| در يکي از آخرين روزهاي سال گذشته و در پايان نشستي که استاد مصطفي ملکيان سخنراني داشتند، فرصتي پديد آمد تا پرسشي را با ايشان در ميان بگذارم. سخنراني ايشان پيرامون موضوع (توهم گرايي و تخيل گرايي) بود، و به نتايج و پيامدهاي سودمند و ناسودمند آن اشاره هايي داشتند.
ايشان توهم گرايي را موجب آسيب به فرد و جامعه دانسته، آن را مايه دوري از واقعيت ها و افتادن در دام پندارهاي نادرست ارزيابي کرده که به تقويت خودمداري مي انجامد و تصور غيرواقعي و زيان آوري از پيرامون مان در ذهن ما به وجود مي آورد و ما را در فهم ديگران به اشتباه مي اندازد. اما رشد و تقويت قوه تخيل را در جهت سامان بخشيدن به وضعيت نابسامان اخلاقي در جامعه موثر و سودمند دانستند، چرا که به باور ايشان به اين شيوه واقع بيني در ما افزايش يافته و ما به درک و فهم بهتري از دنياي پيرامون خود و ديگران (به ويژه که به اين وسيله مي توانيم خود را به جاي ديگران بگذاريم) رسيده و به اين ترتيب به داشتن جامعه يي سالم و اخلاقي نزديک خواهيم شد. ايشان به نقش اساسي هنر و ادبيات در رشد قوه تخيل نيز پرداخته و اظهار داشتند که فشارها و تنگناهايي که براي اهالي هنر و ادبيات به وجود مي آيد به خاطر نقش و سهم بزرگي است که در رشد و تقويت قوه تخيل برعهده دارند...
اما پرسش من اين بود که با توجه به اينکه پروژه ايشان، عقلانيت و معنويت (و به عبارتي جمع اين دو) است، چگونه است که در سخنان و نوشته هاي ايشان اين دو موضوع هم وزن و همسنگ به نظر نمي آيد؟ برجستگي موضوع «عقلانيت» و زندگي بر اساس خرد (و به قول خودشان زندگي اصيل) به خوبي در گفتار و نوشتارشان نمايان است اما بخش ديگر (معنويت) چندان روشن نيست و به گونه يي هم گام با عقلانيت ديده نمي شود. ايشان اين پرسش انتقادي را پذيرفته و پس از چند لحظه سکوت، پاسخ شان اين بود؛ «هنوز نتوانسته ام براي اين موضوع کاري بکنم...»
در اين مجال کوتاه، مي کوشم نگاهي به انديشه هاي مصطفي ملکيان داشته باشم، روشنفکري که کوشش دارد مهمترين مسائل بشري در دنياي امروز را با زباني شفاف و به دور از ابهام با مردم و مخاطبانش در ميان گذاشته و موضوعات اساسي را با نگاهي ژرف و محققانه ارائه مي دهد.
«من نه دل نگران سنتم، نه دل نگران تجدد، نه دل نگران تمدن، نه دل نگران فرهنگ، و نه دل نگران هيچ امر انتزاعي ديگري از اين قبيل. من فقط دل نگران انسان هاي گوشت و خون داري هستم که مي آيند، رنج مي برند، و مي روند. سعي کنيم انسان ها هرچه بيشتر با حقيقت مواجهه يابند و به حقايق هرچه بيشتري دسترسي پيدا کنند؛ علاوه بر آن هرچه کمتر درد بکشند و رنج ببرند و علاوه بر آن هرچه بيشتر به نيکي و نيکوکاري بگرايند. براي تحقق اين سه هدف، از هر چيز که سودمند مي تواند بود بهره گيرند؛ از دين گرفته تا علم، فلسفه، عرفان، هنر، ادبيات و همه دستاوردهاي بشري ديگر.»1
ملکيان دغدغه روشنفکر را تقرير حقيقت و تقليل مرارت مي داند. به باور وي روشنفکر مي خواهد حقايقي را که در علوم و معارف مختلف کشف شده به آگاهي شهروندان جامعه خود يا شهروندان جامعه جهاني برساند، و به عبارتي در جهت استقرار بخشيدن به حقايق کشف شده در ذهن و ضمير شهروندان مي کوشد. ديگر اينکه تلاش مي کند از مرارت، رنج و درد زندگي شهروندان بکاهد. نکته يي مهم را هم خاطرنشان مي سازد و آن اينکه، کار روشنفکر با کار پزشک متفاوت است. هنگامي که بيمار نزد پزشک مي رود و درباره بيماري اش مي پرسد، پزشک چند اصطلاح لاتين را به کار مي برد و سپس مي گويد داروهاي تو اينها است. خيلي وقت ها ما چيزي از آن اصطلاحات سر در نمي آوريم اما حداقل پس از مصرف داروها - هرچند نفهميم ترکيبات شيميايي و... داروهايي که مصرف مي کنيم چه بوده - بهبود مي يابيم. اما در رابطه با روشنفکري اين گونه نيست چون دارويي که روشنفکر به ما مي دهد، همان اصطلاحات است و در اينجا فهم اصطلاحات است که به کارايي دارو مي انجامد، نکته يي که روشنفکران ايراني چندان به آن توجه ندارند.
پس روشنفکر بايد با زباني شفاف و به دور از ابهام و پيچيده گويي با مردم سخن بگويد تا مردم متوجه شوند و البته مقصود اين نيست که به گونه يي سخن بگويد که مردم قبول کنند (يعني نبايد از عوام الناس پيروي کند)، هرچند اگر سخني بگويد که مردم آن را فهم کنند، مي تواند به پذيرفتن آن از سوي مردم هم اميدوار باشد.
ملکيان در تحليل هاي خويش درباره درماندگي ها و عقب ماندگي هاي جامعه نسبت به غيبت عقلانيت در جامعه همواره هشدار داده و پذيرفتن سخن بدون دليل را نشانه يي نگران کننده مي پندارد، چنان که خود مي گويد؛ «ما نبايد سخن را از آن رو که شخص خاصي گفته است، بپذيريم، بلکه بايد از آن رو بپذيريم که مي بينيم ميان همه سخنان بديل خود، دلايل قوي تري به همراه دارد و اين به معناي استدلال گرايي است... به نظر من روشنفکر بايد چنان راه و رسم بت شکني را القا کند که اگر روزي خود او هم خواست بت شود، مخاطبانش آن راه و روش ها را براي شکستن خود او هم به کار ببرند. اين تربيت جدي است که از روشنفکر انتظار مي رود تا در مخاطبانش ايجاد کند.»2
اگر به پيامدهاي ناگوار و تلخ غيبت عقلانيت و خردگرايي در جامعه با دقت بنگريم، درمي يابيم که هرگونه سستي، در مسير دنياي نو و بازنگري و بازانديشي پيرامون فرهنگ و رفتار فردي و گروهي، بر دشواري هاي زندگي ما مي افزايد و از ميزان مدارا، بردباري، همزيستي مسالمت آميز، گفت وگو و... در سطح جامعه مي کاهد.
ديدگاه ملکيان در اين باب چنين است؛ «وقتي سير آزاد عقلاني متوقف شود، آدمي با بسياري از آرا و نظرات موافقت يا مخالفت دارد، بدون اينکه براي اين موافقت يا مخالفت خود دليلي داشته باشد، و اين موافقت يا مخالفت بلادليل، در واقع، زمينه ساز دو رذيلت ذهني بزرگند؛ يکي تعصب، و ديگري پيشداوري... از سوي ديگر، وقتي کسي خود را مجاز ببيند که سخناني را بدون دليل و برهان بپذيرد خود را در معرض خطر خرافاتي شدن نيز قرار مي دهد.»3
او باور دارد آنچه انسان امروز به آن نياز دارد گذر از تجدد نيست، بلکه رفع نقص هاي تجدد است و باز تاکيد دارد که اين نقص ها را مي توان و بايد رفع کرد چون برگزيدن زندگي و انديشه سنتي نه ممکن است و نه مطلوب، زيرا انسان به خاطر رها شدن از تاريکي ها و ناداني ها، از زندگي و انديشه سنتي دوري گزيد و از اين جهت بازگشت به گذشته غيرممکن به نظر مي آيد. او با چنين نگرشي تلاش دارد به نقد جهان مدرن بپردازد اما اين نقد هيچ تناسبي با انديشه سنت گرايان ندارد، چون ستيز با دنياي نو، از ويژگي هاي انديشه بسياري از سنت گرايان است که از هيچ کوششي در جهت تخريب و کوبيدن جريان روشنفکري و بنيان هاي فکري دنياي نو دريغ نمي ورزند.
همچنين به خاطر داريم در هياهوي ميان کساني که مي پنداشتند توسعه سياسي بر توسعه اقتصادي تقدم دارد يا کساني که مي پنداشتند توسعه اقتصادي بر توسعه سياسي تقدم دارد، ملکيان با طرح توسعه فرهنگي و تقدم آن بر توسعه سياسي و اقتصادي پاسخ شايسته يي به سخنان مطرح شده در سطح جامعه داد زيرا به باور وي، تا هنگامي که تغيير و دگرگوني دروني در ما رخ ندهد، در بيرون تغيير و دگرگوني رخ نخواهد داد و اگر هم اتفاقي بيفتد، گذرا و ناپايدار خواهد بود. اما شوربختانه چنين موضوع مهمي کمتر مورد توجه اهل انديشه قرار گرفته و همواره راه حل مسائل در دگرگوني هاي سياسي جست وجو مي شود.
اينک و در روزگار ما، که تشخيص هاي نادرست، پرداختن به موضوع هايي که چندان به کار نمي آيند، شتاب زدگي، خردگريزي، توجه نداشتن به خصوصيات معنوي، فکري و عاطفي مردم و برگزيدن راه هاي ميان بïر، کوتاه مدت و... بارها ما را به مسيرهاي مه آلود و مقصدهاي نامعلوم هدايت کرده است، مي توان به تلاش هاي هرچند اندک اما کيمياصفت روشنفکراني که به کارهاي منظم، درازمدت و هدفمند باور دارند، اميدوار بود و دل بست؛ روشنفکراني که حق عقلانيت را تمام و کمال ادا کنند و در عين حال، عقل گرايي آنان منجر به تباهي بنيان هاي معنوي جامعه انساني نشود.
پي نوشت ها:
1- ملکيان، مصطفي، مشتاقي و مهجوري (گفت وگوهايي در باب فرهنگ و سياست)، تهران، نگاه معاصر، 1385، ص 119.
2 - همان، ص 297.
3- ملکيان، مصطفي، راهي به رهايي (جستاري در باب عقلانيت و معنويت)، تهران، موسسه انتشارات نگاه، 1385، ص 367.
|