حدود چند سال است که موقعيت و نفوذ ايران در خاورميانه در محافل سياسي و رسانه يي منطقه يي و بين المللي و برخي محافل داخلي به يک موضوع چالش برانگيز تبديل شده است. در رسانه هاي بين المللي و منطقه يي روزي نيست که اين موضوع مورد بحث و بررسي قرار نگيرد. اين موضوع پيش از آشکار شدن ناتواني ايالات متحده امريکا و ائتلاف تحت رهبري واشنگتن در عراق و افغانستان در مديريت بحران هاي منطقه يي، شيب نسبتاً متوسطي داشت، اما با شروع ناکامي هاي امريکا در عراق و افغانستان و نيز با شکست اسرائيل در برابر نيروي مقاومت اسلامي لبنان در جنگ 2006، مساله نفوذ ايران در منطقه شيب تندي به خود گرفت و به آنجا رسيد که رهبران امريکا به طور رسمي از کشورهاي محافظه کار عرب خواستند براي مقابله با نفوذ ايران در منطقه وارد عمل شوند.
اين نوشته مي کوشد مساله حضور ايران در خاورميانه را از منظر منافع ملي جمهوري اسلامي ايران مورد بررسي قرار دهد. مخاطبان اين نوشته عمدتاً نخبگان سياسي و روشنفکري در خاورميانه هستند. به ويژه آنها که تحت تاثير فشارهاي رواني تبليغات ايالات متحده امريکا به صف مخالفان حضور ايران در خاورميانه پيوسته اند. همچنين پاره يي از محافل داخلي مي توانند از مخاطبان اين نوشته باشند، به ويژه آنها که در سال ها و بلکه چند دهه اخير بحث هاي مربوط به جايگاه طبيعي مرکز ثقل ديپلماتيک ايران را دنبال کرده اند.
ابتدا مايلم به اين مساله اشاره کنم که موضوع سياست خارجي جمهوري اسلامي ايران در محافل نخبگان سياسي کشورمان حدود دو دهه است که به طور جدي منشاء بسياري از اختلاف نظرها بوده است. اگر در اينجا بخواهم به طور فشرده رويکردها و گرايش هاي مربوط به سياست خارجي ايران را دسته بندي کنم، سه رويکرد يا به عبارتي سه نوع اولويت در ميان محافل سياسي داخلي مورد بحث بوده است. اين بحث ها به دواير روشنفکري و احزاب يا گرايش هاي خارج از حوزه تصميم گيري محدود نبوده است، بلکه کشمکش هاي آن به حوزه هاي تصميم ساز يا تصميم گير نيز سرايت کرده است. به نظر مي رسد در دوره دولت آقاي احمدي نژاد تکليف اين موضوع حداقل در نهادهاي تصميم گيرنده روشن شده و ايران عملاً و صرف نظر از دلايل آن مرکز ثقل سياسي خود را به منطقه خاورميانه منتقل کرده است. گرايش اول بر اين باور بوده و هست که ايران بايد مرکز ثقل سياسي خود را به محيط تمدني خود منتقل کند، يعني منطقه يي که از شرق ترکيه کنوني آغاز مي شود، از آسياي ميانه عبور مي کند و تا حوزه شبه قاره هند امتداد پيدا مي کند. دلايل مدافعان اين نظريه فراوان است، اما به طور خلاصه آنها به ميراث، تاريخ، ادبيات و خلق و خوي مشترک ايرانيان با محيط و حوزه تمدني خود اشاره مي کنند و مي گويند اين عوامل در طول تاريخ موجب شکل گيري و ظهور پديده يي به نام حوزه تمدني ايران شده است. گرايش دوم بر اين باور بوده و هست که پيشينه ايرانيان و سطح انتظارات و توقعات و بلکه آرمان هاي آنها حداقل از انقلاب مشروطه بدين سو به گونه يي بوده است که ايران بايد مرکز ثقل سياسي خود را به اروپا منتقل کند، زيرا (از ديدگاه صاحبان و مدافعان اين نظريه) سطح بسياري از تحول خواهي هاي ايران در عصر مدرنيته شباهت و بلکه قرابت بيشتري با تحول خواهي هاي اروپا داشته است، از اين رو و در يک کلام، ايران بايد جايگاه کنوني ترکيه را پيدا مي کرد که از يک سو در صف پيوستن به اتحاديه اروپا قرار دارد و از ديگر سو به يک کشور شبه صنعتي با شيب تند تبديل شده است. گرايش سوم بر اين باور بوده و هست که ايران به دلايل گوناگون (شبيه آنچه در دلايل گرايش نخست بدان اشاره شد) بايد در محيط خويشاوندي خود حضور جدي پيدا کند و محيط خويشاوند ايران، چيزي جز خاورميانه نيست. صاحبان و مدافعان اين نظريه معتقدند که منطقه خاورميانه قلمرو طبيعي امتدادهاي عقيدتي ايران به ويژه پس از ورود عنصر آرمانگرايي به حوزه سياست خارجي ايران در پي پيروزي انقلاب اسلامي است و اگر جمهوري اسلامي ايران به هر دليل از قلمرو طبيعي خود چشم پوشي کند عوامل جغرافيايي و عناصر قدرتمند آن، از ايران و موقعيت ژئوپولتيک آن چشم پوشي نخواهند کرد. مدافعان اين نظر مي گويند، هرگاه ايران جهت قطب نماي خود را از محيط پيراموني به نقاط ديگر تغيير داده رويدادهايي از قبيل آنچه در جنگ عراق عليه ايران اتفاق افتاد رخ داده است و بالاخره ايران از منظر استراتژيک ناگزير است سپر خاورميانه يي خود را مورد توجه قرار داده و بايد تلاش کند عمق آن را گسترش دهد.
نگارنده به دليل مطالعات و تجربه دو دهه کار کارشناسي از مدافعان نظريه سوم است. همچنين نگارنده از مخاطرات و بعضاً ريسک هاي بالاي انتقال مرکز ثقل سياسي ايران به خاورميانه آگاه است، زيرا خاورميانه و منطقه خليج فارس مستقيماً با حوزه حياتي منافع رقباي بين المللي و منطقه يي ايران گره خورده است. در واقع منطقه خاورميانه و خليج فارس پس از جنگ جهاني دوم بدين سو به شريان حياتي ايالات متحده امريکا و منظومه غرب تبديل شده است. بنابراين رقابت و کشمکش ايران و قدرت هاي بزرگ غربي در خاورميانه و منطقه خليج فارس، رقابتي بسيار سنگين، هزينه بر و بعضاً مخاطره آميز است. نگارنده از اين مخاطرات غفلت نکرده است، اما يادمان نرود کشتي با حريف بيگانه بر روي تشک سرزمين هاي خودي يا سرزمين هاي مجاور شانس برنده شدن يا حداقل امتيازگيري نيروي خودي را افزايش مي دهد.
از اين رو به نظر مي رسد سياست خارجي ايران در دولت نهم به رغم مخاطرات تاکتيکي آن، با منافع استراتژيک جمهوري اسلامي ايران همخواني بيشتري دارد. اين درست است که دولت هاي پيشين نيز تلاش هاي فراواني براي بهبود روابط با محيط خويشاوندي ايران به عمل آوردند، اما از ياد نبايد برد که مشارکت رئيس دولت ايران در نشست سران کشورهاي عرب خليج فارس در دوحه قطر و اجلاس سران عرب در دمشق در دولت نهم صورت اجرايي و عملي به خود گرفت و اين نشان مي دهد که ايران در دوره دولت نهم جهت قطب نماي سياست خارجي خود را قطعي کرده است.
بي ترديد مخالفان اين نظريه به پرهزينه بودن اين جهت گيري ها و تنش زا بودن آن در مخالفت با اين سياست اشاره خواهند کرد. اين دلايل شنيدني است، اما گفتن ندارد که بخش قابل توجهي از بحران هاي منطقه يي طي چند سال اخير ناشي از ورود مستقيم ايالات متحده امريکا به معادلات منطقه يي از طريق سرنگوني رژيم صدام حسين و استقرار بيش از 16 هزار نيروي نظامي اين کشور در قلمرو حياتي ايران بوده است. اين مساله، سياست خارجي تمامي کشورهاي همجوار عراق را دستخوش دگرگوني جدي کرده است. از سوي ديگر اگر جمهوري اسلامي ايران به هر دليل مرکز ثقل خود را به محيط هاي ديگر از جمله محيط تمدني خود منتقل مي کرد، اين منطقه پس از فروپاشي اتحاد جماهير شوروي سابق از شرق ترکيه تا مرزهاي روسيه قلمرو تاخت و تاز پيمان ناتو بوده است. بنابراين تقريباً هيچ يک از حوزه هاي مورد نظر سه گرايش ياد شده از ثبات لازم براي پذيرش رقيب جديد و تبلور سياست خارجي کارآمد و ثمربخش برخوردار نبوده و نيست. مقولات مورد اشاره در بالا به مخاطبان داخل و دارندگان و مدافعان سه نظريه مربوط به سياست خارجي ايران اختصاص داشت. اينک بايد به ديدگاه ها و واکنش هاي منطقه يي انتقال مرکز ثقل سياسي ايران به خاورميانه اشاره کرد.
در آغاز بايد اين پرسش جدي مطرح شود که هنگامي که ايران (با شناختي که از مجموعه خواست ها و آرمان هاي آن صرف نظر از درستي يا نادرستي آن وجود دارد) تصميم مي گيرد، مرکز ثقل سياسي خود را به منطقه خويشاوندي خود منتقل کند، جايگاه طبيعي آن در صف آرايي هاي منطقه يي کجا و چگونه تبلور پيدا خواهد کرد؟ طرح اين پرسش از آنجا اهميت پيدا مي کند که بسياري از محافل روشنفکري و سياسي و حتي برخي دولت هاي خاورميانه همواره سياست خارجي ايران را مورد انتقاد قرار مي دادند که خود را از دغدغه هاي ملت هاي منطقه دور کرده و از توجه به محيط پيراموني خود پرهيز مي کند. اين انتقادها به محافل اسلامگراي منطقه محدود نمي شد، بلکه حتي محافل ناسيوناليستي عرب روي ضرورت حضور فعال تر ايران در منطقه براي جبران خروج مصر از منظومه عرب (پس از امضاي قرارداد کمپ ديويد با اسرائيل) پافشاري مي کردند. اين گفته مرحوم ياسر عرفات هنوز از حافظه ها پاک نشده است که پس از امضاي قرارداد کمپ ديويد گفت؛ «خدا مصر را از ما گرفت، اما در عوض ايران را به ما اهدا کرد.»
حال پرسش اين است که اگر ايران اين حضور منطقه يي خود را تقويت کند، انتظار طبيعي ملت هاي منطقه از جايگاه ايران در صف آرايي ها چيست؟ آيا انتظار آنها اين است که ايران در کمپ و اردوي اسرائيل عليه منافع ملت هاي عرب (نظير آنچه در دوره شاه جريان داشت) قرار گيرد؟، يا اينکه ايران در کنار ملت هاي عرب و در کنار مسائل مهم و دغدغه هاي اصلي آنها از قبيل مساله فلسطين قرار گيرد؟ پاسخ اين پرسش بي ترديد روشن است، در واقع انتظاري جز اين از ايران نمي رود که در کنار مقاومت اسلامي لبنان عليه اسرائيل قرار گيرد، در کنار ملت عراق براي اخراج نيروهاي بيگانه قرار گيرد، روابط خود را با کشورهاي عربي بهبود بخشد و به آنها اطمينان دهد که ايران در کنار آنهاست و از آنها بخواهد که در جهت تشکيل منظومه امنيتي و سياسي و اقتصادي منطقه يي خارج از نفوذ بيگانگان گام بردارند. مشکل پاره يي از محافل سياسي عرب اين است که هنگامي که انتظار آنها اين بود که ايران به معادله قواي منطقه يي عليه توسعه طلبي هاي اسرائيل افزوده شود، ايران دوره سلطنت پهلوي در کمپ مخالف منافع ملت هاي عرب قرار داشت و اينک که ايران به آرمان هاي ملت هاي عرب نزديک شده و در صف مدافعان حقوق از دست رفته ملت فلسطين قرار گرفته، پاره يي از محافل سياسي عرب تغيير عقيده داده و راه صلح غيرعادلانه را در پيش گرفته و به وعده هاي ايالات متحده امريکا يعني هم پيمان استراتژيک اسرائيل چشم دوخته اند. از اين رو حضور ايران را تحت عنوان «گسترش نفوذ» و «تشکيل هلال شيعي» و «احياي امپراتوري صفوي» و از اين قبيل اتهامات برنمي تابند. ناگفته روشن است که ملت هاي منطقه از اينکه ايران به مثابه عمق استراتژيک منافع ملت عرب ظهور کرده خشنود هستند. اين خشنودي فقط به جوامع عرب داراي اقليت شيعه منحصر نمي شود؛ حتي برخي از کشورهاي عرب خليج فارس که به لحاظ عقيدتي در نقطه مقابل ايده شيعيان قرار دارند. اينکه ايران توانسته است موازنه قواي منطقه يي را به سود افزايش ضريب ايمني برخي رژيم هاي عرب در برابر فشارهاي امريکا مبني بر وادار کردن آنها به عادي سازي مناسبات خود با اسرائيل تقويت کند، خرسندند. فقط به عنوان نمونه اشاره مي کنم که سعود الفيصل وزير خارجه عربستان سعودي يک روز پيش از ورود جرج بوش رئيس جمهور امريکا به رياض (که با هدف تقويت محور محافظه کاران عرب عليه ايران به منطقه آمده بود) گفت؛ «عربستان سعودي از ايران احساس خطر نمي کند و اگر مشکلي با ايران به وجود آيد آن را با برادران مان در تهران مطرح خواهيم کرد.»
در نتيجه اين حقيقت نبايد از حافظه نخبگان عرب پاک شود که ايالات متحده امريکا در جنگ عليه عراق در سال 2003 نتوانست موافقت شوراي امنيت را جهت صدور مجوز حمله به اين کشور جلب کند، اما همگان به ياد دارند که چند کشور عربي همسايه عراق به ايالات متحده و ائتلاف تحت رهبري واشنگتن اجازه دادند از خاک آنها براي حمله به عراق استفاده کند. اين در حالي است که تنها دو همسايه غيرعرب عراق يعني ايران و ترکيه هيچ گونه تسهيلاتي براي حمله به عراق در اختيار امريکا قرار ندادند. اين حقيقت بايد در حافظه نخبگان عرب ثبت شود که در حالي که ايران از وجود رژيم صدام حسين در همسايگي خود رنج مي برد، اما نه به ايالات متحده و نه به هيچ کشوري اجازه نداد از خاک خود براي سرنگوني دشمن مشترک استفاده کنند. همچنين اين حقيقت نبايد از ياد برود که ايالات متحده از جنگ 1949 ميلادي اسرائيل عليه اعراب و ظهور رژيم صهيونيستي در منطقه، از محيط هاي جهان عرب براي پايمال کردن منافع ملت هاي عرب استفاده کرده است. آنچه امروزه در لبنان مي گذرد يکي از نمونه هاي برجسته بي تفاوتي برخي از نخبگان و حکومت هاي عرب به شمار مي آيد که به جرات مي توان گفت اين بي تفاوتي به مرز ناسپاسي مي رسد، زيرا در حالي که مقاومت اسلامي لبنان به رهبري حزب الله با پشتيباني سوريه و ايران موفق شد اسطوره شکست ناپذيري ارتش اسرائيل را بشکند، اينک برخي از محافل رسمي و خبري لبنان و برخي رژيم هاي عرب ناسپاسي را تا بدان جا رساندند که موقعيت حزب الله را پروژه توسعه طلبي هاي ايران در منطقه تفسير مي کنند. با وجود چنين گرايش هايي در جهان عرب، امريکا ديگر به هيچ تلاشي در جهت دگرگوني وقايع و ابهام آفريني و وارونه سازي آرمان هاي ملت هاي منطقه نمي کند. يکي از روشنفکران روشن ضمير عرب گفته بود برخي رژيم هاي عرب علاقه مندند همواره خود را در برابر اسرائيل شکست خورده، ضعيف و ذليل معرفي کنند تا بتوانند هم قدرت خود را حفظ کنند و هم ضرورت صلح با اسرائيل را در ميان افکار عمومي ملت هاي عرب توجيه کنند، بنابراين و در حالي که اسرائيل سرزمين هاي عرب را اشغال کرده و هر روز ده ها فلسطيني را به خاک و خون مي کشد و خاورميانه يي يکسره تسليم پذير را جست و جو مي کند، آيا حضور قدرت ها و جريان هايي نظير حزب الله لبنان، جنبش حماس، ايران و سوريه، سربلندي ملت هاي عرب را رقم مي زند يا سرافکندگي آنها را موجب مي شود؟