چهارم- اهداف، فوايد و عوايد: روش و رويكرد فرانگر عقلاني فلسفة مضاف به علوم، هم ناراستيها و عيوب ساختاري، كژيها و نواقص روشگاني، نقايص و نارساييهاي تبييني، كاستيها و لغزشهاي محتوايي، استطرادات و زوايد، ناتوانانيها و ناكارامديها، و هرگونه تنگناها و تنكيهاي علم متعلق را آشكار ميسازد، و هم كمالات و كاراييها، ظرايف و ظرفيتها، عمق و وسعت، و استحكام و استواري آن را؛ و بدينسان پژوهشگر با دستيابي به توان مواجهة خودآگاه، نقادانه و كنشگرانه، ميتواند به بازنگري و تصحيح، بازسازي و تجديد، بازپيرايي و تنقيح، بازآرايي و تنسيق، بلكه فرآوري و تكميل، و گاه نيز با چينش متفاوت و مجدد مباحث مضافاليه، به سامان بخشي و تأسيس دانشهايي جديد دست يازد و چنين دستاوردهايي، لاجرم منشأ توسعة مرزهاي معرفت ميگردد.
فلسفههاي مضاف به امور نيز، از رهگذر بازفهمي و ژرفشناسي متعلق، و تبيين و توجيه سرگذشت مضافاليه، تحليل و تنقيد سرشت و صفات آن، باعث بسط بصيرت و موجب توسعة تواناييهاي محقّق گشته، امكان مواجهه خودآگانه و كنشگرانه با مسائل متعلق فلسفة مضاف و همچنين استخدام آن در جهت نيات و نيازهاي آدمي را فراهم ميآورد.
اين دادهها و دستاوردها،آنگاه كه پيشيني منظور شوند غايت و غرض فلسفههاي مضاف به علوم و امور به شمار ميروند، و آنگاه كه پسيني و چون پيآورد پژوهش ملحوظ گردند فوايد وعوايد آنها قلمداد خواهند شد.
پنج – روش و رويكرد: روش تحقيق را ما به «شيوة چينش و پردازش اطلاعات و ادلة در مقام گردآوري و داوري، براي رد رقيب يا اثبات ادعا»، اطلاق ميكنيم، مانند روش تجربي حسي، روش عقلي حدسي، روش نقلي نصي؛ هر روشي از ساماندهي مجموعهاي از قواعد و دلايل هم سنخ و هم صنف فراهم ميگردد.
رويكرد تحقيق را ما به «سمتگيري ناشي از قصد محقق در مقام بحث و بيان» اطلاق ميكنيم، رويكرد تحقيق به يكي از وجوه سهگانة توصيف و گزارش، تحليل و پردازش، توصيه و سفارش رخ ميكند، تنقيد و قضاوت نيز جزئي از رويكرد تحليل است.
هرچند از انواع تركيب روشها و رويكردها، نه وضعيت فرضي حاصل ميشود اما تناسب و تناسل همة وضعيتها محل دراي و درنگ است.
روش فلسفههاي مضاف به علوم و امور، عقلي حدسي است، گرچه همچون گونههاي ديگر فلسفه، در فلسفههاي مضاف نيز در مقام گردآوري، گاه از شيوة تجربي سود برده ميشود.
رويكرد فلسفههاي مضاف نيز، تحليلي و تنقيدي است؛ هرچند محقق فلسفة مضاف براي يهينهسازي علم متعلق، در هاله و حاشيه و نه در حاق و هستة مباحث، به توصيف و توصيه نيز ميپردازد. به نظر كساني كه روش استدلال در فلسفههاي مضاف را اعم از برهان عقلي، نقلي و تاريخي ميانگارند (خسرو پناه، قبسات 39 و 40، ص 179) راه خطا ميپيمايند.
شش – انواع: حكمت (عليالاطلاق و البته با اندكي تسامح) براساس معيارها و حيثيات مختلف، به اقسام و انواع گوناگون تقسيم و طبقبندي ميشود، از جمله:
1. از لحاظ تاريخي، به باستان، قديم، قرون ميانه، معاصر و جديد
2. با معيار جغرافيا، به شرقي، غربي، و نيز چيني، هندي، ايراني، و
امريكايي، اروپايي، نيز به يوناني، ايتاليايي، آلماني، فرانسوي، انگلسون و…
3. از جهت گرايش، به ديني و الهي، غيرديني و سكولار، و نيز به اسلامي، مسيحي، يهودي، بودايي و…
4. از نظر رهيافت و روش، به مشائي، اشراقي، رواقي، مزدوج، و نيز عقلگرا و تجربهگرا.
5. از حيث معرفتشناختي، به يقينگرا، نسبيانگار، شكاك، و نيز رئاليستي، ايدآليستي و…
6. از جهت هستيشناختي و نظرية مبناي شكلدهندة دستگاه و ساختار، به اصالة الوجودي، و اصالة الماهوي
7. به لحاظ غايت يا كاركرد، به انتزاعي و عملگرا
8. به اعتبار گستره و قلمرو، به حكمت نظري و اقسام ثلاثة آن، و حكمت عملي و اقسام سهگانهاش
9. از حيث متعلق و موضوع، به ماوراءالطبيعه و طبيعي يا به مابعدالطبيعه و طبيعيات.
10. با ملاك جامعيت و كليت موضوع، و جزئيت و تخصصي بودن متعلق، به مطلق و مضاف.(6)
فلسفههاي مضاف نيز كه بخشي از تقسيم اخيرند، به اعتبار ماهيت و هويت مضافاليه خود، به اقسام گوناگوني تقسيم و طبقهبندي ميشوند. زيرا «مضافاليه» و متعلق فلسفههاي مضاف، گاه علوم حقيقي و اعتباري (مجموعة معرفتي دستگاهند) و گاه امور حقيقي و اعتباري (هستومندهاي معرفتي يا غيرمعرفتي دستگاهوار انگاشته) است. «علمهاي مضافاليه» نيز گاه از سنخ معرفت درجة اول است، مانند «علمهاي خاص» مثل علم فيزيك، و گاه از نوع معرفت درجه دوم است، مانند «فلسفة علم» و «فلسفة فلسفه». كما اينكه امور مضافاليه نيز گاه از سنخ معرفت است مانند «وحي» و «معرفت»، و گاه كلان مقولهاي غيرمعرفتي است مانند هنر وحقوق. همچنين علوم يا امور مضافاليه، گاه حقيقي و گاه اعتبارياند و اين تفاوتهاي ماهوي و هويتي منشأ تنويع فلسفههاي مضاف ميگردد.
فلسفة مضاف به امور غيرمعرفتي را ميتوان «فلسفههاي مضاف بسيط» ناميد. فلسفة اجتماع، فلسفة هنر، فلسفة تاريخ، فلسفة تمدن، فلسفة حقوق، فلسفة اقتصاد، فلسفة سياست، فلسفة اخلاق، فلسفة تربيت، فلسفة زبان، فلسفة تكنولوژي در زمرة فلسفههاي مضاف بسيط جاي ميگيرند.
فلسفههايي را كه موضوع آنها معرفت درجه يكم (علم يا هستومند معرفتي دستگاهوار) باشد ميتوان در قياس با نوع بالا (بسيط) و نيز به قياس «جهل مركب» كه جهل به جهل است (و اين گروه از فلسفههاي مضاف، علم به علم است) فلسفة «مضاف مركب» نام نهاد. فلسفة معرفت، فلسفة علم، فلسفة عرفان، فلسفة «علمهاي خاص»، و… ، در ذيل فلسفههاي مضاف مركب طبقهبندي ميشوند.
فلسفههاي مضافي را كه به معرفتهاي درجه دوم اضافه ميشوند – از آن جهت كه معرفتهاي درجه سومند (اگر اين جعل اصطلاح يا تعبير، به مذاق ارباب معرفت خوش آيد) و معرفتهاي مضاف قلمداد ميگردند – ميتوان فلسفههاي «مضاف مضاعف» نامگذاري كرد. فلسفة فلسفة علم، و ديگر فلسفههاي مضاف به «فلسفة مضاف مركب»، از مصاديق اين گروه از فلسفههاي مضاف بشمارند. البته ممكن است با اين توجيه كه اين گروه چيزي بيش از علم به علم (و معرفت درجه دوم) نيستند، آنها نيز به فلسفههاي مضاف مركب ملحق شوند.
ميتوان فلسفههاي مضاف را از حيث ديگر به دو قسم تقسيم كرد:
گروهي كه متعلق آنها، علوم يا امور حقيقياند، مانند فلسفه و فلسفة هستياند(7)،
دستهاي كه مضافاليه آنها، علوم يا امور اعتبارياند، مانند فلسفة علم فقه و فلسفة فقه.
هفت- نسبت و مناسبات فلسفههاي مضاف با دانشهاي مضافاليه:
فلسفههاي مضاف به نحو مجموعي، با دانشهاي مضافاليه به نحو مجموعي، نسبت و مناسباتي عام دارند، و هر فلسفة مضافي با علم متعلق خود و احياناً با دانشهايي خاص، نسبت و مناسباتي خاص دارد. (از باب نمونه، نسبت و مناسبات خاص فلسفة معرفت ديني را با فلسفة دين و منطق فهم دين، در مقالة «ضرورت تأسيس…» مندرج در قبسات شماره سي و هشت آوردهايم.) اين به جهت رعايت اختصار در باب، نسبت و مناسبات عام ميان فلسفههاي مضاف با مجموع علمهاي مضافاليه به اشارتي بسنده ميكنيم:
به اقتضاي اينكه فلسفههاي مضاف، دانشهايي پسينياند، مواد خام خويش را از علمهاي مضافاليه دريافت ميكنند، و از آنجا كه اين دانشوارهها مطالعهگرهاي فرانگرند، با استشهاد به شواهد فراچنگ آمده از بازكاوي سرشت و سرگذشت متعلقهاي خود، به داوري دربارة آنها ميپردازد، و از رهگذر نماياندن كاستيها و كمالات و كاراييهاي مضافاليه، به بسط و بازسازي و ارتقاي جايگاه آنها كمك ميكنند.
اگر به عين عنايت، تاريخ علوم را بكاويم خواهيم ديد كه حتي آنگاه كه هنوز فلسفههاي مضاف به مثابه دانشوارههايي مستقل تكون نيافته بودند، علوم مختلف، ترميم، تحول و تكامل و توسعة خويش را وامدار نگرشهايي از جنس فلسفة مضافي بودهاند.
هشت. امكان فلسفههاي مضاف اسلامي: آنچه باعث طرح پرسش از «امكان فلسفههاي مضاف اسلامي» ميگردد، دو نكته است:
1. چالش ديرين اسلاميت فلسفه، (آيا فلسفه كه خصلت ذاتي آن آزادانديشي است ميتواند مقيد به چيزي و از جمله دين و ايدئولوژي خاص باشد؟)
استعداد و استطاعت حكمت و علوم عقلي اسلامي براي باز توليد شاخههاي مستقلي با عنوان فلسفههاي مضاف.
نكتة دوم آنگاه برجسته ميشود كه به فهرست بلند گسترة اين حوزة حكمي توجه كنيم؛ هنگامي كه اقسام و تقسيمات را باز ميگفتيم – هرچند پاشان و پريشان – دهها نمونه از فلسفههاي مضاف را نام برديم. پاسخ به نكتة نخست، هرچند مجالي موسّع ميطلبد اما از اشاره به دو نكته نميتوان درگذشت:
يك اينكه: اينك ديريست در اطلاق انگارة تمحض علم و انديشه – حتي در علوم محض – رخنه افتاده است! در پس كدام فلسفه و علم، پيشانگارههاي بيشمار پنهان نيست؟ و به تعبير حكما: ادلّ الدليل علي امكان الشيء وقوعه؛ فهرست فشردة تقسيمات و اقسام فلسفهها كه در بالا بدان اشارت شد، دليل اين حقيقت است كه فلسفه به هزار قيد و حيث شناخته و ناشناخته، معلوم و مكتوم، متقيد و متحيث است؛ حيات و حضور ديرپاي حكمت كهن و كهول و علوم عقلي گران و گستردة اسلامي نيز خود بهترين شاهد امكان و جواز اتصاف فلسفه به اسلاميت و نيز بزرگترين برهان امكان فلسفههاي مضاف اسلامي است.
دو اينكه: ظرفيتها و زمينههاي حكمت و عقلانيت اسلامي، آشكارتر از آن است كه در امكان تأسيس و تنسيق فلسفههاي مضاف اسلامي كمترين ترديدي روا داشته شود؛ در توضيح اين استطاعت انباشته، ميتوان دستكم به نكات زير اشاره كرد:
مقتضاي علمالعلومي و پدر خواندگي فلسفه نسبت به ديگر دانشها،
عمق و وسعت ميراث معرفتي بازمانده از سلف در حوزة حكمت و عقلانيت اسلامي، حكيمانگي گزارهها و آموزههاي ديني اسلام،
غنا، قوام و قوت علوم اسلامي از لحاظ رويكرد فرانگر و ارزيابانه نسبت به علوم و امور دستگاهوار، وانگهي به اعتبار تنوع معايير، اسلاميت دانش ميتواند تشكيكي يا ذو وجوه باشد، اسلاميت ميتواند به منابع يا روش يا غايت يا كاركرد يك علم يا هويت موضوع يا محمولات آن ارجاع گردد.
نه – بايستگي تأسيس و توسعة فلسفههاي مضاف اسلامي: علاوه بر مقام ثبوت و امكان، ادلة بسياري مقام اثبات و ضرورت تأسيس و توسعة فلسفههاي مضاف بر مبناي حكمت و علوم عقلي اسلامي را محرز ميدارد؛ ادلة و الزامات زير، از جمله پشتوانههاي بايستگي تأسيس و توسعة فلسفههاي مضاف اسلامي است،
1. ضرورت مضاعف بسط، باروري و بالندگي حكمت اسلامي، در شرايط كنوني اسلام و جهان،
2. لزوم برون برد فلسفة اسلامي از انزوا و انعطال كنوني و كاربردي كردن آن،
3. بايستگي روزآمدسازي فلسفة اسلامي با چينش و آرايش جديد،
4. وجوب تقويت مباني نظري علوم و معرفتهاي اسلامي،
5. با توجه به اينكه فلسفه به انسان قدرت كلاننگري ميبخشد، لازمة ايجاد يا ارتقاي انسجام در هندسة علوم و معارف اسلامي به ويژه در حوزة حكمت عملي، و رفع تعارضها و تشتتهاي محتمل در آن، نگاه فرانگر عقلاني به علوم و معارف اسلامي است.
6. پارهاي از فلسفههاي مضاف مانند فلسفة دين را، برخي به پايگاه تازش و يورش به مباني و معارف اسلامي و بومي بدل كردهاند، تأسيس فلسفههاي مضاف با مبنا و منطق درست و دقيق چارهساز اين دست سوءرفتارهاست.
7. خلط و خطاهاي علمي بسياري از سوي بعضي معاصرين در باب برخي فلسفههاي مضاف اسلامي صورت ميگيرد، مانند اطلاق فلسفة دين به فلسفة ديني، كلام جديد با دينپژوهي (به معناي عام)، و مانند برابر انگاري يا خلط فلسفة فقه، مقاصدالشريع و عللالشرايع با فلسفة علم فقه، فلسفة علم اصول، فلسفة اجتهاد؛ تأسيس فلسفههاي مضاف به صورت صحيح و دقيق باعث تقليل و تصحيح چنين خلط و خطاهايي ميگردد.
ده – منابع: نخستين منبع براي تأسيس و توسعة فلسفههاي مضاف اسلامي، وحينامة الهي است؛ قرآن كتاب حكمت و معرفت است، مباني و متافيزيك علوم و امور، به سهولت و سلاست از خلال آيات اين كتاب حكيم قابل اجتهاد و اصطياد است. نگاه كلان و كلي به هستي و هستومندها از رسالتهاي اصلي دين است؛ طرح و شرح مباني حكمت و معرفت، بخش بزرگي از تعاليم وحياني را تشكيل ميدهد. دومين منبع، سنت معصوم است؛ قول و فعل معصومان(ع) به مثابه ثقل اصغر، عدل ثقل اكبر است و بالطبع از ظرفيتهاي مشابه آن برخوردار است.
سومين منبع، استنتاج و استخراج فلسفههاي مضاف اسلامي، ميراث مغتنم معرفتي، بازمانده از سلف در قلمرو وسيع علوم عقلي است. علاوه بر علوم عقلي، بسياري از دانشهاي نقلي و اعتباري و حتي ادبيات – به ويژه فارسي – غني و قويم ما، ميتواند چونان دفاين و معادني پربار و سرشار بازكاويده شده، گوهرهاي گران مدفون و مكتوم در آنها شناخته و پرداخته، سوده و سفتهشده، به صورت دانشهايي منسجم، نظم و نسق يافته بر سر بازار معرفت در معرض ديد و درك جهانيان نهاده شود.
اين عبارات و تعابير كه بر قلم اين كمين به ارتجال و استعجال جاري گشته، حاجتمند شرح و بسط درخور است كه اين مقال، مجال آن نيست؛ كلام به فرجام ميبريم و اداي حق آنچه مرقوم گشت، و طرح و تبيين دو مسئلة بس مهم ديگر، يعني «منطق تأسيس فلسفههاي مضاف اسلامي» و «كاستگيها و بايستگيهاي كنوني فلسفههاي مضاف» را به فرصتي فراخ و فراخور وا مينهيم.
لعل الله يحدث بعد ذلك امراً.
پاورقيها:
1. شايد بتوان گفت: اين فوايد و عوايد، از عرفان كه آدمي را به انسان كامل كه عالم ماهي عليها و الحكم بوجودها حقيقتاً بالبراهين… .
2. لانّ الفلسفه الالهيه هي العلم باحوال الموجودات المجرده من حيث الوجود… قطبالدين محمد الرازي، ذيل عنوان «النمط الرابع فيالوجود و علله» كتاب الاشارات و التنبيهات.
3. البته فلسفه را الهيات محض انگاشتن با تعبير و تلقياي كه صدرالمتألهين در المظاهرالالهيه آورده است قابل دفاع است، او گفته است: الحكمه التي هي معرفة الاول و مرتبة وجوده و معرفة صفاته و افعاله و انها كيف صدرت منه الموجودات فيالبدو و العود… .
4. صدرالمتألهين در ج 3، اسفار، ص 555، پارهاي از معاني يا اطلاعات حكمت را نه به مثابة يك دانش آورده است.
5. از باب نمونه در شرح حكمه الاشراق، ص 28-29، رؤوس ثمانيه عبارت از محورهاي زير دانسته شده: الغرض من العلم؛ المنفعة؛ السمة؛ المؤلف؛ انه من اي علم هو… ؛ في اي مرتبة هو؛ القسمة؛ و انحاء التعاليم. مقايسة اين فهرست با ساختار و سرفصلهاي برخي فلسفههاي مضاف كه در همين مقاله خواهيم آورد، تفاوت ميان رؤوس ثمانيه با فلسفههاي مضاف را به خوبي آشكار ميسازد.
6. 1. علامه شعراني تهراني ضمن ارائة تقسيمي منطقي از فلسفه، از جمله حكماي مسلمان معاصر است كه به برخي از فلسفههاي مضاف- هرچند نه چندان خودآگاه و روشن- اشاره كرده است، اين تقسيم و تلقي را استاد حسنزاده آملي در جلد دوم هزار و يك كلمه،تحت كلمة شماره 271 روايت كرده است، نقل نص بيان علامه شعراني اينجا، خالي از فايده نيست؛ او ميگويد: «… فلسفه بحث ميكند از هر مسئلهاي كه ممكن است در آن بحث كرد و موضوع آن موجود مطلق، يعني هر موجودي است و چون موجود بر سه قسم است، لذا فلسفة بر سه قسم است:
يك – موجود مجرد: يعني موجودي كه ماده نيست و امتداد جسماني ندارد، در مكان قرار نميگيرد و به آن اشارة حسي نميتوان نمود؛ مانند علهالعلل كه همه چيز را او خلق نموده و حيات به عالم بخشيده، و علمي كه از اين موضوع بحث ميكند «ماوراء الطبيعه» و علم الهي است.
دو- موجود مادي: يعني اجسام صامته كه مشاهده ميكنيم يا آثار آن نزد ما هويداست و در مكاني قرار دارد و اين قسم «فلسفة طبيعي» است.
سه- انسان: مقصود معرفت نفس ناطقه و خواص آن است؛ اگرچه از دو قسم فوق خارج نيست و ليكن چون اهميت بسيار دارد، لايق است كه در آن عليحده بحث شود.
و فلاسفه ميگويند در نفس سه خاصيت است:
اول اينكه ميتواند فكر كند و در علوم نتايج مجهوله را كشف نمايد.
دوم اينكه ميتواند در صنايع بديعه و فنون جميله زحمت بكشد و در آن عجايب اظهار كند؛ مانند نقاشي و خط.
سيم اينكه حسن و قبح اعمال و افعال را ملتفت شده، اخلاق و افعال حسنه را براي خويش اختيار و از قبايح پرهيز كند.
علمي كه از خاصيت اول بحث ميكند علم منطق و آنكه از خاصيت دوم بحث ميكند علم جمال و آنكه از خاصيت سيم بحث ميكند علم اخلاق است. اين سه، خاصيت حال انسان است در حال انفراد، اما وقتي افراد بسياري گرد يكديگر برآمدند، علاقه و ارتباط آنها با يكديگر قواعدي دارد و بحث از آن علم اجتماعي است؛ مثل اينكه به چه علت ملتي ترقي و گاهي تنزل ميكند و به چه سبب متحد يا … ، و براي بحث در اينكه در سلوك با يكديگر چه نوع بايد رفتار كنند علم ديگري است و آن را علم قانون و فقه گويند.
پس فلسفه بر هشت قسم است: 1. مابعدالطبيعه يا علم الهي 2. حكمت طبيعي، 3. علمالنفس، 4. منطق، 5. علم جمال، 6. علم اخلاق، 7. علم اجتماع، 8. فلسفة قانون».
7. اگر فلسفة هستي را همان الهيات بالمعني الاعم بدانيم، كما اينكه گاه چنين تعبير ميشود، فلسفة هستي، «فلسفة مطلق» خواهد بود و الا در زمرة فلسفههاي مضاف قرار ميگيرد.
منابع
ابنسينا، الاشارات و التنبيهات، قم، بوستان كتاب، 1381.
اخوان الصفا، رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا. بيروت، دارالبيروت، 1983 م. ج 1.
بهشتي، سعيد، قبسات 39 و 40، مقاله فلسفة تعليم و تربيت در جهان امروز.
جبرئيلي، قبسات، 39 و 40، مقالة فلسفة علم كلام.
حسنزاده آملي، حسن، هزار و يك نكته. قم: بوستان كتاب، 1373.
خسروپناه، قبسات 39 و 40، مقالة فلسفة اسلامي.
رشاد علياكبر، دينپژوهي معاصر. تهران: سازمان انتشارات پژوهشگاه فرهنگ و انديشة اسلامي، 1384.
صدرالمتألهين الشيرازي. الحكمه المتعاليه. تهران: بنياد حكمت اسلامي صدرا، ج 1 و 2 و 3.
صدرالمتألهين الشيرازي. المظاهر الالهيه. تهران، بنياد حكمت اسلامي صدرا، 1378.
قطبالدين شيرازي، محمدبن مسعود. شرح حكمه الاشراق. قم: بيدار، بيتا.
مصباح محمدتقي. آموزش فلسفه. تهران: سازمان تبليغات اسلامي، 1364 ش، ج 1.
معلمي، حسن. قبسات 39 و 40. مقالة فلسفة اخلاق.
الكندي. كتاب الكندي الي المعتصم فيالفلسفه الاولي. تحقيق فؤاد الاهواني. القاهره: 1994م.