باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 19 دي 1387 كاربران برخط 59 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
در جست و جوى آينده
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: عباس - خورشيدنام

منبع: روزنامه - شرق

 
 

هر امر اجتماعى براى موضوعيت يافتن از طريق سنت ها و هنجارهاى موجود بازنمايى مى شود و در ساختار موجود جايگاه و تعريف خاص خود را مى يابد. اما براى آنكه فرد بتواند هر يك از اين امور را از آن خود كند نيازمند بازنمايى ثانوى آنها در يك ساختار روايى است.تكثر حوزه   هاى آگاهى در جامعه مدرن مانع از كفايت بازنمايى اوليه براى معنا يافتن امور مى شود، چرا كه حوزه هاى متعددى كه هر كدام ساختار و قواعد خود را مستقل از ديگرى حفظ مى كنند مانع از شكل گيرى يك عينيت يكپارچه و يكدست در جامعه مى شوند. از اين رو اين بازنمايى ثانويه در قالب يك ساختار روايى است كه مى بايد وحدتى از عناصر ناهمگون را براى فرد سامان دهد و اين رو اين پايان سلطه عينيت و غلبه ذهنيت بر آن است. (البته نه يك ذهنيت استعلايى)

اما گاه ذهنيتى كه درگير منشورى از اين حوزه  ها است در نتيجه اين مواجهه ناهمگون از ساماندهى روايى واقعيت بازمى ماند، به درون خود پناه مى برد و واقعيتى بر ساخته از جانب خويش را بر واقعيت بيرون تحميل مى كند. «من» خودشيفته اى كه بدين طريق توليد مى شود جدا از جان آن را با محوريت خويش تعريف مى كند.

در اين حالت كسب معنا از عالم خارج ناممكن و نااميدكننده است. جهان گويى با وجود «خود» وجود مى يابد،  ولى شكاف ميان ذهن و عين فاصله  اى ناگذشتنى ميان اين دو ايجاد مى كند.

اگر آنگونه كه ريكور معتقد است زمان تاريخى محصول بازنويسى زمان درونى بر زمان كيهانى باشد اين شكاف باعث حذف زمان تاريخى مى شود، چرا كه فرد فارغ از جهان، در جهانى درونى مى زيد كه فاقد شكل و محتوا و جهت است (چرا كه فاقد ابژه است) و از اين رو دچار ايستايى زمانى است. زمان بيرونى و درونى از هم جدا مى شوند: زمان بيرونى به پيش مى رود و محمل تغيير است و زمان درونى فرد را در انزواى خويش از جهان بر آستانه آن نگه داشته است. اين زمان به پيش نمى رود و يكنواخت مى ماند. زمانى است كه زمان نيست چون متوقف است. فاصله و در دسترس نبودن جزء ذاتى هر چيز مى شود. جهان، جهانى خالى است. زمان همگانى نمى تواند به زمان شخصى بدل شود و اين بيگانگى از عينيت جامعه و واقعيت است. زندگى در جهانى فاقد ابژه و ساختار فرد را دچار يك سوبژكتيويسم استعلايى مى كند كه مناسبات تاريخى خود را فراموش مى كند و نمى تواند عينيت موجود را از آن خود كند، از اين رو از آن بيگانه مى شود. چون فاقد ابژه و ساختار است، يك سوژه بى نهايت و بى انجام شكل مى گيرد كه پرتاب شدگى خود به جهان را بى هيچ قاعده و امكان خاصى كه از آن او و در اختيار او باشد تجربه مى كند.

بدين شكل ميل از ابژه اش استقلال مى يابد. چرا كه فرد توان ورود به مناسبات ارضاى اميالش را به دليل شكاف ميان خود و جهان از دست داده است. چنين سوژه بحران زده اى نه ارضا مى شود و نه سركوب، چرا كه همه چيز تنها از مقابلش مى گذرد. اين پشت درهاى جهان ماندن ناكامى بزرگترى است كه موجد تنش   هاى وجودى مى شود. پس فرد مبتنى بر تنش است نه رسيدن يا نرسيدن و استمرار اين تنش بر معناى بسط و تكامل آن است نه تخريب و ويران سازى اش.

فرد درگير روندى مى شود كه رو به جلو است اما افول و شكستى در آن نيست. اينجا تخيل آفريننده يا به زعم ريكور هرمنوتيك پيش رونده اى در كار است كه بدون هيچ روايتى كه با موارد سپرى شده سروكار داشته باشد (هرمنوتيك پس رونده) به وجود مى آيد. تخيلى كه چون مبتنى بر واقعيات زنده كه از طريق روايت شكل مى گيرد نيست و بنابراين فاقد ابژه و ساختار است نمى تواند به خلق واقعيات جديد بينجامد و يا ميانجى اين دو شود. در اين شرايط حتى اگر فرد دست به عملى براى ارضاى اميالش بزند با شكست روبه رو مى شود چرا كه فقدان روايت باعث طغيان اميال و عدم توان فرد براى ارضاى آنها مى شود.

به پيش رفتنى بى حد و مرز در زمانى كه البته متوقف شده است تصور ابدى بودن را القا مى كند و به دنبال آن تصور ناميرايى را شكل مى بخشد. تصورى كه در رخوت برآمده از آن برچسب خود را بر همه چيز و همه كس مى زند. (علاوه بر آنچه كه ذكر شد بحران هايى كه در طول زندگى براى هر كس ممكن است رخ دهد مى تواند روايت فرد از خود يا هستى را چنان درهم ريزد كه ديگر امكان بازپيكربندى آن وجود نداشته باشد.)

فرد در حالت توقف زمان توان انديشيدن به چيزى يا شكلى غير از آنچه هست را از دست مى دهد و دچار «حال» بى پايانى مى شود كه پيوندى با گذشته و آينده ندارد. استمرار اين حال با آنچه ابدى شدن در اينجا و اكنون خوانده مى شود متفاوت است. چرا كه درك اينجا و اكنون مستلزم يك جريان ديالكتيكى براى شكوفايى و بهبود دايمى وضعيت فرد است، حال آنكه اين «حال» بى پايان در يك وضعيت تنش توان هر عملى را از بين مى برد.همراه با زمان فرد نيز به ايستايى مى رسد و به تبع آن آگاهى از مرگ و تصور آن از ميان مى رود، مرگى كه به باور هايدگر به مثابه نقطه پايان تماميت و كليت هستى فرد را از طريق خود ايجاد مى كند. حذف مرگ آگاهى محو معناى زندگى و ورود به فضايى است كه در فقدان كليت خويش رو به بى نهايتى گشوده است كه نه تنها زندگى را شكل نمى دهد بلكه آن را فلج مى كند. بى نهايتى كه در حكم مرگ زمان است. خودكشى تلاشى براى احياى اين تماميت معنايى است تا زندگى را ممكن كند.هستى محو مى شود چرا كه تنها راه معنادار كردن اين «حال» ابدى انهدام آن از طريق آينده اى محتوم است كه ابديت را به نفع لحظه اى كه با مرگ يك قدم بيشتر فاصله ندارد، اما معنى دار است از بين مى برد. خودكشى عملى است كه چون خارج از كليت هستى فرد و براى ايجاد آن رخ مى دهد نمى تواند يك عمل ديالكتيكى تلقى شود، هر چند كه مى توان آن را در تقابل با تصور نامتناهى تعريف كرد، اما در واقع اين سنتز با توليد يك كليت معنادار، تازه فرد را قادر به زندگى و ورود به عرصه معنا مى كند. عملى كه يك مرتبه پيش از اعمال ديگر رخ مى دهد و البته با ايجاد عرصه معنا آن را با محو فرد از ميان مى برد.خودكشى تلاشى براى تخريب يك توهم است؛ توهم ناميرايى و جاودانگى.

 

 

    79 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   آينده پژوهي (26)

تصاوير

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:10/11/1384

تاريخ شمسی نشر:10/11/1384
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب