق انسانيت صورت گرفته باشد.)57

شهيد عالمانه به دفاع از مظلوم برخاست و با ارائه معناى فراگير از جهاد و دفاع مشروع، هم خود به وظيفه اى كه در دفاع از مظلوم بر عهده داشت عمل كرد و هم ديگران را، بويژه حوزه ها و عالمان دينى را برانگيخت كه دفاع مشروع اسلام را، كه پر جاذبه است و هماهنگ با نياز روز، احيا كنند و در دفاع از مظلوم پيشاهنگ باشند.

او با سخنرانيهاى حماسى و پر شور، در زمان حاكميت طاغوت و حكومت وابسته به آمريكا و طرفدار پر و پا قرص اسرائيل و زير سلطه و نفوذ صهيونيست بين المللى، به دفاع قهرمانانه از ملت مظلوم فلسطين پرداخت. اين دفاع قهرمانانه و پر شور در روزگارى بود كه اخبار دهشتناك سرزمينهاى اشغالى و جنايتها و سفاكيهاى صهيونيستهاى شرير و خون آشام و به دور از وجدان انسانى، در اين مرز و بوم، بازتاب نداشت و روشنفكران به گونه اى شك برانگيز سكوت كردند و شمارى هم از اهل دين، فريب خوردند و بازيچه دست بيگانگان شدند و گفتند: فلسطينيان ناصبى اند! اما استاد، قهرمانانه اين جوّ سكوت را شكست و پرده از ددمنشيها، جنايتها، آدمكشيهاى صهيونيستها برداشت و هدفهاى شوم آنان را براى مردم مسلمان افشا كرد:

(ما بايد فرض كنيم كه اگر پيغمبر اسلام(ص) امروز بود چه مى كرد؟ درباره چه مسأله اى مى انديشيد؟ والله و بالله، من قسم مى خورم كه پيغمبر در قبر مقدسش امروز از يهود مى لرزد. من اگر نگويم، و الله مرتكب گناه شده ام. و هر خطيب و واعظى كه نگويد مرتكب گناه شده است.

يهوديها مدعى هستند كه در دو هزار سال پيش، دو نفر از ما يهوديها، يكى داود و يكى سليمان براى يك مدتى در آن جا سلطنت كرده اند. در تمام اين مدت دو ـ سه هزار ساله.

اين تاريخ را شما بخوانيد. كى بوده است كه سرزمين فلسطين به يهود تعلق داشته باشد؟ كى بوده است كه سرزمين فلسطين اكثريتش مال ملت يهود باشد؟ قبل از اسلام مال آنها نبود، بعد از اسلام هم مال آنها نبود.

چطور شد كه يك دفعه نام (وطن يهودى) به خود گرفت؟

يهوديهايى كه در اطراف و اكناف دنيا زندگى مى كردند، فقط به دليل اين كه فرنگيها به اينها زجر داده اند و اينها دنبال يك نقطه اى مى گردند كه آن جا جمع شوند و به دليل اين كه مردم خيانت پيشه اى هستند و به دليل اين كه كتاب مقدس شان به آنها اجازه داده كه اگر به سرزمينى رفتيد، از هيچ وسيله اى براى پيشبرد هدف تان امتناع نكنيد….

انگلستان، زمينه مهاجرت شان را فراهم كرد، زمينها را آمدند خريدند. يك عده روشنفكر در ميان اعراب بود، قيام كردند، انقلاب كردند، ولى اينها را كشتند، اعدام كردند و… اسلحه زيادى هم در ميان اينها (يهوديها) پخش كردند. بعد افتادند به جان مسلمانان بومى، كشتند و زدند و بعد هم بيرون كردند و آواره كردند و پشت سر يكديگر هى مهاجرين يهودى از كشورهاى اروپايى آمدند و آمدند. اين يهودى كه شما اسم شان را مى شنويد ـ موشه دايان و گلداماير و زهرمار ـ شما ببينيد كه اينها از كجاى دنيا آمده اند و مدعى هستند كه اين سرزمين سرزمين ماست؟

امروز شما ببينيد كه در حدود دو ميليون و پانصد هزار نفر، يا سه ميليون نفر مسلمان آواره از خانه و زندگى خودشان هستند.

هدف مگر تنها همين است كه دولتِ كوچكى در آن جا تشكيل بشود؟ خيلى اشتباه كرديد! همه اشتباه كرده اند!

او مى داند كه يك دولت كوچك، بالاخره نمى تواند در آن جا زندگى بكند. يك اسرائيل بزرگ [مى خواهد] كه دامنه اش از اين طرف تا ايران خودمان هم شايد كشيده شود. مگر ادعاى مدينه را ندارند؟ مگر ادعاى خيبر را ندارند كه نزديك مدينه است؟

مگر روزولت پيشنهاد نداد كه به پادشاه وقت عربستان كه اين خيبر را شما بياييد و بفروشيد به اينها؟

مگر اينها ادعاى عراق و سرزمينهاى مقدس شما را ندارند؟

والله! قضيه اى كه دل پيامبر اكرم را امروز خون كرده است، اين قضيه است. داستانى كه دل حسين بن على را خون كرده، اين قضيه است.)58

اين فرياد جانسوز يك عالم آگاه، درد آشنا و وظيفه شناس است. اين درد جان گذار، اين فرياد آتشين كه اعماق جان را مى گدازد و در روح و روان انسان دردمند، دگرگونى پديد مى آورد و چنان انسان را حالى به حالى مى كند كه دوست دارد قالب تهى كند و از اين لجن زارى كه صهيونيست، با همكارى و همراهى سران خيانت پيشه كشورهاى اسلامى و زمينه سازى مردم ناآگاه براى مسلمانان پديد آورده است، رهايى يابد.

اين فرياد، اين دغدغه، اين دفاع مظلومانه و غريبانه از ملت مظلوم فلسطين، بلكه از همه مسلمانان، از انسانيت، از شرف و از آزادگى بايد هميشه و همه گاه در كانونها و حوزه هاى دينى طنين افكن باشد، تا موج بيدارى بيافريند و خواب رفتگان و غفلت زدگان را بيدار كند و به خود بيايد و حوزه اى پديد آورد آتشفشان، كه گدازه هاى آن هميشه و همه آن بر سر دستگاه ها و حكومتهاى ستم، بويژه صهيونيسم جهانى فروريزد.

حوزه اى كه هميشه و همه آن در فكر و انديشه مظلومان جهان باشد، نگرشِ طالب علمان كه در آن پروريده مى شوند به دين و مقوله هاى دينى، با طالب علمانى كه در حوزه ساكت و راكت، بى دغدغه و بى تفاوت در برابر ستمى كه بر مظلومان روا داشته مى شود، فرق بنيادين دارد.

بهترين و پرجاذبه ترين تبليغ از دين و آموزه هاى دينى، دفاع از ستمديدگان است. حوزه هاى دينى وقتى در دفاع از ستمديدگان جهان پيش قدم باشند، در اصلاح دين و دنياى مردم اثرگذارترند. هر آيين و دينى كه رايت دفاع از مظلوم را برافرازد، خيلى زود بر تارك جهان خواهد درخشيد و قلب و دل ميليونها انسان در بند و آزاد را در چنگ خواهد گرفت.

رمز گسترش شگفت انگيز اسلام، در دفاع جانانه پيامبر اسلام(ص) و پيروان راستين آن عزيز مظلوم نواز از ستمديدگان و زجركشيدگان، با هر دين و آيين بود.

حوزه هاى دينى اگر امروز، وظيفه خود را در دفاع از ستمديدگان انجام ندهند، در رويارويى با ستم و ستم پيشگان در ارائه فكر و طرح و ارائه روشهاى مبارزه پيشگام نباشند، خيلى زود افول خواهند كرد و جايگاه خود را در بين مستضعفان جهان از دست خواهند داد.

حوزه هاى دينى بايد با پرورش طالب علمان شجاع و تفسيرها و برداشتهاى اميدآفرين، انگيزاننده، شورانگيز و ضدستم از آموزه هاى دينى، به كانونهاى شعله ور، گرم، برانگيزانند و ضدستم و پناه ستمديدگان دگر شوند، تا بتوانند پيام راستين دين را به جهانيان برسانند و به آنان بنوشانند. در غير اين صورت، يعنى بدون حضور نقش آفرين در آوردگاه رويارويى ظالم و مظلوم، گوهر دين شناخته و شناسانده نمى شود. زيباييهاى دين وقتى شناخته و شناسانده مى شوند كه دين بتواند توان و شكوه خود را در آوردگاه هاى گوناگون، بويژه در آوردگاه دفاع از ستمديدگان، كه در زمان ما سخت پيچيده و دشوار است و نياز به ابتكار عمل دارد و سياستهاى راهبردى دقيق، خود را بنماياند.

استاد شهيد، رسالت خود مى داند كه مسلمانان را به همبستگى فراخواند. همبستگى را از نشانه هاى حيات جامعه مى داند. در اين نگاه، جامعه اى حيات دارد و زنده است كه اعضاى آن به هم پيوسته باشند و اگر اعضاى آن متلاشى و پراكنده باشند، حكايت از مردگى جامعه دارد.

جامعه اى كه در برابر متلاشى شدنِ بخشى و قسمى از خود، احساس درد نكند، به فرياد نيايد، به فكر چاره نيفتد، بى گمان مرده است و گرنه امكان ندارد، بخشى از او جدا شود و متلاشى گردد، هيچ احساسى نداشته باشد و بازتابى از خود بروز ندهد. استاد، استناد به سخن رسول خدا مى جويد و نشانه هاى زنده بودن جامعه را از زبان آن بزرگوار نقل مى كند كه مى فرمايد:

(مثل المؤمنين فى توادُدِهم وتراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد اذا اشتكى منه عضو تداعى له ساير الجسد بالتّبهر و الحمّى.)59

مَثَل مردم با ايمان، در همدلى، در دوست داشتن يكديگر، در عاطفه داشتن نسبت به يكديگر در علاقه مند بودن به سرنوشت يكديگر، در همدردى نسبت به يكديگر، مَثَل پيكر زنده است كه اگر عضوى از آن به درد آيد، ساير اعضا با اين عضو همدردى مى كنند.

اگر جامعه، از چنين همبستگى، هم آرايى و همدردى و علاقه مندى به سرنوشت همديگر، در بين اعضاى خود بى بهره باشد، مرده است؛ همان گونه كه در پانصد سال پيش، وقتى اندلس، با درد و رنج، از پيكر جامعه اسلامى جدا شد، ديگر اعضا در خود دردى احساس نكردند، اصلاً نفهميدند، حيات نداشتند كه احساس درد كنند و بفهمند عضوى از آنها جدا شده و درد دارد و رنج مى كشد.

و نشانه ديگر از حيات كه پيامبر اسلام(ص) از آن نام مى برد، اجابت استغاثه و كمك خواهى مظلوم و برادر مسلمان است. جامعه و فردى كه به استغاثه مظلوم و گرفتار در چنگ بدسيرتان و ستم پيشگان، پاسخ ندهد و كمك خواهى او را اجابت نكند، مسلمان نيست، حيات ندارد، مرده است و از گردونه زندگى بركنار:

(من سمع رجلاً ينادى يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم.)60

هركه بشنود مردى استغاثه مى كند و مسلمانان را به يارى مى طلبد و او را اجابت نكند، مسلمان نيست.

استاد شهيد، بر اين اساس است كه مى گويد:

(به هر حال براى ما لازم و ضرورى است كه تفكر اسلامى خودمان را به شكل زنده اى درآوريم، تلقّى خودمان را از اسلام عوض كنيم، نگاهى كنيم شايد مثل كسى كه قبائى، يا كتى را وارونه پوشيده، ما هم لباس اسلام را وارونه پوشيده ايم…. واقعاً ما بايد تجديدنظرى در مسلمانى خودمان بكنيم، شايد ما لباس مسلمانى را به تعبير اميرالمؤمنين، وارونه پوشيده ايم.)61

اگر تلقى ما از اسلام عوض شود و به گونه اى زنده دربيايد، گونه نگاه و نگرش مان به جهان اسلام فرق خواهد كرد. به هر گوشه اى از آن بيگانه گام بگذارد، خيلى زود بازتاب نشان خواهيم داد كه گويى دشمن گام روى قلب ما گذاشته است. يك پيكر زنده اين گونه است. مَثَل مردم باايمان و كسانى كه به حصار باورمندان وارد شده اند، چنين است. چنان باهم در پيوندند و علاقه ها و همدرديها و دوستيها و مهرورزيها ژرف و ناكران پيداست، يك پيكر را مانند، يك پيكر زنده، شاداب، حساس كه هر عضوى به درد آيد ديگر عضوها را نماند قرار.

شهيد مطهرى تلاش مى ورزد، در زمان خود، با روى فروريخته جامعه اسلامى را از نو بنياد بگذارد و برادرى و همدردى و مهرورزى را در جامعه اسلامى احيا كند؛ از اين روى از آتش خفته اى كه در جهان اسلام شعله ور است مى گويد، آثار شوم و نكبت بار بى تفاوتيها، جداييها، نامهربانيهاى گذشته دور را يادآور مى شود از اندلس، عضو بريده شده و جدا افتاده جهان اسلام ياد مى كند، زخمى كه هيچ گاه التيام نخواهد بخشيد:

(حدود پانصد سال پيش، وقتى كه اندُلُس را كه يكى از شريف ترين اعضاى پيكر اسلامى بود، از مسلمانان گرفتند ـ كه اين هم تاريخچه عجيبى دارد ـ اساساً مسلمينِ ديگر، هيچ متوجه نشدند و گويا اصلاً، خبردار نشدند كه عضو شريفى را كه يكى از مهدهاى بزرگ تمدن اسلامى و جهانى است از آنها گرفتند. در آن وقت گرفتارِ جنگِ شيعه و سنى بودند، اصلاً فكر نمى كردند كه چنين موضوعى هم در دنيا مطرح است و چنين فاجعه اى هم براى دنياى اسلام رخ داده است.)62

او، با عالمان روشن انديش زمان خود هماهنگ مى شود، تا اعضاى از هم جدا شده جهان اسلام را به هم پيوند زند و در گرفتارى غم انگيز و جگرسوز ملت فلسطين، مردم جامعه خود را به همدردى با آن ملت مظلوم وادارد.

 

با دو تن از عالمان بزرگ: علامه طباطبايى و سيد ابوالفضل موسوى زنجانى، حساب مشتركى براى يارى به فلسطينيان مى گشايند. به خوبى مى داند آن چه در چنين حسابى ريخته مى شود، آن چنان كه بايد و شايد اين ملت همه چيز از دست داده را به كار نمى آيد و از آلام، دردها، رنجها و مصيبتهاى آنان نمى كاهد و در وضع زندگى پر ادبار آنان دگرگونى پديد نمى آورد، امّا اين حركت را حركت سمبليك و نمادين در ابراز علاقه و همبستگى مى داند. كارى كه قلبها را به هم نزديك مى كند و ملت فلسطين را از غربت و تنهايى به درمى آورد و احساس مى كنند قلبهاى بسيارى در جهان براى آنان مى تپد و رنج، درد، حرمان، گرفتارى آنان را رنج و درد و گرفتارى خود مى دانند.

(توجه داشته باشيد اين حسابها و كمك كردنها و حساب باز كردنها، به اين نظر نيست كه پول چقدر جمع مى شود. مسلم است همه ما ايرانيها اگر بخواهيم همه پولهاى مان را روى هم بريزيم، شايد به قدر پول دو تا يهودى كه در آمريكا نشسسته اند و پول دنيا را از راه ربا و دزدى ثروت دنيا مى برند، نشود، ولى حساب اين است كه مسلمان، شرط مسلمانى اش همدردى است، شرط مسلمانى اش همدلى است.)63

در روزگارى كه دستهاى مرموز فراوانى به كارند تا بين شيعه و جهان اسلام جدايى بيفكنند و شيعه را عليه تمامى اهل سنت و اهل سنت را عليه شيعه بسيج كنند، تا در اين غبارانگيزيها و در ظِلام اين اختلافها و كشمكشها، زخمى كارى بر عضوى شريف و مقدس جهان اسلام بزنند، يا عضوى كارآمد، نقش آفرين و افتخارآميز را از اين پيكر جدا سازند، استاد شهيد دقيقه را درك مى كند و توجه نكردن و احساس درد و دردمندى نكردن ديگر اعضا را در برابر بريده و زخمى شدن يكى از اعضا، خروج از اسلام مى داند و در مجلس سوگوارى اباعبداللّه(ع) خطاب به دوستاران و عزاداران آن حضرت، پيوند با مردم فلسطين را، پيوند با امام حسين(ع) اعلام مى كند:

(شما اگر يك تومان در اين راه بدهيد، آن كه ارزش دارد، احساسات شماست، نماينده مسلمانى شماست. پيوند خودتان را با اين وسيله با حسين بن على روشن كرده ايد. عرض كردم: امروز، روز پيوند با شهيدان است.

اگر بنا باشد ما در موقع اش كه مى شود، از شهيدان بگسليم، ولى بعد هميشه بنشينيم و امرى را كه نشدنى است بگوييم: السلام عليك يا اباعبداللّه. يا ليتنا كنّا معك فنفوز فوزاً عظيما. اى كاش ما بوديم با تو. حسين بن على (ع) مى گويد: كربلا كه يك روز نيست، هميشه است.)64

استاد شهيد در دفاع از مظلوم، آرام و قرار نداشت. از هر راه و هر مناسبتى استفاده مى كرد، تا پيام مظلومان جهان را به گوش مردم برساند و آنان را از سرنوشت ملتها، بويژه ملت اسلامى آگاه كند. او بهروزى و سيه روزى ملتها را در يكديگر اثرگذار مى دانست و مى گفت: از اين روى، وظيفه و رسالت خطيبان جمعه است كه از بهروزى و سيه روزى مردم مسلمان در سرتاسر جهان، مردم را آگاه كنند و حميت و غيرت آنان را برانگيزانند:

(در وسائل الشيعه، ج اول، صفحه457 در ضمن احاديث مربوط به خطبه جمعه، حديثى از كتابِ علل الشرايع و عيون اخبار الرضا نقل كرده ـ اين حديث را فضل بن شاذان نيشابورى، كه از اكابر و ثقات رواة ماست، از حضرت رضا، عليه السلام، نقل مى كند ـ در آن جا دارد:

… و يخبرهم بما يرد عليهم من الآفاق من الاحوال الّتى فيها المضرّة والمنفعة. ديگر اين كه آن چه در آفاق دوردست از قضاياى خوب و بد به حال مسلمين واقع مى شود، به آنها بگويد و به اطلاع آنها برساند و آنها را در جريان بگذارد. حوادثى براى عالم اسلام پيش مى آيد، يك وقت از نوع نويد و بشارت است، پيشرفتى حاصل شده براى اسلام و افتخارى به دست آمده است و خوب است مردم مطلع شوند و يك وقت است حادثه سوئى براى عالم اسلام پيش آمده، باز بايد مسلمين از حال يكديگر آگاه بشوند. مثلاً بدانند در اين هفته بر سر برادران شان در الجزاير، يا در نقطه ديگر دنيا چه آمده است.)65

امروز حوزه هاى دينى، برابر اين الگوى رخشان، پرجلوه و زلال، يعنى شهيد عزيز مرتضى مطهرى، دفاع از ستمديدگان را بايد به طور جدّ در سرلوحه برنامه هاى خود قرار دهد و بر اين خيال و پندار نباشد كه اين وظيفه را نظام مقدس جمهورى اسلامى انجام مى دهد و از عهده او خارج است. نه، اين رسالت و وظيفه هيچ گاه از دوش عالمان دين برداشته نمى شود. آنان در هر حال، بايد اين رايت را بر دوش بكشند.

 

رهبرى اجتماعى و سياسى

سرمايه انسانى هر جامعه اى بزرگ ترين سرمايه است. الناس معادن كمعادن الذهب و الفضه. اين سرمايه هاى انسانى، نيازمند به اكتشاف، استخراج و بهره بردارى اند و بايد كان شناسان چيره دست، كارآزموده، تجربه ديده، سردى و گرمى چشيده،آشناى به زير و بم كار، آشناى به رگه هاى باارزش و داراى بار بالاى طلا، دست به كار كشف، بيرون كشيدن و بهره بردارى شوند.

كار بسيار دشوار، دقيق و از عهده هر كس بيرون است. تنها كسانى مى توانند به اين نيازمندى انسان به كشف و استخراج و بهره بردارى پاسخ دهند كه به برگ برگ كتاب روح او آشنايى داشته باشند. به حركت درآوردن انسان، و به عرصه وارد كردن او، كارى است كارستان، از دست هر كسى ساخته نيست، بايد كسانى به اين ميدان و آوردگاه وارد شوند، رمز گشودن كتاب روح را بدانند كه روح انسان داراى قانونها و سازو كارهاى ويژه است:

(انسانها و رفتار و حياتِ روحى آنها داراى قوانين، يا مكانيسمها و فعل و انفعالهاى اختصاصى اند. اگر بخواهيم با آنها كار كنيم، بايد مكانيسم آنها و قوانين حاكم بر رفتار آنها را بشناسيم. انسانها به مثابه صندوقِ رمزند. گشودنِ كتاب روح و جلب همكارى آنها، بيش از هر چيز آگاهى و ظرافت مى خواهد، نه زور. قوانينِ رفتارِ انسانى را بايد مانند قوانين فيزيك و شيمى و فيزيولوژى كشف كرد، نه وضع.)66

پس در رهبرى انسانها سه اصل مهم را بايد در نظر داشت و به گونه جدّى در كانون توجه قرار داد:

1. سرمايه انسانى

2. نيازمندى سرمايه هاى انسانى به اكتشاف، استخراج، بهره بردارى و رهبرى و مديريت.

3. اصول مديريت.

استاد شهيد درباره اهتمام اسلام به اين سه اصل مى نويسد:

(در اسلام، اهتمام به هر سه اصل، به نحو روشن ديده مى شود. اهميت ذخائر انسانى، آن چيزى كه در اسلام راجع به مقام انسان، آمده است كه خليفة اللّه و مسجود ملائك و داراى روح الهى است و پيامبران آمده اند كه دفائن عقول را ظاهر كنند و اين كه اى انسان!

خلقت الاشياء لاجلك و خلقتُكَ لاجلى.

وسخّر لكم ما فى السموات و الارض

وخلقنا لكم ما فى الارض جميعاً.

وجعلنا لكم فيها معايش.

هو انشأكم من الارض و استعمركم فيها.

اصل دوم، همان است كه گفتيم اساس فلسفه بعثت انبياست.

اما اصل سوم، آن چيزى است كه امروز به نام اصول مديريت ناميده مى شود.

اين را از دو منبع اسلامى مى توان استفاده كرد:

اول سيره عجيب رسول اكرم و على، عليه السلام و ساير ائمه اطهار. دوم: از دستورالعملهاى آن بزرگواران به نمايندگان خود در مقام رهبرى مردم مثل آن چه كه رسول اكرم، به معاذبن جبل فرمود كه در سيره ابن هشام هست: يسِّر و لاتعسِّر و بشِّر ولاتُنَفِّر وصلِّ بهم صلوة اضعَفِهِم.)67

چون مقام انسان بالاست و برخوردار از روح الهى، رهبرى او اهميت مى يابد و يكى از دشوارترين كارها و پيچيده ترين مديريتهاست. مديريت روح انسان و بسيج نيروهاى نهفته در او به سوى كمال، چه از بعد اجتماعى و زندگى اين جهانى و چه از بعد معنوى، عالى ترين و سخت ترين مقام انسانى است.

از اين روى خداوند، ابراهيم را پس از سرگذراندن آزمايشهاى بسيار سخت: فرورفتن در آتش، به خاطر خدا و در راه عقيده و رويارويى با نمرود و نمروديان، يورش بردن به بتان و شكستن آنها، بى هراس از عقوبت، به قربانگاه بردن فرزند دلبند خويش براى بريدن سر او در راه خدا و… به امامت و رهبرى مردمان برگزيد:

(واذِ ابتلى ابراهيمَ ربّه بكلمات فَاتمَّهُنَّ قال انى جاعلك للناس اماما.)68

و چون خدا ابراهيم را به سختى چند بيازمود و ابراهيم به انجام برد، خدا گفت:

من تو را پيشواى كسان گردانم.

در حديث شريف اين معنى درباره ابراهيم به درستى و روشنى بازتاب يافته است:

(انّ اللّه اتخذ ابراهيم نبيّاً، قبل ان يَتَّخِذَه رسولا واتخذه رسولا قبل ان يتخذه خليلاً واتخذه خليلاً قبل ان يتخذه اماماً.)69

اينها و ده ها آيه و روايت و سيره پيامبر(ص) و على(ع) از يك سو و پيچيدگى روح انسان از ديگر سو، جايگاه رهبرى و مديريت انسانها را در مكتب اسلام، بس بااهميت، دشوار، سرنوشت ساز جلوه گر مى سازد:

(حقيقت اين است كه رهبرى انسانها و بسيج كردن نيروهاى عظيم نهفته آنها در مسير كمال، چه از نظر بعد اجتماعى و زندگى اين جهانى و چه از نظر بعد روحانى و معنوى و سلوك الى اللّه، عالى ترين و مشكل ترين مقام انسانى است و لهذا رهبرى جامع و كامل، جز در خور افرادى نظير ابراهيم و خاتم الانبياء و اميرالمؤمنين(ع)نيست.)70

پس آن كه بتواند نفس خود را مديريت كند، بر هواها و هوسها چيره آيد و تواناست كه به بهترين وجه از سرمايه هايى كه در اختيار دارد: عقل، هوش، ادراك و… يعنى سرمايه هاى حيات، بهره بردارى كند و به مديريت درست، دقيق، ترازمند آنها بپردازد و از بوته هاى آزمايش، سربلند به درآيد، مى تواند و شايستگى آن را دارد كه سرمايه هاى انسانى را به كار گيرد. چون رشد فردى و شخصى را به حد كمال و تمام و در اوج خود دارد، سرمايه هاى انسانى را به هدر نخواهد داد:

(رشد عبارت است از شايستگى و لياقت براى اداره و نگهدارى و بهره بردارى و استفاده از وسائل و سرمايه ها و امكانات حيات. اكنون مى گوييم يكى از سرمايه ها و بلكه مهم ترين سرمايه ها، سرمايه هاى انسانى است و اداره اين سرمايه و نگهدارى آن و هدر ندادن آن و اداره و بهره بردارى صحيح از آن، رشد بهره بردارى از سرمايه هاى خود، رشد شخصى و اخلاقى است و اين اساسى ترين و مقدم ترين رشدهاست. لهذا مى بينيم وقتى ابراهيم تقاضا مى كند كه برخى از ذريه اش نيز امام و رهبر باشند، جواب داده مى شود: (لاينال عهدى الظالمين) يعنى آن كه رشد فردى و شخصى را فاقد است، آن كه رشد انسانى و اخلاقى را فاقد است، نمى تواند رهبر خلق باشد. آن كه خود انسان نيست و لو دانا باشد و رموز انسانيت را بداند، نمى تواند انسان ساز و مهندس انسان ها و كشاورز انسانها باشد. امّا رشد بهره بردارى از ساير سرمايه هاى انسانى و اداره و به كار گرفتن آنها و پرورش دادن آنها و بهره بردارى از آنها و سامان دادن و سازمان دادن به آن نيروها و آزاد كردن و حرارت بخشيدن و از سردى و افسردگى و جمود خارج كردن آنها و باز كردن آنها، يعنى پاره كردن زنجيرهاى معنوى و روحى آنها كه:

(ويضع عنهم اِصَرهم والاغلال التى كانت عليهم.)

اين چنين رشدى، همان است كه به نام مديريت و رهبرى ناميده مى شود.)71

رهبرى انسانها در مكتب اسلام، كارى است پيامبرانه. رهبر و امام جامعه بايد رشد فردى و شخصى داشته باشد، تا شايستگى جانشينى مقام امامت پيامبر را بيابد. يعنى وقتى توانست به بهترين وجه از قواى عقلانى، نفسانى و ادراكى خود بهره كامل را ببرد و بر احساسها، گرايشها، شهوتها، خواب و خوراك، چشم و گوش و زبان خود مديريت دقيق و همه سويه داشته باشد و قادر بود آنها را تحت مديريت و سلطه خود درآورد، شخصيت انسانى اش كامل است و براى مديريت سرمايه هاى انسانى شايستگى دارد، مى تواند جانشينى مقام امامتِ پيامبر(ص) را بر عهده بگيرد.

از آن جا كه رهبرى اجتماعى و سياسى و برآوردن سعادت دنيوى و اخروى آنان، يعنى مقام امامت پيامبر (ص) هيچ گاه نبايد زمين بماند و انسانها از رشد و كمال باز بمانند، عالمان دين، با ويژگيهايى كه دركتاب و سنت ذكر شده اين وظيفه مهم را بر عهده خواهندداشت؛ از اين روى حوزه ها براى رسيدن به اين رشد، بايد سخت به تكاپو بيفتند و زمينه را براى چنين دستاورد مباركى فراهم آورند كه نياز بزرگ جامعه اسلامى است و انسان مسلمان، به رهبرى و زعامت انسان رشد يافته و شايستگى براى بهره بردارى از سرمايه هاى انسانى او، سخت نيازمند است، به رهبرى كه بتواند نيروهاى او را به حركت درآورد، بسيج كند و سازمان بخشد و استعدادهاى او را شكوفا سازد.

استاد شهيد، با شناخت دقيقى كه از جايگاه رهبرى در اسلام دارد و آگاهى از سيره و سنت رسول اللّه و گفتار و منش على (ع) و ديگر امامان معصوم و اين سخن بلند امام حسين (ع) كه مى فرمايد:

(وانتم اعظم الناس مصيبة لما غلبتم عليه من منازل العلماء،لو كنتم تسمعون ذلك بان مجارى الامور و الاحكام على ايدى العلماء باللّه الامناء على حلاله و حرامه.)72

مصيبت بر شما از همه مردم بزرگ تر است كه اگر (نيك مى نگريستيد) درمى يافتيد كه در نگهداشت پايگاه علما، كوتاهى كرديد و در معرض بلا قرار گرفتيد و اين، از آن روست كه گردش امور و اجراى احكام به دست عالمان به خداوند است كه بر حلال و حرام اش امين اند.

اين وظيفه مهم را در دوران غيبت بر عهده عالمان آگاه و رشد يافته مى داند و بر آن در جاى جاى آثار خود تأكيد مى ورزد:

(وظايف عمومى و اجتماعى، اگرچه متوجه همه افراد مسلمان است، امّا بر طبقه علماى امت اسلامى شديدتر و سنگين تر است؛ زيرا اين طبقه هستند كه قادرند دردهاى اجتماع و چاره آن را به درستى تشخيص دهند و از عهده چاره جويى آنها برآيند. ديگران اين گونه وظايف را بايد با راهنمايى و تحت نظر و تشخيص علماى امت انجام دهند. پس همه موظفند، نهايت امر بعضى پيشرو و بعضى تابعند: عالم ربانى و متعلم على سبيل نجاة؛. اقامه دين و دفاع از دين وظيفه خاص علماست. ميراث معنوى عظيم نبوى، به دست علما سپرده شده كه آن را حفظ و نگهدارى كنند.

وظيفه هدايت و رهبرى، دشوارترين كارها و وظايف است. در بعضى از زمانها فوق العاده دشوار مى شود كه از لحاظ تشخيص و فكر گيج كننده است و از لحاظ عمل، احتياج به گذشت و فداكارى زياد دارد.)73

استاد شهيد عالمان ربانى را در دوران غيبت بهترين و شايسته ترين كسان براى رهبرى جامعه اسلامى مى داند، بويژه رهبرى نهضت و جنبشى كه خود بنيان گذارده اند و داراى ماهيت اسلامى است:

(يك نهضت كه ماهيت اسلامى دارد و اهدافش همه اسلامى است، وسيله چه كسانى و چه گروهى مى تواند رهبرى شود و بايد رهبرى شود؟

بديهى است كه وسيله افرادى كه علاوه بر شرايط عمومى رهبرى، واقعاً اسلام شناس باشند و با اهداف و فلسفه اخلاقى و اجتماعى و سياسى و معنوى اسلام، كاملاً آشنا باشند، به جهان بينى اسلام يعنى بينش و نوع ديد اسلام درباره انسان و جامعه انسانى، كاملاً آگاه باشند.

ايدئولوژى اسلام را يعنى طرح اسلام را درباره اين كه انسان چگونه بايد باشد و چگونه بايد زيست نمايد و چگونه بايد خود را و جامعه خود را ادامه دهد و با چه چيزها بايد نبرد كند و بستيزد و خلاصه، چه راهى را انتخاب كند، و چگونه برود و چگونه بسازد و چگونه زيست نمايد و… درك نمايند. بديهى است، افرادى مى توانند عهده دار چنين راهبرى شوند كه در متن فرهنگ اسلامى پرورش يافته باشند و با قرآن و سنت و فقه و معارف اسلامى آشنايى كامل داشته باشند….)74

 

پى نوشتها:

1. بحار الانوار، علامه مجلسى، ج2/49، مؤسسه الوفاء، بيروت.

2. خاتميت، شهيد مرتضى مطهرى/114ـ115، صدرا.

3. نظرى به نظام اقتصادى اسلام، شهيد مرتضى مطهرى/16.

4. مجموعه آثار، استاد شهيد مطهرى، ج3/164، مقاله ختم نبوت، صدرا.

5. امامت و رهبرى، شهيد مرتضى مطهرى/32، صدرا.

6. يادداشتهاى استاد شهيد مطهرى، ج4/481، صدرا.

7. پيرامون جمهورى اسلامى، شهيد مطهرى/35ـ36، صدرا.

8. پيرامون جمهورى اسلامى، شهيد مطهرى/56، صدرا.

9. ده گفتار، شهيد مطهرى/250، صدرا.

10. نهج البلاغه، ترجمه دكتر سيدجعفر شهيدى خطبه182، آموزش انقلاب اسلامى، تهران.

11. همان، خطبه138.

12. ده گفتار/111ـ112.

13. همان/122ـ123.

14. همان/124ـ125.

15. همان/125،127.

16. همان/127ـ128.

17. امدادهاى غيبى، شهيد مطهرى/148، مقاله رشد اسلامى، صدرا.

18. همان/148ـ149.

19. مجموعه آثار، ج17/240

20. همان/241.

21. يادداشتهاى استاد شهيد مطهرى، ج2/108.

22. همان/308ـ309.

23. سيماى استاد در نگاه ياران، سيد حميد جاويد موسوى/76ـ77، صدرا.

24. پيرامون انقلاب