| بحران ها در مدرنيته
يكى از مباحث مهم در نظريات هابرماس، بررسى بحران در مدرنيته، خصوصاً بحران مشروعيت است كه كتابى نيز در اين زمينه منتشر كرده است. هابرماس معتقد است نظام سرمايه دارى امروز با بحران ها و مشكلات فراوانى روبروست و به علت تمركز قاعده مند و فرهنگ انبوه اين بحران ها هر روز بيشتر ريشه مى دوانند. براى بررسى اين بخش از نظريات هابرماس، ابتدا كمى به خود بحران و انواع آن مى پردازيم، سپس اشاره اى هم به بحران مشروعيت مورد نظر هابرماس داريم.
بحران
هابرماس، بحران را شرايط خاصى مى داند كه جامعه با موانع و محدوديت هايى براى بقا مواجه است. وقوع بحران مبين پيدايش معضلاتى در نحوه هدايت جامعه است كه در عين حال بيانگر سقوط ارزشها و افت هنجارها و كاهش آگاهى بخشى در جامعه نيز مى باشد. وى در صورت بندى جوامع، نوع بحران هر جامعه را وابسته به ابعاد و ويژگى هاى آن مى داند و معتقد است در طول تاريخ، جوامع مختلف، بحران هاى متفاوتى را تجربه كرده اند.
در جوامع ابتدايى كه روابط خويشاوندى حاكم بوده و نقش هاى اجتماعى رشد لازم را نكرده بودند، مابين تماميت نظام و تماميت اجتماعى (شهروندى سياسى و حوزه خصوصى) انفكاك لازم صورت نپذيرفته بده و حوزه عمومى و خصوصى از هم مجزا نبوده است و بحران دست و پا گير براى چنين جامعه اى، بحران هويت است كه بيشتر زمينه خارجى دارد. اما با پيشرفت جوامع ابتدايى، رويكرد جوامع سنتى به حكومت و قدرت طبقاتى بود، گرچه در اين وضعيت تفكيك كاركردى ميان تماميت نظام هاى اجتماعى صورت گرفته، امان هنوز بحران هويت در جوامع وجود دارد كه در اينجا البته زمينه داخلى دارد. اما بحران در دوران سرمايه دارى خود داستان ديگرى دارد.
بحران هاى دوران سرمايه دارى
هابرماس اصل سازمانى در صورت بندى ليبرال ـ سرمايه دارى را حكومت طبقاتى غير سياسى و سرمايه و نيروى كار مى داند و معتقد است نظام اقتصادى و اجتماعى در اين وضعيت، وحدت بخش هستند ولذا بحران درگير جوامع، بحران مشروعيت است. اما بحران هاى ديگرى نيز در اين عرصه به چشم مى خورد، اختلال در توان زيست بوم، بيگانگى از خود و مشكلات شخصيتى، محدوديت هايى كه به ايجاد تنش در نظام بين المللى منتهى مى شود، جابجايى مرزهاى سياسى و فرهنگى، و خود ويرانگرى در عرصه بين الملل. 49 اما هابرماس براى تشريح بحران هاى سرمايه دارى آنها را در 3 بعد اقتصادى، سياسى ـ مديريتى و اجتماعى و فرهنگى تقسيم بندى مى كند.
1 ـ بحران نظام اقتصادى؛ گسست در فرآيند انباشت سرمايه و تضاد ميان كار و سرمايه، جامعه سرمايه دارى را به سمت بحران اقتصادى هداى مى كند. مسئولين به سمت تضمين رشد اقتصادى، امتيازهاى مالياتى و... حركت مى كنند تا اين بحران را حل كنند، اما به ايجاد بحران ديگرى كمك مى كنند.
2 ـ بحران نظام سياسى و مديريتى؛ از ديدگاه هابرماس هزينه هاى ناشسى از سرمايه گذارى و انباشت خصوصى، تكنولوژى و عدم اشتغال، جامعه را از لحاظ سيستمى با نوعى بحران عقلانيت مواجه مى سازد كه ريشه آن ناتوانى دولت در اعمال سياست هاى صحيح است.
3 ـ بحران نظام اجتماعى و فرهنگى؛ در حيطه ارزشها و هنجارها، جامعه با بحران انگيزش روبرو است و انگيزش اجتماعى براى اقدام و عمل در جامعه سرمايه دارى با مشكل مواجه مى شود. 50
طبقه بندى انواع بحران در نظام سرمايه دارى از ديدگاه هابرماس
ريشه بحران
|
بحران سيستمی
|
بحران هويت
|
نظام اقتصادی
|
بحران اقتصادی
|
-
|
نظام سياسى
|
بحران عقلانيت
|
بحران مشروعيت
|
نظام اجتماعى فرهنگى
|
--
|
بحران انگيزش
|
بحران مشروعيت
به لحاظ سياسى و اجتماعى، جامعه سرمايه دارى قادر به خلق ساختارهاى انگيزشى مناسب از دل نظام اجتماعى فرهنگى خود مى باشد، اما با بسط و تكامل نظام دولتى متمركز، نهادها در جهت اعمال كنترل و برنامه ريزى جزمى اقدام مى كنند و ارزشهايى توليد مى كنند كه ساختارهاى موجود را تقويت و توجيه كنند. اما با اختلاف ميان انگيزش هاى اعلام شده از سوى دولت، نظام آموزشى و شغلى از يك سو و انگيزش هاى فراهم شده توس نظام اجتماعى و فرهنگى، جامعه به سمت بحران مشروعيت حركت مى كند.
اما از لحاظ اقتصادى، با رواج مدرنيته و مدرنيسم در جوامع غربى، ادعاى مدافعان آن، اين بود كه جامعه سرمايه دارى، جامعه اى پيشرفته، بدون تضاد طبقاتى و مدرن خواهد بود. هابرماس معتقد است آن گاه كه نظام هاى تفسيرى و تبيينى جامعه، اعتبار و عقلانيت خود را نزد شمار عظيمى از افراد جامعه از دست بدهند و توليدات پاسخگوى جامعه رو به گسترش نباشد و با فعاليت روزافزون بخش خصوصى، بسيارى از بخشها از خدمات دهى و سرمايه گذارى غافل بمانند، آن چه مردم در ظاهر مى خواستند، عملى نمى شود، به تدريج حمايت عمومى از دولت كاهش مى يابد و تلقى عمومى، عدم توانايى سياستمداران در اداره و سياستگذارى جامعه است كه بحران مشروعيت را ايجاد مى كند.
ايده مشروعيت، بيانگر توانايى يك نظام در وظايف و نيز القاى اين مسئله است كه نهادهاى موجود، مطلوب ترين آنها به شمار مى روند، اما با كاهش حمايت عمومى از دو جنبه بالا كه اشاره نموديم، بحران مشروعيت علنى شده و ممكن است حتى به سقوط دولت و تغيير نهادها نيز منجر شود.
هابرماس در تشريح بحران مشروعيت در دولتهاى سرمايه دارى، اغراق زيادى نمى كند و آن را آنچنان خطر جدى براى آينده سرمايه دارى اعلام نمى كند وى معتقد است همين دولتهاى سرمايه دارى كه كم و بيش با بحران مشروعيت مواجهند مى توانند با اداره عقلانى امور جامعه ـ افزايش هزينه ها و بودجه هاى عمومى ـ مفاهمه و گفتمان به عنوان ابزار عقلانيت فرهنگى ـ و بسط عقلانيت ارتباطى از دام بحران مشروعيت و احتمال سقوط رهايى يابند. 51
هابرماس و ماركسيسم
بررسى رابطه هابرماس و ماركسيسم از دو نظر اهميت اساسى دارد، يكى اين كه هابرماس در بسيارى از عقايدش حتى به اعتراف خويش، وامدار ماركس و انديشه هاى ماركسيستى بوده و متعلق به حلقه مكتب فرانكفورت مى باشد كه جزو نئوماركسيست ها محسوب مى شود، ديگر آن كه ماركسيسم و مدرنيته رابطه و تعاملى تنگاتنگ دارند، بررسى مدرنيته هابرماسى بدون اشاره به نظرات خود هابرماس از سه منظر به ماركس نگاه مى كند و معتقد است ماركس از اين 3 جنبه داراى اهميت است: «ماركسِ نظريه پرداز شيىء گشتگى»، «ماركس نظريه پرداز از خودبيگانگى» و «ماركس نظريه پرداز كالايى شدن». البته نقش لوكاچ نيز در شناخت هابرماس از ماركس و چنين شناختى از ماركس، انكار ناشدنى است، وى به كتاب لوكاچ درباره ماركسيسم علاقه زيادى داشت و خود درباره نقش لوكاچ در اين زمينه گفته است: «لوكاچ مرا به ماركس جوان هدايت كرد و سبب شد تا به طور جدى با انديشه هاى ماركس آشنا شوم و از آن طرف تأثير انديشه سازى بر من گذاشت و به من فهماند كه در مطالعه و برخورد با ماركس نبايد به يك رويكرد تاريخى اقتصادى صرف اكتفا كنيم». 52
شباهت هاى نظرى ماركس و هابرماس
در نگاهى كلى به عقايد ماركس و هابرماس، موارد ذيل را مى توان به عنوان نقاط اشتراك اين دو انديشمند مشهور به چپ بيان كرد.
1 ـ توجه به كار و سرمايه؛ هم ماركس و هم هابرماس به سمئله كار توجه ويژه اى دارند و سرمايه را نيز به عنوان منبع استثمار مورد تحليل قرار مى دهند. البته با ذكر اين نكته كه توجه ماركس به كار بيشتر و از ابعاد متفاوتى است.
2 ـ انتقاد به جوامع سرمايه دارى؛ ماركس در انتقاد به جوامع سرمايه دارى و بورژوازى يد طولايى داشت و بر مبناى عقايد او ماركسيسم، كمونيسم و سوسياليسم عليه بورژوازى غرب سربرآورد. هابرماس نيز هماره با ديدى انتقادى به جوامع سرمايه دارى نگريسته است.
3 ـ توجه به ماترياليسم تاريخى؛ ماركس و هابرماس روندى از تغييرات تاريخى در جوامع را پيگيرى مى كنند كه تحت عنوان ماترياليسم تاريخى بسط داده شده است. گرچه در شكل و محتوا، هابرماس و ماركس عقايد متفاوتى در اين زمينه دارند، اما هر دو به نوعى پيشرفت تاريخى جبرى در اعتقاد دارند.
4 ـ بنيان نظريه؛ هابرماس نقطه شروع ماركس در عقايدش يعنى ظرفيت بشرى به عنوان انسان و فعاليت حسى انسان را آغاز كارش قرار داده است و از اين حيث هر دو شروع مشابهى دارند. 53
5 ـ انتقاد به عقلانيت ابزارى؛ نقد به خرد ابزارى، جنبه مشترك ديگرى ميان ماركس و هابرماس است، هابرماس خود در اين زمينه چنين گفته است: «قصد ماركس آن بود كه عناصر سازنده عدم عقلانيت را محصور و محدود نمايد. در همين معنا امروز نيز ما با تحليل مدار قدرت مواجهيم كه مانع توسل به عقل مى گردد و حتى آن را سركوب مى كند.»54
6 ـ مقابله با موانع عقلانيت؛ ماركس و هابرماس هر دو در پى شناخت موانع عقلانيت و رفع اين مشكل هستند. هابرماس مى گويد: «ماركس مى خواست مظاهر نابخردى را بشناسد، ماهم امروزه با همان مفهوم با تحليل منظومه هاى قدرتى سروكار درايم كه مى خواهد هدف ذاتى... ]و نهفته در[ دعوى خردورزى ساختارهاى غايتگرا و بين الاذهانى تكثير و بازآفرينى اجتماعى را سركوب كند... رويكرد نظرى من همچون ماركس متأثر در هدف يابى... توان بالقوه خرد ات كه در خود اشكال تكثير و بازآفرينى اجتماعى محصور مانده است.»55
تفاوت هاى نظرى ماركس و هابرماس
فارغ از شباهت هاى ماركس و هابرماس، زيستن هابرماس دو قرن بعد از ماركس و رشد نظريه هاى فلسفى و جامعه شناسى در طول قرن بيستم، موجب شده كه نظريات هابرماس در برخى ابعاد متفاوت با نظريات ماركس بوده و اكثراً به اصلاح و تغيير آن كمك كند. در اينجا به چند نمونه از تفاوت هاى كلى ميان اين دو اشاره مى نماييم.
1 ـ ماترياليسم تاريخى
ماترياليسم تاريخى كه از قرن 19 توسط ماركس و انگلس مطرح، موافقان و مخالفان بسيارى را به خود جذب كرده است. ماركس در اين نظريه، جوامع مختلف را بر اساس شيوه توليد آنها در طول تاريخ به 6 دسته تقسيم كرده بود: 1 ـ كمون اوليه 2 ـ برده دارى 3 ـ فئودالى 4 ـ بورژوازى 5 ـ سوسياليستى و 6 ـ آسيايى. وى به تشريح شيوه توليد و حوزه اقتصاد هر يك از اين انواع جوامع پرداخت و اقتصاد، نيروى كار و تضاد را در اين رويكرد مورد توجه ويژه قرار داد. همانطور كه گفتيم اين تز علمى، طرفداران و مخالفان زيادى در طى 2 قرن گذشته داشته و هابرماس نيز بر همين اساس سعى كرد ضمن نگاه انتقادى به ماترياليسم تاريخى ماركس، به بازسازى آن نيز دست يازد كه هدفش اثبات اين نكتهه بود كه سنت هاى فرهنگى و تحولات نهادى داراى منطق تكاملى خاص خودشان هستند.
هابرماس در نقد ماترياليسم تاريخى به مسائل مختلفى اشاره كرده است او به نگاه صرفاً اقتصادى و بر مبناى كارِ ماركس به تكامل و پيشرفت انتقاد دارد و به تكامل در حوزه كنش ارتباطى نيز پايبند است؛ هابرماس تنها پيشرفت ابزارى را نشانه تكامل و تنها عمل هدفمند را تنها صورت كنش و تنها عقلانيت ابزارى را تنها شيوه عقلانيت نمى داند و در اين زمينه ها ماركس را مورد حمله قرار مى دهد؛ وى به شبه تك خطى بودن تكامل در ماترياليسم تاريخى ماركس نيز منتقد است؛ همچنين وى به نوعى تحول گرايى و پيچيدگى فزاينده معتقد است و فرجام گرايى و غايت مندى ماركسيستى را نمى پذيرد و البته به تقسيم بندى 6 گانه هابرماس نيز خرده هايى وارد مى كند و معتقد است ماركس در اين نظريه، تمايز ميان جوامع ديرينه سنگى و نوسنگى را ناديده انگاشته، در مورد نظام هاى فئودالى و جهانشمول بودن آن، با ابهام مواجه است و جايگاه سوسياليسم بوروكراتيك را نيز در نظر نگرفته است.
بر اساس شيوه هميشگى هابرماس، وى تنها به نقد در اين زمينه اكتفا نكرده و خود طرحى نو در مى اندازد و به تحليل فرماسيون هاى اجتماعى در طول تاريخ پرداخته است كه آن را در 4 بعد توضيح داده است. و جوامع نوسنگى، تمدن هاى اوليه، تمدن هاى توسعه يافته و عصر مدرن، 4 شكل نهادين ماترياليسم تاريخى هابرماس است كه براى عدم مطول شدن بحث در جدول ذيل به ابعاد مختلف اين صورت بندى نگاهى انداخته ايم. 56
ماترياليسم تاريخى هابرماس
صورت بندى
|
نظام كنش
|
جهان بينى
|
مشروعيت
|
تنظيم تضاد
|
جوامع نوسنگى
|
قرادادى
|
اساطيرى ـ درگير نظام كنش
|
نظام كنش
|
ماقبل قراردادى ـ الزام جمعى
|
تمدن هاى اوليه
|
قراردادى
|
اساطيرى ـ رها از نظام كنش
|
صاحب اقتدار
|
حركت بسوى مسئوليت فردى
|
تمدن توسعه يافته
|
قراردادى
|
گسست از اساطيرى ـ عقلانی
|
جهان بينى عقلانى
|
حقوق و قانون سنتى ولى نظام مند
|
عصر مدرن
|
پساقراردادی
|
فراجهان بينى
|
نظريات توسعه يافته
|
تفكيك كامل حقوق و اخلاقيات
|
2 ـ سوسياليسم
ديدگاه كلى هابرماس به سوسياليسم، انتقادى است. از يكسو وى معتقد است كه ليبراليسم و سرمايه دارى در جاهايى تفسيرهاى صحيحى از مسائل اجتماعى ارائه مى هند و از ديگر سو او قرائت و نگرش ايدئاليستى نوستالژيك، رمانتيك و تخيلى سوسياليسم را نفى مى كند. تجربه شكست سوسياليسم در كشورهاى شرقى نيز باعث شده كه هابرماس معتقد شود «سوسياليسم واقعاً موجود» امكانات و توانمندى مثبتى براى امروز جامعه مدرن ندارد. اما هابرماسى «سوسياليسم به منزله نقد» را همچنان منشأ اثر مى داند و معتقد است كه اين شكل از سوسياليسم را به منزله يك گفتمان در تبعيد بايد زنده نگه داشت. 57
3 ـ كار و زبان
نقطه تمايز مهم در نظريات ماركس و هابرماس مسئله كار و زبان است. ماركس تأكيد زيادى بر كار دارد و تنها وجه مميزه انسان و حيوانات را كار مى داند، اما هابرماس، ضمن توجه به مسئله كار، بر عنصر زبان نيز توجه دارد و معتقد است زبان است كه نقش اساسى در تغيير انسان و محيط دارد و مى تواند موجد و موجب علاقه عملى و ظهور علوم هرمنوتيكى باشد. هابرماس در اين زمينه گفته است: «ماركس نتوانست ميان دو عنصر شاخصى كه از نظر تحليلى، سازنده نوع بشر مى باشند، يعنى ميان كار كردن به عنوان كنش معقول و هدفدار و... كنش ارتباطى اجتماعى تمايز قائل شود.»58
4 ـ زيربنا و روبنا
با توجه به نظريات ماركس مبنى بر زيربنا بودن اقتصاد و وابستگى فرهنگ و سياست به آن، هابرماس معتقد است كه ماركس در اين زمينه به خطا رفته است و به اشتباه قلمرو عمومى از جمله عرصه سياسى را به شالوده اقتصادى تقليل داده است.
در مجموع هابرماس سعى مى كند با نگاه انتقادى به ماركس از تقليل گرايى هاى او كاسته و با الهام از عقايد وبر، لوكاچ، پارسونز، رهبران مكتب فرانكفورت و ديگر انديشمندان و نيز به مدد ذهن خلاق خويش، نظرياتى در اصلاح وضعيت امروز مدرنيته ارائه دهد تا آنجا كه اين نظريات منجر شده به «سنتز نظرى خلاق و اصيلى كه در آن هابرماس كوشيده است راهى بين خوش بينى ماركس و پارسونز و بدبينى وبر و رهبران فكرى اش در مكتب فرانكفورت... در پيش گيرد.»59
هابرماس و پست مدرنيسم
از دهه 1980 كه مباحثات مربوط به پست مدرنيسم در عرصه هنر پديدار گرديد، نظريات و نظريه پردازان مختلف در قبال آن عكس العمل نشان داده اند و البته بررسى مدرنيته بدون نگاه به پست مدرنيته و پست مدرنيسم، امروزه ناقص به نظر مى رسد. معمارى، ادبيات و صور فرهنگى و هنرى در 3 ـ 2 دهه اخير به فضا و دوران جديدى حركت كرده و نويسندگان و انديشمندانى چون ريچارد رورتى، ليوتار، بودريار و دريدا بر طبل نسبى گرايى و پساساختارگرايى پست مدرن مى كوبند. پست مدرنيته در يك نگاه، ناظر به نوعى جابجايى و دور شدن از تلاش براى زمينه سازى معرفت شناختى و كناره گيرى از ايمان به پيشرفتى است كه به گونه اى انسانى مهندسى شده است. 60
در قبال تلاش هاى پست مدرن، هابرماس كه مدافع سرسخت پروژه ناتمام مدرنيته است، نمى خواهد و نمى تواند افول و پايان مدرنيته را بپذيرد و در نظريات مختلف يا در مباحثات غير مستقيم با ليوتار و دريدا در اين زمينه، مخالفت هاى خويش با پست مدرنيته و انتقاد خود به رهبران فكرى آن را ابراز كرده است كه برخى از آنها اشاره مى نماييم.
1 ـ هابرماس وجه مشترك نظريه پست مدرنيسم و ساختار شكنى و ديالكتيك منفى را در موقعيت ابهام آميز آنها ميان فلسفه وادبيات مى داند. او مى گويد پست مدرن ها خود هم نمى دانند كه بالاخره استدلال و فلسفه و زبان شناسى امروزى را قبول دارند يا نه؟ وى در اين زمينه مى نويسد:
آنها ]يعنى پست مدرنها[ در عين حالى كه به طور ضمنى مدعى اعتبار و ارزش استدلال خود هستند، اعتبار اينگونه دعاوى را به عنوان احكام رد مى كنند. اگر ما دعاوى آنها را از لحاظ علمى جدى تلقى نكنيم، در آن صورت به علت خوددارى آنها از ورود به حوزه مفاهيم و واژگان مرسومى كه دعاوى آنها را قابل فهم خواهد ساخت، آن دعاوى غير قابل فهم خواهد شد. از سوى ديگر اگر آن دعاوى را داراى شأن ادبى بدانيم يعنى به عنوان گفتمانى تلقى كنيم كه داعيه اعتبار ندارد، پس در آن صورت استدلالات آنها هرگونه قدرت منطقى را از دست خواهد داد. 61
2 ـ هابرماس به يكجانبه نگرى پست مدرنيته نيز انتقاد دارد. وى معتقد است نظريه پردازان پست مدرن، وضعيت شيئيت گشته و مستعمل امروز با تكنولوژى دستكارى شده و توتاليتر و قدرت زده را مطلقاً اصل و اساس مدرنيته مى انگارند و از اين پيش فرض صحيح كه چيزى به نام عقل جدا از زمينه وجود ندارد، اين نتيجه غير معقول را مى گيرند كه معيار خود عقل نيز همراه با هر زمينه تغيير مى كند لذا با اين تصوير همراه با ذهنيت از مدرنيته و عقلانيت، به انتقاد احساساتى از مدرنيته مى پردازند. از همين حيث هابرماس اذعان مى كند كه پست مدرن ها به پديده ها و عملكردهاى داخل جامعه نوين توجه ندارند و زندگى روزمره انسان را ناديده مى گيرند و از همه مهم تر آن كه احساسات هنجارمند خود را از مخاطبان پنهان كرده و هدفشان را پشت افكار يا شعارهاى احساسى پنهان كرده اند.
3 ـ انتقاد ديگر هابرماس به پست مدرنها، اين است كه تمايزهاى مهم در زندگى جارى را ناديده مى گيرند و با نظريات كلى و نفى متافيزيك غربى، كل تاريخ فلسفه و كل دستگاه هاى تفكر و انديشه را نفى كرده و تمامى دستاوردهاى انتقادى انديشه را نيز با سويه هاى تاريك مدرنيته خلط مى كنند و به اين دستاورد مهم بشرى نيز پشت پا مى زنند. هابرماس در اين زمينه با لحنى انتقادى مى گويد:
اگر روشنگرى و شستشوى فكرى، آگاهى و ناآگاهى، نيروهاى توليد و نيروهاى تخريب، ابزار آزادانه انديشه و خواست فردى، روادارى يا تساهل سركوبگرانه، عوامل ضامن آزادى و عوامل مخل آن و حقيقت و ايدئولوژى خلط و مشتبه شده و يكسان تلقى شوند، در آن صورت ديگر نقاد و منتقد نمى تواند تباين ها، سايه روشن هاو فرهنگ هاى تغيير درون صحنه يكدست و بى رنگ جهانى كاملا تحت انضباط حساب شده و قدرت زده را تشخيص دهد. 62
4 ـ انتقاد به سطح نقد گفتمان و تفسيرهاى پست مدرن بر عقل نقاد، انتقاد ديگر هابرماس در اين زمينه است. و در حالى كه او پديدارشناسى و نظريات هرمنوتيك را بسيار مهم مى داند، اما معتقد است توجه بيش از حد به اين روش ها از سوى پست مدرن ها باعث دورى از زندگى روزمره و حيات واقعى اجتماعى انسان است.
5 ـ هابرماس به ساختار شكنى پست مدرن نيز خرده هايى وارد كرده است. وى در جاهايى از ساختارها دفاع مى كند و اينگونه مى انديشد كه حفظ امكان عمل هدفمند (پراكسيس) از طريق فراهم ساختن مبنايى منطقى و به دور از اداهاى بدبينانه پست مدرن لازم است. هابرماس مى گويد اخلاق و علم نبايد همديگر را نفى كنند و هيچ يك نمى توانند جاى يكديگر را بگيرند يا تعيين كننده ديگرى باشند. 63
نتيجتاً هابرماس پست مدرنيسم را نظريه اى غير منطقى، مبهم و يكجانبه نگر مى داند كه با تناقض هاى درونى روبرو مى باشد و پروژه ناتمام مدرنيته بديلى براى چنين نظرياتى به شمار مى رود.
رويكرد هابرماس به مدرنيته قرن بيستم
هابرماس با ژست روشنفكرى خويش، سعى كرده از هيچ يك از موضوعات روز در جامعه امروز جهانى غافل نماند ولذا مى توانيم اين بخش از نظريات وى را تحت عنوان رويكرد به مدرنيته قرن بيستم مورد تحليل قرار دهيم.
1 ـ جهانى شدن
هابرماس جهانى شدن را نوعى پروسه و فرآيند غالباً اقتصادى مى داند كه در اجتماع و فرهنگ نيز تأثير داشته است. در سير نظريات وى، جهانى شدن نه رد و نه تأييد مى شود. او مى گويد: «آن چه مسلم است هيچ يك از دو موضع، نه استقبال غير منتقدانه از فرآيند جهانى شدن و نه اهريمن پندارى غير نقادانه از آن هيچكدام حق مطلب را ادا نمى كند.»64
در عين حال نگاه انتقادى هابرماس به سستى مرزها وجود دارد و او در بعد اقتصادى برخى تبعات پست مدرنيسم مثل فرسايش محيط زسيت، آسيب هاى جهانى، جرايم سازمان يافته، قاچاق، شبكه هاى مافيايى، مؤسسات چند مليتى استثمارى و... را بر مى شمارد و در مورد فرهنگ و اجتماع جهانى شده نيز معتقد است بازار جهانى و مصرف انبوه ارتباطات توده اى موجب مى شود كه محصولات يك فرهنگ توده اى كه از سوى ايالات متحده يا بعضاً اروپا شكل داده شده اند، در كل جهان انتشار يابد، كالاهاى مصرفى، مدها، فيلم ها، برنامه هاى تلويزيونى، كتاب هاى پرفروش، موسيقى، لباس، غذا و... در سراسر جهان يكدست شود و اين فرهنگ كالايى شده نه تنها خود را به سرزمين هاى مختلف دور و نزديك تحميل كند، بلكه تفاوت هاى مثبت فرهنگى و تاريخى و ديرينه ترين سنت هاى ملى را نيز سست بنيان نمايد. 65
به هرحال برخورد هابرماس با جهانى شدن مانند پست مدرنيسم نيست، وى جهانى شدن را به عنوان يك واقعيت مى پذيرد اما با نگاهى انتقادى!
2 ـ دين در عصر جديد
با توجه به رويكرد ماركسيستى ـ ماترياليستى هابرماس، وى نمى تواند نظر كاملا مثبتى نسبت به دين داشته باشد، اما در عين حال عنايت او به دين كم نيست. وى معتقد است كه در دوران اخير با توجه به تغييرات فكرى و ايدئولوژيكى، دين، كاركر خود را به عنوان منبع جهانب بنى و هويت بخشى از دست داده و امروزه از اديان جهانى به جز گوهر نظام هاى اخلاقى جهانشمول چيزى باقى نمانده است. در عين حال از همو نقل است كه درك مدرن از جهان را نمى توان بر پايه مشخصه هاى رسمى ذهنيت علم تعيين كرد و عقلانيت علمى و جهان بينى مدرن در برخى موارد پاسخگوى همه سؤالات بشر نيست! لذا دين هنوز در جامعه جهانى باقى است و عليرغم وجود سكولاريسم و عرفى گرايى، اما دين و نه سنت رنگ و رورفته دينى (به زعم هابرماس)، هنوز كاركردهايى در جوامع مختلف برعهده دارد. او در همين زمينه و در تبيين نزديكى عرف و دين در هنگام دريافت جايزه صلح فرانكفورت در سال 2001 گفته است: «مرزهاى اساسى دينى عرفى سيال هستند، از اين رو تشخيص مرزهاى مناقشه برانگيز يكديگر بايد به صورت وظيفه مشترك فهميده شود. به همين دليل هر طرف بايد از چشم انداز ديگرى به قضيه بنگرد.»66
3 ـ علم و تكنولوژى
هابرماس بسيارى از دستاوردهاى تكنولوژى در عصر جديد را نفى و رد نمى كند و حتى تفوق انسان بر زمان و مكان را مى ستايد. اما او انحراف سرمايه دارى در استفاده از تكنولوژى و رويكرد استعمارى و فرهنگ توده اى را به شدت مورد نقد خويش قرار داده و واگذارى بسيارى امور به كامپيوترها و... كه در افول حوزه عمومى نقش داشته را نگران كننده مى داند. هابرماس همچنين روند علم گرايى و اثبات گرايى را مورد حمله قرار داده كه به آن اشاره نموديم و در مجموع او شناخت انسان معاصر، را به واسطه علم و تكنولوژى رواج يافته در قرن بيستم، شناختى كاذب مى پندارد و معتقد است واحدهاى توليدى و فنى نيز در اين عرصه به جاى فاه و آزادى انسان ها، امكن استثمار اقتصادى هر چه بيشتر آنها را فراهم مى كنند كه البته بر خلاف استثمار قرون گذشته، بهره كشى عريان آشكارى نيست چرا كه در ساختار نوين، علم گرايى به صورت عامل تعيين كننده شرايط كيفى زندگى اجتماعى درآمده است. 67 البته بادى به اين نكته نيز توجه كنيم كه حمله هابرماس به علم در قرن بيستم نيست، بلكه نقد شديد او به درك مغرورانه و ناقص و اشتباه از علم است كه اين وضعيت را در قرن بيستم ايجاد كرده است.
4 ـ ديگر انتقادات هابرماس به مدرنيته متأخر
هابرماس از جنبه هاى ديگرى نيز به انتقاد از مدرنيته موجود كه صبغه اقتصادى و سرمايه دارى دارد، پرداخته و سعى مى كند با اين انتقادات، بر قوام نظريه پروژه ناتمام خويش، بيفزايد كه در اينجا به برخى از اين انتقادات اشاره مى نماييم.
1 - مداخله دولت در اثر بحرآن ها و در نتيجه رشد خرد ابزارى و امكان نيل به نوعى ناكجاآباد منفى
2 ـ تغيير ساختارى در نظام كار و كاهش سهم نيروى كار در توليد و نيز روند پولى شدن نيروى كار
3 ـ بوروكراتيزه شدن جهان زيست
4 ـ ضربه زدن به روند دموكراسى از سوى نومحافظه كاران با حيل مختلف
5 ـ نفى آرمانشهرى كه در گذشته حول محور توان بالقوه جامعه توليدگرا تبلور يافته بود
6 ـ ايجاد ايدئولوژى هاى انحرافى چون فاشيسم و نازيسم در ميانه قرن بيستم
7 ـ انحراف ماركسيسم و رشد عقايد استالينيستى و لنينيستى در قرن بيستم
8 ـ بنيادگرايى كه عليرغم زبان دينى اش، به نظر هابرماس سراسر پديده اى عرفى است
9 ـ عواقب خطرناك طبقه بندى جهان و سركوبگرى از سوى غرب
10 ـ انتقاد شديد از فرضيه برخورد تمدنها
11 ـ تبديل فرهنگ به فرهنگ جهت داده شده، غيرخودجوش و چيزواره شده
12 ـ عدم انتقاد در جامعه شناسى و عدم فراتر رفتن از ساختار اجتماعى
13 ـ بحران هاى جارى ليبراليسم از قبيل بحران قدرت، از خودبيگانگى، علم گرايىوماشينيسم.
14 ـ افزايش جمعيت و ايجاد توده ها68
راه حل هاى هابرماس
نكته مهم در افكارشناسى هابرماس، اين است كه وى تمامى اين معضلات و انتقادات را نه از مدرنيته كه ناشى از برداشت و رويكرد سرمايه دارانه از آن مى داند و مهم ترين راهكار در حل اين موضوع، را بازگشت به مدرنيته اصيل، انتقاد در حوزه عمومى، عقلانيت انتقادى، حضور انتقاد در جهان زيست و حوزه عمومى و حركت به سمت عقلانيت ارتباطى و كنش مفاهمه اى مى داند. از منظر هابرماس كنترل و استقلال جهان زيست و توسعه حوزه عقلانيت فرهنگى به همراه رشد تفاهم و ارتباط و ايجاد وضعيت كلامى آرمانى و پراكسيس عمومى، ماركسيسم بدون پرولتاريا، تسلط عقلانيت فرهنگى بر عقلانيت ابزارى و نوسازى همه جانبه اجتماعى، تفسير انگاره بنيادين نظريه اجتماعى و از همه مهم تر توجه به مدرنيته به مثابه يك پروژه ناتمام را از ديگر راهكارها براى حل اين معضلات در نظر مى گيرد. 69
بازخوانى پروژه ناتمام مدرنيته
تمام آن چه در سطور قبل مطرح كرديم، مؤيد پروژه ناتمام مدرنيته هابرماس است. وى مدرنيته اقتصادى و ادارى كه از طريق سرمايه دارى گسترش يافته را از مدرنيته فرهنگى كه عقل روشنگرى موجد آن است، تميز مى دهد و بر خلاف بسيارى انديشمندان امروزى كه مشكلات مختلف مدرنيسم از قبيل لذت پرستى، فقدان هويت اجتماعى، خودشيفتگى، عدم عقلانيت تفاهمى، افول حوزه عمومى، افول عدالت و آزادى، عدم هماهنگى ميان پيشرفتهاى علمى و نياز اخلاقى و... را نه به قلمرو مدرنيته كه به درك غلط از مدرنيته نسبت مى دهد.
بنابراين هابرماس، هرگز مشكلات مدرنيته حتى مدرنيته فرهنگى را ناديده نمى گيرد، وى به اين مسائل واقف است و 2 اشكال اساسى به منتقدان امروز مدرنتيه وارد مى كند: يكى اين كه مدرنيته را تنا در مدرنيته اقتصادى و بوروكراتيك سرمايه دارانه خلاصه كرده اند و دوم اين كه اين واقعيت را نمى پذيرند كه امروز مدرنيته فرهنگى تحت تسلط و استيلاى مدرنيته سرمايه دارانه قرار گرفته است. با توجه به اين مقدمات هابرماس معتقد مدرنيته اصيل با سازوكارهاى مدرنيته فرهنگى كه به آنها بارها اشاره كرديم و با نقد عقل ابزارى مى تواند، به عنوان منجى، مدرنيته را از وضع فعلى نجات دهد و اين پروژه ناتمام را به سرانجام برساند. او در اين زمينه معتقد است:
پروژه مدرنيته هنوز تكميل نشده است... هدف اين پروژه برقرارى پيوند متمايز مجدد ميان فرهنگ مدرن و عمل هدفمند Praxis روزمره اى است كه همچنان به ميراث هاى حياتى متكى است... ليكن اين پيوند جديد تنها در شرايطى مى تواند ايجاد گردد كه نوسازى اجتماعى نيز در جهتى متفاوت صورت بگيرد. جهان زيست بايد بتواد نهاهايى را از درون خود تكامل بخشيده و ارائه نمايد. نهادهايى كه محدوديت هايى در برابر پويايى ها و امر ونهى هاى درونى نظام اقتصادى تقريباً مستقل و مكمل هاى اجرايى ـ ادارى آن اعمال مى كنند. 70
البته هابرماس در مجموع خيلى به اين مسئله خوش بين نيست و با وجود اتحاد 3 حلقه محافظه كاران عليه مدرنيته وى نگرانى هايى درباره نظريه خويش دارد كه در اين زمينه چنين مى گويد:
اين مسئله ]يعنى دستيابى به هدف پروژه مدرنيته[ شانس چندان خوبى ندارد و كم و بيش در كل دنياى غرب جوى پيدا شده است كه فرآيندهاى نوسازى سرمايه دارى و همين طور جريانات انتقادى نسبت به مدرنيسم فرهنگى را افزايش و شدت مى بخشد. توهم زدايى نسبت به شكست ها و ناكامى هاى آن دسته از برنامه هايى گكه خواستار نفى هنر و فلسفه بودند، به صورت بهانه اى براى مواضع محافظه كاران عمل كرده است. 71
البته با وجود اين نگرانى ها، هابرماس هنوز از اين تز دفاع مى كند و مدافعانى چون سيدمن و تورن و ديك هاوارد و سوئينگ وود و... نيز دارد. آلن تورن كه به عنوان يكى از منتقدان مدرنيته مشهور است در زمينه دفاع از نظريه هابرماس چنين نوشته است:
در برابر اين بحران ]مدرنيته[ كه انديشه كلاسيك تجدد و ايدئولوژى نوگرا را فراگرفته است، دو پاسخ ممكن است. پاسخ اول كه متعلق به پست مدرنيست ها است، تأكيد مى كد كه فروپاشى اين انديشه اجتناب ناپذير است؛ پاسخ دم مبتنى بر اين است كه تجدد مى تواند و بايد مورد حمايت و حتى توسعه و قرار گيرد. اين چيزى است كه يورگن هابرماس مى پندارد و همان چيزى است كه در مفاهيمى متفاوت... من از آن دفاع خواهم كرد. 72
انتقادات به هابرماس
نظرات هابرماس در طول زندگى علمى حدوداً 50 ساله او از سوى انديشمندان، فيلسوفان و جامعه شناسان مختلفى نقد، نفى و رد شده كه بررسى كامل اين انتقادات به مقال ديگرى نيازمند است و هدف اين مقاله نيز چنين امرى نيست. اما به هرحال لازم است به برخى نكات كوتاه در اين زمينه اشاره نماييم.
از يك سو طرفداران علم گرايى و پوزيتيويسم، مخالف سرسخت هابرماس هستند كه معتقدند او روش علمى اثباتى را به راحتى رد مى كند و به طور مشخص بديلى براى آن ارائه نمى دهد كه يك جامعه شناس چگونه جامعه اش را به طور علمى و دقيق بشناسد و بسنجد.
از سوى ديگر پست مدرنيست ها و نومحافظه كاران معتقدند هابرماس به ايده روشنگرى همچون يك حقيقت غايى مى نگرد و اين كلاف سردرگم او را در خود گرفتار كرده است.
انتقاد ديگر به هابرماس اين است كه آن چه وى از مدرنيته ناتمام مى گويد، خود نوعى گذار از مدرنيته فعلى است و نوعى پست مدرنيسم است با لفظى متفاوت.
ديويد راسمون نيز انتقاد ديگرى بر هابرماس وارد ساخته به اين ترتيب كه برهانى كه از چرخش زبانى به سمت نظريه اجتماعى حمايت مى كند با برهانى كه تمايز ميان نظام و جهان زيست را تأييد مى كند، در تقابل يكديگر است و هابرماس در اينجا به نوعى تناقض دچار شده است.
از انتقادات ديگر به هابرماس، ابهام در برخى مفاهيم خود ساخته او مثل كنش ارتباطى، جهان زيست، عقلانيت ارتباطى و حوزه عمومى است و البته اتهام آرمانى و ايدئاليستى بودن نيز در اين زمينه ها بر هابرماس وارد شده است.
به هرحال هابرماس و انديشه او واقعتى ماندگار در تاريخ انديشه است و منظومه هابرماسى مدرنيته، عليرغم كاستى ها و انتقاداتى كه به آن وارد است، توانسته است بسيارى از ابعاد مدرنيته را روشن ساخته و راهكارهايى نيز براى تداوم آن ارائه دهد.
منابع و مآخذ
كتاب
1 ـ آزبورن، پيتر، «مدرنيته، گذار از گذشته تا بحال» از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم»، حسينعلى نوذرى، انتشارات نقش جهان، چاپ دوم 1380.
2 ـ اباذرى، يوسف، «خرد جامعه شناسى» انتشارات طرح نو، چاپ اول 1377.
3 ـ استونز، راب، «متفكران بزرگ جامعه شناسى»، ترجمه مهرداد ميردامادى، نشر مركز، چاپ اول 1379.
4 ـ انصارى، منصور، «جامعه سنتى و جامعه مدرن»، انتشارات نقش جهان، چاپ اول 1382.
5 ـ باتامور، تام، «مكتب فرانكفورت»، ترجمه حسينعلى نوذرى، نشر نى، چاپ دوم 1380.
6 ـ باتامور، تام، «نظريه اجتماعى مدرن: از پارسونز تا هابرماس»، ترجمه، نشر آگه، چاپ دوم 1380.
7 ـ بامن، زيگمون، «مدرنيته»، از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم».
8 ـ بشيريه، حسين، «انديشه هاى ماركسيستى»، نشر نى، چاپ چهارم 1381.
9 ـ پيوزى، مايكل، «يورگن هابرماس»، ترجمه احمدتدين، انتشارات هرمس، چاپ اول 1379.
10 ـ تورن، آلن، «نقد مدرنيته»، ترجمه مرتضى مرديها، انتشارات گام نو، چاپ دوم 1382.
11 ـ ريتزر، جرج، «نظريه جامعه شناسى در دوران معاصر»، ترجمه محسن ثلاثى، انتشارات علمى، چاپ ششم 1381.
12 ـ سوئينگ وود، آلن، «نظريه انتقادى، ايدئولوژى و جامعه شناسى»، از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم».
13 ـ كلنر، داگلاس، «نظريه انتقادى، مدرنيته و پست مدرنيته»، از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم».
14 ـ كيويستو، پيتر، «انديشه هاى بنيادى در جامعه شناسى»، ترجمه منوچهر صبورى، نشر نى، چاپ دوم 1380.
15 ـ گيدنز، آنتونى، «جامعه شناسى»، ترجمه منوچهر صبورى، نشر نى، چاپ پنجم 1378.
16 ـ گيدنز، آنتونى، «مقدمه اى بر تحليل نهادين مدرنيته»، از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم».
17 ـ لچت، جان، «پنجاه متفكر بزرگ معاصر»، ترجمه محسن حكميمى، انتشارات خجسته، چاپ دم 1378.
18 ـ ميلر، پيتر، «سوژه، استيلا، قدرت»، ترجمه نيكوسرخوش، نشر نى، چاپ اول 1382.
19 ـ نش، كيت، «جامعه شناسى سياسى معاصر»، ترجمه محمد تقى دلفروز، انتشارات كوير، چاپ اول 80.
20 ـ نوذرى، حسينعلى، «بازخوانى هابرماس»، نشر چشمه، چاپ اول 1381.
21 ـ نوذرى، حسينعلى، «مدرنيته و پست مدرنيته»، از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم».
22 ـ هابرماس، يورگن، «جهانى شدن و آينده دموكراسى»، ترجمه كمال پولادى، نشر مركز، چاپ دوم 1382.
23 ـ هابرماس، يورگن، «بحرن مشروعيت»، ترجمه جهانگير معينى، انتشارات گام نو، چاپ دوم 1381.
24 ـ هابرماس، يورگن، «مدرنيته پروژه اى ناتمام»، از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم».
25 ـ هاوارد، ديك، «سياست نقد: هابرماس و تلاش براى حفظ»، از كتاب «مدرنيته و مدرنيسم».
26 ـ هولاب، رابرت، «يورگن هابرماس: نقد درحوزه عمومى»، ترجمه حسين بشيريه، نشر نى، چاپ دوم 1378.
نشريه و سايت اينترنتى
27 ـ آيت اللهى، محمدباقر، «بحثى پيرامون حوزه عمومى از منظرهابرماس»، نشريه آفتاب، ارديبهشت 82.
28 ـ پورهمرنگ، نسرين، «مقدمه اى بر تحليل نهادين مدرنيته» www.porhamrang.com
29 ـ حسينى لرگانى، سيد محمد، «فلسفه و ديالكتيك مدرنيته» www.bashgah.net
30 ـ دلاورى، رضا، «پست مدرنيسم يعنى چه؟» www.linkesatn.com
31 ـ ساعى، منصور، «نسل دوم مكتب فرانكفورت»، روزنامه همشهرى 28 فروردين 1382.
32 ـ سايت ايران امروز، «رونق دكه دين»، www.IranEmrooz.com
33 ـ طبرى، اسفنديار، «ماركوزه و هابرماس»، www.falsafeh.com
34 ـ فتاحى، فؤاد، «درآمدى بر جامعه شناختى هابرماس»، روزنامه همشهرى 27 مهر 1382.
35 ـ قنبرى، آيت، «هرمنوتيك»، فصلنامه علوم سياسى.
36 ـ كلنر، داگلاس، «نظريه انتقادى در زمانه حاضر»، ترجمه شهريار وقفى پور، روزنامه شرق 4 آبان 1384.
37 ـ گل محمدى، مجتبى، «رويكردهايى به هرمنوتيك انتقادى»، www.mojtabagol.com
38 ـ مصباح، على، «دين عقلانيت و تحول معرفت»، www.bashgah.net
39 ـ نعيمى، وحيدرضا، «نگاهى به زندگينامه فرهنگى هابرماس»، روزنامه همشهرى 23 آبان 1380.
40 ـ نوذرى، حسينعلى، «آخرين بازمانده مكتب فرانكفورت»، روزنامه شرق 27 بهمن 1382.
41 ـ هابرماس، يورگن، «ايمان و دانش»، ترجمه شهرام اسلامى www.bashgah.net
42 ـ هابرماس، يورگن، «جنگ آمريكا با تروريسم»، لوموند ديپلماتيك، www.gooya.com
43 ـ هابرماس، يورگن، «علم و تكنولوژى در مقام ايدئولوژى»، ترجمه مرتضويان، نشريه ارغنون، بهار 73.
* پی نوشت ها در سایت مربوطه درج خواهد شد.
|